فهرست کتاب


سیری در تربیت اسلامی

مصطفی دلشاد تهرانی

واژه فطرت

واژه فطرت از ماده فطر به معنای شکافتن و شکاف است؛(197) و تفطر و انفطار به معنای شکافته شدن آمده است.(198) اصل واژه فطر چنانکه راغب اصفهانی لغت شناس بزرگ اظهار می کند به معنای شکاف طولی است.(199)
درباره اصل معنای واژه فطر ابن عباس گوید: من نمی دانستم واژه فطر در آیه فاطر السماوات و الارض.(200) ریشه اش در چیست و چه معنایی دارد تا اینکه دو عرب که درباره مالکیت چاهی نزاع داشتند از من حکم خواستند؛ و یکی از آن دو گفت: انا فطرتها. یعنی: من به حفر چاه آغاز کردم. پس دانستم که فاطر السماوات و الارض یعنی آغاز کننده و ایجاد کننده آسمانها و زمین.(201)
پس فطر شق و پاره کردن است و از همین اصل به معنای ابداع و آفرینش ابتدایی و بدون سابقه و خلقت آمده است،(202) زیرا در خلقت گویا پرده عدم و حجاب غیبت دریده می شود؛ و از همین رو افطار صائم به کار می رود، گویا هیأت اتصال امساک پاره می شود.(203)
فطر الله الخلق همان ایجاد و آفریدن و ابداع آن است بر طبیعت و شکلی که آماده فعلی و کاری باشد.(204)
فطرت نیز به معنای خلقت است اما خلقتی خاص،(205) زیرا واژه فطرت بر وزن فعلة است که دلالت بر هیأت و حالت و نوع عمل می کند، چنانکه ابن مالک گوید:
و فعلة لمرة کجلسه - و فعلة لهیئة کجلسه(206)
فعلة بر یک بار انجام شدن دلالت می کند مانند جلسة (نشستن) و فعلة بر هیأت و حالت انجام شدن دلالت می کند مانند جلسة (حالت نشستن).
بنابراین فطرت حالتی خاص، نوعی خاص از آفرینش است و با واژه هایی دیگر که معنای ساختمان وجودی و شکلی از آفرینش را دارد، تفاوت اساسی دارد.

تفکیک مفهوم واژه فطرت از مفاهیم مشابه

برخی واژه ها که به نوعی از آفرینش دلالت می کند. معمولاً با مفهوم فطرت اشتباه می شود و برای آنکه درکی روشنتر از مفهوم واژه فطرت بیابیم لازم است مفهوم این واژه ها بیان شود و از مفهوم فطرت جدا گردد، از جمله دو واژه طبیعت و غریزه.
مفهوم طبیعت
طبیعت را سرشتی که مردم بر آن آفریده شده اند و نهاد و فطرت معنا کرده اند،(207) اما معمولاً در مورد بی جانها، واژه طبیعت یا طبع به کار برده می شود و خاصیتی از خواص آن موجود بیان می شود، خاصیتی که جزو نهاد و سرشت آن موجود است، مثلاً طبیعت اکسیژن این است که قابل احتراق است. در واقع واژه طبیعت بیانگر ویژگیهای ذاتی موجود است. البته واژه طبیعت را در مورد جانداران مانند گیاه و حیوان و حتی انسان نیز به کار می برند ولی در آن جنبه هایی که با بیجانها مشترکند؛(208) چنانکه گویند: نیش عقرب نه از ره کین است، اقتضای طبیعتش این است.
مفهوم غریزه
غریزه را سرشت، طبیعت، خوی، نهاد، خمیره و فطرت معنا کرده اند،(209) اما این واژه بیشتر در مورد حیوانات به کار می رود، غریزه استعدادی است که حیوان را خود به خود - یعنی پیش از تجربه - به اجرای اعمال مفید و با معنی و پیچیده برمی انگیزد، و قوای او را بدون احتیاج به اکتساب تعدیل می کند، چنانکه جوجه را فوری به دانه چیدن و مرغ را به آشیانه ساختن و طیور را به ییلاق و قشلاق یا تمیز خطر از دور وامی دارد.(210) بنابراین غریزه ویژگیهای خاص ذاتی حیوانات است که راهنمای زندگی آنان است؛ یعنی یک حالت نیمه آگاهانه ای در حیوانات وجود دارد که به موجب این حالت حیوان مسیر خویش را تشخیص می دهد و این امر اکتسابی هم نیست، غیر اکتسابی است و در سرشت حیوانات است. غرایز بسیار گسترده و متفاوت است. مثلاً مورچه برای گردآوری آذوقه، به نحوی شگفت عمل می کند. وقتی گندم را گردآوری می کند، می داند که اگر گندم سالم باشد، سبز می شود، بنابراین گندم را از وسط نصف می کند، سپس نگهداری می کند و با این کار دیگر گندم سبز نمی شود. این حالت نیمه آگاهانه که باعث تداوم زندگی حیوان است غریزه نامیده می شود.(211)
همچو میل کودکان با مادران - سر میل خود نداند در لبان(212)
اما فطرت آدمی ورای این امور است. امری است که از غریزه آگاهانه تر است، یعنی انسان آنچه را که می داند، می تواند بداند که می داند.(213) امور فطری به مسائل ماورای حیوانی مربوط می شود و انسان را به سوی حقیقت هستی متوجه می کند و اساس تمام رفتار انسانی انسان است.

حقیقت فطرت

حقیقت وجود آدمی یعنی آنچه انسان بر آن سرشته شده است عشق به کمال مطلق است.(214) انسان عاشق کمال مطلق است و هر چه از او سر می زند به سبب این عشق است. امام خمینی(ره) در این باره می نویسد:
بدان که خدای تبارک و تعالی گرچه بر ماده هایی که قابلیت داشتند همان را که در خور استعداد و لیاقتشان بود، بدون اینکه - العیاذ بالله - بخلی بورزد افاضه فرمود، ولی در عین حال فطرت همه را چه سعید و چه شقی و چه خوب و چه بد بر فطرت الله قرار داد و در سرشت همه انسانها عشق به کمال مطلق را سرشت؛ و از آن رو همه نفوس بشری را از خرد و کلان علاقه مند ساخت که دارای کمالی بدون نقص و خیری بدون شر و نوری بدون ظلمت و علمی بدون جهل و قدرتی بدون عجز باشند. و خلاصه مطلب آنکه فطرت آدمی عاشق کمال مطلق است.(215)
فطرت عشق به کمال است که اگر در تمام دوره های زندگانی بشر قدم زنی و هر یک از افراد از طوایف و ملل را استنطاق کنی، این عشق و محبت را در خمیره او می یابی و قلب او را متوجه کمال می بینی. بلکه در تمام حرکات و سکنات و زحمات و جدیتهای طاقت فرسا که هر یک از افراد این نوع در هر رشته ای واردند، مشغولند، عشق به کمال آنها را به آن واداشته، اگرچه در تشخیص کمال و آنکه کمال در چیست و محبوب و معشوق در کجاست، مردم کمال اختلاف را دارند. هر یک معشوق خود را در چیزی یافته و گمان کرده و کعبه آمال خود را در چیزی توهم کرده و متوجه به آن شده از دل و جان آن را خواهان است. اهل دنیا و زخارف آن، کمال را در دارایی آن گمان کردند و معشوق خود را در آن یافتند؛ از جان و دل در راه تحصیل آن خدمت عاشقانه کنند؛ و هر یک در هر رشته هستند و حب به هر چه دارند، چون آن را کمال دانند، بدان متوجه اند. و همین طور اهل علوم و صنایع هر یک به سعه دماغ خود چیزی را کمال دانند و معشوق خود را در آن پندارند. و اهل آخرت و ذکر و فکر، غیر آن را. بالجمله تمام آنها متوجه به کمالند؛ و چون آن را در موجودی یا موهومی تشخیص دادند، با آن عشقبازی کنند. ولی باید دانست که با همه وصف، هیچ یک از آنها عشقشان و محبتشان راجع به آنچه گمان کردند نیست؛ و معشوق آنها و کعبه آمال آنها آنچه را توهم کردند نمی باشد؛ زیرا هر کس به فطرت خود رجوع کند می یابد که قلبش به هر چه متوجه است، اگر مرتبه بالاتری از آن بیابد فوراً قلب از اولی منصرف شود و به دیگری که کاملتر است متوجه گردد؛ و وقتی که به آن کاملتر رسید، به اکمل از آن متوجه گردد؛ بلکه آتش عشق و سوز و اشتیاق روز افزون گردد و قلب در هیچ مرتبه از مراتب و در هیچ حدی از حدود رحل اقامت نیندازد. مثلاً اگر شما مایل به جمال زیبا و رخسار دلفریب هستید و چون آن را پیش دلبری سراغ دارید دل را به سوی کوی او روان کردید، اگر جمیل تر از آن را ببینید و بیابید که جمیل تر است، قهراً به آن متوجه شوید، و لااقل هر دو را خواهان شوید، و باز آتش اشتیاق فرو ننشیند و زبان حال و لسان فطرت شما آن است که چیزیم نیست ورنه خریدار هر ششم(216). بلکه خریدار هر جمیلی هستید. بلکه با احتمال هم اشتیاق پیدا کنید؛ اگر احتمال دهید که جمیلی دلفریب تر از اینها که دیدید و دارید در جای دیگر است، قلب شما به آن بلد سفر کند؛ من در میان جمع و دلم جای دیگر است(217) گویید. بلکه با آرزو نیز مشتاق شوید؛ وصف بهشت را اگر بشنوید و آن رخسارهای دلکش را - گرچه خدای نخواسته به آن هم معتقد نباشید - با این وصف، فطرت شما گوید ای کاش چنین بهشتی بود و چنین محبوب دلربایی نصیب ما می شد. و همین طور کسانی که کمال را در سلطنت و نفوذ قدرت و بسط ملک دانسته اند و اشتیاق به آن پیدا کرده اند، اگر چنانچه سلطنت یک مملکت را دارا شوند، متوجه مملکت دیگر شوند؛ و اگر آن مملکت را در تحت نفوذ و سلطنت درآورند، به بالاتر از آن متوجه شوند؛ و اگر یک قطری را بگیرند، به اقطار دیگر مایل گردند؛ بلکه آتش اشتیاق آنها روز افزون گردد؛ و اگر تمام روی زمین را در تحت سلطنت بیاورند و احتمال دهند در کرات دیگر بساط سلطنتی هست، قلب آنها متوجه شود که ای کاش ممکن بود به سوی آن عوالم پرواز کنیم و آنها را در تحت سلطنت درآوریم. و بر این قیاس است حال اهل صناعات و علوم.
و بالجمله، حال تمام سلسله بشر در هر طریقه و رشته ای که داخلند، به هر مرتبه ای از آن که رسد، اشتیاق آنها به کاملتر از آن متعلق گردد و آتش آنها فرو ننشیند و روزافزون گردد. پس این نور فطرت ما را هدایت کرد به اینکه تمام قلوب سلسله بشر، از غارنشینان اقصی بلاد افریقا تا اهل ممالک متمدنه عالم، و از طبیعیین و مادیین گرفته تا اهل ملل و نحل، بالفطره شطر قلوبشان متوجه به کمالی است که نقصی ندارد و عاشق جمال و کمالی هستند که عیب ندارد و علمی که جهل در او نباشد؛ و بالاخره کمال مطلق معشوق همه است. تمام موجودات و عایله بشری با زبان فصیح و یکدل و یک جهت گویند ما عاشق کمال مطلق هستیم، ما حب به جمال و جلال مطلق داریم، ما طالب قدرت مطلقه و علم مطلق هستیم. آیا در جمیع سلسله موجودات در عالم تصور و خیال، و در تجویزات عقلیه و اعتباریه، موجودی که کمال مطلق و جمال مطلق داشته باشد جز ذات مقدس، مبدأ عالم جلت عظمته سراغ دارید؟ و آیا جمیل علی الاطلاق که بی نقص باشد جز آن محبوب مطلق هست؟(218)
خدای تبارک و تعالی این حقیقت را به صورتهای گوناگون بیان کرده است تا انسان متوجه حقیقت فطرت خویش شود.
و کذلک نری ابراهیم ملکوت السماوات و الارض و لیکون من الموقنین. فلما جن علیه اللیل رأی کوکبا قال هذا ربی فلما افل قال لا احب الآفلین. فلما رأی القمر بازغا قال هذا ربی هذا اکبر فلما افلت قال یا قوم انی بری ء مما تشرکون. انی وجهت وجهی للذی فطر السماوات و الارض حنیفا و ما انا من المشرکین.(219)
و بدین سان، ملکوت آسمانها و زمین را به ابراهیم نمایاندیم تا از جمله یقین کنندگان باشد. پس چون شب بر او پرده افکند، ستاره ای دید؛ گفت: این پروردگار من است. پس چون غروب کرد، گفت: غروب کنندگان را دوست ندارم. و چون ماه را در حال طلوع دید، گفت: این پروردگار من است. پس چون غروب کرد، گفت: اگر پروردگار مرا هدایت نکرده بود قطعاً از گروه گمراهان بودم. پس چون خورشید را برآمده دید، گفت: این پروردگار من است، این بزرگتر است. و چون غروب کرد، گفت: ای قوم من، من از آنچه (با خدا) انباز می گیرید بیزارم. من یکسره روی (دل) خویش به سوی کسی گردانیدم که آسمانها و زمین را پدید آورده است؛ و من از مشرکان نیستم.
حقیقت فطرت همین عشق به کمال بی نقص و جمال بی عیب است؛ و این آیات برهانی است قطعی بر این امر.(220)
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد - عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوه ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت - عین آتش شد ازین غیرت و بر آدم زد(221)