فهرست کتاب


چهل داستان از کرامات امام حسین علیه السلام

مصطفی محمدی اهوازی‏

(24) شرکت در مراسم عزاداری حسین علیه السلام از شیخ عبدالحسین تهرانی نقل شد، که فرمود چون میزا نبی خان که از جمله خواص محمد شاه

قاجار بود و در حال حیات به انواع فسق و جور متظاهر و مشهود بود وفات کرد، شبی در خواب دیدم که گویا در باغها و عمارات بهشتی تفرج می کنم. کسی با من است که منزل و قصور را می شناسد. پس به جایی رسیدیم. شخص همراه گفت: اینجا منزل میزا نبی خان است و اگر میخواهی خودش را بینی آنجا نشسته. اشاره کرد به جایی. من ملتفت شده، دیدم که او تنها در تالاری نشسته است و چون مرا دید اشاره کرد که بیا. من نزد او رفتم. پس برخاست و سلام کرد و مرا در صدر مجلس نشاید و خودش به همان عادت و هیأتی که در دنیا داشت نشست و من در حال او متفکر بودم. او از روی من تفرس نمود. گفت: یا شیخ، گویا از مقام من تعجب بودم. او از روی من تفرس نمود گفت: یا شیخ، گویا از مقام من تعجب می کنی که اعمالی که من در دنیا مرتکب بودم مقتضی عذاب الیم بود. بلی همان طور بود ولی من معدن نمکی در زمین طالقان داشتم و هر سال وجه اجاره آن را از طالقان به نجف اشرف می فرستادم که صرف بستان را در عوض به من عطا کرد.
شیخ مرحوم گفت: که من متعجباً از خواب بیدار شدم و رؤیا را در مجلس درس گفتم. پس یکی از اولاد عالم فاضل ملا مطیع طالقانی گفت: این رؤیا صادقانه است و او را در طالقان معدن نمکی داشت و وجه اجاره آن را که قریب یکصد تومان بود به نجف می فرستاد و والد من مباشر مصارف آن بود در اقامه عزای حسین علیه السلام .
مرحوم شیخ استاد فرمود: تا آن وقت نفهمیده بودم که او در طالقان علاقه دارد و هر سال در نجف اشرف اقامه عزا می نماید. (29)

(25) استمداد حضرت سلیمان علیه السلام از نام حسین علیه السلام

در جنگ جهانی اول (1916 میلادی) هنگامی که عده ای از سربازان انگلیسی در چند کیلومتری بیت المقدس مشغول سنگرگیری و حمله بودند؛ در دهکده کوچکی به نام اونتره یک لوح نقره ای پیدا کردند که حاشیه اش به جواهرات گرانبها مرصع و در وسطش، خطوطی به حروف طلایی نگارش یافته بود.
چون آن را نزد فرمانده خود میجرای - این گریندل، بردند هر چه کوشیده نتوانست از آنچیزی بفهمد، ولی دریافت که این نوشته به زبان اجنبی بسیار قدیمی است.
بالاخره این لوح به وسیله وی دست به دست گردید. تا رسید به دست سرپرست ارتش بریتانیا لیفتونانت و گلدستون و ایشانهم آن را به دست باستان شناسان بریتانیا سپردند.
پس ز پایان جنگ (1918 م) درباره لوح مذکور به تحقیق و بررسی پرداختند و کمیته ای تشکیل دادند که اساتید شناخت زبانهای باستانی بریتانیا، آمریکا، فرانسه، آلمان و سایر کشورهای اروپایی جزء آن کمیته بودند.
پس از چند ماه بررسی و تحقیق در سوم ژانویه (1920 م) معلوم شد که این لوح مقدسی است به نام لوح سلیمان و سخنانی از حضرت سلیمان علیه السلام را در بر دارد که باالفاظ عبرانی قدیم، نگارش یافته است و ما اکنون خود الفاظ را با ترجمه اش در اینجا می آوریم. (30)

اعضای کمیته چون بر مضمون نوشته لوح مقدس، اطلاع یافتند هر یک با دیده تعجب به دیگری نگریستند وانگشت حیرت، به دندان گزیدند و پس از تبادل نظر، قرار بر این شد که لوح در موزه سلطنتی بریتانیا گذاشته شود.
اما چون این خبر به سقف اعظم انگلستان رسید، یک فرمان محرمانه ای به کمیته نوشت که خلاصه اش این است:
اگر این لوح در موزه گذاشته شود و در دیدگاه مردم قرار گیرد، اساس مسیحیت متزلزل خواهد شد و سرانجام، خود مسیحیان جنازه مسیحیت را بر دوش، بلند نموده در قبر فراموشی دفن خواهند کرد. لذا بهتر آن است که لوح مذکور، در راز خانه کلیسای انگلستان گذارده شود و جز اسقف و اهل سر، کسی آن را تبیند. (31)
کسانی که این لوح را دیدند و بینشی داشتند، گرایشی عجیب به اسلام، پیدا کردند و همان وقت، بین نفر از دانشمندان به نام ولیم و تامس پیرامون لوح گفتگوهایی شد که به اسلام آوردن هر دو انجامید، سپس ولیم، کرم حسین و تامس، فضل حسن نامیده شدند. (32) - (33)

(26) علامه امینی و عذاب شمر

علامه امینی ارادت خالصانه ای به اهل بیت عصمت و طهارت داشت. آقازاده محترم ایشان آقای شیخ رضا امینی نقل می کرد:
پدرم در آخرین بیماری روی تخت در تهران خوابیده بود؛ به من فرمود: رضا، من این داغ و عقده دلم را از کربلا نگشوده ام؛ من برای سید الشهداء علیه السلام در عمرم، گریه سیری نکرده ام؛ با خداوند برای سید الشهداء علیه السلام در عمرم، گریه سیری نکرده ام؛ با خداوند عهد کرده ام که اگر خوب شدم؛ پنج سال در کربلا ساکن شوم؛ شاید گریه سیری بکنم و این عقده دلم را به پایان برم.
ولی رحلت ایشان، مجال نداد؛ گویا امام حسین علیه السلام به خاطر محبتی که به او داشت. راضی به این همه سوز و گذاز و سوختگی و گریه سوزان او نبود.
در اینجا یکی از رویاهای عجیب علامه امینی را که حاکی از رابطه مخصوص او با خاندان نقل می کنیم. او می گوید:
مدتها فکر می کنم که خداوند چگونه شمر را عذاب می کند و جزای آن تشنه لبی و جگر سوختگی حضرت الشهداء، امام حسین علیه السلام را چگونه به او می دهد؟
شب هنگام در عالم دیدم، آقا امیر المؤمنین علیه السلام در مکانی خوش آب و هوا، روی صندلی نشسته و من هم خدمت آن جناب ایستاده ام. دو کوزه نزد ایشان بود. فرمود: این کوزه ها را بردار و برو از آنجا بیاور. اشاره به محلی فرمود که بسیار با صفا و طراوت بود؛ استخری پر آب و درختانی بسیار شاداب در اطراف آن بود، و صفا و شادابی محیط و گیاهان، قابل بیان و وصف نیست. کوزه ها را بر داشته، رو به آن محل نهادم؛ آنها را پر آب نمودم و حرکت کردم تا به خدمت آقا امیر المؤمنین باز گردم. ناگهان دیدم هوا رو به گرمی نهاده است و هر الحظه گرمی هوا و سوزندگی صحرا بیشتر می شود. دیدم از دور کسی رو به من می آید. هر چه او به من نزدیکتر می شود هوا گرمتر می گردد؛ گویی همه این حرارت از آتش اوست. در خواب به من الهام شد. که او شمر، قاتل حضرت سیدالشهداء علیه السلام است. وقتی به من رسید. دیدم هوا به قدری گرم و سوزان شده است که دیگر قابل تحمل نیست. آن ملعون هم از شدت تشنگی، به هلاکت نزدیک شده بود رو به من نمود که از من آب را بگیرد. مانع شدم و گفتم، اگر هلاک هم شوم نمی گذارم از این آب قطره ای بنوشد. حمله شدیدی به من کرد و من ممانعت می نمودم .دیدم اکنون کوزه ها را از دست من می گیرد؛ آنهارا به هم کوبیدم. کوزه ها شکست و آب آنها به زمین ریخت. چنان آب کوزه ها بخار شد که گویی قطره آبی در آنها نبوده است. او که از من ناامید شد رو به استخر نهاد. من بی اندازه غمگین و مضطرب شدم که مبادا آن ملعون از آن استخر بیاشامد و سیراب گردد. به مجرد رسیدن او به استخر، چنان آب استخر ناپدید شد که گویی سالها است یک قطره آب در آن نبوده است؛ درختان هم خشکیده بودند.
او از استخر مأیوس شد و از همان راه که آمده بود بازگشت هر چه دورتر می شد، هوا رو به صافی و شادابی رفت و درختان و آب استخر به طراوت اول بازگشتند. به حضور حضرت علی علیه السلام شرفیاب شدم، فرمودند: خداوند متعال این چنین آن ملعون را جزا و عقاب می دهد. اگر یک قطره آب آن استخر را می نوشید از هر زهری تلختر، و از هر عذابی برای او درد ناک تر بود.
بعد از این فرمایش، از خواب بیدار شدم. (34)