فهرست کتاب


سیری در تربیت اسلامی

مصطفی دلشاد تهرانی

حقیقت فطرت

حقیقت وجود آدمی یعنی آنچه انسان بر آن سرشته شده است عشق به کمال مطلق است.(214) انسان عاشق کمال مطلق است و هر چه از او سر می زند به سبب این عشق است. امام خمینی(ره) در این باره می نویسد:
بدان که خدای تبارک و تعالی گرچه بر ماده هایی که قابلیت داشتند همان را که در خور استعداد و لیاقتشان بود، بدون اینکه - العیاذ بالله - بخلی بورزد افاضه فرمود، ولی در عین حال فطرت همه را چه سعید و چه شقی و چه خوب و چه بد بر فطرت الله قرار داد و در سرشت همه انسانها عشق به کمال مطلق را سرشت؛ و از آن رو همه نفوس بشری را از خرد و کلان علاقه مند ساخت که دارای کمالی بدون نقص و خیری بدون شر و نوری بدون ظلمت و علمی بدون جهل و قدرتی بدون عجز باشند. و خلاصه مطلب آنکه فطرت آدمی عاشق کمال مطلق است.(215)
فطرت عشق به کمال است که اگر در تمام دوره های زندگانی بشر قدم زنی و هر یک از افراد از طوایف و ملل را استنطاق کنی، این عشق و محبت را در خمیره او می یابی و قلب او را متوجه کمال می بینی. بلکه در تمام حرکات و سکنات و زحمات و جدیتهای طاقت فرسا که هر یک از افراد این نوع در هر رشته ای واردند، مشغولند، عشق به کمال آنها را به آن واداشته، اگرچه در تشخیص کمال و آنکه کمال در چیست و محبوب و معشوق در کجاست، مردم کمال اختلاف را دارند. هر یک معشوق خود را در چیزی یافته و گمان کرده و کعبه آمال خود را در چیزی توهم کرده و متوجه به آن شده از دل و جان آن را خواهان است. اهل دنیا و زخارف آن، کمال را در دارایی آن گمان کردند و معشوق خود را در آن یافتند؛ از جان و دل در راه تحصیل آن خدمت عاشقانه کنند؛ و هر یک در هر رشته هستند و حب به هر چه دارند، چون آن را کمال دانند، بدان متوجه اند. و همین طور اهل علوم و صنایع هر یک به سعه دماغ خود چیزی را کمال دانند و معشوق خود را در آن پندارند. و اهل آخرت و ذکر و فکر، غیر آن را. بالجمله تمام آنها متوجه به کمالند؛ و چون آن را در موجودی یا موهومی تشخیص دادند، با آن عشقبازی کنند. ولی باید دانست که با همه وصف، هیچ یک از آنها عشقشان و محبتشان راجع به آنچه گمان کردند نیست؛ و معشوق آنها و کعبه آمال آنها آنچه را توهم کردند نمی باشد؛ زیرا هر کس به فطرت خود رجوع کند می یابد که قلبش به هر چه متوجه است، اگر مرتبه بالاتری از آن بیابد فوراً قلب از اولی منصرف شود و به دیگری که کاملتر است متوجه گردد؛ و وقتی که به آن کاملتر رسید، به اکمل از آن متوجه گردد؛ بلکه آتش عشق و سوز و اشتیاق روز افزون گردد و قلب در هیچ مرتبه از مراتب و در هیچ حدی از حدود رحل اقامت نیندازد. مثلاً اگر شما مایل به جمال زیبا و رخسار دلفریب هستید و چون آن را پیش دلبری سراغ دارید دل را به سوی کوی او روان کردید، اگر جمیل تر از آن را ببینید و بیابید که جمیل تر است، قهراً به آن متوجه شوید، و لااقل هر دو را خواهان شوید، و باز آتش اشتیاق فرو ننشیند و زبان حال و لسان فطرت شما آن است که چیزیم نیست ورنه خریدار هر ششم(216). بلکه خریدار هر جمیلی هستید. بلکه با احتمال هم اشتیاق پیدا کنید؛ اگر احتمال دهید که جمیلی دلفریب تر از اینها که دیدید و دارید در جای دیگر است، قلب شما به آن بلد سفر کند؛ من در میان جمع و دلم جای دیگر است(217) گویید. بلکه با آرزو نیز مشتاق شوید؛ وصف بهشت را اگر بشنوید و آن رخسارهای دلکش را - گرچه خدای نخواسته به آن هم معتقد نباشید - با این وصف، فطرت شما گوید ای کاش چنین بهشتی بود و چنین محبوب دلربایی نصیب ما می شد. و همین طور کسانی که کمال را در سلطنت و نفوذ قدرت و بسط ملک دانسته اند و اشتیاق به آن پیدا کرده اند، اگر چنانچه سلطنت یک مملکت را دارا شوند، متوجه مملکت دیگر شوند؛ و اگر آن مملکت را در تحت نفوذ و سلطنت درآورند، به بالاتر از آن متوجه شوند؛ و اگر یک قطری را بگیرند، به اقطار دیگر مایل گردند؛ بلکه آتش اشتیاق آنها روز افزون گردد؛ و اگر تمام روی زمین را در تحت سلطنت بیاورند و احتمال دهند در کرات دیگر بساط سلطنتی هست، قلب آنها متوجه شود که ای کاش ممکن بود به سوی آن عوالم پرواز کنیم و آنها را در تحت سلطنت درآوریم. و بر این قیاس است حال اهل صناعات و علوم.
و بالجمله، حال تمام سلسله بشر در هر طریقه و رشته ای که داخلند، به هر مرتبه ای از آن که رسد، اشتیاق آنها به کاملتر از آن متعلق گردد و آتش آنها فرو ننشیند و روزافزون گردد. پس این نور فطرت ما را هدایت کرد به اینکه تمام قلوب سلسله بشر، از غارنشینان اقصی بلاد افریقا تا اهل ممالک متمدنه عالم، و از طبیعیین و مادیین گرفته تا اهل ملل و نحل، بالفطره شطر قلوبشان متوجه به کمالی است که نقصی ندارد و عاشق جمال و کمالی هستند که عیب ندارد و علمی که جهل در او نباشد؛ و بالاخره کمال مطلق معشوق همه است. تمام موجودات و عایله بشری با زبان فصیح و یکدل و یک جهت گویند ما عاشق کمال مطلق هستیم، ما حب به جمال و جلال مطلق داریم، ما طالب قدرت مطلقه و علم مطلق هستیم. آیا در جمیع سلسله موجودات در عالم تصور و خیال، و در تجویزات عقلیه و اعتباریه، موجودی که کمال مطلق و جمال مطلق داشته باشد جز ذات مقدس، مبدأ عالم جلت عظمته سراغ دارید؟ و آیا جمیل علی الاطلاق که بی نقص باشد جز آن محبوب مطلق هست؟(218)
خدای تبارک و تعالی این حقیقت را به صورتهای گوناگون بیان کرده است تا انسان متوجه حقیقت فطرت خویش شود.
و کذلک نری ابراهیم ملکوت السماوات و الارض و لیکون من الموقنین. فلما جن علیه اللیل رأی کوکبا قال هذا ربی فلما افل قال لا احب الآفلین. فلما رأی القمر بازغا قال هذا ربی هذا اکبر فلما افلت قال یا قوم انی بری ء مما تشرکون. انی وجهت وجهی للذی فطر السماوات و الارض حنیفا و ما انا من المشرکین.(219)
و بدین سان، ملکوت آسمانها و زمین را به ابراهیم نمایاندیم تا از جمله یقین کنندگان باشد. پس چون شب بر او پرده افکند، ستاره ای دید؛ گفت: این پروردگار من است. پس چون غروب کرد، گفت: غروب کنندگان را دوست ندارم. و چون ماه را در حال طلوع دید، گفت: این پروردگار من است. پس چون غروب کرد، گفت: اگر پروردگار مرا هدایت نکرده بود قطعاً از گروه گمراهان بودم. پس چون خورشید را برآمده دید، گفت: این پروردگار من است، این بزرگتر است. و چون غروب کرد، گفت: ای قوم من، من از آنچه (با خدا) انباز می گیرید بیزارم. من یکسره روی (دل) خویش به سوی کسی گردانیدم که آسمانها و زمین را پدید آورده است؛ و من از مشرکان نیستم.
حقیقت فطرت همین عشق به کمال بی نقص و جمال بی عیب است؛ و این آیات برهانی است قطعی بر این امر.(220)
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد - عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوه ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت - عین آتش شد ازین غیرت و بر آدم زد(221)

اقسام فطرت

آدمی را دو فطرت است، فطرت اصلی و فطرتی تبعی. فطرت اصلی همان عشق به کمال مطلق و فطرت تبعی انزجار از نقص است؛ و تمام رفتارهای آدمی به فطرت تعلق به کمال و فطرت تنفر از نقص بازمی گردد. به بیان امام خمینی(ره):
فطرت آدمی عاشق کمال مطلق است و به تبعیت این فطرت - عشق به کمال - فطرتی دیگر در نهاد آدمی است؛ و آن عبارت است از فطرت انزجار از نقص، هر گونه نقصی که فرض شود. و معلوم است که کمال مطلق و جمال صرف و علم و قدرت دیگر کمالات به طور اطلاق و به گونه ای که هیچ نقصی و حدی در آن نباشد بجز در ذات باری تعالی یافت نمی شود و اوست که هویت مطلقه و صرف وجود و صرف هر کمال است. پس انسان به جمال الله عاشق است و حقیقت و جانش به آن میل دارد، گرچه خودش از این میل و علاقه غافل باشد...
پس خدای متعال با لطف و عنایتش این دو فطرت را در نهاد انسان نهاد، یکی اصلی و دیگر تبعی.
فطرت اصلی عبارت است از عشق به کمال مطلق و فطرت تبعی عبارت است از فطرت انزجار و تنفر از نقص که آدمی این دو را براق سیر و زفرف معراج خود سازد و با این دو بال به آشیانه اصلی اش که آستان حضرت دوست و درگاه اوست پرواز کند.(222)
دوستیها و دشمنیها، تعلقها و تنفرها، ستایشها و پرستشها و... همه یا از پی فطرت عشق به کمال مطلق است یا از پی فطرت انزجار از نقص، هر چند که انسان در مصداق کمال و نقص اشتباه می کند و بسیاری از مواقع ناقص را کامل می پندارد و یا مصادیقی را دنبال می کند که شایسته پیروی نیستند. اینکه آدمی به چیزی دل می سپارد، بدین خاطر است که در آن کمالی می یابد و اینکه از چیزی می پرهیزد بدین خاطر است که در آن نقصی می بیند، حتی بازگشت همه ترسها به ترس از مرگ است و ترس از مرگ بدین سبب است که آدمی مرگ را نقص می پندارد، از این رو از آن منزجر است و می ترسد، ولی اگر بداند که مرگ نقص نیست و در حقیقت کمال است، آن گاه از مرگ منزجر نخواهد بود و نخواهد ترسید.
حقیقت جویی، عشق و پرستش، ستایش و نیایش، زیبایی دوستی، خیر اخلاقی، خلاقیت و ابداع، عدالت دوستی، انزجار از ظلم و... همه اموری است که به فطرت اصلی و تبعی بازگشت می کند و از امور فطری است.

فطریات انسان

فطریات اموری است که از فطرت آدمی برمی خیزد و در همه انسانها مشترک است و هیچ کس را در آن اختلاف نیست و دگرگونی در آن راه ندارد. امام خمینی(ره) در این باره می فرماید:
بباید دانست که آنچه از احکام فطرت است، چون از لوازم وجود و هیآت مخمره در اصل طینت و خلقت است، احدی را در آن اختلاف نباشد. عالم و جاهل و وحشی و متمدن و شهری و صحرانشین در آن متفقند. هیچ یک از عادات و مذاهب و طریقه های گوناگون در آن راهی پیدا نکند، و خلل و رخنه ای در آن از آنها پیدا نشود. اختلاف بلاد و اهویه و مأنوسات و آراء و عادات که در هر چیزی، حتی احکام عقلیه، موجب اختلاف و خلاف شود، در فطریات ابداً تأثیری نکند. اختلاف افهام و ضعف و قوت ادراک لطمه ای بر آن وارد نیاورد و اگر چیزی بدان مثابه نشد، از احکام فطرت نیست و باید آن را از فطریات خارج دانست. و لهذا در آیه شریفه فرموده (است): فطر الناس علیها یعنی اختصاص به طایفه ای ندارد و نیز فرموده (است): لاتبدیل لخلق الله چیزی او را تغییر ندهد، مثل امور دیگر که به عادات و غیر آن مختلف می شوند. ولی از امور معجبه آن است که با اینکه در فطریات احدی اختلاف ندارد - از صدر عالم گرفته تا آخر آن - ولی نوعاً مردم غافلند از اینکه با هم متفقند؛ و خود گمان اختلاف می نمایند، مگر آنکه به آنها تنبه داده شود. آن وقت می فهمند موافق بودند در صورت مخالفت. و به همین معنی اشاره شده است در ذیل آیه شریفه که می فرماید: ولکن اکثر الناس لایعلمون.
احکام فطرت از جمیع احکام بدیهیه، بدیهی تر است، زیرا که در تمام احکام عقلیه، حکمی که بدین مثابه باشد که احدی در آن خلاف نکند و نکرده باشد، نداریم؛ و معلوم است چنین چیزی اوضح ضروریات است و ابده بدیهیات است و چیزهایی که لازمه آن باشد نیز باید از اوضح ضروریات باشد. پس اگر توحید یا سایر معارف از احکام فطرت یا لوازم آن باشد، باید از اجلای بدیهیات و اظهر ضروریات باشد. ولکن اکثر الناس لایعلمون.(223)
در اینجا به برخی از مهمترین فطریات انسان اشاره می کنیم تا با شناخت بهتر آنها بتوان زمینه و راه تربیت را دریافت.
حقیقت جویی
در انسان گرایشی فطری به حقیقت جویی و کشف واقعیتها - آن سان که هستند - و درک حقایق اشیا وجود دارد. یعنی انسان می خواهد جهان را و هستی اشیا را آن چنان که هستند دریابد. در دعایی از حضرت ختمی مرتبت آمده است:
(رب) ارنا الاشیاء کما هی.(224)
پروردگارا موجودات را آن چنان که هستند به ما بنمایان.
انسان به ذات خود در پی آن است که حقایق جهان را درک کند و به راز هستی دست یابد.(225) رفتن انسان در پی حکمت و فلسفه، تلاشی است در جهت پاسخگویی به حقیقت جویی.(226)
بر اساس همین میل و گرایش است که نفس دانایی و آگاهی برای انسان مطلوب و لذت بخش است. انسان به فطرت خود از جهل بیزار است و دوستدار دانایی و بینایی است.(227)
البته با وجود آنکه حقیقت جویی امری فطری است اما در تمام انسانها به یک میزان نیست و در نتیجه تأثیر برخی عوامل درونی مانند نفس پرستی و خود خواهی و صفات منفی موروثی و اکتسابی از یک طرف، و برخی عوامل بیرونی مانند القادات منفی گوناگون از طرف محیط و اجتماع از سوی دیگر، شدت و اصالت خود را از دست می دهد و در بعضی انسانها به حداقل می رسد.(228)
خیر اخلاقی
در انسان گرایشی ذاتی به اموری وجود دارد که انسان آنها را نه به منظور طلب سود و یا دفع زیان بلکه صرفاً تحت تأثیر یک سلسله عواطف که عواطف اخلاقی یا انسانی نامیده می شود انجام می دهد. اینها از مقوله فضیلت است. مانند گرایش انسان به راستی از آن جهت که راستی است؛ و در مقابل تنفر انسان نسبت به دروعلیهاالسلام گرایش انسان به صداقت، پاکی، تقوا. به طور کلی این گرایشها فضیلتند و بر دو نوع تقسیم می شوند: فردی و اجتماعی. گرایشات فردی مانند گرایش به نظم و انضباط، تسلط بر نفس یعنی آنچه که مالکیت نفس می نامیم، شجاعت به معنای قوت قلب نه زور بازو؛ و گرایشات اجتماعی مانند گرایش به تعاون، به دیگران کمک کردن، با یکدیگر کار اجتماعی کردن، گرایش به احسان و نیکوکاری، فداکاری یعنی فدا کردن خود حتی در حد جان، ایثار کردن یعنی اینکه انسان در حالی که کمال احتیاج را به چیزی دارد، ولی دیگران را بر خود ترجیح می دهد،(229) سپاسگزاری و قدردانی و پاداش نیکی را به نیکی دادن.
هل جزاء الاحسان الا الاحسان.(230)
مگر پاداش احسان جز احسان است؟
اینها اموری است که از فطرت انسان برمی خیزد و آدمی آنها را به دلیل ارزش اخلاقی اش انجام می دهد؛ و از این رو خیراخلاقی نامیده شده است.
زیبایی دوستی
انسان به ذات خود گرایش به جمال و زیبایی دارد. میل به زیبایی و مطلق زیبایی برای انسان موضوعیت دارد و آدمی به سبب فطرتش که عشق به کمال مطلق و جمال صرف است، زیبایی دوست است. خدای سبحان زیبایی محض و جمال مطلق است و هر زیبایی از اوست و انسان فریفته اوست. به بیان پیامبر اکرم(ص):
ان الله جمیل یحب الجمال.(231)
همانا خدا زیباست و زیبایی را دوست دارد.
انسان زیبایی دوست و زیبایی آفرین است؛ و هیچ کس از این میل و گرایش خالی نیست. انسان زیباییهای طبیعت را که مظهر جمیل مطلق است دوست دارد و آن را تحسین می کند و از دیدن آن لذت می برد. انسان تلاش می کند در همه چیز تا جایی که ممکن است وضع زیباتری برای خودش به وجود بیاورد؛ و از این رو جمال و زیبایی را در همه شئون زندگی دخالت می دهد. انسان دوست دارد قیافه اش زیبا باشد، نامش زیبا باشد، جامه اش زیبا باشد، خطش زیبا باشد، محل سکونتش زیبا باشد و... خلاصه می خواهد هاله ای از زیبایی تمام زندگی و شئون حیاتش را فراگیرد.(232)
خلاقیت و ابداع
در انسان گرایشی شگفت وجود دارد که می خواهد آفریننده باشد، چیزی که نبوده است بیافریند و خلق کند. این تمایل در هر انسانی هست که می خواهد چیزی نو، اثری جدید بیافریند و ابداع کند. عالم علمش را، نظریه پرداز نظریه اش را، شاعر شعرش را، معمار بنایش را، صنعتگر صناعتش را، کشاورز کشتش را و... هر فاعلی فعلش را دوست دارد و به آن عشق می ورزد.(233) این خصلت سازندگی و علاقه به مصنوعات و آفریده های خود از گرایش فطری انسان به خلق و ابداع برمی خیزد که موهبتی الهی است.
البته در برخی موارد دو یا سه مقوله با یکدیگر توأم می شوند. مثلاً کسی که شعری می سراید، در آن واحد دو کار کرده است، یکی اینکه چیزی آفریده و گرایش خلاقیت و ابداع خود را ارضا کرده است و دوم اینکه پدیده ای زیبا به وجود آورده و گرایش زیبایی دوستی خویش را ارضا نموده است؛ و ممکن است گرایش حقیقت جویی نیز بدان اضافه شود، یا امری از خیر اخلاقی در آن جلوه کند.(234)
عشق و پرستش
از جمله پایدارترین و قدیمی ترین تجلیات روح انسان و یکی از اصیل ترین ابعاد وجود آدمی گرایش به عشق و پرستش است. انسان موجودی پرستنده است و مطالعه تاریخ زندگی و سیر تحول جوامع نشان می دهد که هر جا بشری وجود داشته است، عشق و پرستش هم ظهور یافته است. هر چند که صورت پرستش و معبود تفاوت کرده است، اما اصل پرستش پیوسته ثابت و پایدار مانده است. هرگاه انسان از معبود حقیقی و معشوق علی الاطلاق غافل شده است عشق خود را متوجه موجودات مجازی کرده و در پرستش راه انحراف پوییده است.
انسان پیوسته در پی این بوده است که موجودی قابل ستایش و تقدیس بیابد و او را عاشقانه و در حد مافوق طبیعی ستایش کند. حتی ستایشهای مبالغه آمیز درباره قهرمان و اسطوره، مرام و مسلک، حزب و ملت، آب و خاک و... از اینجا برمی خیزد.(235) تقدیس موجودات فانی برخاسته از گرایش انسان به پرستش ذات جمیلی است که نقصان در او نیست و برتر از هر وهم و گمان است.
قل هو الله احد، الله الصمد، لم یلد و لم یولد، و لم یکن له کفوا احد.(236)
بگو: اوست خدای یگانه، خدای صمد، (کسی را) نزاده، و زاده نشده است، و هیچ کس جز او را همتا و همانند نیست.
تلاش تربیتی پیام آوران الهی بر این بوده است که آدمیان را به خود آورند و پرده های غفلت از حقیقت فطرتشان را کنار بزنند و آنان را به سوی معشوق و معبود حقیقی سوق دهند.
با وجود این، انسانها از فطریات خود غافل می شوند و نگارگری فطرت را که بهترین نگارگری برای هدایت و تربیت و اتصاف به صفات الهی است، در زیر نگارگریهای دیگر می پوشانند و آن که باید بشوند نمی شوند.
صبغة الله و من احسن من الله صبغة.(237)
این است نگارگری الهی؛ و کیست خوش نگارتر از خدا؟
عواملی چند دست به دست هم می دهند و سبب می شوند که این نگارگری شکوفا شود یا پوشیده ماند. از این عوامل به عوامل مؤثر در تربیت تعبیر می شود.