فهرست کتاب


مردان علم در میدان عمل جلد 1

سید نعمت الله حسینی

وصف و شرط ایمان به خدا چیست ؟

در ققص العلماء نقل کرده که خواجه (نصیرالدین )را عقیده بر آن بوده که هر که عقائد حقه رابه برهان و دلیل نداند و مشرک است، تا وقتی که به بیابانی رسید دید شخصی به زراعت مشغول است خواجه اسب خود را به جانب او راند و گفت: خدا یکی است یا دو ؟ آن مرد گفت خدا یکی است. خواجه فرمود اگر کسی بگوید خدا دو تا است چه جواب خواهی داد ؟آن مرد گفت با همین که در دست دارم چنان بر فرق او می زنم که شکافته شود پس خواجه دانست که آن شخص راسخ الاعتقاد است و از رایش برگشت و داشتن و براهین را شرط مسلمان بودن دانست و به داشتن یقین اکتفا کرد. (1162)
- خواجه نصیر طوسی

وصف و شرط ایمان به خدا چیست ؟

در ققص العلماء نقل کرده که خواجه (نصیرالدین )را عقیده بر آن بوده که هر که عقائد حقه رابه برهان و دلیل نداند و مشرک است، تا وقتی که به بیابانی رسید دید شخصی به زراعت مشغول است خواجه اسب خود را به جانب او راند و گفت: خدا یکی است یا دو ؟ آن مرد گفت خدا یکی است. خواجه فرمود اگر کسی بگوید خدا دو تا است چه جواب خواهی داد ؟آن مرد گفت با همین که در دست دارم چنان بر فرق او می زنم که شکافته شود پس خواجه دانست که آن شخص راسخ الاعتقاد است و از رایش برگشت و داشتن و براهین را شرط مسلمان بودن دانست و به داشتن یقین اکتفا کرد. (1163)
- حیوانات

سگ هواشناس

و نیز مشهور است که شبی خواجه در بیابانی مهمان آسیابانی شد موقع خواب آسیابان رختخواب خواجه را در اندرون آسیاب پهن کرد خواجه فرمود: رختخواب مرا در بیرون و پشت بام آسیاب بینداز آسیابان گفت: امشب هوا بارانی است و صلاح نیست بیرون بخوابید خواجه به آسمان نگاه کرد و روی قاعده هواشناسی هر چه فکر کرد دید هیچگونه علائمی برای آمدن باران نیست گوش به حرف آسیابان نداد و دستور داد رختخوابش را بالای بام گستردند و موقع خواب رفت بالای پشت بام خوابید اتفاقاً پس از ساعتی هوا باریدن گرفت خواجه پس از ترشدن ناچار از جا حرکت کرده به درون آسیاب پناه آورد و فهمید که علم و حسابش خطا بوده و حرف آسیابن درست درآمد با تعجب سوال کرد شما از کجا فهمیدی که امشب باران می بارد و حال آنکه هیچ گونه ابری و علامتی در آسمان نبود ؟آسیابان گفت: من سگی دارم هر وقت ببنیم سر شب به درون آسیاب رفته و می خوابد می دانم که آن شب باران می بارد و چون امشب هم دیدم موقه غروب سگ وارد آسیاب شد دانستم که باران
می بارد. (1164)
- سگ