فهرست کتاب


مردان علم در میدان عمل جلد 1

سید نعمت الله حسینی

گوشه هایی دیگر از شجاعت های شهید مدرس و مجاهدات او

هنگامی که سلیمان میرزا لیدر حزب سوسیالیست سنگ طرفداری سردار سپه و جمهوری را به سینه می زد،مدرس متلک شیرینی گفته و به او چنین پیغام داد:
به شاهزاده از قول من بگویید این قدر سنگ طرفداری سردار سپه و جمهوری را به سینه نزند در صورت جمهوری شدن ایران تنها فائده ای که می برد این است که میرزا را از دمش بر می دارند و به سرش می زنند و سلیمان میرزا می شود و میرزا سلیمان!
آورده اند، فرستاد دولت انگلیس پیغام داد:اگر ما دست از رضاخان برداریم شما نیز دست از مخالفت با او بر می دارید؟ مدرس گفت وقتی شما او را رها کنید تازه من او را می چسبم.
مدرس در مهاجرتش به کشور عثمانی روزی با وزراء و اعیان دولت عثمانی ملاقات داشته (اتاق ملاقات مبلمان و مجلل بوده )مدرس به محض ورود بر زمین می نشیند وزراء هم قهراً به احترام مدرس از روی مبلها پایی آمده در حضور مدرس روی زمین می نشیند.
چاقوکشان رضاخان جلو مجلس جمع شده و شعار می دادند (مرگ بر مدرس )مدرس جوابشان داد:اگر مدرس بمیرد دیگر کسی به شما پول نمی دهد (تا علیه او شعار بدهید ).
روزی در سفر اصفهان رضاخان ضمن اشاره به قشون از مدرس پرسید آیا در این مسافرت چیز بخصوصی جلب توجه شما نکرد؟ (لابد منتظر بود که مدرس از جلال و جبروت لشکر اصفهان بگوید )ولی مدرس گفت چرا یک چیز خیلی جلب توجهم کرد و آن این بود که در تمام ایران مردم از شما می ترسند و از شما بدشان می آید در صورتی که از من نمی ترسند و مرا دوست دارند .
سپس شرح مهربانی و فداکاری یک نفر چوپان را نقل می کند که چگونه در راه به کمک اتومبیل شکسته آنها شتافت و تنها پوستین خودش را را به مدرس داده تا صبح از او نگهداری نمود صبح شیر گرم برایش آورد مدرس گفت سردار اگر شما را در نصف شب در آن بیابان گیر می آورد نمی دانم چه رفتاری با شما می کرد. (661)
- شهادت

شهادت سید مهدی در مشهد

چون محمد حسین خان سردار دربار فتحعلی شاه قاجار،به فتح بلاد خراسان مامور شد،با لشکری فراوان و رزمنده حرکت کرد،که کار نادر شاه افشار را یکسره نماید بالاخره شهر مشهد با لشکر نادر در محاصره قرار گرفت چون مدت بطول انجامید اهالی شهر از جهت امرار معاش در سختی قرار گرفتند،مرحوم سید مهدی بزرگان و روسای قوم را مخفیانه دیده و باآنها قرار گذاشتند که در روز معین لشکریان سردار یورش بیاورند به طرف شهر و اهل شهر دست از جنگ بکشند و درهای شهر را باز نمایند تا لشکر سردار به آسانی وارد شهر گردند و این تهیه و نقشه را به سردار اطلاع و اطمینان دادند که در آن وقت موعود یورش بیاورند،چون آثار حرکت و حمله در آن روز نمودار شد و نادر مطلع شد که سید این توطئه را کرده تمام قوای خود را برداشت در مقام انتقام از سید برآمد و لشکر رو به طرف بست بالا حرکت کرد، خبر به آن جناب دادند،آن مرحوم با مردم و علماء و اشراف شهر در حرم امام رضا پناهنده شدند ولی چون می دانستند که آنان احترام حرم محترم را رعایت نخواهند کرد و خون جمعیت زیادی را خواهد ریخت برای حفظ خون آن جمعیت کثیر،خود سید به تنهایی از حرم خارج و به طرف نادر روان شد که اگر توانست او را نصیحت کرده و به راه درست دلالتش فرماید نزدیک بست بالا او را ملاقات کرد نادر با دیدن آن سید شروع کرد به ناسزا گفتن و حرف های زشت و دشنام دادن سید ناچار تحمل کرد و بعضی را جواب داد آنگاه نادر اشاره او را گرفتند و نسقچی تبر زینی به فرق مبارک آن سید زد و خود آن نابکاری با پای چکمه دار لگدی چند بر سینه و پهلوی آن بزرگوار زد که در همان شب که شب یازدهم ماه رمضان 1218 بود به شهادت رسید ولی در نتیجه لشکر نادر شکست خورد و لشکر سردار با کمک اهل شهر به شهر وارد شدند و مردم از آن گرفتاری نجات پیدا کردند.
گویند از کرامات آن سید اینکه نادر بدبخت شب تا صبح راه می رفت ولی صبح خود را پشت دروازه شهر می دید پس آن شقی را گرفته و کشتند مقبره آن سید شهید در حرم مطهر در مسجد پشت سر مبارک،محل زیارت است و اکنون بیشتر آقایان سادات مشهد از اولاد آن سید شهید مجاهد می باشد. (662)
- فقهای نامدار

شهید ثانی،زین الدین ابن اسماعیل جزائری

امر آن جناب در علم و فضل و زهد و عبادت و تحقیق تبحر و جلالت قدر و کرامات بلکه در جمیع کمالات و فضائل اشهر از آنست که ذکر گردد.
صاحب روضات الجنات در وصف آن جناب گفته:نزدیک است که بوده باشد در تخلق به اخلاق تالی تلو معصوم علیه السلام.
آن بزرگوار در بعلبک اقامت نموده و در مذاهب خمسه درس می فرمود وصیت عملش مشهور گردید مرجع انام و مفتی هر فرقه گردید و بعد از 5 سال به جبع برگشت و در بلد خویش به تدریس و تصنیف مشغول گردید و نخستین منصفات آن جناب روضه و آخرش روضه است که در مدت شش ماه و شش روز تالیف فرموده و از عجیب امر آن بزرگوار آن بود که قلم را که به دوات می زد یکدفعه با آن بیست تا سی سطر می نوشت آن وقت دیگر باره به مرکب می زد و هزار عدد کتاب از آن جناب باقی ماند که دویست جلد از آنها به خط خودش بود.
شبها که داخل می شد حماری بر می داشت و بیرون می رفت و برای تامین مخارج عیال خویش هیزم نقل می کرد و نماز صبح را در مسجد می گذاشت و مشغول می گردید به تدریس و بحث مانند دریایی بی پایان و غالب اوقات خائف و ترسان و از منافقان و دشمنان پنهان بود .
در سنه 965دو نفر نزد شیخ به مرافعه آمدند شیخ به نفع یکی حکم فرمود آن شخص محکوم علیه بر شیخ غضب کرد و نزد قاضی صیدا رفت و از شیخ سعایت کرد. قاضی کسی را به طلب شیخ فرستاد بعضی از اهل بلد گفتند که مدتی است شیخ مسافرت کرده است و شیخ در آن وقت از مردم کنار گرفته و مشغول تالیف شرح لمعه بود پس به خاطر شیخ گذشت که به حج مشرف شود پس در محمل روپوش دار که کسی او را نبیند و شناخته نشود به قصد حج حرکت کرد قاضی صیدا به سلطان نوشت که در بلاد شام مردی پیدا شده از اهل بدعت و خارج از مذاهب اربه سنت سلطان رستم پاشا را فرستاد،به طلب شیخ و گفت او را زنده می آوری تا با علمای اینجا مباحثه کند و علما بر مذهب او مطلع شوند تا آنچه مذهب ما اقتضا دارد بدان نحو با او عمل کنیم پس آن شخص آمد و از او استفسار نمود گفتند او به مکه رفته است پس در طلب او روان شد و در اثنای راه مکه به او رسید آن جناب فرمود با من باش تا من حج بجای آورم از آن پس هر چه می خواهی بکن آن شخص راضی شد پس چون از حج فراغت یافت او را به روم (ترکیه فعلی ) برد در روم شخصی به آن مامور گفت که این چه کسی است که با توست گفت او مردی است از علماء شیعه امامیه که می خواهم او را به نزد سلطان ببرم. آن شخص گفت: تو در اثناء راه نسبت به او تقصیر خدمت کرده ای و آزارش نموده ای بترس از این که پادشاه از تو شکایت کند و یارانی هم در آنجا دارد آنها هم به او کمک می نمایند پس باعث هلاک تو خواهد شد پس بهتر آن است که سرش را جدا کنی و به نزد سلطان ببری آن مامور ملعون در کنار دریا آن جناب را شهید کرد جماعتی از ترکمانان در آنجا بودند در آنشب دیدند که نورها از آسمان به آن مکان نزول می نماید و بالا می رود پس ترکمانها آن بدن طیب را در آن مکان مدفون ساختند و قبه ای بر روی آن بنا کردند پس چون قاتل آن سر مبارک را به نزد سلطان رسانید سلطان از کشتن او ناراحت شد گفت من امر کرده بودم تو را که او را زنده بیاوری چرا او را کشتی؟
سید عبدالرحیم عباسی که با شیخ دوستی داشت سعی در قتل آن ملعون نمود پس سلطان او را کشت. (663)
شیخ بهایی علیه الرحمه نقل کرده که خبر داد مرا پدرم که روزی وارد شدم بر شیخ خود شهید ثانی و او متفکر دیدم سبب تفکر پرسیدم: فرمود ای برادر گمان می کنم که من دومین شهید باشم زیرا که شب گذشته در خواب دیدم که سید مرتضی علم الهدی عده ای از علمای امامیه را مهمان نموده چون من وارد شدم سید به من فرمود ای فلان بنشین پهلوی شهید اول پس من در کنار شهید اول نشستم این خواب دلالت دارد که من شهید بعد از شهید اول خواهم بود.
کرامات زیاد و ارزنده ای از آن بزرگوار سرزده که مقام را گنجایش درج آنها نیست .
در روضات الجنات نوشته که آن بزرگوار در سفرش از دمشق به مصر،به منزل رمله که در آن جا مسجدی بود که در آن قبور بعضی از انبیاء بود رسید پس به قصد زیارت تشریف برد چون شب بود و در مسجد قفل بود شیخ دست خود را بقفل گذاشت و کشید قفل باز شد پس وارد شد و مشغول دعا و نماز گشت آن چنانکه قافله حرکت کرد و رفت و شیخ همچنان آن مکان مقدس را غنیمت شمرده به عبارت پروردگار عالم مشغول بود.
پس از مدتی بلند شده آمده به شهر متوجه شد که قافله رفته و او جای مانده است پس متحیر و سرگردان مانده بود که چه کار کند ناچار شروع کرد به راه رفتن با آنکه قدرت راه رفتن هم نداشت مقداری که راه رفت سخت خسته شد پس در این هنگامی که زیاد ناراحت بود ناگهان دید مردی که سوار بر استری بود از راه رسید به شیخ گفت بیا با من سوار شو شیخ سوار شد او مثل برق حرکت کرد چندان نکشید که به قافله رسید شیخ را پیاده کرد و گفت برو به همراهانت برس شیخ می گوید من هر چه نگاه کردم که دوباره او را ببینم ممکنم نشد. (664)
- مشاهیر