فهرست کتاب


چهل داستان از کرامات امام حسین علیه السلام

مصطفی محمدی اهوازی‏

(26) علامه امینی و عذاب شمر

علامه امینی ارادت خالصانه ای به اهل بیت عصمت و طهارت داشت. آقازاده محترم ایشان آقای شیخ رضا امینی نقل می کرد:
پدرم در آخرین بیماری روی تخت در تهران خوابیده بود؛ به من فرمود: رضا، من این داغ و عقده دلم را از کربلا نگشوده ام؛ من برای سید الشهداء علیه السلام در عمرم، گریه سیری نکرده ام؛ با خداوند برای سید الشهداء علیه السلام در عمرم، گریه سیری نکرده ام؛ با خداوند عهد کرده ام که اگر خوب شدم؛ پنج سال در کربلا ساکن شوم؛ شاید گریه سیری بکنم و این عقده دلم را به پایان برم.
ولی رحلت ایشان، مجال نداد؛ گویا امام حسین علیه السلام به خاطر محبتی که به او داشت. راضی به این همه سوز و گذاز و سوختگی و گریه سوزان او نبود.
در اینجا یکی از رویاهای عجیب علامه امینی را که حاکی از رابطه مخصوص او با خاندان نقل می کنیم. او می گوید:
مدتها فکر می کنم که خداوند چگونه شمر را عذاب می کند و جزای آن تشنه لبی و جگر سوختگی حضرت الشهداء، امام حسین علیه السلام را چگونه به او می دهد؟
شب هنگام در عالم دیدم، آقا امیر المؤمنین علیه السلام در مکانی خوش آب و هوا، روی صندلی نشسته و من هم خدمت آن جناب ایستاده ام. دو کوزه نزد ایشان بود. فرمود: این کوزه ها را بردار و برو از آنجا بیاور. اشاره به محلی فرمود که بسیار با صفا و طراوت بود؛ استخری پر آب و درختانی بسیار شاداب در اطراف آن بود، و صفا و شادابی محیط و گیاهان، قابل بیان و وصف نیست. کوزه ها را بر داشته، رو به آن محل نهادم؛ آنها را پر آب نمودم و حرکت کردم تا به خدمت آقا امیر المؤمنین باز گردم. ناگهان دیدم هوا رو به گرمی نهاده است و هر الحظه گرمی هوا و سوزندگی صحرا بیشتر می شود. دیدم از دور کسی رو به من می آید. هر چه او به من نزدیکتر می شود هوا گرمتر می گردد؛ گویی همه این حرارت از آتش اوست. در خواب به من الهام شد. که او شمر، قاتل حضرت سیدالشهداء علیه السلام است. وقتی به من رسید. دیدم هوا به قدری گرم و سوزان شده است که دیگر قابل تحمل نیست. آن ملعون هم از شدت تشنگی، به هلاکت نزدیک شده بود رو به من نمود که از من آب را بگیرد. مانع شدم و گفتم، اگر هلاک هم شوم نمی گذارم از این آب قطره ای بنوشد. حمله شدیدی به من کرد و من ممانعت می نمودم .دیدم اکنون کوزه ها را از دست من می گیرد؛ آنهارا به هم کوبیدم. کوزه ها شکست و آب آنها به زمین ریخت. چنان آب کوزه ها بخار شد که گویی قطره آبی در آنها نبوده است. او که از من ناامید شد رو به استخر نهاد. من بی اندازه غمگین و مضطرب شدم که مبادا آن ملعون از آن استخر بیاشامد و سیراب گردد. به مجرد رسیدن او به استخر، چنان آب استخر ناپدید شد که گویی سالها است یک قطره آب در آن نبوده است؛ درختان هم خشکیده بودند.
او از استخر مأیوس شد و از همان راه که آمده بود بازگشت هر چه دورتر می شد، هوا رو به صافی و شادابی رفت و درختان و آب استخر به طراوت اول بازگشتند. به حضور حضرت علی علیه السلام شرفیاب شدم، فرمودند: خداوند متعال این چنین آن ملعون را جزا و عقاب می دهد. اگر یک قطره آب آن استخر را می نوشید از هر زهری تلختر، و از هر عذابی برای او درد ناک تر بود.
بعد از این فرمایش، از خواب بیدار شدم. (34)

(27) قاتل کبوتران حرم حسین علیه السلام

عالم فاضل و مورد اطمینان، آقای حاج میزا اسماعیل نوه میزا احمد مجتهد تبریزی نقل می کند که شخصی از اهالی تبریز به نام آقای مشهدی حسین ساعت ساز تبریزی در یکی از حجره های صحن مطهر امام حسین علیه السلام به تعمیر ساعت مشغول بود و مهارت زیادی در این کار کسب کرده بود و پیش مردم اعتبار خوبی داشت. اتفاقاً به بیماری فلج مبتلا شد و زمین گیر گردید. مدتی معالجه کرد اما فایده ای نبخشید. بالاخره پزشکان جوابش کردند و خودش نیز از شفا نومید شد. مردم او از سرزنش می کردند که چرا با اینکه این بیماری قابل معالجه و درمان است، خودت را معالجه نمی کنی؟
در جواب گفت: از بهبود نومید شدم.
سبب یاس و ناامید را پرسیدند، گفت: من در یکی از حجره های صحن حائر حسنی ساعت سازی می کردم. کبوتران حرم بسیار به آن حجره می آمدند و اسباب و وسایل مرا می شکستند و باعث اذیت و آزار شان کمتر شود.
با این فکر، دانه ای را سوراخ نموده، نخ ابریشمی از آن گذارانیدم و یک سوی آن را به پایه صندوق اسباب خود بسته آن دانه را در میان حجره ای انداختم. هنگامی که کبوتری آن را چیده و می بلعید به خاطر آن نخ، دانه در گلویش گیر می کرد و چون نخ را به پایه صندوق بسته بودم، از پریدن حیوان جلوگیری می نمود. پس با این دام کبوتر را گرفته و نخ را قطع می کردم و در درون صندوق می گذاشتم و دام را برای کبوتر با خود به منزل می بردم و سر بریده، می خوردیم.
مدتی گذشت. شبی امام حسین علیه السلام را در خواب دیدم که با خشم و غضب رو به من کرده و فرمودند: این کبوتران از تو شکایت دارند، آنها را ناراحت نساز و اذیت نکن.
تا این سخن را از حضرت شنیدم، ترسان و لرزان از خواب پریدم و از کار خود پشیمان گشتم و توبه نمودم. مدتی از این خواب گذشت تا اینکه نفس بداندپش و کافر کیش مرا فریب داد و با خود گفتم: خواب که اعتباری ندارد، به ویژه در احکام شرعی و مدتی کبوتران را شکار می کردم و می خوردیم.
پس از آن باز شبی از شبها امام حسین علیه السلام را در عالم خواب دیدم که این بار خشمگین تر از سابق به من نظر کردند و فرمودند:
این کبوتران به ما پناهنده شده اند؛ گفته بودم که آنها را ناراحت نساز و گرنه من هم تو را ناراحت می کنم.
باز هراسان و ترسان از خواب پریدم و پشیمان شدم و توبه کردم، ولی پس از مدتی دیگر، باز نفسم مرا گمراه ساخت و به من تلقین نمود که ما مجاورین نیز به در خانه آن حضرت پناه آورده ایم، پس چگونه می شود که حضرت کبوتران صحرایی را از ما منع نمایند و به سبب آنها ما را اذیت کنند؟
با این افکار باز به کار زشتم پرداختم و عیش را تجدید کردم و چون از این جریان مدتی گذشت به این بیماری دچار شدم و می دانم که این مرض و کسالت کیفر می باشد و شفایی در آن نیست. (35)

(28) ثواب گریه بر حسین علیه السلام

در حدیثی از سید علی حسنی مروی است که می گفت:
با جماعتی از مؤمنان در مشهد مقدس امام رضا علیه السلام بودیم. چون روز عاشورا شد، یکی از اصحاب، کتاب مقتل امام حسین علیه السلام را می خواند، تا رسید به حدیثی که امام محمد باقر علیه السلام فرموده: هر که بر مصیبت امام حسین علیه السلام گریه کند و اشک از دیده اش بیرون آید اگر چه به قدر پر مگسی باشد، خداوند گناهان او را می آمرزد اگر چه مانند دریاها و عدد ستارگان باشد.
یکی از حضار مجلس که دعوی علم می نمود، ولی از آن بهره ای نداشت، این حدیث شریف را انکار کرد و گفت: عقل من این را قبول نمی کند.
من با او نزاع کردم و میان من و او گفتگوی زیادی شد، تا مردم متفرق شدند، ولی از او بر انکار خود اصرار داشت تا به منزل خود رفت و خوابید.
در خواب می بیند که قیامت برپاشده و مردمان را در صحرایی که اصلاً انحرافی ندارد محشور نموده اند و ترازوی اعمال بندگان را برپا و پل صراط استوار کرده اند و از خلایق به مقام حساب برآمده اند و نامه های اعمال را پراکنده کرده اند و آتش جهنم زبانه می کشد و بهشت ها را آرایش داده اند.
می گوید: در آن حال حرارت شدیدی بر من غالب شده بود و در نهایت تشنگی بودم. آب طلب کردم و نیافتم ناگاه به طرف راست و چپ نگاه کردم حوضی در نهایت طول و عرض دیدم. دانستم که حوض کوثر است و آن حوض پر از آب بود. آبی که از برف سردتر و از شهد شیرین تر بود و برلب حوض دو مرد و یک زن دیدم که نور ایشان عالم را روشن کرده بود و جامه های سیاه پوشیده بودند و در کمال حزن و اندوه می گریستند. از اهل محشر پرسیدم که ایشان چه کسانی هستند؟
گفتند: محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و علی مرتضی علیه السلام و فاطمه زهرا (س).
پرسیدم: چرا رخت سیاه پوشیده اند و می گریند؟
گفتند: امروز عاشورا است که حسین بن علی را در کربلا شهید کردند از این جهت محزونند.
من خدمت حضرت خیرالنساء فاطمه زهرا (س) رفته، عرض کردم. ای دختر رسول خدا، به درستی که من تشنه ام و از تو آب می خواهم.
آن معصومه مکرمه از روی غضب به من نگریسته فرمود: تو ثواب گریستن در مصیبت فرزندم حسین را انکار می کنی؛ حسین که به ظلم و جور و ستم و عدوان شهید شده است. خدا لعنت کند کشندگان و ظلم کنندگان و منع کنندگان او را از آب.
در آن حال از خواب بیدار گردیدم و از شدت فزع رعشه بر اندام و جوارحم افتاده بود. پس از آنچه گفته بودم پشیمان شد، استغفار نمودم.
روای گوید: آن شخص به نزد ما آمد و ما را از خواب خود خبر داد. (36)