فهرست کتاب


مردان علم در میدان عمل جلد 1

سید نعمت الله حسینی

کرامتی از مرحوم بافقی در مسجد جمکران قم

شیخ محمد رازی در کتاب التقوی می نویسد : سیدشریف سید مرتضی حسینی معروف به ساعت ساز قمی که از اشخاص با حقیقت و متدین پائین شهر قم است و به نیکی و پارسائی مشهور و معروف است حکایت کرد که شب پنجشنبه ای در فصل زمستان که هوا بسیار سرد و برف زیادی هم روی زمین نشسته بود به خاطرم رسید که شب پنجشنبه و موسم رفتن آخوند ملا محمد تقی بافقی به مسجد جمکران است با خود گفتم که حتماً با این هوای سرد و برف زیاد امشب را تعطیل کرده اند و این حال دلم طاقت نیاورد آمدم منزل ایشان دیدم نیستم رفتم و مدرسه آنجا هم نبود سراسیمه در پی ایشان می گشتم ، نانوای میدان میر به من گفت آقا چرا مضطربی و به دنبال که می گردی ؟ گفتم بدنبال آخوند محمد تقی می گردم و می ترسم در این هوای سرد و وجود خطر جانوران در بیابان به او آسیب رسیده اند و به آنها نمی رسی ، بی جهت مرو من از ترس آنکه از این سرماو برف به ایشان صدمه ای برسد بسیار ناراحت شدم چون چاره ای نداشتم با حال پریشانی به طوری که اهل منزل از پریشانی من ناراحت بودند به منزل برگشتم و مرا شب خواب نمی برد و همه اش در فکر و خیال آقا بودم تا نزدیک سحر خوام برد دیدم صاحب الامر حضرت حجت علیه السلام وارد منزل شد به من فرمود :سید چرا ناراحتی ؟گفتم ای مولای من از جهت شیخ محمد تقی که امشب به مسجد رفته و نمی دانم چه به سرش آمده نگرانم .
فرمود : سید مرتضی ، گمان می کنی که من از خارج شیخ دورم الان رفتم به مسجد و وسائل راحتی او و همراهانش را فراهم نمودم گفتم من از خواب با خوشحالی بیدار شدم و به اهل منزل هم این بشارت را دادم ، و صبح زود برخاسته و برای تحقیق از صحت این خواب نزدیکی از اصحاب شیخ آمده و گفتم قضیه شب گذشته را برایم بگو که دیشب چگونه با این سرما در مسجد بیتوته کردید؟گفت : بلی دیشب حاج شیخ ما را برداشته به مسجد جمکران برد با آن هوای سرد و برف ولی وقتی که از شهر خارج شدیم یک حرارت و شوقی دیگر داشتیم تا به اندک زمانی به مسجد رسیدیم و متحیر بودیم که شب را با سرما چه خواهیم کرد که ناگاه دیدم جوان سیدی وارد شده و گفت می خواهید کرسی و آتش برایتان حاضر کنم ؟ آخوند گفت : اختیار با شما است آن سید رفت پس از چند دقیقه برگشت و با خود کرسی و منقل آتش و لحاف آورد و در یکی از حجره ها گذارده و مرتب نمود و خوادست برود ، یک نفر از ما اظهار کرد که ما صبح زود می رویم این اثاث را به که بسپاریم ؟ گفت هر کس آورد خودش می برد و از نظر ما پنهان شد ، ما در تعجب بودیم که این که بود و اثاث را از کجا آورد ؟ ما صبح زود آمدیم و اثاث را در همانجا گذاشتیم ماند و هنوز هم ما درباره آن شخص و آن اثاث در فکریم سید مرتضی گفت به او گفتم من می دانم آن آقا امام زمان بوده و جریان دیشب خود و خواب خودم را نقل کردم و گفتم از خانه بیرون نیامدم مگر برای تحقیق از صدق خواب خودم. (943)
- رویا

کرامتی از مرحوم بافقی در مسجد جمکران قم

شیخ محمد رازی در کتاب التقوی می نویسد : سیدشریف سید مرتضی حسینی معروف به ساعت ساز قمی که از اشخاص با حقیقت و متدین پائین شهر قم است و به نیکی و پارسائی مشهور و معروف است حکایت کرد که شب پنجشنبه ای در فصل زمستان که هوا بسیار سرد و برف زیادی هم روی زمین نشسته بود به خاطرم رسید که شب پنجشنبه و موسم رفتن آخوند ملا محمد تقی بافقی به مسجد جمکران است با خود گفتم که حتماً با این هوای سرد و برف زیاد امشب را تعطیل کرده اند و این حال دلم طاقت نیاورد آمدم منزل ایشان دیدم نیستم رفتم و مدرسه آنجا هم نبود سراسیمه در پی ایشان می گشتم ، نانوای میدان میر به من گفت آقا چرا مضطربی و به دنبال که می گردی ؟ گفتم بدنبال آخوند محمد تقی می گردم و می ترسم در این هوای سرد و وجود خطر جانوران در بیابان به او آسیب رسیده اند و به آنها نمی رسی ، بی جهت مرو من از ترس آنکه از این سرماو برف به ایشان صدمه ای برسد بسیار ناراحت شدم چون چاره ای نداشتم با حال پریشانی به طوری که اهل منزل از پریشانی من ناراحت بودند به منزل برگشتم و مرا شب خواب نمی برد و همه اش در فکر و خیال آقا بودم تا نزدیک سحر خوام برد دیدم صاحب الامر حضرت حجت علیه السلام وارد منزل شد به من فرمود :سید چرا ناراحتی ؟گفتم ای مولای من از جهت شیخ محمد تقی که امشب به مسجد رفته و نمی دانم چه به سرش آمده نگرانم .
فرمود : سید مرتضی ، گمان می کنی که من از خارج شیخ دورم الان رفتم به مسجد و وسائل راحتی او و همراهانش را فراهم نمودم گفتم من از خواب با خوشحالی بیدار شدم و به اهل منزل هم این بشارت را دادم ، و صبح زود برخاسته و برای تحقیق از صحت این خواب نزدیکی از اصحاب شیخ آمده و گفتم قضیه شب گذشته را برایم بگو که دیشب چگونه با این سرما در مسجد بیتوته کردید؟گفت : بلی دیشب حاج شیخ ما را برداشته به مسجد جمکران برد با آن هوای سرد و برف ولی وقتی که از شهر خارج شدیم یک حرارت و شوقی دیگر داشتیم تا به اندک زمانی به مسجد رسیدیم و متحیر بودیم که شب را با سرما چه خواهیم کرد که ناگاه دیدم جوان سیدی وارد شده و گفت می خواهید کرسی و آتش برایتان حاضر کنم ؟ آخوند گفت : اختیار با شما است آن سید رفت پس از چند دقیقه برگشت و با خود کرسی و منقل آتش و لحاف آورد و در یکی از حجره ها گذارده و مرتب نمود و خوادست برود ، یک نفر از ما اظهار کرد که ما صبح زود می رویم این اثاث را به که بسپاریم ؟ گفت هر کس آورد خودش می برد و از نظر ما پنهان شد ، ما در تعجب بودیم که این که بود و اثاث را از کجا آورد ؟ ما صبح زود آمدیم و اثاث را در همانجا گذاشتیم ماند و هنوز هم ما درباره آن شخص و آن اثاث در فکریم سید مرتضی گفت به او گفتم من می دانم آن آقا امام زمان بوده و جریان دیشب خود و خواب خودم را نقل کردم و گفتم از خانه بیرون نیامدم مگر برای تحقیق از صدق خواب خودم. (944)
- امام رضا (ع)

مکاتبه حاج اشرفی مازندرانی با امام رضا علیه السلام

همچنین شیخ محمد رازی در کتاب التقوی نوشته از مرحوم حاج شیخ محمد تقی بافقی شنیدم که فرمود: یکی از علاقه مندان حاجی ملا محمد اشرفی مازندرانی معروف به حجة الاسلام با عده ای از اهل بابل عازم زیارت ثامن الائمه حضرت امام رضا می رویم آمده ام با شما وداع کنم حاجی اشرفی نامه ای به او داد و فرمود این نامه را به محضر امام رضا علیه السلام برسان و جوابش را برای من بیاور آن شخص نامه را گرفته و مرخص شد ولی در تعجب بود بود که مگر حاجی نمی داند امام رضا علیه السلام در حال حیات نیست خلاصه می گوید وقتی که وارد حرم شدیم و زیارت کردیم من آن نامه را میان ضریح حضرت انداخته به امام عرض کردم آقای من حاجی جواب نامه را از شما خواست است تا آنکه روز آخر شد ما برای زیارت وداع آمدیم در حالی که من در حالی تضرع مشغول خواندن دعا و زیارت بودم ناگهان دیدم خدام مشغول بیرون کردن زوار حرم شدند و حرم را خلوت کردند ولی متوجه من نشدند من خیال کردم شاید یکی از بزرگان به حرم مشرف می شود و حرم را برای او قرق می کنند تا آنکه بلکی حرم خالی شد.
آنگاه دیدم از میان ضریح حضرت آقائی بسیار مجلل و نورانی بیرون تشریف آورده آمد ونزدیک من رسید من سلام کرده ، پس عرض کردم یابن رسول الله حاج اشرفی از شما جواب خواسته وقتی من به نزد ایشان رفتم جواب نامه ایشان را چه بگویم ؟
حضرت فرمود این شعر را بگو :
آئینه شو جمال پری طلعتان طلب - جاروب کرده خانه و پس میهمان طلب
در این حال دیدم دوباره حرم پر از جمعیت است و مردم مشغول زیارتند پس از خراسان به مازندران آمدیم من آمدم منزل حاجی اشرفی که جواب حضرت را برسانم تا من وارد شدم و حاجی چشمش به من افتاد این شعر را خواند :
آئینه شو جمال پری طلعتان طلب - جاروب کرده و خانه و پس میهمان طلب
نویسنده می گوید من این قضیه را از پسر قاصد مذکور هم شنیده بودم و از آقای بافقی هم شنیدم برایم اطمینان حاصل شد. (945)
- نامه