فهرست کتاب


چهل داستان از کرامات امام حسین علیه السلام

مصطفی محمدی اهوازی‏

(37) زیارت حسین علیه السلام برائت از جهنم

حدیثی از سلیمان بن اعمش روایت شده که او نقل کرد:
در کوفه مرا همسایه ای بود. روزی به گفتم: چرا به زیارت قبر امام حسین علیه السلام نمی روی؟
گفت: چون بدعت است و هر بدعتی موجب گمراهی است و گمراهی موجب دوزخ است.
من چون این سخنان را شنیدم و از او روی برگردانیدم. چون شب جمعه شد، با خود گفتم. صبح می روم و برخی از فضائل جناب امام حسین علیه السلام را برای همسایه ام بیان نکنم، بلکه از خواب بیدار شود.
وقتی که به خانه او رفتم، گفتم او شب به زیارت کربلا رفت. من نیز به سرعت هر چه تمام تر به کربلا رفتم. وقتی به آنجا رسیدم دیدم که او در رکوع و سجود است در حالی که اصلاً از عبادت خسته نمی شود. به او گفتم: تو که می گفتی زیارت امام حسین علیه السلام بدعت است. چرا به زیارت آمده ای؟
گفت: عزیز من، آن وقت که این حرف را می گفتم، قائل به امامت حضرت نبودم؛ تا اینکه شب گذشته (شب جمعه) در خواب دیدم که: حضرت پیامبر صلی الله علیه و آله و امیرالمؤمنین علیه السلام و جمعی از پیامبران و برخی از امامان معصوم، به زیارت آن حضرت آمده اند و هودجی همراه ایشان بود. پرسیدم که در این هودج کیست؟ گفتند: فاطمه زهرا(س) است که به زیارت فرزند خود امام حسین علیه السلام آمده است.
من به نزدیک هودج رفتم، دیدم که از آن هودج، کاغذ پاره هایی می ریزد پرسیدم این رقعه ها چیست؟
گفتند: اینها برات آزادی از خدای تعالی می باشد برای زائرین قبر امام حسین علیه السلام در شب جمعه
در این زمان هاتفی آواز داد که: ما و شیعیان ما در بلندترین درجه از درجات بهشت هستیم.
پرسیدم: این جماعت کیستند که به زیارت آمده اند؟
گفتند: حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله با انبیاء و ائمه هدی. چون است این واقعه را دیدم، برخواستم و به سرعت تمام به این محل آمدم و مشغول گریه و زاری و توبه شدم و با خود قرار گذاشتم که تا حیات من باقی باشد از این مکان شریف دوری نکنم.
سلمان بن اعمش گوید: من نیز او را دعای خیر نمودم و چند روز با او به سر بردم؛ آنگاه از او مفارقت کرده، به منزل خود برگشتم.(45)

(38) تربت کربلا قطعه ای از خاک بهشت

از جمله حکایاتی که موجب تسلی احزان قلب است، واقعه ای است که فاضل در بندی در کتاب اسرار خود ذکر می نماید و آن این است که: در زمان یکی از پادشاهان صفویه در شهر اصفهان سفیری از بزرگان فرنگ آمد تا بتواند تحقیقاتی در مورد حق یا باطل بودن دین اسلام بنماید. از قضا آن فرنگی در علوم غریبه و برخی علوم دیگر مانند علوم ریاضی، هیئت، نجوم، حساب و استطرلاب، مهارتی تام داشت و به وسیله همین علوم غریبه از برخی از ضمائر و سرایر خبر می داد.
روزی سلطان علمای شهر اصفهان را جمع نمود تا چاره ای از برای آن شخص بکنند. از جمله علما، آخوند ملامحسن کاشی معروف به فیض بود، مرحوم فیض رو به آن فرنگی کرد و فرمود: معمولاً پادشاهان برای فیض رو به خود انسان های حکیم و عالم را انتخاب می نمایند، پس چگونه پادشاه فرنگ، تو را انتخاب نمود (کنایه از اینکه تو انسان حکیم و دانائی نیستی)؟ فرنگی از این سخن فیض ناراحت شد و گفت: من خودم را سرآمد دانایان می دانم، مرا نادان خطاب می کنی؟
فیض رحمه الله فرمود: اگر چنین است که تو می گویی، بگو من در دست خود چه چیزی را گرفته ام؟
فیض رحمه الله بر او خنده ای کرده و فرمود: این کمال تو بود که نتوانستی مسأله ای به این کوچکی را حل نمائی؟
فرنگی گفت: به حق مسیح و مادرش من فهمیدم آن چیز که در دست توست قطعه ای از خاک بهشت است، ولیکن در این فکرم که تربت بهشت چگونه به دست تو رسیده است.
فیض رحمه الله فرمود: خیر، محاسبات و قواعد من درست است؛ ولی باید بگویی آن تربت را از کجا آوردی.
فیض رحمه الله فرمود: اقرار به حقانیت اسلام نمودی؛ زیرا در دست من چیزی نیست جز مقداری از خاک کربلا؛ و پیامبر صلی الله علیه و آله ما فرموده که کربلا قطعه ای از بهشت است. و از طرفی صدق پیامبر ما را به نبوت هم قبول نمودی؛ زیرا این مسأله را غیر از خدا نداند و غیر از پیامبر او کسی آن را به خلق نرساند.
مرد عیسوی چون این سخنان قاطع را شنید مسلمان گردید.(46)

(39) نتیجه بی احترامی به تربت کربلا

مرحوم حاج میرزا حسین نوری در کتاب دارالسلام نقل فرموده که یکی از برادران من وارد منزل مادرم شده بود، در حالی که در جیب پایین او مهری از تربت حضرت سیدالشهداء علیه السلام بود. پس مادرم او را تنبیه نمود و گفت: تربت را در این جیب گزاردن، بی ادبی است و موجب استخفاف است و شاید در زیر رانت قطع شود و شکسته گردد.
برادرم گفت: تا به حال دو مهر تربت در زیر رانهای من واقع شده و شکسته گردید، پس متعهد شد که بعد از این مهر تربت را در جیب پایین نگذارد.
پس پدرم علامه بعد از چند روز دیگر، در حالی که از این قضیه اطلاعی نداشت، در عالم رؤیا چنین دیه بود که حضرت سیدالشهداء علیه السلام در کتابخانه ایشان وارد شد و در نزد او نشسته و اظهار مهربانی بسیاری با ایشان نمود و فرمود: که پسران خود را بطلب تا ایشان را جایزه و خلعت دهم.
پدرم پنج پسر داشت. همه را خواند و در جلوی آن حجره ای که حضرت تشریف داشتند ایستادند و در نزد آن حضرت پارچه ای گذاشته شده بود. پس یک یک را حضرت می طلبید و پارچه ای به عنوان خلعت به او می داد. چون نوبت به آن برادرم که مهر تربت در جیب پایین قبایش گذارده بود رسید، آن حضرت نظری غضب آلود به او کرد و رو به جانب پدرم فرمود: این پسر دو مهر از تربت قبر مرا در زیر رانش گذارده و شکسته.
پس آن حضرت او را مانند برادران دیگر را در اندرون حجره نطلبید و خلعتش را نیز به خوبی آنها نداد، بلکه قاب شانه ای از ترمه در بیرون حجره از برای وی انداخت.
پس پدرم خواب را برای مادرم نقل نمود. مادرم قضیه برادرم را برای ایشان ذکر کرد. پس پدرم از صدق رؤیای خود تعجب بسیار نمود.(47)