فهرست کتاب


مردان علم در میدان عمل جلد 1

سید نعمت الله حسینی

اداء دین یک مومن و آثار آن

مرحوم سید نعمت الله جزائری فرموده که به جهت تحصیل مراتب علم و کمال در اطراف بلاد اسلام گردش کردم بعد شنیدم که علامه مجلسی در شهر اصفهان طلوع کرده رفتم به اصفهان که از علوم ایشان اقتباس نمایم بعد از تشرف و استفاده از برکات انفاس قدسیه ایشان در خدمت ایشان خیلی مقرب شدم مثل عضوی از اهل بیتشان شدم و در این مدت ملاحظه نمودم دیدم زندگی مجلسی دارای وسعت و تشریفات و تجملاتی است این تمایل مرحوم مجلسی به دنیا و اعتناکردنشان به زخارف دنیا سینه مرا تنگ کرد و در دلم ایراداتی بایشان داشتم و در مقام تعرض برآمدم ولی خود را قاصر دیدم که بتوانم بایشان در این خصوص بحث کنم عرض کردم:مولانا شما غواص دریای علم و من در نزد شما بمنزله ذره هستم و اگر سزاوار نمی دانید که من در این موضوع با شما مباحثه بنمایم با شما معاهده می کنم که هر کدام پیش از دیگری از دنیا بروم بخواب دیگری بیائیم تا کشف شود که حق با من است یا با شما بعد از چندی مجلسی مریض شده و از دنیا رحلت فرمود مسلمین مصیبت زده شدند بازارها بسته شد تا هفت روز تمام طبقات مردم مشغول عزاداری شدند و من عهدی را که با مجلسی داشتم فراموش کردم بعد از یک هفته رفتم سر قبر ایشان قرآن خواندم و گریه کردم و درباره ایشان دعا کردم تا آنکه مرا همانجا خواب برد در عالم خواب و بیداری دیدم گویا ایشان از میان قبر بیرون شدند با لباسهای تازه و خوب من یادم آمد که ایشان مرده است دو انگشت ابهام دستش را گرفتم عرض کرم یا سیدی وعده ای که بمن داده بودی وقتش رسیده خبر بده که چگونه مرگ شما را دریافت وقت مردن و بعد از مرگ چه دیدید و حق در امر معهود با من است یا با شما؟ فرمود :چون من مریض شدم تا آنکه مرض بحدی رسید که بشر عاجز از تحملش بود زاری نمودم و بدرگاه الهی عرض کردم خداوندا در قرآن فرموده ای :لا یکلف الله نفساً الا وسعها من طاقت تحمل این درد را ندارم مرا برحمت خود از این مرض بزودی فرجی مرحمت کن در موقعی که من با خدا مناجات می کردم دیدم شخص جلیلی به بالین من آمد و نزد پاهای من نشست و از احوال من سوال کرد پس من از درد شکوه کردم بعد،آن شخص کف دستش را گذارد به انگشتان پاهایم گفت دردش آرام گرفت؟ گفتم بلی: همانجا دردش آرام گرفت دستش را بالاتر می کشید و از حال من سوال می کرد من می گفتم دردم تا آنجا آرام گرفته و راحت شدم تا آنکه دستش بسینه من رسید گویا درد و مرض بکلی از من برطرف شد یک مرتبه دیدم جسد من در گوشه اطاق افتاده و من هم بکلی ایستاده نظر می کردم،دیدم اهل و عیال من دور جسد من افتادند و گریه و شیون می کنند من هر چه بآنها می گفتم که من خوب شدم شما چرا گریه می کنید گوش نمی دادند،تا آنکه جمعیت زیادی آمدند عماری آوردند و نعش مرا میان عماری گذاردند و بردند به غسال خانه و من هم جلوی جنازه می رفتم بعد از غسل به جنازه نماز خواندند و جنازه را آوردند و به کنار قبر و من متحیر بودم که آیا با جسد چه می خواهند بکنند؟ و با خود فکر می کردم که اگر جسد را داخل قبر کردند من داخل نشوم چون جسد را داخل قبر کردند من از شدت انسی که به جسد داشتم نتوانستم از آن جدا شوم،بی اختیار داخل قبر شدم و روی قبر را پوشانیدند ناگاه منادی ندا کرد ای بنده من یا محمد باقر چه چیز مهیا کرده ای از برای امروز؟ من آنچه اعمال حسنه و صالحه داشتم شمار کردم از من قبول نشد و من مضطرب و متحیر شدم و دیدم راه فرار ندارم در این حالت وحشت یادم آمد که یک روز من سواره از بازار بزرگ اصفهان می گذشتم دیدم مردم در اطراف یک نفر از مومنین جمع شده اند و او را متهم نموده اند به فساد عقیده و او را می زدند و بد می گفتند و نعل کفش بر صورت او می کوبیدند و مطالبه طلب از او می کردند و من او را می شناختم که از مومنین و صالحین بود و هر چه مهلت می خواست طلبکارها مهلت نمی دادند قلب من به حال آن مومن سوخت و گفتم تابکی باید از این خلق تقیه کرده و از خداوند بزرگ نترسم و بنده ضعیفش را اعانت نکنم پس توقف کردم و فریاد زدم وای بر شما ای مردم با من بیائید که هر قدر از این مومن طلب دارید بشما بدهم و آن مرد مومن را بردم میان منزل و خیلی او را احترام نمودم و تمام قرضش را ادا کردم همین عمل خود را در میان قبر به خداوند عرض کردم از من قبول فرمود و مرا آمرزید و امر فرمود که در رحمت بجانب بهشت به روی من باز نمودند و قبرم را وسعت دادند و من متنعم هستم به انواع نعمتهای بهشت و مانوس به زیارت مومنین که به دیدن من می آیند و خوشحال هستم به دعا و قرائت و احسان آنها پس فرمود:ای سید شریف،اگر من در دنیا این نعمتها را نداشتم چگونه می توانستم این مردم مومن را یاری کنم؟ سید فرمود:من از خواب بیدار شدم و دانستم که آنچه مجلسی در حیات خود از مال دنیا جمع کرده عین مصحلت دین و منفعت اسلام و مسلمین بوده است. (611)
- ترحم

اداء دین یک مومن و آثار آن

مرحوم سید نعمت الله جزائری فرموده که به جهت تحصیل مراتب علم و کمال در اطراف بلاد اسلام گردش کردم بعد شنیدم که علامه مجلسی در شهر اصفهان طلوع کرده رفتم به اصفهان که از علوم ایشان اقتباس نمایم بعد از تشرف و استفاده از برکات انفاس قدسیه ایشان در خدمت ایشان خیلی مقرب شدم مثل عضوی از اهل بیتشان شدم و در این مدت ملاحظه نمودم دیدم زندگی مجلسی دارای وسعت و تشریفات و تجملاتی است این تمایل مرحوم مجلسی به دنیا و اعتناکردنشان به زخارف دنیا سینه مرا تنگ کرد و در دلم ایراداتی بایشان داشتم و در مقام تعرض برآمدم ولی خود را قاصر دیدم که بتوانم بایشان در این خصوص بحث کنم عرض کردم:مولانا شما غواص دریای علم و من در نزد شما بمنزله ذره هستم و اگر سزاوار نمی دانید که من در این موضوع با شما مباحثه بنمایم با شما معاهده می کنم که هر کدام پیش از دیگری از دنیا بروم بخواب دیگری بیائیم تا کشف شود که حق با من است یا با شما بعد از چندی مجلسی مریض شده و از دنیا رحلت فرمود مسلمین مصیبت زده شدند بازارها بسته شد تا هفت روز تمام طبقات مردم مشغول عزاداری شدند و من عهدی را که با مجلسی داشتم فراموش کردم بعد از یک هفته رفتم سر قبر ایشان قرآن خواندم و گریه کردم و درباره ایشان دعا کردم تا آنکه مرا همانجا خواب برد در عالم خواب و بیداری دیدم گویا ایشان از میان قبر بیرون شدند با لباسهای تازه و خوب من یادم آمد که ایشان مرده است دو انگشت ابهام دستش را گرفتم عرض کرم یا سیدی وعده ای که بمن داده بودی وقتش رسیده خبر بده که چگونه مرگ شما را دریافت وقت مردن و بعد از مرگ چه دیدید و حق در امر معهود با من است یا با شما؟ فرمود :چون من مریض شدم تا آنکه مرض بحدی رسید که بشر عاجز از تحملش بود زاری نمودم و بدرگاه الهی عرض کردم خداوندا در قرآن فرموده ای :لا یکلف الله نفساً الا وسعها من طاقت تحمل این درد را ندارم مرا برحمت خود از این مرض بزودی فرجی مرحمت کن در موقعی که من با خدا مناجات می کردم دیدم شخص جلیلی به بالین من آمد و نزد پاهای من نشست و از احوال من سوال کرد پس من از درد شکوه کردم بعد،آن شخص کف دستش را گذارد به انگشتان پاهایم گفت دردش آرام گرفت؟ گفتم بلی: همانجا دردش آرام گرفت دستش را بالاتر می کشید و از حال من سوال می کرد من می گفتم دردم تا آنجا آرام گرفته و راحت شدم تا آنکه دستش بسینه من رسید گویا درد و مرض بکلی از من برطرف شد یک مرتبه دیدم جسد من در گوشه اطاق افتاده و من هم بکلی ایستاده نظر می کردم،دیدم اهل و عیال من دور جسد من افتادند و گریه و شیون می کنند من هر چه بآنها می گفتم که من خوب شدم شما چرا گریه می کنید گوش نمی دادند،تا آنکه جمعیت زیادی آمدند عماری آوردند و نعش مرا میان عماری گذاردند و بردند به غسال خانه و من هم جلوی جنازه می رفتم بعد از غسل به جنازه نماز خواندند و جنازه را آوردند و به کنار قبر و من متحیر بودم که آیا با جسد چه می خواهند بکنند؟ و با خود فکر می کردم که اگر جسد را داخل قبر کردند من داخل نشوم چون جسد را داخل قبر کردند من از شدت انسی که به جسد داشتم نتوانستم از آن جدا شوم،بی اختیار داخل قبر شدم و روی قبر را پوشانیدند ناگاه منادی ندا کرد ای بنده من یا محمد باقر چه چیز مهیا کرده ای از برای امروز؟ من آنچه اعمال حسنه و صالحه داشتم شمار کردم از من قبول نشد و من مضطرب و متحیر شدم و دیدم راه فرار ندارم در این حالت وحشت یادم آمد که یک روز من سواره از بازار بزرگ اصفهان می گذشتم دیدم مردم در اطراف یک نفر از مومنین جمع شده اند و او را متهم نموده اند به فساد عقیده و او را می زدند و بد می گفتند و نعل کفش بر صورت او می کوبیدند و مطالبه طلب از او می کردند و من او را می شناختم که از مومنین و صالحین بود و هر چه مهلت می خواست طلبکارها مهلت نمی دادند قلب من به حال آن مومن سوخت و گفتم تابکی باید از این خلق تقیه کرده و از خداوند بزرگ نترسم و بنده ضعیفش را اعانت نکنم پس توقف کردم و فریاد زدم وای بر شما ای مردم با من بیائید که هر قدر از این مومن طلب دارید بشما بدهم و آن مرد مومن را بردم میان منزل و خیلی او را احترام نمودم و تمام قرضش را ادا کردم همین عمل خود را در میان قبر به خداوند عرض کردم از من قبول فرمود و مرا آمرزید و امر فرمود که در رحمت بجانب بهشت به روی من باز نمودند و قبرم را وسعت دادند و من متنعم هستم به انواع نعمتهای بهشت و مانوس به زیارت مومنین که به دیدن من می آیند و خوشحال هستم به دعا و قرائت و احسان آنها پس فرمود:ای سید شریف،اگر من در دنیا این نعمتها را نداشتم چگونه می توانستم این مردم مومن را یاری کنم؟ سید فرمود:من از خواب بیدار شدم و دانستم که آنچه مجلسی در حیات خود از مال دنیا جمع کرده عین مصحلت دین و منفعت اسلام و مسلمین بوده است. (612)
- رویا

اداء دین یک مومن و آثار آن

مرحوم سید نعمت الله جزائری فرموده که به جهت تحصیل مراتب علم و کمال در اطراف بلاد اسلام گردش کردم بعد شنیدم که علامه مجلسی در شهر اصفهان طلوع کرده رفتم به اصفهان که از علوم ایشان اقتباس نمایم بعد از تشرف و استفاده از برکات انفاس قدسیه ایشان در خدمت ایشان خیلی مقرب شدم مثل عضوی از اهل بیتشان شدم و در این مدت ملاحظه نمودم دیدم زندگی مجلسی دارای وسعت و تشریفات و تجملاتی است این تمایل مرحوم مجلسی به دنیا و اعتناکردنشان به زخارف دنیا سینه مرا تنگ کرد و در دلم ایراداتی بایشان داشتم و در مقام تعرض برآمدم ولی خود را قاصر دیدم که بتوانم بایشان در این خصوص بحث کنم عرض کردم:مولانا شما غواص دریای علم و من در نزد شما بمنزله ذره هستم و اگر سزاوار نمی دانید که من در این موضوع با شما مباحثه بنمایم با شما معاهده می کنم که هر کدام پیش از دیگری از دنیا بروم بخواب دیگری بیائیم تا کشف شود که حق با من است یا با شما بعد از چندی مجلسی مریض شده و از دنیا رحلت فرمود مسلمین مصیبت زده شدند بازارها بسته شد تا هفت روز تمام طبقات مردم مشغول عزاداری شدند و من عهدی را که با مجلسی داشتم فراموش کردم بعد از یک هفته رفتم سر قبر ایشان قرآن خواندم و گریه کردم و درباره ایشان دعا کردم تا آنکه مرا همانجا خواب برد در عالم خواب و بیداری دیدم گویا ایشان از میان قبر بیرون شدند با لباسهای تازه و خوب من یادم آمد که ایشان مرده است دو انگشت ابهام دستش را گرفتم عرض کرم یا سیدی وعده ای که بمن داده بودی وقتش رسیده خبر بده که چگونه مرگ شما را دریافت وقت مردن و بعد از مرگ چه دیدید و حق در امر معهود با من است یا با شما؟ فرمود :چون من مریض شدم تا آنکه مرض بحدی رسید که بشر عاجز از تحملش بود زاری نمودم و بدرگاه الهی عرض کردم خداوندا در قرآن فرموده ای :لا یکلف الله نفساً الا وسعها من طاقت تحمل این درد را ندارم مرا برحمت خود از این مرض بزودی فرجی مرحمت کن در موقعی که من با خدا مناجات می کردم دیدم شخص جلیلی به بالین من آمد و نزد پاهای من نشست و از احوال من سوال کرد پس من از درد شکوه کردم بعد،آن شخص کف دستش را گذارد به انگشتان پاهایم گفت دردش آرام گرفت؟ گفتم بلی: همانجا دردش آرام گرفت دستش را بالاتر می کشید و از حال من سوال می کرد من می گفتم دردم تا آنجا آرام گرفته و راحت شدم تا آنکه دستش بسینه من رسید گویا درد و مرض بکلی از من برطرف شد یک مرتبه دیدم جسد من در گوشه اطاق افتاده و من هم بکلی ایستاده نظر می کردم،دیدم اهل و عیال من دور جسد من افتادند و گریه و شیون می کنند من هر چه بآنها می گفتم که من خوب شدم شما چرا گریه می کنید گوش نمی دادند،تا آنکه جمعیت زیادی آمدند عماری آوردند و نعش مرا میان عماری گذاردند و بردند به غسال خانه و من هم جلوی جنازه می رفتم بعد از غسل به جنازه نماز خواندند و جنازه را آوردند و به کنار قبر و من متحیر بودم که آیا با جسد چه می خواهند بکنند؟ و با خود فکر می کردم که اگر جسد را داخل قبر کردند من داخل نشوم چون جسد را داخل قبر کردند من از شدت انسی که به جسد داشتم نتوانستم از آن جدا شوم،بی اختیار داخل قبر شدم و روی قبر را پوشانیدند ناگاه منادی ندا کرد ای بنده من یا محمد باقر چه چیز مهیا کرده ای از برای امروز؟ من آنچه اعمال حسنه و صالحه داشتم شمار کردم از من قبول نشد و من مضطرب و متحیر شدم و دیدم راه فرار ندارم در این حالت وحشت یادم آمد که یک روز من سواره از بازار بزرگ اصفهان می گذشتم دیدم مردم در اطراف یک نفر از مومنین جمع شده اند و او را متهم نموده اند به فساد عقیده و او را می زدند و بد می گفتند و نعل کفش بر صورت او می کوبیدند و مطالبه طلب از او می کردند و من او را می شناختم که از مومنین و صالحین بود و هر چه مهلت می خواست طلبکارها مهلت نمی دادند قلب من به حال آن مومن سوخت و گفتم تابکی باید از این خلق تقیه کرده و از خداوند بزرگ نترسم و بنده ضعیفش را اعانت نکنم پس توقف کردم و فریاد زدم وای بر شما ای مردم با من بیائید که هر قدر از این مومن طلب دارید بشما بدهم و آن مرد مومن را بردم میان منزل و خیلی او را احترام نمودم و تمام قرضش را ادا کردم همین عمل خود را در میان قبر به خداوند عرض کردم از من قبول فرمود و مرا آمرزید و امر فرمود که در رحمت بجانب بهشت به روی من باز نمودند و قبرم را وسعت دادند و من متنعم هستم به انواع نعمتهای بهشت و مانوس به زیارت مومنین که به دیدن من می آیند و خوشحال هستم به دعا و قرائت و احسان آنها پس فرمود:ای سید شریف،اگر من در دنیا این نعمتها را نداشتم چگونه می توانستم این مردم مومن را یاری کنم؟ سید فرمود:من از خواب بیدار شدم و دانستم که آنچه مجلسی در حیات خود از مال دنیا جمع کرده عین مصحلت دین و منفعت اسلام و مسلمین بوده است. (613)
- احسان