فهرست کتاب


سیری در تربیت اسلامی

مصطفی دلشاد تهرانی

حقیقت انسان

انسان از چنان حقیقتی برخوردار است که معرفت به او، معرفت به حق است، در قرآن کریم در مواضع مختلف سخن از این حقیقت رفته است، از جمله در بحث خلافت انسان که جامعترین بیان در این باره است. آدمی، موجودی متحول و متغیر و دارای صیرورتی شگفت است.
کیف تکفرون بالله و کنتم امواتا فاحیاکم ثم یمیتکم ثم یحییکم ثم الیه ترجعون. هو الذی خلق لکم ما فی الارض جمیعا ثم استوی الی السماء فسواهن سبع سماوات و هو بکل شی ء علیم.(129)
چگونه خدا را منکرید؟ با آنکه مردگانی بودید و شما را زنده کرد؛ باز شما را می میراند و باز زنده می کند و آن گاه به سوی او بازگردانده می شوید. اوست کسی که آنچه در زمین است همه را برای شما آفرید، آن گاه به آسمان پرداخت و هفت آسمان را استوار کرد، و او به هر چیزی داناست.
این آیات و آیات بعد، به بیان حقیقت انسان و آنچه خدای متعال در نهاد او به ودیعه سپرده است، می پردازد؛ ذخائر کمال و وسعت دایره وجود انسان و آن منازلی که این موجود در مسیر وجود خود طی می کند یعنی مرگ، حیات، سپس مرگ، آن گاه حیات و سپس بازگشت به خدای سبحان و اینکه بازگشت به پروردگار، آخرین منزل در سیر آدمی است، در خلال این بیان، پاره ای از ویژگیها و مواهب تکوین و تشریع را که خدای متعال آدمیان را بدان اختصاص داده است، یادآور می شود و می فرماید: انسان مرده ای بی جان بود، خداوند او را زنده کرد، همچنان او را می میراند و زنده می کند تا در آخر به سوی خود برگرداند؛ و آنچه را در زمین است برای او آفریده و آسمانها را نیز برایش مسخر کرده و او را خلیفه و جانشین خود در زمین قرار داده و فرشتگان خود را وادار به سجده بر او کرده است.(130)
در این آیات، مخاطب انسان است، نه شخصی خاص، بنابراین بحث مربوط به نوع انسان است و اینکه این موجود از چنان جایگاهی ویژه در هستی برخوردار است که همه چیز برای اوست. و چون کلام در مقام امتنان است، از آن برمی آید که پرداختن به آسمان نیز برای انسان بوده است و اگر آن را هفت آسمان قرار داده است نیز به خاطر این موجود دردانه بوده است.(131)
پس از دو آیه یاد شده که مقدماتی را برای ورود به اصل بحث درباره حقیقت انسان مطرح کرد، آیات مربوط به خلافت الهی انسان و برتری و امتیاز و شرافت نوع انسان بر فرشتگان از باب داشتن علم به اسما آغاز می شود.
و اذ قال ربک للملائکة انی جاعل فی الارض خلیفة قالوا اتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء و نحن نسبح بحمدک و نقدس لک قال انی اعلم ما لا تعلمون.(132)
و چون پروردگار تو به فرشتگان فرمود: من در زمین جانشینی خواهم گماشت، (فرشتگان) گفتند: آیا در آن کسی را می گماری که در آن تباهی کند و خونها بریزد؟ و حال آنکه ما با ستایشت، تو را تنزیه می کنیم، و به تقدیست می پردازیم. فرمود: من چیزی می دانم که شما نمی دانید.
خدای سبحان در اینجا از موجودی خبر می دهد که خلیفه اوست. خلیفه به معنای جانشین است و جانشین هر کس باید عین مستخلف باشد تا عنوان خلیفه بر او صدق کند، چنانکه حکیم متأله، سید حیدر آملی(ره) می نویسد: لان الخلیفة یجب ان یکون عین المستخلف لیتمکن من الخلافة.(133)
خلیفه باید متصف به صفات و کمالات مستخلف باشد و آثار و تجلیات مستخلف را در خود ظاهر سازد؛ باید آینه تمام نمای مستخلف باشد، باید بتوان کمالات و آثار علم و قدرت مستخلف را در او مشاهده کرد. و خداوند اعلام می کند که می خواهد چنین موجودی در زمین بگمارد؛ موجودی که خلیفه اوست، جلوه تمام عیار اوست، آینه اوست.
به دنبال اعلام این مطلب که انسان خلیفه خدا در زمین است، فرشتگان پرسشی را مطرح کردند دال بر اینکه این موجود تباهگر و خونریز است. آنان بر اساس زمینی بودن این موجود آن استنتاج را کردند، زیرا موجود زمینی به خاطر آنکه مادی است، باید مرکب از قوایی غضبی و شهوی باشد، و چون زمین دار تزاحم و محدود الجهات است و در آن تزاحمهای بسیار روی می دهد، مرکباتش در معرض انحلال و انتظامهایش و اصلاحاتش در معرض فساد و بطلان واقع می شود. و ناگزیر زندگی در آن جز به صورت زندگی نوعی و اجتماعی فراهم نمی شود و بقا در آن به حد کمال نمی رسد، جز با زندگی دسته جمعی؛ و معلوم است که این نحوه از زندگی بالاخره به فساد و خونریزی منجر می شود.
در نظر فرشتگان مقام خلافت و مرتبه مادی انسان مزاحم یکدیگر جلوه کرد. آنان به مرتبه ای از مراتب انسان که مرتبه حیوانیت اوست اشاره کردند و آن را با مرتبه خلافت ناسازگار یافتند، زیرا مقام خلافت همان طور که نام آن گویاست، تمام نمی شود مگر اینکه خلیفه در تمام شئون وجودی و آثار و احکام و تدابیری که به خاطر تأمین آنها خلیفه است، نمایشگر مستخلف باشد؛ و خدای سبحان که مستخلف این خلیفه است، در وجودش مسما به اسمای حسنا و متصف به صفات علیا، از صفات جمال و جلال است، و در ذاتش منزه از هر نقصی، و در فعلش مقدس از هر شر و فسادی است، و خلیفه زمینی با آن آثاری که زندگی زمینی دارد، لایق مقام خلافت نیست، و با هستی آمیخته با آن همه نقص و عیبش، نمی تواند آینه هستی منزه از هر عیب و نقص و وجود مقدس از هر عدم گردد.
سخن فرشتگان این بود که گماشتن خلیفه تنها بدین منظور است که آن خلیفه و جانشین با تسبیح و تحمید و تقدیس زبانی و وجودی، نمایانگر خدای متعال باشد، و زندگی زمینی اجازه چنین نمایشی به او نمی دهد، بلکه برعکس او را به سوی تباهی و بدی می کشاند. از سوی دیگر سخن آنان چنین بود که وقتی غرض از گماشتن خلیفه در زمین، تسبیح و تقدیس به معنای نمایش صفات خدایی تو باشد، این مقصد با تسبیح و تحمید و تقدیس از جانب خود ما حاصل است، پس ما آن خلیفه ایم که می خواهی، ما را خلیفه خودت بگمار، خلیفه گماشتن این موجود زمینی چه فایده ای دارد؟
خدای سبحان در پاسخ فرشتگان و رد پیشنهاد آنان، مسأله فساد در زمین و خونریزی در آن را از جانب انسان - خلیفه زمینی - نفی نکرد، بلکه به طور ضمنی آن را تأیید نیز کرد، زیرا نفرمود که این موجود در زمین خونریزی نخواهد کرد و فساد نخواهد انگیخت. همچنین ادعای فرشتگان را مبنی بر تسبیح و تقدیس خود، انکار نکرد، بلکه آنان را بر ادعایشان تقریر و تصدیق کرد. در عوض، مطلبی دیگر عنوان کرد، و آن اینکه در این میان امری هست که فرشتگان قادر بر حمل آن نیستند و نمی توانند آن را تحمل کنند، ولی این خلیفه زمینی قادر بر تحمل و حمل آن است.
آری، انسان از چنان مرتبه وجودی برخوردار است که می تواند آن امر الهی را حمل نماید و کمالاتی از خدای سبحان را به نمایش گذارد و اسراری را تحمل کند که در وسع و طاقت فرشتگان نیست. این حقیقت آن قدر ارزنده و بزرگ است که مسأله فساد و خونریزی را جبران می کند.(134)
انسان واجد حقیقتی است که برای رسیدن به آن آفریده شده و به سبب آن شایسته مقام خلیفة اللهی گردیده است. اما این شأن حقیقی چگونه شأنی است و به چه سبب این موجود شایسته قائم مقامی خدای متعال در زمین است؟ خدای سبحان برای روشن کردن این امر در ادامه آیات یاد شده فرمود:
و علم آدم الاسماء کلها ثم عرضهم علی الملائکة فقال انبئونی باسماء هؤلاء ان کنتم صادقین قالوا سبحانک لاعلم لنا الا ما علمتنا انک انت العلیم الحکیم قال یا آدم انبئهم باسمائهم فلما انباهم باسمائهم قال الم اقل لکم انی اعلم غیب السماوات و الارض و اعلم ما تبدون و ما کنتم تکتمون.(135)
و (خداوند) همه اسما را به آدم تعلیم کرد، سپس آنها را بر فرشتگان عرضه نمود و فرمود: اگر راست می گویید، مرا از این اسما خبر دهید. گفتند: منزهی تو، ما را علمی نیست مگر آنچه به ما تعلیم کرده ای که تویی دانا و حکیم. فرمود: ای آدم، ایشان را از اسامی آنان خبر ده. و چون (آدم) ایشان را از اسمایشان خبر داد، فرمود: آیا به شما نگفتم که من غیب آسمانها و زمین را می دانم؛ و آنچه را آشکار می کنید، و آنچه را پنهان می داشتید می دانم؟
این آیات، زیباترین و جامعترین و کاملترین توصیف درباره حقیقت انسان است. همه فضایل و شایستگیها و برتریهای انسان در علم به هم اسما است زیرا خداوند در پاسخ فرشتگان و در بیان این مسأله که چرا این موجود را خلیفه خویش می گمارد، فرمود: و علم آدم الاسماء کلها. پس این بیان، تعلیل سخن قبل است که: انی جاعل فی الارض خلیفة.
بنابراین، پاسخ این پرسش که چرا انسان (نوع انسان) خلیفه خداست و چرا فرشتگان با همه مقام تقدیس و تسبیحی که دارند، به این مرتبت دست نیافتند شایستگی آن را داشتند - این است که انسان واجد علم به همه اسما است و سایر موجودات چنین استعداد و ظرفیتی را دارا نیستند.
واژه اسماء در عبارت و علم آدم الاسماء کلها از نظر ادبیات اسم جمعی است که الف و لام بر سرش اضافه شده است، و چنین جمعی به تصریح اهل ادب، افاده عموم می کند. علاوه بر آن، این مطلب با کلمه کلها مؤکد شده است. در نتیجه، مراد از آن، تمام اسمهایی خواهد بود که ممکن است نام یک مسما واقع بشوند، زیرا در کلام، نه قیدی آمده و نه عهدی تا عنوان شود که مراد آن اسمای معهود و مقید است.(136)
پرسشی که درباره علم به اسما مطرح است این است که آیا این علم از سنخ همان علوم مصطلحی است که ما داریم؟ آیا دانستن اسامی موجودات است؟ اینکه اسم این شی ء چیست و اسم آن چیست؟ این چه مزیتی است؟ آیا دانستن چند اسم و معلوماتی چند در حافظه داشتن، شایستگی و برتری و فضیلت می آورد؟ آن سان که موجوداتی گرانقدر چون فرشتگان نمی توانند بدان دست یابند و آن را بدانند؟
بی گمان علم به اسما غیر آن نحوه علمی است که ما به اسمهای موجودات داریم، زیرا اگر از سنخ علم ما بود، می بایست پس از آنکه آدم فرشتگان را از آن اسما خبر داد، آنان نیز مانند آدم دانای به آن اسما می شدند و در داشتن آن علم چون او و مساوی با او می گشتند. بدین ترتیب دیگر نباید آدم احترامی بیشتر داشته باشد و خداوند او را آن چنان گرامی بدارد. به سبب اینکه اسما را به آدم آموخته و به آنان نیاموخته است، زیرا اگر به ایشان نیز می آموخت، آنان هم چون آدم یا برتر از او می شدند، همچنین اگر علم مورد بحث از سنخ علم ما بود، نمی بایست فرشتگان به صرف اینکه آدم علم به اسما دارد، قانع می شدند و استدلالشان باطل می گردید. این چه استدلالی در ابطال حجت فرشتگان است که خداوند به یک انسان مثلاً علم لغت بیاموزد و آن گاه وی را به رخ فرشتگان گرامی خود بکشد و به وجود او مباهات کند و او را بر فرشتگان برتری دهد که در چنان مرتبتی قرار دارند که خداوند درباره شان فرموده است: لا یسبقونه بالقول و هم بأمره یعملون.(137) یعنی به گفتار بر او پیشی نگیرند و آنان به فرمان او کار می کنند. آن گاه به این گونه موجودات بفرماید که این انسان، خلیفه من و قابل کرامت من است و شمانیستید؟ بعد هم اضافه کند که اگر قبول ندارید، و اگر راست می گویید که شایسته مقام خلافتید، یا اگر درخواست این مقام را دارید، مرا از لغتها و واژه هایی که بعدها آدمیان برای خود وضع می کنند، تا بدان وسیله یکدیگر را از منویات خود آگاه سازند، خبر دهید! با توجه به آنکه اصلاً کمال و شرافت علم لغت بدان است که از راه لغت هر شنونده ای به مقصد درونی و قلبی گوینده پی ببرد و فرشتگان بدون احتیاج به لغت و تکلم، بدون هیچ واسطه ای اسرار قلبی هر کس را می دانند، پس فرشتگان کمالی فوق کمال تکلم دارند.
در نتیجه معلوم می شود آنچه آدم از خدا گرفت و آن علمی که خداوند به وی آموخت، غیر آن علمی بود که فرشتگان به واسطه آدم خبر یافتند. علمی که برای آدم حاصل شد، حقیقت علم به اسما بود که فراگرفتن آن برای آدم ممکن بود و برای فرشتگان ممکن نبود. و آدم به سبب همین علم به اسما شایسته مقام خلافت الهی شد، نه به سبب خبر دادن از آن، و گرنه پس از خبر دادنش، فرشتگان نیز مانند او باخبر می شدند و دیگر جا نداشت که باز هم بگویند: سبحانک لا علم لنا الا ما علمتنا.
پس از آنچه گذشت روشن می شود که علم به اسمای آن مسمیات باید به گونه ای بوده باشد که از حقایق و اعیان وجودهای آنها کشف کند، نه صرف نامها که اهل هر زبانی برای چیزی وضع می کنند. بنابراین آن مسمیات و اسما که برای آدم معلوم شد، عبارت بوده اند از حقایق خارجی و وجودهای عینی؛ و اینها در پس پرده غیب یعنی آسمانها و زمین بوده اند و علم پیدا کردن به آن حقایق و موجودات غیبی - آن گونه که هستند - از یک سو تنها برای موجود زمینی ممکن بوده است، نه فرشتگان آسمانی، و از سوی دیگر آن علم در خلافت الهی دخالت داشته است.(138)
بدین ترتیب علم در حقیقت، نحوه ای و مرتبه ای از وجود است و علم خود انسان است و عالم و علم متحدند و اینکه فرمود: و علم آدم الاسماء کلها یعنی او را آن سان آفرید که واجد تمام اسما باشد، مظهر ذات مقدس الهی به جمیع کمالات باشد؛ زیرا در آن مرتبه، بحث از الفاظ و اسامی و علم لغات نبود - آن گونه که ما می شناسیم - بلکه ظهورات الهی و تجلیات او و کمالات او بودند و واجدیت و مظهریت این اسما مورد نظر بود؛ و تمام شایستگی و شرافت انسان به سبب وجودش است که او به گونه ای آفریده شده است که می تواند مظهر همه صفات و اسمای الهی باشد. سید حیدر آملی(ره) در این باره می نویسد:
شرافت انسان بر سایر موجودات - به نظر اهل تحقیق - تنها به این سب است که او مظهر ذات مقدس الهی است که جامع تمام کمالات بالذات است، چنانکه حضرتش - علیه السلام - فرموده است: خلق الله آدم علی صورته.(139) (خداوند آدم را بر صورت خویش آفرید). و نیز وارد شده است که فرمود: ما خلق الله تعالی خلقا اشبه به من آدم. (خدای متعال هیچ مخلوقی را نیافریده است که شبیه تر از آدم به او باشد). و نیز این کلام الهی که فرمود: و علم آدم الاسماء کلها. (و خداوند همه اسما را به آدم تعلیم کرد). و آیات و روایات فراوان دیگری که همین معنا را می رساند و مراد از همه آنها این است که موجودات دیگر - غیر از انسان - مظهر برخی صفات و اسمایند (و تنها انسان است که مظهر همه اسما و صفات است). و خلافت انسان برای خداوند بر همین منا دلالت می کند، زیرا که خلیفه باید عین مستخلف باشد تا امر خلافت تحقق یابد.(140)
انسان از چنین حقیقتی برخوردار است. نوع آدمی این استعداد را دارد که مظهر همه اسما و صفات الهی باشد و خلیفة الله گردد، چنانکه خدای متعال فرموده است:
و هو الذی جعلکم خلائف الارض و رفع بعضکم فوق بعض درجات لیبلوکم فیما آتاکم.(141)
و اوست کسی که شما را جانشینان زمین کرد و برخی از شما را بر برخی دیگر به درجاتی بالا برد تا در آنچه به شما داد بیازمایدتان.
و برخی انسانها این مظهریت خلیفة اللهی را به فعلیت می رسانند.
یا داود انا جعلناک خلیفة فی الارض.(142)
ای داوود، همانا تو را در زمین خلیفه و جانشین گردانیدیم.
انسان کامل، خلیفه خدا و مظهر همه اسما و صفات الهی است. انسان از چنین مرتبه و استعدادی شگفت بهره مند است و آن مصلحتی که در آفرینش این موجود بوده است، از همین جا برمی خیزد و به همین سبب است که همه چیز برای او آفریده شده است.
انسان برای این به زمین آمده است که این مقصد در او تحقق یابد و به سمت مرتبه حقیقی خود سیر کند؛ و تربیت حقیقی نیز چیزی جز این نیست.

اهداف تربیت

در هر کاری پیش از هر چیز باید هدف آن کار مشخص باشد تا بتوان برای وصول به آن هدف برنامه ریزی کرد و راههای رسیدن به آن را مشخص ساخت و امکانات لازم را به کار گرفت. در تربیت نیز باید اهداف مشخص باشد و بدانیم چگونه انسانی می خواهیم تربیت کنیم و بر فرض که تربیت مؤثر واقع شد چه تحولی در انسان حاصل می گردد؛ و نیز بدانیم غایت تربیت چیست و با وصول به کدام اهداف کلی می توان به سمت آن غایت سیر کرد.

غایت تربیت

غایت تربیت باید متناسب حقیقت انسان باشد؛ همان مقصدی که آدمی برای آن آفریده شده است و آفرینشش بدان می خواند. چنانچه این امر فراموش گردد، راه نیز فراموش می شود و انسان به بیراهه می رود و مقاصدی را دنبال می کند که با حقیقت وجودی اش سازگار نیست و پا در راههایی می گذارد که او را به مقصد کمال نمی رساند؛ و این امر سبب گمگشتگی و تباهی انسان می شود.
و لا تکونوا کالذین نسوا الله فانساهم انفسهم اولئک هم الفاسقون.(143)
و مانند کسانی مباشید که خدای را فراموش کردند و خدا خودشان را فراموششان ساخت. اینان همان فاسقانند.
خدای متعال غایت و هدف است و چون غایت و هدف فراموش شود، انسان از حقیقت خود بیگانه می شود،(144) و ریشه و اساس همه سرکشیها و نابسامانیها و تباهگریها در اینجاست؛ و البته رفتن به سوی غایت و هدف جز با سعی و تلاش و هجرت و جهاد میسر نیست.
یا ایها الانسان انک کادح الی ربک کدحا فملاقیه.(145)
ای انسان، همانا تو به سوی پروردگارت سخت کوشنده و رونده ای، پس او را ملاقات خواهی کرد.
انسان کادح به سوی خداست. کدح در اصل به این معناست که چیزی بر چیزی تأثیر گذارد و انک کادح یعنی: ای انسان، تو به دست آورنده و کسب کننده زحمتی؛(146) و کدح به معنای تلاش و آزمندی و کار توأم با رنج است،(147) و به دلیل اینکه با الی متعدی شده است در آن معنای سیر نهفته است و چون عبارت فملاقیه عطف بر کلمه کادح است، با این بیان مشخص می شود که هدف نهایی این سیر و تلاش و سختی خدای سبحان است.(148)
همه تلاش معلمان الهی در این جهت بوده است که آدمیان را به سوی الله هدایت کنند؛ به بیان امام خمینی(ره):
وظیفه معلم هدایت جامعه است به سوی الله.(149)
غایت تربیت در سنت معصومین(ع) این است که استعدادهای انسان در جهت کمال مطلق شکوفا شود، یعنی انسان متصف به اسما و صفات الهی گردد. انسان می تواند مظهر همه اسما و صفات الهی باشد و غایت تربیت انسان همین است، چنانکه در سخنی مشهور به نقل از پیامبر اکرم(ص) آمده است:
تخلقوا باخلاق الله.(150)
به اخلاق خدا متخلق شوید.
همه تلاشها مقدمه این امر است که آدمی به سوی انسان کامل سیر کند.(151) سلوک و عبادت، مبارزه و سیاست، حکومت و عدالت برای این است که مقدمات تربیت انسان به مقصد اتصاف به صفات الهی و ربانی شدن فراهم گردد.
کونوا ربانیین.(152)
ربانی باشید.
امام خمینی(ره) در این باره می فرماید:
تمام عبادات وسیله است، تمام ادعیه وسیله است، همه وسیله این است که انسان این لبابش ظاهر بشود. آنچه بالقوه است و لب انسان است به فعلیت برسد و انسان بشود. انسان بالقوه، انسان بالفعل شود، انسان طبیعی یک انسان الهی بشود، به طوری که همه چیزش الهی بشود، هر چه می بیند، حق ببیند، انبیا هم برای همین آمده اند. همه اینها هم وسیله اند. انبیا نیامده اند حکومت درست کنند. حکومت برای چه می خواهند؟ این هم هست، اما نه اینکه انبیا آمده اند دنیا را اداره کنند، حیوانات هم دنیا دارند و دنیایشان را اداره می کنند.
البته بحث عدالت همان بحث صفت حق تعالی است. برای اشخاصی که چشم بصیرت دارند، بحث عدالت هم می کنند. عدالت اجتماعی هم به دست آنهاست، حکومت هم تأسیس می کنند، حکومتی که حکومت عادله باشد. لکن مقصد این نیست. اینها هم وسیله است، برای اینکه انسان برسد به یک مرتبه دیگری که برای او انبیا آمده اند.(153)
دعوت انبیا به بندگی خدا، دعوت به الهی شدن و ربانی شدن است، زیرا بندگی خدا راه اتصاف به صفات و کمالات الهی است. آدمی به میزانی که در مدارج و مراتب بندگی بالا می رود، به میزان بالاتری از ربوبیت دست می یابد؛ و تربیت برای همین است. به بیان امام صادق(ع):
العبودیة جوهرة کنهها الربوبیة، فما فقد فی العبودیة وجد فی الربوبیة، و ما خفی عن الربوبیة اصیب فی العبودیة.(154)
بندگی (حقیقی) جوهره ای است که اساس و ذات آن ربوبیت است. پس آنچه در مقام عبودیت کم و ناپیدا شود، در مقام ربوبیت پیدا و هویدا گردد؛ و هر مقداری که از مراتب و صفات ربوبیت مخفی و پوشیده شود، در مراحل عبودیت جلوه گر و آشکار گردد.
هر چه انسان عبد شود، رب می شود و به میزانی که در مسیر عبودیت گام برمی دارد، در ساحت ربوبیت بالا می رود و هر چه از خود می گذرد و می گذارد، به تواناییها می رسد و مالک امور می شود و به صفات الهی متصف می گردد. امام خمینی(ره) درباره این حقیقت شگفت هستی و سنت الهی چنین می فرماید:
کسی که با قدم عبودیت سیر کند و داغ ذلت بندگی را در ناصیه خود گذارد وصول به عز ربوبیت پیدا کند. طریق وصول به حقایق ربوبیت سیر در مدارج عبودیت است؛ و آنچه در عبودیت از انیت و انانیت مفقود شود، در ظل حمایت ربوبیت آن را می یابد تا به مقامی رسد که حق تعالی سمع و بصر و دست و پای او شود، چنانکه در حدیث صحیح و مشهور بین فریقین وارد است.(155) و چون از تصرفات خود گذشت و مملکت وجود را یکسره تسلیم حق کرد و خانه را به صاحب خانه واگذار نمود و فانی در عز ربوبیت شد، صاحب خانه خود متصرف در امور گردد، پس تصرفات الهی گردد، چشم او الهی شود و با چشم حق بنگرد و گوش او گوش الهی شود و به گوش حق بشنود.(156)
انسان باید بدین مقصد سیر کند که پیوسته از پستیها و کاستیها پاک شود و استعدادهای عالی و کمالی خود را شکوفا سازد و چنان به کمالات الهی و صفات ملکوتی آراسته گردد که شایسته ورود به ساحت قدس الهی و درگاه ربوبی شود و انسانی الهی گردد؛ انسانی که همه توجهش به خداست و فقط او را دوست می دارد و قلبش تنها برای او خاضع است. چنین انسانی هر جمال و کمالی را در جایی مشاهده می کند آن را نمونه ای از کمال بی پایان و جمال بی مثال و حسن بی حد و انتهای خدای سبحان می بیند. او می داند که هر حسن و کمال و جمال و بهایی مال اوست و هر کس هر چه دارد از اوست زیرا همه آیات و نشانه های اویند و از خود استقلالی ندارند و از ذات او حکایت می کنند. عشق الهی تمام وجود چنین بنده ای را احاطه می کند و جز محبت حق چیزی بر قلب او حکومت نمی کند، به چیزی نمی نگرد مگر برای آنکه آیتی و نشانه ای از ذات بی مثال اوست و خلاصه آنکه عشق و علاقه خود را از همه چیز برمی گیرد و ویژه او می سازد و هیچ چیز را جز برای او و در راه او دوست نمی دارد. در این حال هیچ چیز را نمی بیند مگر آنکه خدای سبحان را پیش از آن و با آن مشاهده می کند و همه چیز نزد او از درجه استقلال ساقط می شود، چنانکه علی(ع) - برترین نمونه تربیت - فرموده است:
ما رأیت شیئا الا و رأیت الله قبله و بعده و معه.(157)
هیچ چیز را ندیدم مگر آنکه خدا را پیش از آن و پس از آن و با آن دیدم.
مردم هر چیز را از پشت حجاب استقلال می بینند و چنین بنده ای هر چیز را چنان می بیند که هست. او محبوبی جز خدا ندارد و خواستار چیزی نیست جز برای او و جز او را نمی جوید و مقصدی جز او ندارد؛ و از غیر او نمی طلبد و از غیر او نمی ترسد و فعل و ترک، و انس و وحشت، و خشنودی و خشم او فقط به خاطر خداست. سرمنزل مقصود او خدا، و زاد و توشه او ذلت بندگی، و راهبر و راهنمای او شوق و محبت الهی است.(158)