فهرست کتاب


مردان علم در میدان عمل جلد 1

سید نعمت الله حسینی

شاید در میان طلاب افرادی باشند که به خاطر آ نها خدا به ما رحم کند

مرحوم شیهد قدوسی نقل می کند : از یکی از وعاظ معروف اصفهان شنیدم که ایشان از یکی از مقسمین شهریه مرحوم آیة الله بروجردی نقل می کرد که گفت من یک روز برای دادن شهریه به یکی از مدارس اصفهان رفتم دیدم طلبه ها در مدرسه نشسته اند شلوغ می کنند ،می خوانند و شوخی می کنند ، من از دیدن آن منظره ناراحت شدم دفتر شهریه را بستم و بلند شدم حرکت کردم گفتم دادن مال امام زمان به چنین اشخاص صحیح نیست آمدم خدمت آقا هم عرض کردم که من به کار شهر دخالت نمی کنم آقا فرمود: پس عصر بیا یک کمی صحبت کنیم من به کار شهریه دخالت نمی کنم آقا فرمود : پس عصر بیا یک کمی صحبت کنیم من فکر کردم اگر عصر بروم ،ایشان مرا دوباره برای دادن شهریه مجبور می کنند اصلا نرفتم چند روز گذشت باز اول ماه شد در مدرسه دیدم طلبه ها یک جوری به من نگاه می کنند ولی من لج کرده بودم و می گفتم دادن شهریه به اینها صحیح نیست و ماعندالله مسوولیم تا آنکه شب خواب دیدم یک آقائی وارد شد که به او می گفتند سیدالعراقین عده ای از آقایان اصفهان به دیدن او رفته بودند من هم رفتم دیدم جمعیت زیاد است اگر من صبر کنم تا نوبت دیدن به من برسد طول می کشد در همین اثناءدیدم کسی مرا به اسم صدا می زند می گوید آقا بیا من خوشحال شدم از اینکه زودتر مرا صدا زدند به آنجا رفتم ولی دیدم آن سید معروف که من تلاش می کردم زیارتش کنم نیست بلکه یک آقای محترم دیگری است که برخوردش هم با من خیلی سنگین و ناراحت بود عرض کردم : چرا با من کم لطفی می فرمائید؟ گفت چرا شهریه طلبه ها را قطع کردی ؟ من در جواب خجالت کشیدم که اصل قضیه را بگویم عرض کردم : آقا پول نداریم فرمود برای شما یک حواله نهصد و هفتاد و خرده ای می فرستم بقیه اش هم مرتب می آید ،شهریه را بدهید می گفت من فوری بیدار شدم در حالی که ناراحت بودم فکر کردم دلیل صحت خواب این است که آن حواله برسد صبح زود بود دیدم در زدندیکی از آقایان کازرونی ها آمد و گفت آقا میرزا جعفر کازرونی زنش مریض بوده و احتیاج به عمل داشته است.
ایشان نذر کرده اگر زنش خوب شد شهریه دو ماه طلبه ها را بدهد بفرمائید چقدر می شود؟من گفتم : دوازده هزار و خرده ای آن مرد دست به جیبش کرد و گفت نهصد و هفتاد و خرده ای است ؟ گفت بلی همین مقدار است ولی شما از کجا دانستید ؟ گفتم : من دیشب چنین خوابی دیدم گفت : بلی این پول یک جنسی است ایشان به واسطه آن که زنش شفا یافته گفت فعلاً این پول را بدهید بقیه اش را بعداً می فرستم گفت من آمدم خدمت آقای بروجردی و خوابم را عرض کردم حال ایشان منقلب شد و مدیت گریه کرد و گفت شاید در میان این طلاب افرادی باشند که خداوند به برکت وجود اینها به ما رحم کند .(847)
- رویا

لدی الکریم حل ضیفاً عبده

حضرت آیة الله حاج آقا صدرالدین صدر که قصیده ای در مرثیه و تاریخ فوت آیة الله العظمی حاج شیخ عبدالکریم حائری گفته است و در آخر قصیده در ماده تارخ فوت گفته : لدی الکریم حل ضیفاً عبده (848)
فرمود : پس از انشاد قصیده در عالم رویا دیدم در باغی هستم که فوق العاده خوش منظره است ومن در خیابانهای آن قدم می زنم شخصی به من رسید گفت : میل دارید آقای حاج شیخ عبدالکریم حائری را ملاقات بنمائید ؟گفتم کمال میل دارم افتاد جلو و گفت دنبال من بیائید
پس ما سه چهار خیابان طی کردیم رسیدیم به فضائی که وسط باغ بود و حوضی بود که اطرافش گل کاری بوددر سمت راست آن فضا عمارتی بود که سه چهار پله از زمین بلندتر بود نگاه کردم دیدم در آخر اطاق گوشه دست راست حاج شیخ تکیه به در نموده و به باغ نگاه می کند من سلام کردم و با عجله بالا رفتم وارد اطاق شدم دوباره سلام کردم جواب دادند خدمتشان نشتستم احوال پرسی کردم ،جواب فرمودند :الحمدالله خیلی خوب است بعد ایشان از من احوال پری کردند و وضع حوزه و احوال علماء و دوستانشان را پرسیدند من جواب دادم.
در این هنگام پیشخدمت وارد شد فنجانی که بنظر من چای بود در مقابل ایشان گذاشت فرمود این برای من است برای آقا هم بیاور خادم رفت فنجانی چای برای من آورد در تمام این جریان من متوجه نبودم که ایشان فوت کرده اند تصور می کردم زنده اند و به باغ آمده اند عرض کردم : آقا شما در این باغ تنها هستید اجازه بفرمائید من بیایم در خدمت شما باشم فرمود نه حالا شما نیائید شما کار دارید و مردم هم با شما کار دارند باید برود بعد هر دو دست خود را بلند کرده و فرموده من تنها نیستم خیر تنها نیستم آن وقت ملتفت شدم که ایشان فوت کرده اند دوباره احوال پرسی کردم بعد نظری به باغ انداختم ایشان هم چون فهمیدند که من مجذوب باغ شده ام مختصری نیم خیز شده و هر دو دست را بلند نموده ، به طرف من اشاره کرد و فرمودند : لدی الکریم حل ضیفاً عبده من فوق العاده تعجب کردم که چگونه از شعر و تاریخ گفتن من مسبوق شده اند از شدت تعجب از خواب بیدار شدم .(849)
- فقهای نامدار

لدی الکریم حل ضیفاً عبده

حضرت آیة الله حاج آقا صدرالدین صدر که قصیده ای در مرثیه و تاریخ فوت آیة الله العظمی حاج شیخ عبدالکریم حائری گفته است و در آخر قصیده در ماده تارخ فوت گفته : لدی الکریم حل ضیفاً عبده (850)
فرمود : پس از انشاد قصیده در عالم رویا دیدم در باغی هستم که فوق العاده خوش منظره است ومن در خیابانهای آن قدم می زنم شخصی به من رسید گفت : میل دارید آقای حاج شیخ عبدالکریم حائری را ملاقات بنمائید ؟گفتم کمال میل دارم افتاد جلو و گفت دنبال من بیائید
پس ما سه چهار خیابان طی کردیم رسیدیم به فضائی که وسط باغ بود و حوضی بود که اطرافش گل کاری بوددر سمت راست آن فضا عمارتی بود که سه چهار پله از زمین بلندتر بود نگاه کردم دیدم در آخر اطاق گوشه دست راست حاج شیخ تکیه به در نموده و به باغ نگاه می کند من سلام کردم و با عجله بالا رفتم وارد اطاق شدم دوباره سلام کردم جواب دادند خدمتشان نشتستم احوال پرسی کردم ،جواب فرمودند :الحمدالله خیلی خوب است بعد ایشان از من احوال پری کردند و وضع حوزه و احوال علماء و دوستانشان را پرسیدند من جواب دادم.
در این هنگام پیشخدمت وارد شد فنجانی که بنظر من چای بود در مقابل ایشان گذاشت فرمود این برای من است برای آقا هم بیاور خادم رفت فنجانی چای برای من آورد در تمام این جریان من متوجه نبودم که ایشان فوت کرده اند تصور می کردم زنده اند و به باغ آمده اند عرض کردم : آقا شما در این باغ تنها هستید اجازه بفرمائید من بیایم در خدمت شما باشم فرمود نه حالا شما نیائید شما کار دارید و مردم هم با شما کار دارند باید برود بعد هر دو دست خود را بلند کرده و فرموده من تنها نیستم خیر تنها نیستم آن وقت ملتفت شدم که ایشان فوت کرده اند دوباره احوال پرسی کردم بعد نظری به باغ انداختم ایشان هم چون فهمیدند که من مجذوب باغ شده ام مختصری نیم خیز شده و هر دو دست را بلند نموده ، به طرف من اشاره کرد و فرمودند : لدی الکریم حل ضیفاً عبده من فوق العاده تعجب کردم که چگونه از شعر و تاریخ گفتن من مسبوق شده اند از شدت تعجب از خواب بیدار شدم .(851)
- شعر