فهرست کتاب


مردان علم در میدان عمل جلد 1

سید نعمت الله حسینی

نمونه ای از بخشش و گذشت مرحوم آخوند خراسانی

در وقایع مشروطه که بین علماء و طلاب دو دستگی ایجاد شده بود یک باریکی از بزرگترین بدگویان مرحوم آخوند خراسانی که دائماً و در همه جا پشت سر آخوند بدو ناسزا می گفت خدمتشان رسید .
این مرد که از خطبا و وعاظ معروف کربلا بود می خواست خانه خود را بفروشد و قروض خود را بپردازد خریدار به وی گفت اگر آقای آخوند سند فروش را امضاء کند من حاضرم خانه را بخرم والا نخواهم خرید .
مرد واعظ به هیچ قیمت حاضر نبود نزد آخوند برود و چه بارها علناً بعلت مشروطه خواهی آخوند،به او ناسزا گفته بود از طرفی می ترسید که در منزل آخوند متعرض او شوند و باز رفتن به خانه او جانش را به مخاطره بیفکند اما او قرض داشت و از این رو به ناچار از کربلا به نجف آمد و خدمت آخوند رسید .
آخوند به او احترام فراوان گذاشت و او را بالای دست خود نشاند و از ملاقات او اظهار خوشوقتی کرد مرد واعظ مراجعت را بیان داشت و گفت خواهش من فقط این است که ذیل این سند را امضاء بفرمائید تا من بتوانم منزل خود را به فروش برسانم آقای آخوند سند را از دست او گرفت و مطالعه کرد و به زیر تشک گذاشت در دل مرد واعظ شوری بپا شده با خود گفت:دیدی این مرد آخر باطن خود را نشان داد و نه تنها سند را امضاء نکرد بلکه آن را هم از من گرفت تا ما را بزحمت بیندازد.
در این اثنا آخوند از جا حرکت کرد و از داخل گنجه چند کیسه لیره در آورده و به مرد واعظ داد و به او گفت شما از اهل علم هستید و من هرگز راضی نیستم کسانی که اهل علمند گرفتار و پریشان باشند این پولها را بگیرید و با آن قروض خود را بپردازید خانه تان را هم نفروشید و زن فرزند خود را آواره نکنید و اگر خدای نکرده باز هم گرفتاری پیدا کردید نزد من تشریف بیاورید چنانچه داشته باشیم ممنون شما خواهیم بود .
مرحوم تجدد گفت آن شخص از مشاهده این همه گذشت و بزرگواری این مرد آن چنان شرمنده و منفعل گردید که از آن پس جزو ارادتمندان آخوند گردید. (622)
- آخوند خراسانی

نمونه ای از بخشش و گذشت مرحوم آخوند خراسانی

در وقایع مشروطه که بین علماء و طلاب دو دستگی ایجاد شده بود یک باریکی از بزرگترین بدگویان مرحوم آخوند خراسانی که دائماً و در همه جا پشت سر آخوند بدو ناسزا می گفت خدمتشان رسید .
این مرد که از خطبا و وعاظ معروف کربلا بود می خواست خانه خود را بفروشد و قروض خود را بپردازد خریدار به وی گفت اگر آقای آخوند سند فروش را امضاء کند من حاضرم خانه را بخرم والا نخواهم خرید .
مرد واعظ به هیچ قیمت حاضر نبود نزد آخوند برود و چه بارها علناً بعلت مشروطه خواهی آخوند،به او ناسزا گفته بود از طرفی می ترسید که در منزل آخوند متعرض او شوند و باز رفتن به خانه او جانش را به مخاطره بیفکند اما او قرض داشت و از این رو به ناچار از کربلا به نجف آمد و خدمت آخوند رسید .
آخوند به او احترام فراوان گذاشت و او را بالای دست خود نشاند و از ملاقات او اظهار خوشوقتی کرد مرد واعظ مراجعت را بیان داشت و گفت خواهش من فقط این است که ذیل این سند را امضاء بفرمائید تا من بتوانم منزل خود را به فروش برسانم آقای آخوند سند را از دست او گرفت و مطالعه کرد و به زیر تشک گذاشت در دل مرد واعظ شوری بپا شده با خود گفت:دیدی این مرد آخر باطن خود را نشان داد و نه تنها سند را امضاء نکرد بلکه آن را هم از من گرفت تا ما را بزحمت بیندازد.
در این اثنا آخوند از جا حرکت کرد و از داخل گنجه چند کیسه لیره در آورده و به مرد واعظ داد و به او گفت شما از اهل علم هستید و من هرگز راضی نیستم کسانی که اهل علمند گرفتار و پریشان باشند این پولها را بگیرید و با آن قروض خود را بپردازید خانه تان را هم نفروشید و زن فرزند خود را آواره نکنید و اگر خدای نکرده باز هم گرفتاری پیدا کردید نزد من تشریف بیاورید چنانچه داشته باشیم ممنون شما خواهیم بود .
مرحوم تجدد گفت آن شخص از مشاهده این همه گذشت و بزرگواری این مرد آن چنان شرمنده و منفعل گردید که از آن پس جزو ارادتمندان آخوند گردید. (623)
- بزرگواری

برآوردن حاجت یک طلبه بوسیله مرحوم آخوند خراسانی

در کتاب مرگ در نور آورده است:استادم حضرت آقای محمود شهابی در کلاس درس در دانشکده حقوقی فرمودند در شبی از شبها که همه به خواب رفته بودند طلبه ای حلقه در منزل آخوند را چندین بار می کوبد. همسر این طلبه می خواسته وضع حمل کند و چون این طلبه در نجف تهی دست و تنها بوده و منزل قابله را نمی دانسته از این رو به منزل آخوند آمده بود تا کمک بگیرد. طولی نکشید که کسی در را باز کرد وقتی در باز شد طلبه دید آقای آخوند خودش هست که شالی سفید بر سر بسته و قلمی بالای گوش راست خود گذارده. طلبه از فرط تعجب و شرمندگی سلام کردن را فراموش کرد. آخوند فرمود سلام علیکم چه فرمایشی دارید چه کمکی می توانم بکنم؟ طلبه جوان بعد از اظهار انفعال از ایجاد این مزاحمت،جریان را شرح داد و با کمال فروتنی خواهش کرد که مستخدم منزل آخوند او را به خانه قابله راهنمائی نماید. آخوند فرمود: نه مستخدم نمی تواند بیاید او الآن خواب است من خودم می آیم. طلبه جوان اصرار کرد که مستخدم را بیدار کند. آقای آخوند به او فرمود وقت کار مستخدم به پایان رسیده او تا ساعت معینی از شب باید کار کند و الان وقت استراحت اوست،یک دقیقه تأمل کنید من خودم می آیم. اندکی بعد آخوند در حالی که عبائی به دوش انداخته و فانوسی به دست گرفته بود از منزل بیرون آمد و همراه آن طلبه راهی دراز را طی کرد و از چندین کوچه و پس کوچه گذشت تا به منزل رسید. قابله را دم درخواست و مشکل را برای او بازگو کرد و سپس بعنوان راهنما در حالی که فانوس را در دست داشت جلو افتاد و طلبه و قابله را به منزل بیمار رسانید و آنگاه خود به منزل بازگشت و اندکی بعد مقداری پول و شکر و قند و پارچه برای او فرستاد. محصل جوان می گوید بعد از آن شب من هر وقت چشمم به آقای آخوند می افتاد از شدت خجالت سرم را پائین می انداختم اما این مرد بزرگ بیش از پیش بمن محبت می کرد و مثل این بود که اصلا برای من کاری نکرده است.(624)
- کمک به دیگران