فهرست کتاب


مردان علم در میدان عمل جلد 1

سید نعمت الله حسینی

جواب خواجه به یک شبهه

مشهور است که خیام شعری در مرام جبر گفته است:
من می خورم و هر که چو من اهل بود - می خوردن من نزد خرد سهل بود می خوردن من حق زازل می دانست - گرمی نخورم علم خدا جهل بود
خواجه در جواب او این رباعی را نوشت
این نکته نگوید آنکه او اهل بود - زیرا که جواب شبهه اش سهل بود
علم ازلی علت عصیان کردن - نزد عقلا زغایت جهل بود
- معما

جواب حکیم سبزواری به کشیش نصاری

از وقایع مهمی که در مدت تحصیل مرحوم حکیم سبزواری در اصفهان اتفاق افتاد و بالنتیجه موجب شهرت و معروفیت آن جناب در آن شهر شد انعقاد مجلس و محاوره به مناظره مذهبی کشیش نصارا با علماء اصفهان بوده و شرح قضیه چنین است که: در محلی از هر صفتی تماشاچی زیادی حضور داشته و سخنان دانشمندانی که برای اثبات دین و مذهب و مدعای خود می گفته اند و دلیل و براهین اقامه می کرده اند را گوش می دادند تا بالاخره کشیش نصارا پس از کشمکش زیاد و جدلهای بیشمار محکوم شده ناچار به فکر می افتد اطرافیان را با قلندری و به عبارت دیگر هوچی گری از میدان بیرون کند و امر را بر مردم مشتبه سازد از این رو علماء می پرسد:
ده بز و بیست خروسی اسب و چهل گاو و شصت شتر و هفتاد بگیر و ببند چیست ؟) اگر این قضیه را حل کنید من به حقانیت شما اعتراف و به محکومیت خود اقرار می نمایم علما در جواب این معمای قلندری معطل ماندند و همه به فکر فرو رفتند که یعنی چه و این سوال بی موردی است ولی خوب اگر جواب داده نشود در میان عوام مردم به معنای شکست علماء است در این گیردار مرحوم اسرار (حاج سبزواری ) که در کنار جمعیت جزو تماشاچیان بوده جلو آمده از علماء اجازه خواست که جواب پرسش قلندری کشیش را بدهد آقایان علماء درخواست او را پذیرفته و در ردیف خود محلی را برای وی تعیین می نمایند و تماشاچیان هم گردن را کشیده منتظرند ببیند که این جوان ناشناس چگونه جواب نصاری را می دهد ؟آنگاه مرحوم اسرار سکوت مجلس را شکسته با بیانی بسیار جالب شروع به تقریر و حل معما می نماید و می فرماید: آقای محترم، پرسش شما کنایه از حالات و اطواری است که از سن کودکی تا رسیدن به پیری به انسان دست می دهد در هر مرحله از مراحل عمر و زندگی، فطرت و طبع بشر متقضی بروز کیفیاتی است که در اوقات دیگر عمر و علاوه بر آنکه آن کردار بعید است به نظر و عقیده او نامناسب و قبیح است و بشر در اولین مرحله زندگی به بز که حیوانی است پرجست و خیز شباهت تامی دارد و از پنج سالگی شروع به این رفتار نموده و غالباً در یازده سالگی این حالت خاتمه می یابد و پس از طی این منزل در مرحله شهوت رانی داخل شده و اندک اندک این سجیه و رویه رو به ازدیاد می گذراند تا سن بیست سالگی که آخرین مرتبه قوت و شدت مشابهت انسان است به خر (زیرا این حیوان در این صفت خصوصیت دارد ) سپس این حالت نیز رو به نقص می رود تا سن بیست سالگی که غالباً شدت این غریزه را از دست داده و در حالت سوم که فراست و تیز هوشی و چست و چابکی است شروع به سیر می کند کمال این حالت در سن سی سالگی است بعداً این حالت هم مانند حالات سابق رو به نقص و سستی می گذارد و در بسیاری از نوع بشر در سن سی و پنج سالگی این صفت ضعیف می گردد و با آن شدت و قوت اولی باقی نمی ماند و پس از این مرتبه سنگینی و وقار برای انسان حاصل می شود مانند گاوی که راه رفتنش با وقار خاصی همراه است لذا در این مرحله از عمر طرز رفتار آدمی را به گاو تشبیه نموده اند و حد کمال وقار و سنگینی در بشر در سن چهل سالگی است و بعداً حالت شتری که دوربینی و صبر و طاقت در حوادث زندگانی است حاصل می گردد و آخرین شدت این رویه در شصت سالگی است زیرا این حالت نیز مانند حالات دیگر از بین می رود و چون خود را از کار افتادخه می بیند فوق العاده حریص می گردد در این موقع صدای تحسین مردم از اطراف بلند شد و این موضوع انعکاس خوبی پیدا می کند. (1171)
- پاسخ

جواب حکیم سبزواری به کشیش نصاری

از وقایع مهمی که در مدت تحصیل مرحوم حکیم سبزواری در اصفهان اتفاق افتاد و بالنتیجه موجب شهرت و معروفیت آن جناب در آن شهر شد انعقاد مجلس و محاوره به مناظره مذهبی کشیش نصارا با علماء اصفهان بوده و شرح قضیه چنین است که: در محلی از هر صفتی تماشاچی زیادی حضور داشته و سخنان دانشمندانی که برای اثبات دین و مذهب و مدعای خود می گفته اند و دلیل و براهین اقامه می کرده اند را گوش می دادند تا بالاخره کشیش نصارا پس از کشمکش زیاد و جدلهای بیشمار محکوم شده ناچار به فکر می افتد اطرافیان را با قلندری و به عبارت دیگر هوچی گری از میدان بیرون کند و امر را بر مردم مشتبه سازد از این رو علماء می پرسد:
ده بز و بیست خروسی اسب و چهل گاو و شصت شتر و هفتاد بگیر و ببند چیست ؟) اگر این قضیه را حل کنید من به حقانیت شما اعتراف و به محکومیت خود اقرار می نمایم علما در جواب این معمای قلندری معطل ماندند و همه به فکر فرو رفتند که یعنی چه و این سوال بی موردی است ولی خوب اگر جواب داده نشود در میان عوام مردم به معنای شکست علماء است در این گیردار مرحوم اسرار (حاج سبزواری ) که در کنار جمعیت جزو تماشاچیان بوده جلو آمده از علماء اجازه خواست که جواب پرسش قلندری کشیش را بدهد آقایان علماء درخواست او را پذیرفته و در ردیف خود محلی را برای وی تعیین می نمایند و تماشاچیان هم گردن را کشیده منتظرند ببیند که این جوان ناشناس چگونه جواب نصاری را می دهد ؟آنگاه مرحوم اسرار سکوت مجلس را شکسته با بیانی بسیار جالب شروع به تقریر و حل معما می نماید و می فرماید: آقای محترم، پرسش شما کنایه از حالات و اطواری است که از سن کودکی تا رسیدن به پیری به انسان دست می دهد در هر مرحله از مراحل عمر و زندگی، فطرت و طبع بشر متقضی بروز کیفیاتی است که در اوقات دیگر عمر و علاوه بر آنکه آن کردار بعید است به نظر و عقیده او نامناسب و قبیح است و بشر در اولین مرحله زندگی به بز که حیوانی است پرجست و خیز شباهت تامی دارد و از پنج سالگی شروع به این رفتار نموده و غالباً در یازده سالگی این حالت خاتمه می یابد و پس از طی این منزل در مرحله شهوت رانی داخل شده و اندک اندک این سجیه و رویه رو به ازدیاد می گذراند تا سن بیست سالگی که آخرین مرتبه قوت و شدت مشابهت انسان است به خر (زیرا این حیوان در این صفت خصوصیت دارد ) سپس این حالت نیز رو به نقص می رود تا سن بیست سالگی که غالباً شدت این غریزه را از دست داده و در حالت سوم که فراست و تیز هوشی و چست و چابکی است شروع به سیر می کند کمال این حالت در سن سی سالگی است بعداً این حالت هم مانند حالات سابق رو به نقص و سستی می گذارد و در بسیاری از نوع بشر در سن سی و پنج سالگی این صفت ضعیف می گردد و با آن شدت و قوت اولی باقی نمی ماند و پس از این مرتبه سنگینی و وقار برای انسان حاصل می شود مانند گاوی که راه رفتنش با وقار خاصی همراه است لذا در این مرحله از عمر طرز رفتار آدمی را به گاو تشبیه نموده اند و حد کمال وقار و سنگینی در بشر در سن چهل سالگی است و بعداً حالت شتری که دوربینی و صبر و طاقت در حوادث زندگانی است حاصل می گردد و آخرین شدت این رویه در شصت سالگی است زیرا این حالت نیز مانند حالات دیگر از بین می رود و چون خود را از کار افتادخه می بیند فوق العاده حریص می گردد در این موقع صدای تحسین مردم از اطراف بلند شد و این موضوع انعکاس خوبی پیدا می کند. (1172)
- وصیت