فهرست کتاب


چهل داستان از کرامات امام حسین علیه السلام

مصطفی محمدی اهوازی‏

(30) نام حسین علیه السلام گشاینده مشکلها

شنیدم از زاهد عابد و واعظ متعظ مرحوم حاج شیخ غلامرضا طبسی که تقریباً در 35 سال قبل شیراز تشریف آورده و چند ماهی در مدرسه آقا باباخان توقف داشتند و بنده هم به فیض ملاقاتشان رسیدم، فرمود:
با چند نفر از دوستان با قافله به عتبات عالیات مشرف شدیم.
هنگام مراجعت برای ایران شب آخر که در سحر آن باید حرکت می کردیم، متذکر شدم که در این سفر مشاهد مشرفه و مواضع متبرکه را زیارت کردم جز مسجد براثا و حیف است از درک فیض آن مکان مقدس محروم باشیم. به رفقا گفتیم: بیایید به مسجد براثا برویم.
گفتند: مجال نیست و خلاصه نیامدند. خودم تنها از کاظمین بیرون آمدم تا به مسجد ولی دیدم در بسته است و معلوم شد در را از داخل بسته و رفته اند و کسی هم نیست. حیران شدم که چه کنم؛ این همه راه به امیدی آمدم. به دیوار مسجد نگریستم دیدم می توانم از دیوار مسجد شدم و با فراغت مشغول نماز و دعا شدم به خیال اینکه در مسجد را از داخل بسته اند و باز کردنش آسان است. در داخل مسجد هم کسی نبود.
پس از فراغت خواستم در را باز کنم، دیدم قفل محکمی بر در زده اند و به وسیله نردبان یا چیز دیگر رفته اند. حیران شدم چه کنم. دیوار داخل مسجد هم طوری بود که هیچ نمی شد از آن بالا رفت. با خود گفتم: عمری است دم از حسین علیه السلام می زنم و امیدوارم که به برکت آن حضرت در بهشت به رویم باز شود، با اینکه درب بهشت یقیناً مهمتر است و باز شدن این هم در هم به برکت حضرت ابی عبدالله علیه السلام سهل است.
پس با یقین تمام دست به قفل گذاشتم و گفتم: یا حسین علیه السلام و آن را کشیدم. فوراً باز گردید. در را باز کردم و از مسجد بیرون آمدم و شکر خدا را به جا آوردم و به قافله هم رسیدم.
باید گفت که مسجد براثا از مساجد و متبرک است و بین بغداد و کاظمین در راه زوار واقع شده است و زوار غالباً از فیض آن محرومند و اعتنایی به آن ندارند، با همه فضایل و شرافتی که برای آن نقل شده است. (38)

(31) تربت حسین علیه السلام و احیای مرده ها

پسر مرحوم نخودکی نقل می کند:
حدود دو سال قبل از وفات پدرم (حاج شیخ حسنعلی اصفهانی نخودکی) کسالت شدیدی مرا عارض شد و پزشکان از مداوای بیماری من عاجز آمدند و از حیاتم قطع امید شد.
پدرم که عجز طبیبان را دید. اندکی از تربت طاهر حضرت سید الشهدا، ارواح العالمین له الفدا، به کامم ریخت و خود از کنار بسترم دور شد.
در آن حالت بی خودی و بی هوشی دیدم که به آن سوی آسمانها می روم و کسی که نوری سپید از او می تافت، بدرقه ام می کرد.
چون مسافتی اوج گرفتیم، ناگهان دیگری از سوی بالا آمد و به آن نورانی سپید که همراه من بود، گفت: دستور است که روح این شخص را به کالبد بازگردانی؛ زیرا که به تربت حضرت سید الشهداء علیه السلام استشفا کرده اند.
در آن هنگام دریافتم که مرده ام و این، روح من است که به جانب آسمان در حرکت است و به هر حال. همراه آن دو شخص نورانی به زمین بازگشتم و از بی خودی به خود آمدم و با شگفتی دیدم که در من، اثری از بیماری نیست. لیکن همه اطرافیانم به شدت منقلب و پریشانند. (39)

(32) تربت کربلا و زن زناکار

زنی زناکار هرگاه بچه ای از زنا می زایید، آن را از ترس خانواده اش در تنور آتش می سوزاند و جز مادرش کسی از کارش آگهی نداشت. چون مرد و او را دفن کردند، زمین او را نپذیرفت و بیرونش افکند. در جای دیگر خاکش کردند، باز چنین شد. خانواده اش به حضرت صادق علیه السلام خبر دادند. حضرت به مادرش فرمود. دخترت چه گناهی در زندگانیش داشت؟
پس مادر کار زشت دخترش را خبر داد. امام علیه السلام فرمود: از زمین او را نمی پذیرد، زیرا مخلوق خدا را به عذاب خدایی معذب می کرده. پس فرمود : قدری حسین علیه السلام در قبرش بگذارید.
چون چنین کردند، زمین قرار گرفت و او را پذیرفت .(40)