داستانهای جوانمردان

نویسنده : سید محمد خراسانی

مقدمه:

کتابهای بیشتری بعنوان داستانها نوشته شده است که بعضی از آنها طولانی حتی بصورت یک کتاب در یک جلد و گاهی در چند جلد تالیف یافته و بعضی دیگر بسیار مختصر که خواننده ذوق خواندن چنین داستان را در خود نمی یابد و از طرفی بجهت طولانی بودن آن حوصله را از دست میدهد بنده داستانهای این کتاب را طوری انتخاب کرده ام که نه طولانی و خسته کننده باشند و نه ذوق خواننده را ضایع نمایند بلکه در حد متوسط و در عین حال متن داستان درباره صفتی و خصلتی بیان شده است که خواندن آن صفت و یا بودن آن خصلت در وجود انسانی موجب وجد و علاقه خواننده باشد که همان صفت و خصلت جوانمردی و عیاری و از خودگذشتگی و ایثار بوده باشد که از نظر انسانی و دینی پیوسته مورد تاکید و توصیه است و هر خواننده اعم از مرد یا زن یا کوچک یا بزرگ علاقمند میشود که شخص جوانمرد و عیار را بشناسد و به هویت او آگاه شده و چگونگی جوانمردی او را بنداند. و نکته قابل اهمیت برای تشویق نوشتن این مجموعه موقعیت خاص زمانی و مکانی بوده که ایجاب میکرد این صفت و خصلت و دارنده آن یعنی جوانمرد و ایثارگر بسیار مشاهده شوند و دارنده آن با ندار آن در کنار همدیگر در میدانهای جنگ و سنگرها مورد مقایسه قرار بگیرند و این حالت باعث تصمیم و اراده بنده گردید که مجموعه ائی مناسب درباره جوانمردان از کتب مختلف و از فعالیتهای شخص خود و میدانهای رزم دیده ام تدوین نمایم که با اهتمام دوستان صدیق و اهل مطالعه و مشوق تالیف بودند بپایان برسانم.

داستان خزیمه و عکرمه

خزیمه ابن بشر مردی توانگر و ثروتمند بود از طایفه بنی اسد که بسیار بخشنده و صاحب کرامت و در زمان سلیمان بن عبدالملک زندگی میکرد
خزیمه در احسان و نیکی و دستگیری از فقرا و مستمندان و درماندگان زبانزد همه بوده بطوریکه خودش در نعمت و آسایش زندگی میکرد دوست میداشت همه مثل او در رفاه باشند و کسی محتاج و نیازمند نباشد اما روزگار طبق میل خزیمه رفتار نکرد رفته رفته پشت به وی نمود ثروت و دارائی و امکاناتش همه از دست رفت بحالیکه محتاج کسانی گردید که خودش بآنان مساعدت مینمود
دوستان و رفقا و اطرافیان خزیمه که چندین بار مساعدتهای جزئی کردند و لکن زود خسته شده رو گردان شدند و خزیمه دید آنها در مساعدت تغیر احوال داده و پشت گوش میاندازند و بجای کمک خشونت نشان میدهند و آبروی و شخصیت خزیمه را میگیرند تا مقداری کمی مساعدت نمایند وقتی باین حالت رسید به همسر خودش که دختر عمویش هم بوده گفت از این ببعد میخواهم درب منزل را بسته از خانه خارج نشوم و رویم به روی کسی مواجه نشود و از هیچ کس مساعدتی طلب ننمایم تا دم مرگ در منزل بنشینم و این رفتار را ادامه داد اما روزگار خیلی سخت میگذشت هر چه داشت تمام شد و هیچ چیز باقی نماند خزیمه در فکر و اندیشه بود که چه کار بکند؟ و چطور ادامه حیات کند؟ یکی از دوستان خزیمه بنام عکرمه فیاض ربعی که استاندار منطقه جزیره در آن زمان بوده (آذربایجان فعلی)، و مردی بود مثل خزیمه صاحب کرم و احسان روزی در مجلس عکرمه صحبت از خزیمه پیش آمد و عکرمه از احوال وی جویا گردید و از اطرافیان پرسید خزیمه کجاست؟ و چه کار میکند؟ گفتند یا امیر خزیمه تهی دست شده و هیچ مالی و ثروتی برایش باقی نمانده است بطوریکه درب خانه را بسته و با هیچکس تماس ندارد و با عسرت و مشکل زندگیش میگذرد عکرمه با شنیدن این احوال بفکر فرو رفت و چیزی نگفت.
نیمه شب غلام خود را خواست مبلغ چهار هزار دینار از بیت المال برداشت داخل کیسه گذاشته مخفی و پنهانی حتی همسرش هم نفهمید با غلام سوار اسب شد تا نزدیکی منزل خزیمه آمدند عکرمه کیسه را از غلام گرفت و او را در کنار اسب ها گذاشت و خود تنها به جلو درب منزل خزیمه آمد و درب را زد خود خزیمه به پشت درب آمد و درب را میخواست باز کند عکرمه نگذاشت درب کاملا باز شود بلکه کنار درب که باز شد کیسه را بدست خزیمه داد و گفت ای دوست این پول را بگیر و زندگی شرافتمندانه خود را تامین بنما خزیمه کیسه را گرفت دید پول زیادی است هر چقدر سئوال کرد ای سرور، ای آقا تو کیستی؟ و نامت چیست؟ عکرمه خود را معرفی ننمود آخر خزیمه گفت اگر خودت را معرفی نکنی کیسه را نخواهم گرفت.
آن مرد گفت ( انا جبر عثرات الکرام من دستگیر جوان مردان شکست خورده هستم. همینقدر خود را معرفی کرده فوراً خداحافظی نمود و رفت خزیمه بمنزل برگشت و همسرش را از جریان قضیه مطلع کرد تا صبح از فرط نشاط که مشکلشان حل شده و خداوند فرجی عنایت کرده نخوابیدند و صبح پولها را شمردند دیدند پول بسیار قابل توجهی است و همه گونه زندگیشان را تامین مینماید.
عکرمه بمنزل برگشت دید همسرش از غیبت او بسیار مضطرب و نگران است از عکرمه سئوال کرد این وقت شب کجا رفته بودی؟ عکرمه گفت دنبال مهمی رفته بودم همسرش باور نکرد و گفت عادت نداشتی این موقع شب تنها بجائی بروی؟ بالاخره همسرش بدگمان شد و دل چرکین گردید اما عکرمه گفت اگر قول بدهی راز را پنهان نگهداری موضوع را خواهم گفت
همسر عکرمه سوگند یاد کرد که موضوع را پنهان نگهدارد عکرمه قضیهه را اظهار نمود و بخصوص گفت خودم را معرفی نکردم و در مقابل اصرار خزیمه فقط گفتم انا جابر عثرات الکرام من دستگیر جوانمردان شکست خورده هستم. همسرش باور کرد و خیالش راحت گردید. خزیمه از فردا قرضهایش را اداء کرد و بزندگیش سامان داد و پس از چند روز بدیدار ملک در فلسطین عازم گردید وقتی غلامان به ملک آمدن خزیمه را خبر دادند ملک او را میشناخت اجازه ورود داد بعد از ورود در کنار ملک نشست و ملک سئوال کرد ای خزیمه دیر بدیدار ما آمدی؟ کجا بودی؟ خزیمه گفت یا ملک وضع مالیم بقدری بد بود که نمیتوانستم بحضرت برسم.
ملک پرسید الان چطور آمدی؟ خزیمه داستان شب را مفصلا و دقیقاً به ملک حکایت کرد و گفت یا ملک هر چه اصرار کردم آن مرد بخشنده خود را معرفی کند چیزی نگفت فقط اظهار کرد انا جابر عثرات الکرام سلیمان از شنیدن حکایت در شگفت شد و گفت ای خزیمه چه انسان پاک سرشت و نیکی بوده است اگر او را میشناختم پاداش بسیار خوبی بر او میدادم.
بعد کاتب را احضار کرد و حکم استانداری جزیره را برای خزیمه نوشت و فرمان داد بجای عکرمه فیاض ربعی استاندار جزیره میشوی و او را میفرستی تا به شغل دیگر بگمارم خزیمه حرکت کرد و به جزیره رسید عکرمه با اعیان شهر به استقبال استاندار جدید (خزیمه) آمدند و با هم وارد قصر استانداری شدند و امور تحویل و تحول یکی پس از دیگری میگذشت که از بیت المال چهار هزار دینار کسر آمد و خزیمه دستور داد استاندار قدیم را (عکرمه) زندانی کنند و زنجیر بگردن و دستش بزنند تا کسری بیت المال واضح شود اما عکرمه در قبال سئوالات فقط میگفت من هیچ خیانتی نکرده ام و هیچ مال شخصی هم ندارم که این چهار هزار دینار را به پردازم
یک ماه عکرمه در زندان ماند و وضع او به همسرش خیلی گران و اندوهناک شد تا اینکه روزی همسر عکرمه کنیزکی داشت باهوش و با زکاوت او را خواست و گفت میروی به قصر استانداری و میگوئی من نصیحتی دارم که فقط به استاندار باید بگویم وقتی تو را اجازه دادند وارد اتاق استاندار شدی بگو این نصیحت را فقط تو باید بشنوی هنگامیکه تنها شد بگو یا امیر این جمله را گوش کن یا جابر عثرات الکرام ای دستگیر جوان مردان شکست خورده بعد بگو با جوانمردان اینطور نمیکنند دیگر اجازه بگیر و بیا.
کنیزک طبق گفته همسر عکرمه عمل کرد و جمله را صحیح به استاندار گفت خزیمه از شنیدن این جمله تکان خورد گفت تو کیستی؟ گفت من کنیز عکرمه هستم خزیمه گفت وای بر من این بخشش را عکرمه در حق من کرده بود؟ کنیز گفت بلی یا امیر خزیمه فوراً بلند شد با تمام اعیان شهر بزندان رفتند دستور داد سریعاً زنجیرها را باز کرده عکرمه را بآغوش گرفت و به زندانبان گفت زنجیرها را به گردن و دست من ببند عکرمه گفت چرا این کار را میکنی؟ خزیمه جواب داد من در حق تو کوتاهی کرده ام و ندانسته ام که جابر عثراث الکرام تو هستی من باید بجای تو در زندان بنشینم که عکرمه مانع شد و نگذاشت و با هم بخانه آمدند و خزیمه از همسر عکرمه پوزش خواست و پس از رسیدگی باحوال عکرمه با هم بحضور سلیمان بن عبدالملک آمدند و وارد حضور شدند.
خزیمه گفت یا امیر میدانی آن جابر عثرات الکرام چه کسی بوده است؟ که قول پاداش نیک باو داده ادئی؟ یا امیر همین عکرمه بوده است پس از کشف ماجرا سلیمان کاتب را خواست فرمان داد ده هزار دینار پاداش به عکرمه بدهند و استانداری کل ولایت ارمنیه و آذربایجان و جزیره را که خزیمه زیر دست عکرمه قرار بگیرد باو سپرد و هر دو از حضور سلیمان مرخص گردیدند.

داستان ابی سلمه و خانواده اش و عثمان ابن طلحه

در صدر اسلام مسلمانان پس از نزول آیه های 39 سوره حج و آیه 193 سوره بقره که با کافران جنگ بکنند و فتنه و فساد آنها را بر طرف نمایند فشار رنج و شکنجه بر مسلمین افزونتر گردید که مجبور شدند یک دسته از دین دست بردارند و تحملشان ضعیف بوده نتوانستند استقامت نمایند دسته دیگر بناچار از مکه هجرت کردند به حبشه یا مکانهای دیگر رفتند و از دسترس مشرکین دور شدند اما دسته سوم در مکه زیر بار سنگین شکنجه و عذاب و درد مشرکین تحمل کرده بهر نحوی که بود بر تن خود هموار میکردند.
چون رسول الله اوضا زندگی مسلمین را در مکه بسیار مشکل دید و از طرفی عده انصار که در مدینه بودند و با پیغمبر اسلام در مکه بیعت کرده و مسلمان شده بودند و تعهد نیز کرده بودند که بمسلمین مهاجر پناه بدهند زیاد شده بود و موقعیت را پیغمبر (ص) مناسب دیده امر فرمود مسلمانان مکه بمدینه مهاجرت نماید که مسلمین دسته دسته بصورت نهانی راه مدینه را پیش می گرفتند. نخستین کسی که از امر رسول الله اطاعت کرد و راه مهاجرت مدینه را پیش گرفت مردی از طایفه بنی مخزوم بنام عبدالله معروف به ابی سلمه که قبل از همین هجرت بدستور پیغمبر (ص) به حبشه مهاجرت کرده بود و دوباره که بمکه مراجعت کرد و اوضاع مسلمانان را دشوار دید بار دوم تصمین گرفت بهمراه همسرش ام سلمه از قبیله بنی مغیره و فرزندش سلمه راهی مدینه شوند برای هجرت ابی سلمه شتری اماده نمود و تدارک سفر را مهیا ساخت و دست فرزند و همسرش را گرفت که از منزل خارج شوند بنی مغیره طایفه ام سلمه با خبر شدند و دور ابی سلمه را گرفتند و مانع بردن ام سلمه و خود سلمه شدند در نتیجه نزاع بین قبیله بینی مغیره و ابی سلمه در گرفت و اجباراً ام سلمه و سلمه را باز پس گرفتند و بهمراه خود بردند و ابی سلمه تنها عازم مدینه گردید و قبیله ابی سلمه اوضاع را چنین دیدند بر آنها گران تمام شد فرزندشان در کنار قبیله بنی مغیره بماند آمدند سلمه را پس گرفتند که فرزند قبیله ما است نمیگذاریم پیش شما بماند در نهایت ام سلمه از همسر و هم از فرزندش جدا ماند و مدتی بیش از یکسال این جریان طول کشید که ام سلمه کارش در فراق همسر و فرزند هر روز چنین بوده است در محله خود بنام محله ابطح در گوشه ائی خارج را چنین سپری می نموده است که در یک روز یکی از عموزادگانش از آنجا عبور می کرد ام سلمه را با آن حال محزون و گریه و آشفته می بیند و دلسوزی می کند و به بنی مغیره اخطار میدهد که این چه رفتاری است؟ که با این زن بعمل آورده ائید؟ و بیناو و همسرش و فرزندش جدائی انداخته ائید؟ چرا این زن بی چاره را آزاد نمیکنید؟ اعتراض این مرد مورد قبول آنان گردید و ام سلمه را آزاد کردند و او با خوشحالی پیش قبیله همسرش آمد و فرزندش را گرفت تا بهمراه فرزند خرد سالم از مکه خارج لکن مسافت بین مکه و مدینه را میدانستم راه را آشنائی نداشتم و کسی همراه ما نبود تنها یک زن جوان با فرزند خرد سال و دشواری سفر و وحشت راه و دشمنان برای ما بسیار مشکل بود فقط توکلم بخدای یکتا بوده و از او کمک و یاری میخواستم و بشوق اطاعت امر خدا و پیغمبر (ص) و دیدار همسرم هیچ مانعی را پیش پا نمیدیدم و با این آزردگی و پریشانی تا محل تنعیم دو فرسنگی مکه پیش رفتم در آنجا عثمان بن طلحه را مشاهده کردم که جوانی پاک سرشت و با اصالت و دلاور بود از من پرسید ای دختر ابا امیه به کجا میروی؟ گفتم یا عثمان بمدینه نزد شوهرم میروم.
پرسید آیا کسی را همراه داری؟ گفتم یا عثمان غیر از خدای بزرگ و این بچه کسی همراه ندارم. بی درنگ عثمان جواب داد و الله نمیتوان در این راه تو راه تنها رها کرد. مهار شتر مرا گرفت و براه افتاد خدا را سوگند میدهم که تا آن روز مردی جوانمردتر از عثمان بین طلحه ندیده بودم زیرا بهر منزلی که میرسیدیم شتر مرا مرا می خوابانید و خود بکناری میرفت و از شتر فاصله میگرفت و پشت بطرف ما می ایستاد تا من پیاده شوم و پیاده شدن و سوار شدن مرا بشتر ابداً این جوان مرد ندید چون زنان هنگام سوار شدن یا پیاده شدن از شتر احتمال اینکه لباسهایش بر کنار شود و دست و پایش دیده شود وجود داشت ولکن این جوانمرد در طول این سفر هنگام سوار شدن و پیاده شدن بی درنگ از شتر کنار میرفت و پس از پیاده شدن یا سوار شدن می امد و مهار شتر را به درختی می بست و سپس خودش در زیر درختی دیگر باستراحت می پرداخت تا موقع حرکت اعلام میکرد با این احوال تا به نزدیک قریه قبا رسیدیم و عثمان مژده رسیدن را بما داد و گفت شوهرت ابی سلمه در همین قریه است و خدا را سپاسگزارم توانستم شما مادر و فرزند را سالم به شوهر و پدر برسانم تا کنار دیوارهای آبادی آمد و سپس از ما خداحافظی کرده رو به مکه مراجعت نمود خدا را سوگند کسی مثل ما خانواده در بین مسلمین مصیبت ندیده و هیچ هم سفری را جوانمردتر و کریمتر از عثمان بن طلحه ندیده ائیم.