فهرست کتاب


مردان علم در میدان عمل جلد 1

سید نعمت الله حسینی

آزاد شدن سید رضی الدین محمد از زندان

علامه رحمه الله در کتاب منهاج الصلاح در شرح دعای عبرات فرموده که آن دعا مرویست از امام جعفر صادق علیه السلام و درباره این دعا از سید رضی الدین محمد بن محمد آوی حکایتی است معروف که تفصیل آن چنین است که مرحوم سید رضی را امیری از امرای سلطان جرماعون گرفته حبس کرده بود و حبس او زیاد طول کشید و در این مدت مدید همیشه بر او سخت می گرفتند به طوری که از شدت سختی و تنگی به تنگ آمده بود شبی حضرت بقیةت الله امام زمان را در خواب دید پس گریه کرد و از تنگی فشار زندان شکایت کرد عرض کرد ای مولای من نزد خدا شفاعت کن که مرا از این زندان نجات بدهد. حضرت فرمود دعای عبرات را بخوان سید پرسید دعای عبرات کدام است ؟فرمودن آن دعاذ در کتاب مصباح تو است عرض کرد:ای مولای من در مصباح چنین دعائی ننوشته ام فرمود:چرا در آن نگاه کن خواهی دید پس از خواب بیدار شد نماز صبح را ادا کرد کتاب مصباح را باز کرد در میان کتاب ورقه ای یافت که آن دعا در آن نوشته شده بود پس چهل مرتبه آن دعا را خواند آن امیر دو زن داشت که یکی از آن دو زنی عاقله و مدبره بود که امیر به او علاقه زیادی داشت وقتی کرده ای ؟امیر گفت: مگر چه شده که این سوال را می کنی؟ زن گفت شخصی را که مانند خورشید نورانی بود در خواب دیدم که گلوی مرا گرفت و فشار داد که نزدیک بود خفه ام کند آن وقت فرمود شوهرت فرزند مرا گرفته و زندا:نموده از غذا و زندگی بر او تنگ گرفته من عرض کردم:آقا شما که هستید؟ فرمود: من علی بن ابی طالبم به شوهرت بگو اگر او را آزاد نکند خانه و قصرش را بر سرش خراب می کنم پس این به گوش سلطان رسید گفت من نمی دانم خبر ندارم وقتی از ماموران پرسید،گفت: بلی یک سیدی را به امر شما گرفته در زندان کرده اند پس شاه امر کرد او را رها کرده و اسبی به او دادند که سوار شود و به خانه خودش برود. (757)
- نجات

آزاد شدن سید رضی الدین محمد از زندان

علامه رحمه الله در کتاب منهاج الصلاح در شرح دعای عبرات فرموده که آن دعا مرویست از امام جعفر صادق علیه السلام و درباره این دعا از سید رضی الدین محمد بن محمد آوی حکایتی است معروف که تفصیل آن چنین است که مرحوم سید رضی را امیری از امرای سلطان جرماعون گرفته حبس کرده بود و حبس او زیاد طول کشید و در این مدت مدید همیشه بر او سخت می گرفتند به طوری که از شدت سختی و تنگی به تنگ آمده بود شبی حضرت بقیةت الله امام زمان را در خواب دید پس گریه کرد و از تنگی فشار زندان شکایت کرد عرض کرد ای مولای من نزد خدا شفاعت کن که مرا از این زندان نجات بدهد. حضرت فرمود دعای عبرات را بخوان سید پرسید دعای عبرات کدام است ؟فرمودن آن دعاذ در کتاب مصباح تو است عرض کرد:ای مولای من در مصباح چنین دعائی ننوشته ام فرمود:چرا در آن نگاه کن خواهی دید پس از خواب بیدار شد نماز صبح را ادا کرد کتاب مصباح را باز کرد در میان کتاب ورقه ای یافت که آن دعا در آن نوشته شده بود پس چهل مرتبه آن دعا را خواند آن امیر دو زن داشت که یکی از آن دو زنی عاقله و مدبره بود که امیر به او علاقه زیادی داشت وقتی کرده ای ؟امیر گفت: مگر چه شده که این سوال را می کنی؟ زن گفت شخصی را که مانند خورشید نورانی بود در خواب دیدم که گلوی مرا گرفت و فشار داد که نزدیک بود خفه ام کند آن وقت فرمود شوهرت فرزند مرا گرفته و زندا:نموده از غذا و زندگی بر او تنگ گرفته من عرض کردم:آقا شما که هستید؟ فرمود: من علی بن ابی طالبم به شوهرت بگو اگر او را آزاد نکند خانه و قصرش را بر سرش خراب می کنم پس این به گوش سلطان رسید گفت من نمی دانم خبر ندارم وقتی از ماموران پرسید،گفت: بلی یک سیدی را به امر شما گرفته در زندان کرده اند پس شاه امر کرد او را رها کرده و اسبی به او دادند که سوار شود و به خانه خودش برود. (758)
- امام زمان (عج)

آزاد شدن سید رضی الدین محمد از زندان

علامه رحمه الله در کتاب منهاج الصلاح در شرح دعای عبرات فرموده که آن دعا مرویست از امام جعفر صادق علیه السلام و درباره این دعا از سید رضی الدین محمد بن محمد آوی حکایتی است معروف که تفصیل آن چنین است که مرحوم سید رضی را امیری از امرای سلطان جرماعون گرفته حبس کرده بود و حبس او زیاد طول کشید و در این مدت مدید همیشه بر او سخت می گرفتند به طوری که از شدت سختی و تنگی به تنگ آمده بود شبی حضرت بقیةت الله امام زمان را در خواب دید پس گریه کرد و از تنگی فشار زندان شکایت کرد عرض کرد ای مولای من نزد خدا شفاعت کن که مرا از این زندان نجات بدهد. حضرت فرمود دعای عبرات را بخوان سید پرسید دعای عبرات کدام است ؟فرمودن آن دعاذ در کتاب مصباح تو است عرض کرد:ای مولای من در مصباح چنین دعائی ننوشته ام فرمود:چرا در آن نگاه کن خواهی دید پس از خواب بیدار شد نماز صبح را ادا کرد کتاب مصباح را باز کرد در میان کتاب ورقه ای یافت که آن دعا در آن نوشته شده بود پس چهل مرتبه آن دعا را خواند آن امیر دو زن داشت که یکی از آن دو زنی عاقله و مدبره بود که امیر به او علاقه زیادی داشت وقتی کرده ای ؟امیر گفت: مگر چه شده که این سوال را می کنی؟ زن گفت شخصی را که مانند خورشید نورانی بود در خواب دیدم که گلوی مرا گرفت و فشار داد که نزدیک بود خفه ام کند آن وقت فرمود شوهرت فرزند مرا گرفته و زندا:نموده از غذا و زندگی بر او تنگ گرفته من عرض کردم:آقا شما که هستید؟ فرمود: من علی بن ابی طالبم به شوهرت بگو اگر او را آزاد نکند خانه و قصرش را بر سرش خراب می کنم پس این به گوش سلطان رسید گفت من نمی دانم خبر ندارم وقتی از ماموران پرسید،گفت: بلی یک سیدی را به امر شما گرفته در زندان کرده اند پس شاه امر کرد او را رها کرده و اسبی به او دادند که سوار شود و به خانه خودش برود. (759)
- قبر