تحلیلی بر انقلاب اسلامی

نویسنده : دکتر م. محمدی

مقدمه

در بهمن ماه 1357 تحولی عظیم و شگرف و به کلام رهبر انقلاب، امام امت، معجزه ای الهی در تاریخ ایران بلکه جهان اسلام و حتی جهان بشریت رخ داد که همه متفکران و تحلیل گران علوم سیاسی، تاریخ نگاران و سیاستمداران دنیا را به حیرت و تعجب واداشت. زیرا هیچ یک از آنان، حتی سازمانهایی نیز که به انبوه اطلاعات بسیار حساس و سری و مجهزترین امکانات تکنولوژیکی دسترسی داشته و از کمک تئوریسینها و تحلیل گران گوناگون بهره می بردند، نتوانستند وقوع انقلاب اسلامی ایران را در این زمان و موقعیت و منطقه جهان و به این شکل و ماهیت، پیش بینی کنند. درباره اهمیت و عظمت انقلاب تاکنون صحبتهای زیادی شده و هر کس به فراخور دانش معمولی و توان فکری محدود خود دلیل و یا دلایلی در این رابطه بیان می دارد لکن می توان گفت که:
عظمت این انقلاب نه به این لحاظ است که ملتی بدون سلاح به عمر طولانی رژیم شاهنشاهی خاتمه داده و حکمران فاشیست و مستبد رژیم را، که بر قدرتمندترین ارتشهای منطقه فرماندهی می کرد و میلیاردها دلار درآمد نفت صرف هزینه او می شد و تقریباً همه دولتهای مقتدر جهان، از جمله آمریکا و انگلیس و حتی روسیه شوروی و چین، تا پایان کار از او حمایت می کردند از اریکه قدرت به زیر آورد.
و نه به این لحاظ است که این انقلاب دولت کارتر رئیس جمهور امریکا را آن چنان دچار تزلزل و تشتت کرده بود که امکان هر نوع تصمیم گیری بموقع را از او سلب کرد و به سرنوشت او به عنوان رئیس جمهور یکی از مقتدرترین کشورهای دنیا آن چنان گره خورده بود که ناچار برای انتخاب مجددش نه به جلب آرای امریکاییان، بلکه به تهران و نظر رهبر انقلاب ایران چشم دوخته بود و نهایتاً هم موجبات شکست و عدم انتخاب مجدد او را که در تاریخ امریکا کم سابقه است، فراهم کرد.
و نه به این لحاظ که در این انقلاب بر خلاف معمول انقلابها ملتی با تظاهرات غیر مسلحانه و روحیه ای ایثارگرانه و شهادت طلبانه برای سالها از زندگی مطابق قاعده - قاعده کار، آسایش و رفاه، قاعده مصرف و قاعده صیانت جان دست برداشت تا چیزی را که می خواست به چنگ آورد و در این راه به میل و اراده خود اقتصاد جامعه اش را متوقف نموده و آگاهانه این خطر را بپذیرد که سالهای متمادی صرف جبران خسارت آن بنماید.
و نه به این لحاظ که این انقلاب شگفتیهایی آفرید، که به قول دیلیپ هیرو شگفتیهایی که در طول شش سال گذشته، انقلاب اسلامی ایران آفریده بیشتر از آنهایی است که همه ممالک دنیا در طول 60 سال آفریده اند و تحلیلها، تئوریها و پیش بینی های متفکران غربی را بی اعتبار و بی ارزش نمود. (1)
و نه به این لحاظ که عظیمترین و مجهزترین دستگاهها و سازمانهای اطلاعاتی - جاسوسی دنیا در امریکا با همه امکانات خود نه تنها نتوانستند احتمال وقوع انقلاب را پیش بینی کنند بلکه پنج ماه پیش از بهمن 57 اعلام کردند که ایران نه تنها در مرحله انقلاب بلکه در مرحله پیش از انقلاب هم نیست و تا ده سال آینده رژیم ایران ثابت و پایدار خواهد ماند. (2)
و نه به این لحاظ که در طول دو دهه اول عمر خود در مصاف با دشمنان داخلی و خارجی خود و در قبال توطئه های گوناگون مداوم، همچون ترور سران انقلاب، کودتا، جوسازی، نفوذ در سیستم سیاسی تا مقام ریاست جمهوری، تحریکات و زد و خوردهای داخلی، تحریم و محاصره اقتصادی و جنگ تحمیلی زیر چتر حمایت ابرقدرتها، چون کوهی استوار ایستادگی نموده و پیروز و سرفراز بیرون آمده است.
و نه به این لحاظ که نظم موجود و پذیرفته شده در روابط بین الملل و بلوک بندیها و صف بندیهای تثبیت شده بعد از جنگ جهانی دوم را درهم ریخته و ابرقدرتهایی را که تصور می شد دشمنی آشتی ناپذیر با هم دارند، به هم نزدیک نمود و آنها را واداشت که در مقابل پدیده جدید (انقلاب اسلامی) موضع تقریباً واحدی اتخاذ کنند. و در مقابل فشار امریکا برای تحمیل نظم نوین تک قطبی به دنبال فروپاشی روسیه شوروی آن چنان ایستادگی نموده است که اساس این رؤیای طلایی را بر هم ریخته است.
و نه به لحاظ که افشاگر چهره های بسیاری از مدعیان انقلابی بودن در داخل و خارج کشور شد و از چهره های به ظاهر انقلابی همچون برخی از سران سازمان آزادیبخش فلسطین موجوداتی سازشکار و آویخته به دامان امپریالیسم امریکا و یا سران کشورهایی که به تندروترین رهبران عرب معروف بودند، به عنوان مرتجعترین و در عین حال تسلیم در مقابل قدرتهای غرب و شرق به دنیا شناساند.
و نه به این لحاظ که جرقه های این انقلاب در لبنان آن چنان جهنمی سوزان برای اشغالگران فلسطین و حامیان خارجی آن همچون امریکا، انگلیس، فرانسه و ایتالیا خلق کرد که برای اولین بار آنها را وادار به فرار از صحنه و اعتراف به شکست مفتضحانه و عجز از رویارویی با آن نمود.
بلکه آنچه را که به عنوان نمونه برشمردیم همه معلول پیروزی عظیمتری بود. و آن: پیروزی یک فکر، مکتب و ایدئولوژی و فرهنگ، پیروزی اسلام در همه ابعاد ایدئولوژیکی، سیاسی و فرهنگی آن، پیروزی و غلبه یک فرهنگ و تمدن بزرگ بود و در یک کلام به این جهت که انقلاب، انقلاب اسلامی بود.
اگر انقلابی این همه شگفتی آفرید و پیروزیهای پی درپی و سریع کسب کرد، اگر ملتی با دست خالی چنین اراده خارق العاده ای پیدا کرد، همه آن را از اسلام گرفت و در اسلام دید.
و اگر یاران انقلاب آن را زمینه ساز حکومت عدل جهانی به رهبری مهدی(ع) موعود می دانند و اگر دشمنان انقلاب آن را یک زلزله (3) یا یک خطر و فاجعه می دانند تنها به خاطر اسلامی بودن آن است. اگر کیسینجر طراح معروف سیاست خارجی امریکا در برشمردن خطراتی که منافع امریکا در خاورمیانه را تهدید می کند مهمترین آنها را ناشی از انقلاب ایران دانسته و آن را کابوسی برای همسایگانش می داند، (4) و اگر برژنف تجدید حیات اسلام را مهمترین واقعه سیاسی قرن بیستم دانسته و انقلاب ایران را تهدید و خطر مستقیمی برای مرزهای جنوبی روسیه شوروی می دانست (5) و اگر این انقلاب خواب راحت را از چشم سران مرتجع منطقه ربوده است (6) به خاطر اسلامی بودن آن است.
تأثیر و بازتاب این انقلاب آن چنان زیاد است که بر روی اصطلاحات و ترمینولوژی های سیاسی و جغرافیایی نیز اثر گذارده است. به طوری که بسیاری از اصطلاحات گذشته را بی اعتبار و اصطلاحات جدیدی را خلق کرده است. از جمله با توجه به مرکزیت ایران و انقلاب اسلامی آن به قول ویلیام گریفیت (7) اصطلاحاتی مانند خاورمیانه، جهان عرب، آسیای جنوبی و شبه قاره هند دیگر در تحلیلهای سیاسی رسا نبوده و نمی تواند مورد استفاده قرار گیرد، و به همین ترتیب بیانگر روابط موجود در منطقه نیست. امروزه اصطلاحاتی همچون جهان اسلام که در برگیرنده منطقه ای از موریتانی در غرب، تا مالزی و اندونزی در شرق و از بوسنی هرزگوین و آلبانی در قلب اروپا و تا جنوب افریقا و حول محور ایران اسلامی بیشتر مورد استفاده و استعمال می باشد. و یا نزدیکی هر چه بیشتر شرق و غرب در خصومت با انقلاب اسلامی و طرح تقسیم بندیهای جدید دنیا از قبیل جهان مستضعفین و استکبار جهانی حتی قبل از فروپاشی روسیه شوروی بر واقعیت دو قطبی بودن جهان استکباری و تضاد سیاسی و ایدئولوژیکی آنها خط بطلان کشیده است.
در تاریخ اسلام نیز انقلاب اسلامی ایران مهمترین و عمیقترین حادثه است، زیرا قدرت سیاسی - نظامی اسلام از زمان سقوط اسپانیا در اواخر قرن پانزدهم به طور مداوم سیر نزولی داشته است. اگر چه سابقه قدرت ارتشهای مسلمان و پیروزیهای سریع آنها در مقابل قدرتهای اروپایی به عنوان ترسناکترین و تکان دهنده ترین حوادث تاریخی در اذهان غربیها باقی مانده بود ولی با افول قدرت امپراتوریهای اسلامی، و نفوذ استعمار غرب در جهان اسلام، تصور اینکه روزی امکان احیای مجدد این قدرت قدیمی پیدا شود به ذهن غربیهای استعمارگر و بسیاری از مسلمانان هم خطور نمی کرد. بویژه که بعد از پایان دوره استعمار و حضور مستقیم استعمارگران غربی در جهان اسلام دولتهایی به ظاهر مستقل از بطن استعمار اروپایی ظاهر شدند که این نزول فرهنگی و سیاسی را تداوم می بخشید زیرا که در حقیقت دولتهای مینیاتوری مزبور بر پایه ناسیونالیزم، که یک ایده غربی بوده، کماکان تحت سلطه و نفوذ سیاسی - فرهنگی آنها قرار داشتند و هر زمان که صدایی برای ایجاد وحدت اسلامی و احقاق حقوق مسلمانان بلند شد آن را در گلو خفه کرده و با تحقیر و خفت شکست داده و متلاشی کردند. در نتیجه تاریخ اسلام بعد از سقوط اسپانیا از یک دوره طولانی و مداوم از شکستها و مصیبتهای پی درپی تشکیل شده است. و به مسلمانان این طور تعلیم داده و تفهیم شده بود که اسلام یک پدیده کهنه و ارتجاعی است و اروپایی ها و امریکایی ها و روسهای سفید و هر کسی که مشروعیت و برتری تمدن غرب را بپذیرد اربابان جدید جهان می باشند.
علاوه بر آن دوره مذهب به پایان رسیده و عصر جدید، عصر ناسیونالیسم و دولت - ملت (8) می باشد و هر تلاشی را که برای تغییر وضع جهان بر اساس آنچه که ابرقدرتها و متحدین شان ایجاد کرده اند، با توجه به قدرت نظامی عظیم آنها و انحصار سلاحهای اتمی، بشدت پاسخ داده و به عنوان یاغی از نظم موجود در جهان تنبیه خواهند شد. بسیاری از مسلمانان و بخصوص سران کشورهای آنها نیز این اصول را به عنوان واقعیتهای لایتغیر و دائمی پذیرفته و تلاش خود را صرف دور شدن هر چه بیشتر از ارزشها و تمدن اسلامی خود و پیوستن به فرهنگ و تمدن غرب و تقلید کورکورانه از آن می کردند. حتی بسیاری از روشنفکران غربزده و سران این کشورها برای خود رسالتی قائل بودند که توده های معتقد به اسلام را از وابستگی آنها به اسلام و فرهنگ متعالی آن دور کنند.
در چنین شرایط مأیوس کننده ای بود که انقلاب اسلامی ایران به عنوان یک جلوه قوی از فرهنگ اسلامی ظهور کرده و به دوران حضیض و ذلت مسلمانان پایان بخشید و نور امیدی بر دل میلیونها مسلمان معتقد تاباند و به آنان این واقعیت را فهماند که اسلام می تواند به عنوان یک مکتب زنده نقش خود را، در نجات آنها از حقارت و بدبختی چند قرن اخیر، ایفا کند. و این پدیده جدید، برتری مکتب اسلام را بر همه مکاتیب مادی از قبیل ناسیونالیسم، سوسیالیسم و سکولاریسم متجلی سازد.
نکته جالب و قابل ذکر این است که آرنولد توین بی مورخ معروف انگلیسی تنها کسی بود که پس از بررسی سیر تاریخی تحولات تمدنهای بزرگ دنیا و مخصوصاً علل صعود و افول آنها، در حدود چهل سال قبل، تجدید حیات و عظمت تمدن اسلام و برقراری حکومت اسلامی را به عنوان پان اسلامیسم از دیدگاه خود پیش بینی کرده بود. (9)
بنابراین و با توجه به مراتب فوق به جرأت می توان گفت که انقلاب اسلامی ایران نقطه عطفی در تاریخ بشریت می باشد.
اینکه چرا و چگونه در چنان موقعیت زمانی و مکانی چنین انقلابی رخ داد، بحث شتابزده تحلیل گران جهان در شرق و غرب را برانگیخته است و صدها جلد کتاب و مقاله را در این مدت کوتاه و در این رابطه به رشته تحریر درآورده اند و هر یک از دیدگاه خود تحلیل متفاوتی ارائه داده اند که با توجه به عدم آشنایی کافی اکثر تحلیل گران با جامعه اسلامی ما هرگز پاسخگوی علل و چگونگی تحقق انقلاب اسلامی ایران نبوده اند.
البته ناگفته نماند که ارائه یک تحلیل جامع و مانع از چنین انقلابی با توجه به عظمت، و در نوع خود منحصر به فرد بودن آن کار ساده ای نیست. زیرا که این اولین انقلاب بزرگ سیاسی در تاریخ است که توسط یک رهبر مذهبی و با تکیه شدید بر بعد معنوی آن هدایت شده است. البته در عین حال نمی توان و نباید موارد مشابه و همگونی آن را با سایر تحولات سیاسی - اجتماعی نادیده بگیریم.
علاوه بر آن تهیه مطالب تحلیلی برای یک واقعه تاریخی که هنوز چند صباحی از آغاز آن نگذشته و سیر تحولات آن هنوز ادامه دارد، کاری بس مشکل و در حد ممتنع است. مع ذلک به عنوان کسی که خود در متن بسیاری از ماجراها بوده و برای مقابله با تحلیلهای مغرضانه و دور از واقعیت و همچنین به علت خالی بودن زمینه در دانشگاهها و مؤسسات آموزش عالی، وظیفه خود دانستم که با همه فقر علمی به خود جرأت و جسارت داده قلم به دست گرفته و راه را برای انجام چنین رسالت بزرگی در مسیر دیگران هموارتر نمایم.
در این تحلیل بنا ندارم که ریشه ها و علل کلیه پدیده های مربوط به انقلاب و تمام عوامل تاریخی، سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و... را که در شکل گیری و پیروزی انقلاب اسلامی ایران مؤثر بوده اند به تفضیل بیان کنم زیرا که هر یک از این عوامل خود نیاز به بحث و تحلیلی طولانی دارد که از عهده این مقال خارج است. البته سعی خواهد شد در هر قسمتی خواننده به کتابهای مفید و ذیربط راهنمایی شود.
آنچه که در این تحلیل مورد نظر است و بر آن تکیه شده ارائه یک چارچوب مطلوب و مناسب برای تحلیل انقلابهای سیاسی و همچنین تحلیلی کلی از انقلاب اسلامی می باشد. بدیهی است که طرح کلی پدیده عظیمی مانند انقلاب اسلامی موجب خواهد شد بسیاری از جزئیات و اجزای آن نادیده گرفته شده و یا تاریک و مبهم بماند، اگر چه این نقیصه از اهمیت و ارزش تحلیل کلی نخواهد کاست.
در این تحلیل با استعانت از خدای متعال ابتدا به ارائه چارچوب تئوریکی برای تحلیل انقلاب و بویژه انقلاب اسلامی خواهیم پرداخت و در قسمتهای بعد بر اساس چارچوب ارائه شده، انقلاب اسلامی را تحلیل خواهیم کرد.

فصل اول حوزه و قلمرو مطالعه

یکی از مهمترین مسایل و مشکلات در مطالعه پدیده های علوم سیاسی همچون سایر رشته های علوم اجتماعی انتخاب حوزه و قلمرو مطالعه و تحقیق می باشد. اینکه آیا کلیه زمینه ها و ابعاد موضوع مورد بحث را مطالعه کرده و به آن جامعیت و کلیت داد و یا اینکه با قبول ریسک از دست دادن بسیاری از جزئیات و عناصر فرعی مطالعه خود را روی عناصر خاصی متمرکز نموده و روابط آنها را با عناصر کنار گذاشته شده نادیده بگیریم از مهمترین بحثهای بین دو دسته از دانشمندان علوم انسانی بوده است. مثال بارز و معروف آن در مطالعه جنگل است که آیا جنگل را به عنوان یک کل باید مطالعه کرد و یا درختان جنگل را؟ یک دسته از دانشمندان، با انتخاب کل، بررسی و تحقیقات تئوریکی (روش قیاسی) (10) را ترجیح می دهند، گروه دیگر با انتخاب اجزا، روی تحقیقات تجربی و تاریخی (روش استقرایی) (11) تکیه می کنند.
امروزه اکثر دانشمندان علوم اجتماعی به اهمیت هر دو نوع روش بررسی معترف بوده و آنها را مهم می شمارند و هر نوع پیشرفتی را در یکی، مؤثر در پیشرفت روش دیگر می دانند. اگر چه اصول، پایه و اساس معینی برای تمیز بیت روش قیاسی به عنوان روش عمده تئوریک و روش استقرایی به عنوان روش منحصر به فرد مطالعه تجربی وجود ندارد، تنها در رابطه با اولویتهاست که از یکدیگر مجزا می شوند. چنانچه حوزه مطالعه محدود باشد تحلیل تاریخی و تجربی می تواند مفید و مؤثر باشد در حالی که با گسترش و پیچیدگی قلمرو علوم سیاسی و پدیده های مربوط به آن امکان بررسی تاریخی با همان ویژگیهای خاص آن کمتر بوده و جامعیت دادن و نتیجه گیری را مشکلتر می کند. به همین دلیل نیز دامنه تحلیل تئوریکی بسرعت در قرن حاضر در علوم اجتماعی و از جمله علوم سیاسی گسترش یافته است و با کمک پیشرفتهایی که در سایر رشته های علوم به عمل آمده یک نوع استقبال و شکوفایی در این زمینه پیدا شده است. در نتیجه تئوریهای متعددی برای بررسی و تحلیل پدیده های سیاسی - اجتماعی ارائه گردیده است.
در مورد تحولات و تغییرات سیاسی - اجتماعی از جمله انقلابها نیز نظریات مختلف و متفاوتی از دیدگاههای خاص ارائه شده است. مهمترین تئوریهای ارائه شده برای تحلیل انقلاب را می توان در دو گروه مورد بررسی قرار داد.

1. تحلیل انقلاب از دیدگاه مارکسیستها

تحلیل مارکسیستها از انقلاب کلاً یک تحلیل اقتصادی و بر پایه دیالکتیک و ماتریالیسم تاریخی مارکس می باشد. مارکسیسم اصولاً راه حل انقلابی را برای مشکل طبقه حاکم اجتناب ناپذیر می داند. از نظر مارکس در دوره ای خاص از تاریخ جوامع صنعتی روابط پرولتاریا (طبقه کارگر) با سرمایه داران (طبقه حاکم) به مرحله ای می رسد که پرولتاریا قیام کرده و ابزار کنترل جامعه را از دست طبقه بورژوازی خارج نموده و با اعمال سیستم دولتی ابزار تولید را تصرف کرده و اساس روابط اجتماعی را تغییر می دهد. در این جریان ایجاد شورش و طغیان حتی به صورت محدودالزامی است زیرا طبقه حاکم حاضر نیست داوطلبانه موقعیت خود را از دست بدهد و البته این طغیان به اندازه تجاوزات هر روزه سیستم کاپیتالیستی نیست.
خروشچف می گوید: به کار گرفتن شورش در مرحله انتقالی سوسیالیسم بستگی به نوع مقاومت استثمارگران دارد که آیا طبقه استثمارگر حاکم، اعمال زور و تجاوز را برای کنترل پرولتاریا به کار می گیرد یا خیر؟ (12) کمونیسم به شورش و قیام حالت احساسی و رمانتیک نمی دهد بلکه اعتقاد دارد آرامش و برخورد نرم خواست و شیوه بورژوازی است.
مارکسیسم به انقلاب نه به عنوان یک ایده آل بلکه به عنوان یک امر اجتناب ناپذیر نگاه می کند. تاریخ از نظر آنها در حال پیشرفت است و هر مقطعی از تاریخ نمایانگر پیشرفتی غیر قابل اجتناب از دوره از دوره قبلی است.
کاپیتالیسم خود بر اساس اشکال قبلی نظم اجتماعی است. کاپیتالیسم بر پایه استثمار طبقاتی قرار گرفته و بنابراین در حالی که از ضروریات بوده و مرحله ای از پیشرفت به حساب می آید غیر عادلانه هم می باشد. در نهایت کاپیتالیسم خود بذرهای نابودی خودش را می کارد. کاپیتالیسم پیشرفته به طور فزاینده ای انحصارگر بوده و سود بیشتری طلب می کند و در نهایت به نقطه ای می رسد که در آن سیستم اقتصادی با ایجاد شرکتهای بزرگ تحت فشار قرار گرفته و تلاش برای کسب فرصت به منظور سرمایه گذاری بیشتر، سرمایه داران ضعیفتر را از صحنه خارج کرده و آنها را به صورت پرولتر در می آورد.
رقابت کارگران برای تحصیل کار جدی تر شده و دستمزدها کاهش می یابد و بیچارگی طبقه پرولتر افزایش می یابد. کاپیتالیزم که به عنوان یک نیروی پیشرو، رهبری جامعه را برای امکان تأمین نیازهای بشری از طریق توسعه تکنولوژی آغاز کرده خود در مرحله بعدی مانعی در راه پیشرفت می گردد. افزایش انبوه کارگران بیکار امکان مصرف تولید را هم از بین می برد. نرخ سود هم به تبع آن سقوط کرده و بدبختی عمومی ظاهر می شود. کاپیتالیزم که ماشین را برای تأمین نیازهای جامعه خلق کرده دیگر امکان استفاده عاقلانه از آن را ندارد. در نتیجه در اثر دینامیزم داخلی آن تضادهایش را افزایش می دهد تا زمانی که انقلاب مجدداً بتواند جامعه را به طرف نظام عاقلانه ای بکشاند.
مارکس بر اساس تحلیل فوق پیش بینی کرد که اولین جوامعی که به چنین مرحله انقلابی خواهند رسید جوامع کاملاً پیشرفته صنعتی از قبیل انگلیس، آلمان و هلند خواهند بود ولی نه تنها در جوامع مزبور تاکنون انقلابی با مفهوم فوق رخ نداده است بلکه دو انقلاب کمونیستی هم که در قرن حاضر صورت تحقق به خود گرفت در دو کشور روسیه و چین بود که هر دو در دوره ما قبل صنعتی قرار داشتند. اینکه چگونه در این دو سرزمین انقلاب کمونیستی پیروز شد خود احتیاج به تحلیل عمیق جداگانه ای دارد.