فهرست کتاب


مردان علم در میدان عمل جلد 1

سید نعمت الله حسینی

خرجی ما را بدهید!

عالم متقی مرحوم حاج میرزا محمد صدری بوشهری علیه الرحمه نقل فرمود هنگامی که پدرم مرحوم حاج شیخ محمد علی از نجف اشرف مسافرتی به هندوستان نمود من و برادرم شیخ احمد در سن شش هفت سالگی بودیم اتفاقاً سفر پدرم طولانی شد به طوری که آن مبلغ که برای مخارج به مادر سپرده بود تمام شد و موقع عصر از گرسنگی گریه می کردیم و به مادر خود می چسبیدیم مادر به ما گفت وضو بگیرید و لباس ما را طاهر نمود و ما را از خانه بیرون آورد تا وارد صحن مقدس شدیم مادرم گفت : من در این ایوان می نشینم شما بروید به حرم به حضرت امیر بگوئید پدر ما نیست وما امشب گرسنه ایم و از حضرت خرجی بگیرید و بیاورید تا برای شما شام تهیه کنم ما وارد حرم شدیم سر به ضریح گذاشته عرض کردیم پدر ما نیست و ما گرسنه هستمی ودست خود را داخل ضریح کرده گفتیم خرجی بدهید تا مادرمان برای ما شام تدارک نماید مقداری گذشتن اذان مغرب را گفتند صدای قد قامت الصلوة را می شنیدیم من به برادرم گفتم حضرت امیر الان مشغول نماز است (به خیال بچگی گفتیم حضرت نماز جماعت می خواند)پس در گوشه ای از حرم نشستیم و منتظر تمام شدن نماز شدیم پس از کمتر از ساعتی شخصی در مقابل ما ایستاد و کیسه پولی به من و فرمود بده به مادرت و بگو تا پدر شما بیاید هر چه لازم داشته باشید به فلان محل مراجعه کن (بنده نام محلی را که حواله فرمودند فراموش کردم ) خلاصه مسافرت پدرم چند ماه طول کشید و در این مدت با بهترین وجه معشیت ما اداره شد تا پدر ما از سفر آمد. (923)
- حرم

خرجی ما را بدهید!

عالم متقی مرحوم حاج میرزا محمد صدری بوشهری علیه الرحمه نقل فرمود هنگامی که پدرم مرحوم حاج شیخ محمد علی از نجف اشرف مسافرتی به هندوستان نمود من و برادرم شیخ احمد در سن شش هفت سالگی بودیم اتفاقاً سفر پدرم طولانی شد به طوری که آن مبلغ که برای مخارج به مادر سپرده بود تمام شد و موقع عصر از گرسنگی گریه می کردیم و به مادر خود می چسبیدیم مادر به ما گفت وضو بگیرید و لباس ما را طاهر نمود و ما را از خانه بیرون آورد تا وارد صحن مقدس شدیم مادرم گفت : من در این ایوان می نشینم شما بروید به حرم به حضرت امیر بگوئید پدر ما نیست وما امشب گرسنه ایم و از حضرت خرجی بگیرید و بیاورید تا برای شما شام تهیه کنم ما وارد حرم شدیم سر به ضریح گذاشته عرض کردیم پدر ما نیست و ما گرسنه هستمی ودست خود را داخل ضریح کرده گفتیم خرجی بدهید تا مادرمان برای ما شام تدارک نماید مقداری گذشتن اذان مغرب را گفتند صدای قد قامت الصلوة را می شنیدیم من به برادرم گفتم حضرت امیر الان مشغول نماز است (به خیال بچگی گفتیم حضرت نماز جماعت می خواند)پس در گوشه ای از حرم نشستیم و منتظر تمام شدن نماز شدیم پس از کمتر از ساعتی شخصی در مقابل ما ایستاد و کیسه پولی به من و فرمود بده به مادرت و بگو تا پدر شما بیاید هر چه لازم داشته باشید به فلان محل مراجعه کن (بنده نام محلی را که حواله فرمودند فراموش کردم ) خلاصه مسافرت پدرم چند ماه طول کشید و در این مدت با بهترین وجه معشیت ما اداره شد تا پدر ما از سفر آمد. (924)
- عجائب

آیة الله میرزا حسن شیرزای و زائر خراسانی

جناب آقای سید عبدالله توسلی نقل کرد که زائری از اهل خراسان دو الاغ خرید و با عیال و اطفالش به قصد تشرف به کربلا معلی حرکت کرد ،به یعقوبیه که رسید یک الاغ با خورجینش را دزد برد مخارج سفرش در میان آن خورجین بود این بیچاره اطفال را سوار الاغ کرد و خودش با عیالش پیاده مشرف شدند به سامراء بعد از زیارت عسکرین علیهما السلام به خدمت مرحوم آیة الله حاج میرزا حسن شیرازی (ره )مشرف شد ،درب منزل آخوند ملا عبداکریم ملازم مرحوم میرزا به او گفت : تو فلان کس خراسا نی هست که الاغت را دزد برده ؟ گفت :بلی او را آورد خدمت میرزا در حالی که جمعیت زیادی در خدمت میرزا بودند میرزا تا آن مرد را د ید او را نزدیک طلبید و بیست و پنج قران به او داد و فرمود پسرت به مکه مشرف شده و شنیده که تو با عیال و اطفال به کربلا مشرف شده ای جهت مخارج تو صد تومان بدست یک حاجی خراسانی داده مشرف می شوی به کربلا معلی و در ایوان حضرت سیدالشهداء آن شخص خراسانی را ملاقات خواهی کرد و صد تومان را به تو خواهد داد و این بیست و پنچ قران به جهت مخارجت از اینجا تا کربلاست ، آن شخص خراسانی متعجبانه از خدمت مرحوم میرزا بیرون شد و رفت به کربلا ،میان ایوان شخصی از اهل خراسان را دید ،بعد از گفتگو به او گفت الان میان حرم مطهر یکی از حاجی های خراسانی که از مکه مراجعت نموده سراغ تو را می گیرد هنوز حرفش تمام نشده بود که آن حاجی از حرم بیرون آمد و در ایوان این شخص را دید و شناخت و صد تومان را که پسرش فرستاده بود به او داد آن مرد خراسانی نزدیک بود که از کثرت حیرت دیوانه شود .(925)
- زیارت