فهرست کتاب


چهل داستان از کرامات امام حسین علیه السلام

مصطفی محمدی اهوازی‏

(36) سر حسین علیه السلام و ایمانی نصرانی

از امام سجاد علیه السلام روایت کرده اند هنگامی که سر مبارک سید الشهداء علیه السلام را نزد یزید پلید آوردند، آن ملعون سر را در مجلس حاضر نمود و شراب می نوشید.
یکی از سفرای یزید پلید آوردند، آن ملعون سر را در مجلس حاضر نمود و شراب می نوشید.
یکی از سفرای پادشاه کشور خارجی که در مجلس یزید حضار شده بود و از اشرف آن کشور نیز محسوب می شد، به یزید گفت:
ای پادشاه عرب این سر کیست؟
یزید گفت: -چرا چنین سوالی را می کنی ؟
گفت: زیرا هنگامی که به کشور خود باز می گردم، پادشاه از رویدادهای این سفر از من سؤال می کند از این جهت می خواهم از احوال این سر مطلع شوم که او را باخبر سازم تا در شادی و جشن شما شریک باشد (زیرا بر دشمنان خود غلبه کرده اید).
یزید گفت: این سر حسین بن علی بن ابیطالب است.
گفت:مادر او کیست گفت:
یزید گفت: فاطمه دختر رسول خدا.
گفت: اف بر تو و بر دین تو! دین من بهتر از دین تو می باشد؛ چرا که پدر من از فرزندان حضرت داوود است و با اینکه میان من و حضرت داوود، پدران بسیاری وجود داشته اند، نصارا مرا تعظیم و تکریم می کند و خاک پای مرا برای تبرک بر می دارند. و حال آنکه شما فرزند پیغمبر خود را می کشید، در حالی که بین گفت: آیا حکایت کنیسه حافر را شنیده اید؟
یزید گفت: بگو تا بدانم.
گفت: در میان عمان و چین دریایی هست که یک سال مسافت آن است. در این دریا یک شهر وجود دارد و مسافت آن هشتاد فرسخ است. در آن شهر کنیسه های بسیاری وجود دارد که بزرگترین آن کنیسه حافر است که در محراب آن حقه طلایی آویخته شده است و در آن حقه سمی وجود دارد که می گویند سم الاغی است که حضرت عیسی علیه السلام بر آن سوار می شده است و از همین جهت است که آن حقه را به طلا و دیبا مزین گردانیده اند و در هر سال گروهی بسیار از نصارا از اطراف عالم به زیارت آن کنیسه می روند و آن را طواف می کنند و می بوسند و حاجات خود را از قاضی الحاجات طلب می نمایند.
ایشان با این حالت به آن سمی که گمان می کنند سم الاغ حضرت عیسی علیه السلام است، احترام می کنند و شما این چنین پسر دختر پیغمبر خود را می کشید. خدا به شما و دینتان برکت ندهد.
یزید گفت: این نصرانی را بکشید تا در کشور خود ما را رسوا نسازد.
هنگامی که نصرانی این سخن را شنید گفت: می خواهی مرا بکشی؟
یزید گفت: آری
نصرانی گفت: دیشب پیغمبر شما را در خواب دیدم و به من فرمود ای نصرانی تو اهل بهشتی و من از سخن او تعجب نمودم.
و حالا به وحدانیت خداوند و رسالت پیامبر شما گواهی می دهم.
در این هنگام بلند شد و سر مبارک حسین علیه السلام را بر سینه خود چسبانید و می بوسید و گریه می کرد، تا اینکه او را به شهادت رساندند. (44)

(37) زیارت حسین علیه السلام برائت از جهنم

حدیثی از سلیمان بن اعمش روایت شده که او نقل کرد:
در کوفه مرا همسایه ای بود. روزی به گفتم: چرا به زیارت قبر امام حسین علیه السلام نمی روی؟
گفت: چون بدعت است و هر بدعتی موجب گمراهی است و گمراهی موجب دوزخ است.
من چون این سخنان را شنیدم و از او روی برگردانیدم. چون شب جمعه شد، با خود گفتم. صبح می روم و برخی از فضائل جناب امام حسین علیه السلام را برای همسایه ام بیان نکنم، بلکه از خواب بیدار شود.
وقتی که به خانه او رفتم، گفتم او شب به زیارت کربلا رفت. من نیز به سرعت هر چه تمام تر به کربلا رفتم. وقتی به آنجا رسیدم دیدم که او در رکوع و سجود است در حالی که اصلاً از عبادت خسته نمی شود. به او گفتم: تو که می گفتی زیارت امام حسین علیه السلام بدعت است. چرا به زیارت آمده ای؟
گفت: عزیز من، آن وقت که این حرف را می گفتم، قائل به امامت حضرت نبودم؛ تا اینکه شب گذشته (شب جمعه) در خواب دیدم که: حضرت پیامبر صلی الله علیه و آله و امیرالمؤمنین علیه السلام و جمعی از پیامبران و برخی از امامان معصوم، به زیارت آن حضرت آمده اند و هودجی همراه ایشان بود. پرسیدم که در این هودج کیست؟ گفتند: فاطمه زهرا(س) است که به زیارت فرزند خود امام حسین علیه السلام آمده است.
من به نزدیک هودج رفتم، دیدم که از آن هودج، کاغذ پاره هایی می ریزد پرسیدم این رقعه ها چیست؟
گفتند: اینها برات آزادی از خدای تعالی می باشد برای زائرین قبر امام حسین علیه السلام در شب جمعه
در این زمان هاتفی آواز داد که: ما و شیعیان ما در بلندترین درجه از درجات بهشت هستیم.
پرسیدم: این جماعت کیستند که به زیارت آمده اند؟
گفتند: حضرت پیغمبر صلی الله علیه و آله با انبیاء و ائمه هدی. چون است این واقعه را دیدم، برخواستم و به سرعت تمام به این محل آمدم و مشغول گریه و زاری و توبه شدم و با خود قرار گذاشتم که تا حیات من باقی باشد از این مکان شریف دوری نکنم.
سلمان بن اعمش گوید: من نیز او را دعای خیر نمودم و چند روز با او به سر بردم؛ آنگاه از او مفارقت کرده، به منزل خود برگشتم.(45)

(38) تربت کربلا قطعه ای از خاک بهشت

از جمله حکایاتی که موجب تسلی احزان قلب است، واقعه ای است که فاضل در بندی در کتاب اسرار خود ذکر می نماید و آن این است که: در زمان یکی از پادشاهان صفویه در شهر اصفهان سفیری از بزرگان فرنگ آمد تا بتواند تحقیقاتی در مورد حق یا باطل بودن دین اسلام بنماید. از قضا آن فرنگی در علوم غریبه و برخی علوم دیگر مانند علوم ریاضی، هیئت، نجوم، حساب و استطرلاب، مهارتی تام داشت و به وسیله همین علوم غریبه از برخی از ضمائر و سرایر خبر می داد.
روزی سلطان علمای شهر اصفهان را جمع نمود تا چاره ای از برای آن شخص بکنند. از جمله علما، آخوند ملامحسن کاشی معروف به فیض بود، مرحوم فیض رو به آن فرنگی کرد و فرمود: معمولاً پادشاهان برای فیض رو به خود انسان های حکیم و عالم را انتخاب می نمایند، پس چگونه پادشاه فرنگ، تو را انتخاب نمود (کنایه از اینکه تو انسان حکیم و دانائی نیستی)؟ فرنگی از این سخن فیض ناراحت شد و گفت: من خودم را سرآمد دانایان می دانم، مرا نادان خطاب می کنی؟
فیض رحمه الله فرمود: اگر چنین است که تو می گویی، بگو من در دست خود چه چیزی را گرفته ام؟
فیض رحمه الله بر او خنده ای کرده و فرمود: این کمال تو بود که نتوانستی مسأله ای به این کوچکی را حل نمائی؟
فرنگی گفت: به حق مسیح و مادرش من فهمیدم آن چیز که در دست توست قطعه ای از خاک بهشت است، ولیکن در این فکرم که تربت بهشت چگونه به دست تو رسیده است.
فیض رحمه الله فرمود: خیر، محاسبات و قواعد من درست است؛ ولی باید بگویی آن تربت را از کجا آوردی.
فیض رحمه الله فرمود: اقرار به حقانیت اسلام نمودی؛ زیرا در دست من چیزی نیست جز مقداری از خاک کربلا؛ و پیامبر صلی الله علیه و آله ما فرموده که کربلا قطعه ای از بهشت است. و از طرفی صدق پیامبر ما را به نبوت هم قبول نمودی؛ زیرا این مسأله را غیر از خدا نداند و غیر از پیامبر او کسی آن را به خلق نرساند.
مرد عیسوی چون این سخنان قاطع را شنید مسلمان گردید.(46)