فهرست کتاب


سیری در تربیت اسلامی

مصطفی دلشاد تهرانی

تفکیک مفهوم واژه فطرت از مفاهیم مشابه

برخی واژه ها که به نوعی از آفرینش دلالت می کند. معمولاً با مفهوم فطرت اشتباه می شود و برای آنکه درکی روشنتر از مفهوم واژه فطرت بیابیم لازم است مفهوم این واژه ها بیان شود و از مفهوم فطرت جدا گردد، از جمله دو واژه طبیعت و غریزه.
مفهوم طبیعت
طبیعت را سرشتی که مردم بر آن آفریده شده اند و نهاد و فطرت معنا کرده اند،(207) اما معمولاً در مورد بی جانها، واژه طبیعت یا طبع به کار برده می شود و خاصیتی از خواص آن موجود بیان می شود، خاصیتی که جزو نهاد و سرشت آن موجود است، مثلاً طبیعت اکسیژن این است که قابل احتراق است. در واقع واژه طبیعت بیانگر ویژگیهای ذاتی موجود است. البته واژه طبیعت را در مورد جانداران مانند گیاه و حیوان و حتی انسان نیز به کار می برند ولی در آن جنبه هایی که با بیجانها مشترکند؛(208) چنانکه گویند: نیش عقرب نه از ره کین است، اقتضای طبیعتش این است.
مفهوم غریزه
غریزه را سرشت، طبیعت، خوی، نهاد، خمیره و فطرت معنا کرده اند،(209) اما این واژه بیشتر در مورد حیوانات به کار می رود، غریزه استعدادی است که حیوان را خود به خود - یعنی پیش از تجربه - به اجرای اعمال مفید و با معنی و پیچیده برمی انگیزد، و قوای او را بدون احتیاج به اکتساب تعدیل می کند، چنانکه جوجه را فوری به دانه چیدن و مرغ را به آشیانه ساختن و طیور را به ییلاق و قشلاق یا تمیز خطر از دور وامی دارد.(210) بنابراین غریزه ویژگیهای خاص ذاتی حیوانات است که راهنمای زندگی آنان است؛ یعنی یک حالت نیمه آگاهانه ای در حیوانات وجود دارد که به موجب این حالت حیوان مسیر خویش را تشخیص می دهد و این امر اکتسابی هم نیست، غیر اکتسابی است و در سرشت حیوانات است. غرایز بسیار گسترده و متفاوت است. مثلاً مورچه برای گردآوری آذوقه، به نحوی شگفت عمل می کند. وقتی گندم را گردآوری می کند، می داند که اگر گندم سالم باشد، سبز می شود، بنابراین گندم را از وسط نصف می کند، سپس نگهداری می کند و با این کار دیگر گندم سبز نمی شود. این حالت نیمه آگاهانه که باعث تداوم زندگی حیوان است غریزه نامیده می شود.(211)
همچو میل کودکان با مادران - سر میل خود نداند در لبان(212)
اما فطرت آدمی ورای این امور است. امری است که از غریزه آگاهانه تر است، یعنی انسان آنچه را که می داند، می تواند بداند که می داند.(213) امور فطری به مسائل ماورای حیوانی مربوط می شود و انسان را به سوی حقیقت هستی متوجه می کند و اساس تمام رفتار انسانی انسان است.

حقیقت فطرت

حقیقت وجود آدمی یعنی آنچه انسان بر آن سرشته شده است عشق به کمال مطلق است.(214) انسان عاشق کمال مطلق است و هر چه از او سر می زند به سبب این عشق است. امام خمینی(ره) در این باره می نویسد:
بدان که خدای تبارک و تعالی گرچه بر ماده هایی که قابلیت داشتند همان را که در خور استعداد و لیاقتشان بود، بدون اینکه - العیاذ بالله - بخلی بورزد افاضه فرمود، ولی در عین حال فطرت همه را چه سعید و چه شقی و چه خوب و چه بد بر فطرت الله قرار داد و در سرشت همه انسانها عشق به کمال مطلق را سرشت؛ و از آن رو همه نفوس بشری را از خرد و کلان علاقه مند ساخت که دارای کمالی بدون نقص و خیری بدون شر و نوری بدون ظلمت و علمی بدون جهل و قدرتی بدون عجز باشند. و خلاصه مطلب آنکه فطرت آدمی عاشق کمال مطلق است.(215)
فطرت عشق به کمال است که اگر در تمام دوره های زندگانی بشر قدم زنی و هر یک از افراد از طوایف و ملل را استنطاق کنی، این عشق و محبت را در خمیره او می یابی و قلب او را متوجه کمال می بینی. بلکه در تمام حرکات و سکنات و زحمات و جدیتهای طاقت فرسا که هر یک از افراد این نوع در هر رشته ای واردند، مشغولند، عشق به کمال آنها را به آن واداشته، اگرچه در تشخیص کمال و آنکه کمال در چیست و محبوب و معشوق در کجاست، مردم کمال اختلاف را دارند. هر یک معشوق خود را در چیزی یافته و گمان کرده و کعبه آمال خود را در چیزی توهم کرده و متوجه به آن شده از دل و جان آن را خواهان است. اهل دنیا و زخارف آن، کمال را در دارایی آن گمان کردند و معشوق خود را در آن یافتند؛ از جان و دل در راه تحصیل آن خدمت عاشقانه کنند؛ و هر یک در هر رشته هستند و حب به هر چه دارند، چون آن را کمال دانند، بدان متوجه اند. و همین طور اهل علوم و صنایع هر یک به سعه دماغ خود چیزی را کمال دانند و معشوق خود را در آن پندارند. و اهل آخرت و ذکر و فکر، غیر آن را. بالجمله تمام آنها متوجه به کمالند؛ و چون آن را در موجودی یا موهومی تشخیص دادند، با آن عشقبازی کنند. ولی باید دانست که با همه وصف، هیچ یک از آنها عشقشان و محبتشان راجع به آنچه گمان کردند نیست؛ و معشوق آنها و کعبه آمال آنها آنچه را توهم کردند نمی باشد؛ زیرا هر کس به فطرت خود رجوع کند می یابد که قلبش به هر چه متوجه است، اگر مرتبه بالاتری از آن بیابد فوراً قلب از اولی منصرف شود و به دیگری که کاملتر است متوجه گردد؛ و وقتی که به آن کاملتر رسید، به اکمل از آن متوجه گردد؛ بلکه آتش عشق و سوز و اشتیاق روز افزون گردد و قلب در هیچ مرتبه از مراتب و در هیچ حدی از حدود رحل اقامت نیندازد. مثلاً اگر شما مایل به جمال زیبا و رخسار دلفریب هستید و چون آن را پیش دلبری سراغ دارید دل را به سوی کوی او روان کردید، اگر جمیل تر از آن را ببینید و بیابید که جمیل تر است، قهراً به آن متوجه شوید، و لااقل هر دو را خواهان شوید، و باز آتش اشتیاق فرو ننشیند و زبان حال و لسان فطرت شما آن است که چیزیم نیست ورنه خریدار هر ششم(216). بلکه خریدار هر جمیلی هستید. بلکه با احتمال هم اشتیاق پیدا کنید؛ اگر احتمال دهید که جمیلی دلفریب تر از اینها که دیدید و دارید در جای دیگر است، قلب شما به آن بلد سفر کند؛ من در میان جمع و دلم جای دیگر است(217) گویید. بلکه با آرزو نیز مشتاق شوید؛ وصف بهشت را اگر بشنوید و آن رخسارهای دلکش را - گرچه خدای نخواسته به آن هم معتقد نباشید - با این وصف، فطرت شما گوید ای کاش چنین بهشتی بود و چنین محبوب دلربایی نصیب ما می شد. و همین طور کسانی که کمال را در سلطنت و نفوذ قدرت و بسط ملک دانسته اند و اشتیاق به آن پیدا کرده اند، اگر چنانچه سلطنت یک مملکت را دارا شوند، متوجه مملکت دیگر شوند؛ و اگر آن مملکت را در تحت نفوذ و سلطنت درآورند، به بالاتر از آن متوجه شوند؛ و اگر یک قطری را بگیرند، به اقطار دیگر مایل گردند؛ بلکه آتش اشتیاق آنها روز افزون گردد؛ و اگر تمام روی زمین را در تحت سلطنت بیاورند و احتمال دهند در کرات دیگر بساط سلطنتی هست، قلب آنها متوجه شود که ای کاش ممکن بود به سوی آن عوالم پرواز کنیم و آنها را در تحت سلطنت درآوریم. و بر این قیاس است حال اهل صناعات و علوم.
و بالجمله، حال تمام سلسله بشر در هر طریقه و رشته ای که داخلند، به هر مرتبه ای از آن که رسد، اشتیاق آنها به کاملتر از آن متعلق گردد و آتش آنها فرو ننشیند و روزافزون گردد. پس این نور فطرت ما را هدایت کرد به اینکه تمام قلوب سلسله بشر، از غارنشینان اقصی بلاد افریقا تا اهل ممالک متمدنه عالم، و از طبیعیین و مادیین گرفته تا اهل ملل و نحل، بالفطره شطر قلوبشان متوجه به کمالی است که نقصی ندارد و عاشق جمال و کمالی هستند که عیب ندارد و علمی که جهل در او نباشد؛ و بالاخره کمال مطلق معشوق همه است. تمام موجودات و عایله بشری با زبان فصیح و یکدل و یک جهت گویند ما عاشق کمال مطلق هستیم، ما حب به جمال و جلال مطلق داریم، ما طالب قدرت مطلقه و علم مطلق هستیم. آیا در جمیع سلسله موجودات در عالم تصور و خیال، و در تجویزات عقلیه و اعتباریه، موجودی که کمال مطلق و جمال مطلق داشته باشد جز ذات مقدس، مبدأ عالم جلت عظمته سراغ دارید؟ و آیا جمیل علی الاطلاق که بی نقص باشد جز آن محبوب مطلق هست؟(218)
خدای تبارک و تعالی این حقیقت را به صورتهای گوناگون بیان کرده است تا انسان متوجه حقیقت فطرت خویش شود.
و کذلک نری ابراهیم ملکوت السماوات و الارض و لیکون من الموقنین. فلما جن علیه اللیل رأی کوکبا قال هذا ربی فلما افل قال لا احب الآفلین. فلما رأی القمر بازغا قال هذا ربی هذا اکبر فلما افلت قال یا قوم انی بری ء مما تشرکون. انی وجهت وجهی للذی فطر السماوات و الارض حنیفا و ما انا من المشرکین.(219)
و بدین سان، ملکوت آسمانها و زمین را به ابراهیم نمایاندیم تا از جمله یقین کنندگان باشد. پس چون شب بر او پرده افکند، ستاره ای دید؛ گفت: این پروردگار من است. پس چون غروب کرد، گفت: غروب کنندگان را دوست ندارم. و چون ماه را در حال طلوع دید، گفت: این پروردگار من است. پس چون غروب کرد، گفت: اگر پروردگار مرا هدایت نکرده بود قطعاً از گروه گمراهان بودم. پس چون خورشید را برآمده دید، گفت: این پروردگار من است، این بزرگتر است. و چون غروب کرد، گفت: ای قوم من، من از آنچه (با خدا) انباز می گیرید بیزارم. من یکسره روی (دل) خویش به سوی کسی گردانیدم که آسمانها و زمین را پدید آورده است؛ و من از مشرکان نیستم.
حقیقت فطرت همین عشق به کمال بی نقص و جمال بی عیب است؛ و این آیات برهانی است قطعی بر این امر.(220)
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد - عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوه ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت - عین آتش شد ازین غیرت و بر آدم زد(221)

اقسام فطرت

آدمی را دو فطرت است، فطرت اصلی و فطرتی تبعی. فطرت اصلی همان عشق به کمال مطلق و فطرت تبعی انزجار از نقص است؛ و تمام رفتارهای آدمی به فطرت تعلق به کمال و فطرت تنفر از نقص بازمی گردد. به بیان امام خمینی(ره):
فطرت آدمی عاشق کمال مطلق است و به تبعیت این فطرت - عشق به کمال - فطرتی دیگر در نهاد آدمی است؛ و آن عبارت است از فطرت انزجار از نقص، هر گونه نقصی که فرض شود. و معلوم است که کمال مطلق و جمال صرف و علم و قدرت دیگر کمالات به طور اطلاق و به گونه ای که هیچ نقصی و حدی در آن نباشد بجز در ذات باری تعالی یافت نمی شود و اوست که هویت مطلقه و صرف وجود و صرف هر کمال است. پس انسان به جمال الله عاشق است و حقیقت و جانش به آن میل دارد، گرچه خودش از این میل و علاقه غافل باشد...
پس خدای متعال با لطف و عنایتش این دو فطرت را در نهاد انسان نهاد، یکی اصلی و دیگر تبعی.
فطرت اصلی عبارت است از عشق به کمال مطلق و فطرت تبعی عبارت است از فطرت انزجار و تنفر از نقص که آدمی این دو را براق سیر و زفرف معراج خود سازد و با این دو بال به آشیانه اصلی اش که آستان حضرت دوست و درگاه اوست پرواز کند.(222)
دوستیها و دشمنیها، تعلقها و تنفرها، ستایشها و پرستشها و... همه یا از پی فطرت عشق به کمال مطلق است یا از پی فطرت انزجار از نقص، هر چند که انسان در مصداق کمال و نقص اشتباه می کند و بسیاری از مواقع ناقص را کامل می پندارد و یا مصادیقی را دنبال می کند که شایسته پیروی نیستند. اینکه آدمی به چیزی دل می سپارد، بدین خاطر است که در آن کمالی می یابد و اینکه از چیزی می پرهیزد بدین خاطر است که در آن نقصی می بیند، حتی بازگشت همه ترسها به ترس از مرگ است و ترس از مرگ بدین سبب است که آدمی مرگ را نقص می پندارد، از این رو از آن منزجر است و می ترسد، ولی اگر بداند که مرگ نقص نیست و در حقیقت کمال است، آن گاه از مرگ منزجر نخواهد بود و نخواهد ترسید.
حقیقت جویی، عشق و پرستش، ستایش و نیایش، زیبایی دوستی، خیر اخلاقی، خلاقیت و ابداع، عدالت دوستی، انزجار از ظلم و... همه اموری است که به فطرت اصلی و تبعی بازگشت می کند و از امور فطری است.