فهرست کتاب


سیری در تربیت اسلامی

مصطفی دلشاد تهرانی

عوامل ماورای طبیعت

مراد از عوامل ماورای طبیعت مجموعه عواملی است که فراتر از امور طبیعی اند و برای انسان ملموس و محسوس نیستند ولی پیوسته در تعامل با انسانند و در تربیت انسان به نحو اقتضا مؤثرند. در این میان مهمترین عوامل فرشتگان و شیاطینند. آنان در سعادت و شقاوت انسان و جامعه نقش دارند و رابطه اش با انسان رابطه ای طولی است، بدین معنا که چون انسان اراده خیر کند، فرشتگان در آن امتداد او را یاری می کنند و چون انسان اراده شر کند، شیاطین در آن امتداد یاری اش می کنند، ولی هیچ یک بر انسان مسلط نیستند و تا انسان خود راه نفوذ آنان را باز نکند، آنان نمی توانند آدمی را به سوی خیر و شر ببرند.
فرشتگان مأمور سجده بر انسان شدند و این به سبب خصوصیات نوعی انسان بود و آنان همگی سجده کردند. و ابلیس که از جن بود و به سبب طاعت خویش در ردیف فرشتگان قرار گرفته بود، گرفتار تکبر شد و از سجده کردن سرپیچی کرد.(325)
و لقد خلقناکم ثم صورناکم ثم قلنا للملائکة اسجدوا لآدم فسجدوا الا ابلیس لم یکن من الساجدین.(326)
و هر آینه شما را بیافریدیم، آن گاه صورتگری کردیم، آن گاه به فرشتگان گفتیم: آدم را سجده کنید؛ پس سجده کردند مگر ابلیس که از سجده آورندگان نبود.
و اذ قلنا للملائکة اسجدوا لآدم فسجدوا الا ابلیس کان من الجن ففسق عن امر ربه.(327)
و آن گاه که به فرشتگان گفتیم: آدم را سجده کنید، پس سجده کردند مگر ابلیس که از جن بود و از فرمان پروردگارش بیرون شد.
همان طور که در بحث شناخت انسان اشاره شد، انسان واجد مرتبه خلیفة اللهی است و خداوند این حقیقت را اعلام کرد و او را جانشین خود در زمین معرفی نمود. آن گاه خبر داد که این خلیفه معلم به همه اسما است و از این رو شایستگی خلافت دارد و فرشتگان را متوجه ساخت که آنان فاقد چنین مرتبه جامعی اند. پس از روشن شدن این حقیقت که آدم(ع) کون جامع و واجد همه اسما است و به همین سبب بر تمام موجودات شرافت و برتری دارد، فرمان داد که او را سجده کنند:
و اذا قلنا للملائکة اسجدوا لآدم فسجدوا الا ابلیس ابی و استکبر و کان من الکافرین.(328)
و چون به فرشتگان گفتیم: آدم را سجده کنید، پس سجده کردند مگر ابلیس، سرپیچی و گردنکشی کرد و از کافران بود.
در این آیات، نه تنها مرتبه انسان مشخص می شود، بلکه مرتبه وجودی فرشتگان و شیطان نیز روشن می گردد و جایگاه هر یک در عالم وجود تبیین می شود.
انسان: خلیفة الله است و مسجود.
فرشتگان: مطیع امر اللهاند و ساجد.
شیطان: مستکبر است و مضل.
فرشتگان در مرتبه کمالی خضوع و اطاعت فرمان خدایند و در خدمت و یاری انسان.
بل عباد مکرمون لایسبقونه بالقول و هم بامره یعملون.(329)
بلکه (آن فرشتگان) بندگانی گرامی اند که به گفتار بر خدا پیشی نمی گیرند و آنان به فرمان او کار می کنند.
سجود همگی فرشتگان بر آدم بدین معناست که همه آنان مسخر در راه به کمال رساندن و سعادتمند ساختن انسانند و برای موفقیت و رستگاری او کار می کنند. گروهی از ایشان مأمور حیات بخشی، و گروهی دیگر مأمور مرگ، و گروهی دست اندر کار روزی رسانی، و گروهی مأمور وحی اند؛ و همچنین بقیه فرشتگان هر کدام مشغول یکی از کارهای بشرند. بنابراین فرشتگان اسباب الهی و یاورانی برای انسانند که او در راه رسیدنش به سعادت و کمال یاری می کنند. خدای سبحان از زبان فرشتگان فرموده است:
نحن اولیاؤکم فی الحیاة الدنیا و فی الآخرة.(330)
ما در زندگی این جهان و در آن جهان متولی امور شماییم.
فرشتگان واسطه گان رحمت و کرامت خداوند بر انسانند یعنی فرشتگان مؤید و راهنما و یاور آنانند که خود را تحت ولایت الهی قرار می دهند و خواستار هدایت و رستگاری اند.
در مقابل یاری و راهنمایی فرشتگان، یاری و گمراهی شیاطین قرار دارد، آنها نیز انسانهایی را که خود را تحت ولایت شیطان قرار می دهند، در جهت گمراهی و تباهی یاری و راهنمایی می کنند و به هلاکت و خسران می رسانند، ولی در این امر هیچ سلطه ای بر انسان ندارند مگر اینکه انسان خود راه نفوذ و سلطه را برای آنها بگشاید. مهمترین بحث در تأثیر شیطان بر انسان، دریافت نسبت شیطان با انسان و حیطه و میدان تصرف او در انسان است. این حقیقت در قرآن کریم چنین آمده است:
قال رب بما اغویتنی لازینن لهم فی الارض و لاغوینهم اجمعین الا عبادک منهم المخلصین. قال: هذا صراط علی مستقیم. ان عبادی لیس لک علیهم سلطان الا من اتبعک من الغاوین.(331)
(ابلیس) گفت: پروردگارا، به سبب آنکه مرا گمراه ساختی، من نیز (گمراهی شان را) در زمین برایشان می آرایم و همه را گمراه خواهم ساخت جز بندگان مخلص تو را. فرمود: این راهی است راست (که) به سوی من (منتهی می شود). در حقیقت، تو را بر بندگان من تسلطی نیست، مگر کسانی از گمراهان که تو را پیروی کنند.
خداوند به شیطان فرمان داد که به مرتبه ای از وجود که فوق مرتبه اوست سجده کند، ولی چون شیطان به مرتبه خود قانع نبود و برای خود نحوه ای استقلال قائل بود، خود را مطرح ساخت و از سجده بر آدم سرپیچی کرد و گردنکشی نمود و همین امر سبب دوری اش از رحمت خدا و سقوطش شد؛(332) و اینک غفلت و گمراهی خود را به خدا نسبت می دهد و گناه خویش را از او می بیند. در حالی که او در این گمراهی قاصر نبود، بلکه مقصر بود. او از مرتبه آدم(ع) آگاه بود و می دانست که او معلم به همه اسما است و باید او را سجده کند.
شیطان اعلام کرد که به واسطه آراستن امور (دنیا) همه انسانها را گمراه می سازد جز مخلصین را، یعنی آنان را که جز خدا نمی بینند و جز خدا نمی خواهند. مخلصین آنانند که خدا ایشان را برای خود خالص کرده است، پس از آنکه آنان خود را برای خدا خالص کردند، یعنی غیر خدا کسی در ایشان سهمی و نصیبی ندارد و در دلهایشان جایی وجود ندارد که غیر خدا در آن منزل کند و آنان جز به یاد خدا نیستند، و شیطان هم هر چند از کید و وسوسه های خود در دل آنان بیفکند، همان وساوس برمی گردد و یاد خدا می شود و همان چیزهایی که دیگران را از خدا دور می سازد، ایشان را به خدا نزدیک می کند،(333) کسی که به غیر خدا توجه ندارد، جای نفوذ ندارد. راه نفوذ شیطان، خودبینی و خودخواهی و ظاهربینی و دنیادوستی است. پس شیطان هیچ راه نفوذی به مخلصین ندارد. اما خداوند خلاف ادعای ابلیس که گفت: همه را گمراه می کنم جز بندگان مخلص تو را؛ فرمود: تو هیچ یک از بندگان مرا نمی توانی گمراه سازی، تو راهی بر بندگان من نداری، جز آنان که خود از تو پیروی کنند، خود بخواهند که تو در ایشان نفوذ کنی: ان عبادی لیس لک علیهم سلطان الا من اتبعک من الغاوین.
سیاق آیه که در پاسخ و رد ادعای ابلیس است می رساند که منظور از عبادی فقط بندگان مخلص هستند، بلکه همه انسانهایند، مگر آنان که خود گمراهی را اختیار کرده اند و اهل گمراهی اند. پس شیطان راههای گمراهی را به ایشان نشان می دهد و موارد و مصادیق تباهی را به انسانی که گمراهی اختیار کرده است می نمایاند. شیاطین بر انسانی سلطه دارند که خودبین و خودخواه است و بنده و اسیر نفس اماره خویش است و خداوند بر او اذن سلطه داده است و این نیز فقط جزای اوست، یعنی آن که خود غوایب اولی را بر خود خواست، شیطان بر او راه می یابد و او را همراه خود به تباهی می کشاند و این غوایب ثانوی است و جزای آن غوایب اولی است. به دیگر سخن: چون انسانی گمراهی را انتخاب کرد، در آن مسیر یاری می شود و اگر نکرد هیچ سلطه ای در این زمینه بر او نمی رود. حکومت شیطان فقط بر اهل گمراهی است، نه بر همه مردمان؛ و نه این است که او بر بندگان خدا سلطه دارد و مخلصین را استثنا کرده است. آدم و فرزنداش همگی بندگان خدایند و چنان نیست که ابلیس پنداشت که فقط مخلصین بنده اویند و چون بنده اویند به شیطان اجازه تسلط بر ایشان داده نشده است، بلکه همه افراد بشر بنده خدایند و او مالک و مدبر همه است، اما قضای الهی چنین است که خداوند شیطان را بر افرادی که خودشان میل به پیروی از او دارند و سرنوشت خود را به دست او می سپارند، مسلط کرده است و اینهایند که شیطان برشان حکمفرمایی می کند.(334) این حقیقت در آیات قرآن کریم مکرر آمده است.
انما سلطانه علی الذین یتولونه و الذین هم به مشرکون.(335)
تسلط او فقط بر کسانی است که وی را به سرپرستی برمی گیرند، و بر کسانی که آنها به خاک شرک می ورزند.
کتب علیه انه من تولاه فانه یضله و یهدیه الی عذاب السعیر.(336)
بر شیطان مقرر شده است که هر کس او را به دوستی گیرد، قطعاً او وی را گمراه می سازد و به عذاب آتشش می کشاند.
و استقزز من استطعت منهم بصوتک و اجلب علیهم بخیلک و رجلک و شارکهم فی الاموال و الاولاد وعدهم و ما یعدهم الشیطان الا غرورا، ان عبادی لیس لک علیهم سلطان و کفی بربک وکیلا.(337)
و از ایشان هر که را توانستی با آوای خود تحریک کن و با سواران و پیادگانت بر آنها بتاز و با آنان در اموال و اولاد شرکت کن و به ایشان وعده بده و شیطان جز فریب به آنان وعده ای نمی دهد. در حقیقت، تو را بر بندگان من تسلطی نیست، و حمایتگری (چون) پروردگارت بس است.
میدان تاخت و تاز شیطان ادراکات و تخیلات و اوهام آدمی است. وی نخست در عواطف نفسانی انسان یعنی در بیم و امید و در آمال و آرزوهای آدمی و در شهوت و غضب بشر تصرف می کند، و سپس در افکار و اراده ای که از این عواطف برمی خیزد. شیطان امور باطل و زشتیها و پلیدیها را از راه میل و رغبتی که عواطف بشری به آن دارد، در نظر آدمیان می آراید و بدین وسیله گمراهشان می کند. مثلاً زنا را که یکی از گناهان است از آنجا که مطابق میل شهوانی انسان است، آن قدر در نظرش می آراید تا بتدریج پلیدی و زشتی آن کاسته می شود و بزرگی گناه کوچک جلوه می نماید و توجه به عواقب آن زایل می شود؛ و به جایی می رسد که تصدیق به خوبی آن می کند و مرتکبش می شود.(338)
یعدهم و یمنیهم و ما یعدهم الشیطان الا غرورا.(339)
(آری،) شیطان به آنان وعده می دهد، و ایشان را در آرزوها می افکند، و جز فریب به آنان وعده نمی دهد.
البته تصرفات شیطان در ادراک انسان تصرف طولی است، نه تصرف عرضی، تا با استقلال انسان در کارهایش منافات داشته باشد. او فقط می تواند در ادراک انسان به واسطه امور دنیایی از راه فریب و آراستن امور تصرف نماید و باطل را به جای حق نشاند و باطل را به لباسی حق جلوه دهد و کاری کند که انسان با هر چیز که ارتباط برقرار می کند، به وجه باطل آن چیز نظر داشته باشد تا او را بفریبد و از حق بگرداند که در نتیجه از هیچ چیز بهره ای درست و در جهت کمال خود نمی برد. چنین انسانی خود را در هستی مستقل می بیند و همین فکر او را بکلی از حق و زندگی حقیقی غافل می سازد. وقتی انسان کارش به جایی رسید که از هر چیز وجهه باطل آن را درک کرد، و از وجهه حق آن غافل شد، رفته رفته دچار غفلتی دیگر می گردد که ریشه همه گناهان است و آن غفلت از مقام حق تبارک و تعالی است.
بنابراین خود را مستقل دیدن، و از پروردگار خود غافل شدن، و جمیع اوهام و افکار باطل و هر شرک و ستمی که مترتب و متفرع بر آن است، همه اینها از تصرفات شیطان است، گرچه چنین شخصی از آنجا که خود را مستقل می داند، این اوهام و افکار را نیز از خود می پندارد، زیرا معنی فریب شیطان خوردن و در تحت ولایت او درآمدن همین است که انسان گمراه بشود و نداند چه کسی او را گمراه کرده است.(340)
انه یراکم هو و قبیله من حیث لاترونهم انا جعلنا الشیاطین اولیاء للذین لایؤمنون.(341)
در حقیقت، او و قبیله اش، شما را از آنجا که آنها را نمی بینید، می بینند. ما شیاطین را سرپرستان کسانی قرار دادیم که ایمان نمی آورند.
بنابراین مشیت الهی بر این است که فرشتگان و شیاطین بتوانند انسان را در جهات درست و نادرستی یاری کنند و در تربیت انسان نقشی مؤثر و فعال داشته باشند؛ و نیز گمراهی انسان به دست شیطان، جزای انتخاب و خواست تباه بشر است، و اینکه شیطان اهل گمراهی را گمراه می کند نیز در چارچون اذن خدا و مشیت او و به عنوان مجازات خداوند در مورد اهل گمراهی است. این سنت همه جانبه و همیشگی اوست.

اراده انسان

از مهمترین عوامل مؤثر در تربیت اراده خود آدمیان به نحو اقتضاست، انسان موجودی است که در ابتدای آفرینشش پاک از هر اقتضایی است، نه اقتضای سعادت دارد و نه اقتضای شقاوت و نسبتش به این دو امر یکسان است، هم می تواند راه خیر و اطاعت را که راه فرشتگان است که جز فرمانبرداری از آنان ساخته نیست اختیار کند و هم راه شر و معصیت را که راه ابلیس و لشکریان اوست که جز مخالفت و نافرمانی چیزی ندارند. انسان به هر راه در زندگی اش میل کند، به همان راه می افتد و اهل آن راه کمکش می کنند و آنچه را دارند در نظرش جلوه می دهند و او را به سرمنزلی که راهشان بدان منتهی می گردد راهنمایی می کنند، و آن سرمنزل یا بهشت است یا دوزخ، یا سعادت است یا شقاوت.(342)
سعادت عبارت است از رسیدن هر شخصی با حرکت ارادی خود به کمالی که در خلقت او نهاده شده است.(343) و شقاوت دور شدن انسان است از مسیر کمال با حرکت ارادی خود و تباه ساختن استعدادهای الهی خویش.
انا هدیناه السبیل اما شاکرا و اما کفورا.(344)
ما راه را به انسان نشان دادیم، خواه شاکر باشد (و پذیرا گردد)، یا ناسپاس.
خدای متعال انسان را به مسیری که او را به غایت مطلوب یعنی حق می رساند، راه نموده و ارائه طریق کرده است؛ مسیری که بر انسان واجب است که در زندگی دنیایی اش آن را بپیماید تا با پیمودن آن به سعادت دنیا و آخرت برسد. و البته راهی که خدای سبحان انسان را بدان هدایت کرده راهی است اختیاری و شکر و کفری که بر هدایت مذکور مترتب است، در اختیار انسان قرار داده شده است و هر انسانی به هر یک از آن دو که بخواهد می تواند متصف شود و اکراه و اجباری در کار نیست.(345)
سعادت و شقاوت آدمی به دست خود اوست و انسان خود نقشی مهم و مؤثر در سرنوشت خویش دارد. امام خمینی(ره) در این باره می فرماید:
آنچه که بر سر انسان می آید از خیر و شر، از خود آدم است. آنچه که انسان را به مراتب عالی انسانیت می رساند، کوشش خود انسان (است) و آنچه که انسان را به تباهی در دنیا و آخرت می کشد خود انسان و اعمال خود انسان است. این انسان است که خدای تبارک و تعالی به طوری خلق فرموده است که راه راست و کج را می تواند انتخاب کند...(346)
مقدرات انسان قبل از هر چیز و هر کس در دست خود انسان است و هر گونه تغییر و دگرگونی در خوشبختی و بدبختی مردمان در درجه نخست به خود ایشان بازگشت می کند.(347) قضای الهی چنین است که آنچه به انسان می رسد بازگشت به خود انسان می کند و نتیجه و محصول میل و اراده و عملکرد خود اوست.
ان الله لایغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم.(348)
در حقیقت، خداوند حال قومی را تغییر نمی دهد تا آنان حال خود را تغییر دهند.
انسان می تواند در نفسانیات خود دگرگونی ایجاد کند و حال خود را تغییر دهد و سعادت و شقاوت خود را ترسیم نماید. امام خمینی(ره) در این باره می نویسد:
انسان - هر انسانی که باشد - مادام که در عالم طبیعت است و با ماده اولی قابل تطور و دگرگونی و اختلاف دمساز است، قابلیت تطور و دگرگونی و تغییر دارد، یا به سوی سعادت و کمالات شایسته آن، و یا به سوی شقاوت و امور مخالف با اصل فطرتش؛ و همه این امور به سبب کسب و عمل انسان است.
بنابراین انسان شقی و فاسدالعقیده، و بداخلاق و زشت کردار می تواند به سبب کسب و عمل خود و ریاضت و مشقتی که تحمل می کند شخصی کاملاً سعادتمند و مؤمن شود و تمام عقاید و اخلاق و اعمال خود را به سمت دیگر متحول سازد، و همین گونه است حال انسان سعادتمند که می تواند به سبب کسب و عمل خود شقی و بدبخت شود. و این از آن روست که ماده اولی قابلیت تحول و دگرگونی دارد، و آنچه به وی افاضه شده است - بعد از تطوراتش در مراتب طبیعت از نطفه تا آنجا که قابلیت افاضه روح بر آن می شود - همان نفس اولیه و اصلی است که شایسته کمالات و اضداد آن است، و چون کمالات نفسانی را کسب کرد، آن ماده اولی و اصلی باطل نمی شود و آن کمالات ذات و ذاتیات آن نمی شود و ممکن است دچار دگرگونی شود و تغییر کند، همان طور که در طول تاریخ در موارد متعدد مشاهده شده که کافر و بداخلاق و زشت کردار، مؤمن و خوش اخلاش و نیک کردار شده است و بالعکس.
بنابراین، انسان در تغییر اخلاق و عقاید فاعل مختار است و این امکان برای او هست که با اختیار خود عقاید حقه و اخلاق فاضله و ملکات حسنه را تحصیل کند. البته گاهی این امر به ریاضت نفس و تحمل مشقتهای علمی و عملی نیاز دارد. و دلیل بر امکان این تغییر، دعوت پیامبران و بنیانگذاران دین - علیهم الصلاة و السلام - و ارائه راه درمان (انسانها) به وسیله ایشان است، زیرا اینان اطبای جانها و روحها بوده اند. پس اینکه معروف شده است که فلان اخلاق از ذاتیات و فطریات است و تغییر در آن و تخلف از آن ناممکن است، سخنی نادرست است، زیرا هیچ یک از عقاید و اخلاق و ملکات ذاتی انسان نیست، بلکه همه آنها از عوارض وجود و غیر ذاتی و جعلی است، چنانکه مشاهده می کنیم که عقاید و اخلاق و ملکات بتدریج در انسان حاصل می شود و با تکرار تدریجی رو به کمال می رود؛ و اینها اموری است که کامل و ناقص می شود، و هیچ چیز از ذات و ذاتیات این چنین نیست.(349)
بدین ترتیب اراده عاملی بسیار مهم در شکل گیری عقاید و اخلاق و ملکات انسان است و راه رسیدن انسان به خواسته هایش بر او باز است. امیر مؤمنان علی(ع) فرموده است:
من طلب شیئا ناله او بعضه.(350)
آن که چیزی را جوید، بدان یا به برخی از آن رسد.
سایه حق بر سر بنده بود - عاقبت جوینده یابنده بود
گفت پیغمبر که چون کوبی دری - عاقبت زان در برون آید سری(351)
چون نشینی بر سر کوی کسی - عاقبت بینی تو هم روی کسی
چون ز چاهی می کنی هر روز خاک - عاقبت اندر رسی در آب پاک(352)
البته اراده انسان در دوران جوانی و قوت وجود برای تربیت انسان مؤثرتر است و هر چه وجود آدمی رو به ضعف و سستی می رود، اراده نیز کاستی می گیرد و کار اصلاح دشوارتر می شود؛(353) هر چند که انسان باید پیوسته و تحت هر اوضاع و احوالی اراده اصلاح داشته باشد و تلاش کند و ناامید نگردد. از امیر مؤمنان علی(ع) وارد شده است:
علیک بالجد و ان لم یساعد الجسد.(354)
بر تو باد به کوشش و جدیت، اگرچه پیکر همراهی نکند.
از امام صادق(ع) نیز خبری وارد شده است که پرده از این حقیقت برمی دارد که اراده انسان تا چه اندازه مؤثر در تربیت و کارساز است. آن حضرت فرموده است:
ما ضعف بدن عما قویت علیه النیة.(355)
هیچ پیکری در برابر اراده قوی ضعیف نیست.
بنابراین سعادت و شقاوت انسان تحت تأثیر اراده اوست و آدمی نمی تواند بار تباهی خود را بر دوش عوامل دیگر بگذارد و هر کس در گرو کسب و عمل خویش است.
و لاتزر وازرة وزر اخری و ان تدع مثقلة الی حملها لایحمل منه شی ء و لو کان ذاقربی انما تنذر الذین یخشون ربهم بالغیب و اقاموا الصلاة و من تزکی فانما یتزکی لنفسه و الی الله المصیر.(356)
هیچ کس بار گناه دیگری را برندارد، و اگر گرانباری کسی را به برداشتن بار خویش بخواند، چیزی از آن برداشته نمی شود، هر چند از نزدیکان (وی) باشد. جز این نیست که تو کسانی را بیم می دهی (بیم دادن تو تنها در کسانی تأثیر می کند) که از پروردگارشان در نهان می ترسند و نماز برپا می دارند؛ و هر که پاکیزگی جوید تنها برای خود پاکیزگی می جوید، و فرجام (کارها) به سوی خداست.
تا انسان اراده اصلاح نداشته باشد و تا در دلی خدا ترسی بیدار نشود، عوامل بیرونی تأثیری نخواهد کرد. خوشبختی و بدبختی انسان به خود او باز می گردد. امیر مؤمنان علی(ع) فرموده است:
السعید من وعظ بغیره و الشقی من انخدع لهواه و غروره.(357)
خوشبخت کسی است که از دیگران پند پذیرد (و خود را به پاکی پرورش دهد) و بدبخت کسی است که فریب هوای نفس خویش خورد (و به ناپاکی گراید).
بدین ترتیب مجموعه عوامل یاد شده به نحو اقتضا بر انسان تأثیر می گذارد و شاکله انسان را به وجود می آورد و آنچه از انسان ظهور و بروز می کند بر اساس این شاکله است.(358)
برای اینکه ساختار تربیتی انسان سامانی درست بیابد و بتوان به اهداف کلی تربیت دست یافت و به سوی غایت تربیت سیر کرد، باید هر حرکت و فعل تربیتی مبتنی بر اصولی علمی استوار باشد که در بحث بعد به مهمترین آنها می پردازیم.

بخش چهارم