فهرست کتاب


چهل داستان از کرامات امام حسین علیه السلام

مصطفی محمدی اهوازی‏

(32) تربت کربلا و زن زناکار

زنی زناکار هرگاه بچه ای از زنا می زایید، آن را از ترس خانواده اش در تنور آتش می سوزاند و جز مادرش کسی از کارش آگهی نداشت. چون مرد و او را دفن کردند، زمین او را نپذیرفت و بیرونش افکند. در جای دیگر خاکش کردند، باز چنین شد. خانواده اش به حضرت صادق علیه السلام خبر دادند. حضرت به مادرش فرمود. دخترت چه گناهی در زندگانیش داشت؟
پس مادر کار زشت دخترش را خبر داد. امام علیه السلام فرمود: از زمین او را نمی پذیرد، زیرا مخلوق خدا را به عذاب خدایی معذب می کرده. پس فرمود : قدری حسین علیه السلام در قبرش بگذارید.
چون چنین کردند، زمین قرار گرفت و او را پذیرفت .(40)

(33) اثر زیارت عاشورا

فقیه زاهد عادل، مرحوم شیخ جواد عرب - که مرجع تقلید گروهی از شیعیان عراق بود - در شب 26 ماه صفر 1336 هق. در نجف اشرف در خواب حضرت عزرائیل را می بیند. پس از سلام از او می پرسید، از کجا می آیی؟
- از شیراز، و روح میزا ابراهیم محلاتی را قبض کردم.
- روح او در عالم برزخ در چه حالی است؟
- در بهترین حالات و در بهترین باغهای برزخ و خداوند هزار ملک موکل او کرده است که فرمان او را می برند.
- برای خواند زیارت عاشورا.
(مرحوم میزای محلاتی سی سال آخر عمرش، زیارت عاشورا را ترک نکرد و هر روز که به سبب بیماری یا امر دیگری نمی توانست بخواند، نایب می گرفت.)
آن مرحوم از خواب بیدار شد و فردای آن شب، به منزل آیة الله میزا محمد تقی شیرازی، میزای دوم، رفت و چون خواب خود را برای میرزا نقل کرد، ایشان گریست. سبب گریه را می پرسند.
می فرمایند: میرزای محلاتی از دنیا رفت و استوانه فقه بود.
گفتند: شیخ خوابی دیده و واقعیت آن معلوم نیست.
میرزا می فرماید: بلی، خواب است اما خواب شیخ مشکور است نه خواب افراد عادی.
فردای آن روز، تلگراف در گذشت میرزای محلاتی از شیراز به نجف مخابره شد و صدق رویای آشکار گشت. (41)

(34) قلوب مؤمنین و نام حسین علیه السلام

علامه نوری رحمة الله در کتاب دارالسلام خود می فرماید:
سید هاشم نجفی رحمة الله شبی در روضه مقدس و مرقد مطهر امام حسین علیه السلام مشغول به نماز و زیارت و دعا بود، تا اواخر شب که خدام شروع نمودند و به مرخص نمودن مردم، تا درهای حرم مطهر را ببندند؛ ولی به علت مقام و شأن و منزلت آن سید بزرگوار متعرض او نشدند.
سید می فرماید: وقتی که از نماز و دعا فارغ شدم و می خواستم از خدمت آقا مرخص شوم و وارد السدر شدم، در آنجا دو شخص نورانی را دیدم که ایستاده اند، و به من خطاب کرده، فرمودند: این شهر حداد دارد؟
گفتم: بلی.
گفتند: شغل حداد چیست؟
گفتم: آهن را در آتش می کند و به این وسیله آن را نرم می کند تا با آن آلات مختلف بسازد.
گفتند: چگونه آهن با مجاورت آتش نرم و مطیع می گردد، ولی قلوب این مردم با مجاورت در کنار این امام واجب الطاعة نرم و متأثر نمی شود.
آنگاه به یکدیگر گفتند: نماز عشا را باید در مدینه طیبه بخوانیم. این را گفتند و از نظر من غایت شدند. (42)