فهرست کتاب


چهل داستان از کرامات امام حسین علیه السلام

مصطفی محمدی اهوازی‏

(21) لبخند حسین علیه السلام

بعضی از موثقین اهل علم در نجف اشرف نقل کردند از مرحوم عالم زاهد شیخ حسین بن شیخ مشکور که فرمود: در عالم رؤیا دیدم در حرم مطهر حضرت سید الشهداء علیه السلام مشرف هستم و یک نفر جوان عرب معیدی وارد حرم شد و بالبخند به آن حضرت سلام کرد و حضرت هم بالبخند جوابش را دادند.
فردا شب که شب جمعه بود، به حرم مطهر مشرف شدم و در گوشه از حرم توقف کردم. ناگاه همان عرب معیدی که در خواب دیده بودم وارد حرم شد و چون مقابل ضریح مقدس رسید بالبخند به آن حضرت سلام کرد. ولی حضرت سید الشهداء علیه السلام را ندیدم و مراقب آن عرب بودم تا از حرم خارج شد. عقبش رفتم و سبب لبخندش را با امام علیه السلام پرسید. تفصیل خواب را برایش نقل کردم و گفتم: چه کردی که امام علیه السلام با لبخند به تو جواب می دهد؟
گفت: پدر و مادرم پیرند و در چند فرسخی کربلا ساکنیم، شبهای جمعه که برای زیارت می آمدم یک هفته پدرم را سوار بر الاغ کرده می آورم و هفته دیگر مادرم را می آوردم؛ تا اینکه شب جمعه ای که نوبت پدرم، بود، چون او را سوار کردم، مادرم گریه کرد و گفت: مرا هم باید ببری، شاید هفته دیگر زنده نباشم.
گفتم: باران می بارد و هوا سرد است؛ مشکل است.
نپذیرفت. ناچار پدر را سوار کردم و چون در آن حالت با پدر و مادر وارد حرم شدم، حضرت سید الشهداء علیه السلام را دیدم و سلام کردم. آن بزرگوار برویم لبخند زد و جوابم را داد و از آن وقت تا به حال هر شب جمعه که مشرف می شوم، حضرت را می بینم و با تبسم جوابم می دهد. (26)

(22) چشم درد آیة الله بروجردی و گل سر عزاداران حسینی

مرحوم آیة الله بروجردی فرموده اند: دوانی که در بروجرد بودم، چشمانم کم نور شده بود و به شدت درد می کرد. تا این که روز عاشورا هنگامی که دسته های عزاداری در شهر به راه افتاده بود، مقداری گل از روی سر یکی از بچه های عزادار دسته - که به علامت عزاداری گل به سر خود مالیده بود- برداشتم و به چشمان خود کشیدم، و در نتیجه فوراً دید و نور خود را باز یافت و دردش تمام شد. (27)

(23) زیارت عاشورا و دفع عذاب از قبرستان

ثقه امین و صالح حاجی ملا حسن یزدی که از اخبار و اعیان نجف اشرف است و به دیانت و صلاح، مشهور علما و معروف فقها است نقل است نقل کرد از حاجی محمد علی یزدی و وی را به وثاقت و امانت و فضل و صلاح ستوده است. وی دائماً در تحصیل توشه آخرت واصلاح حال خود می کوشید و شبها در مقبره واقع درخارج یزد که به مزار جوی هرهر معروف است و جماعتی از صلحا و نیکان در آن مدفونند، به سر می برد.
وی را همسایه ای بود که از ایام کودکی با یکدیگر آشنایی ومعرفت داشتند و با یکدیگر به مکتب می رفتند تا بزرگ شد و عشاری پیشه کرد و بزیست تا اجل حتمی در رسید و در مقبره ای در مکان قریب به معبد قریب به معبد آن عبد صالح مدفون شد و به فاصله کمتر از یک ماه در خواب وی آمد با هیأت نیک و حال خوش. این شخصی صالح نزد وی رفت ومسألت کرد از حال او که مرا به حال تو از آغاز معرفت کامل و اطلاع تام بود و احتمال خیر و صلاح باطن راه نداشت و اعمال تو جز عذاب اقتضا نمی کرد. بگو تا به کدامین عمل به این مقام رسیدی و این مرتبه یافتی.
گفت: آری چنان است که گفتی و من در عذاب سخت و بلای شدید بودم از آن روز تا روز گذشته، که زوجه استاد اشرف حداد فوت شد و وی را در این موضع به خاک سپردند (و اشاره کرد به موضعی که به تخمین صد زرع از تو دورتر بود) و در شب وفات وی حضرت سید الشهداء علیه السلام سه مرتبه وی را زیارت کرد و دفعه سوم بفرمود تا عذاب از این مقبره برداشته شد و حال ما یکسره از برکت او دگرگون شده ایم و با وسعت عیش و فراغ و رفاهیت قرین شده ایم.
حاجی محمد علی می گوید: من متحیر آن از خواب بر خاستم و حداد را نمی شناختم و محله او را نمی دانستم. به بازار حدادها رفتم و به محض حال او برآمدم تا استاد اشرف را یافتم و پرسیدم که تو را زنی بود؟
گفت: آری دیروز در گذشت و در فلان موضع - و همان مکان را اسم برد - دفن کردم.
گفتم: او به زیارت سید الشهدء علیه السلام رفته بود؟
گفت: نه.
گفتم: ذکر مصائب آن جناب می کرد؟
گفت: نه .
گفتم: مجالس عزای آن جناب به پا می کرد؟
گفت: نه .
آنگاه از من پرسید، چه می جویی؟ من خواب را برای او روایت کردم. جواب داد: آن زن جواب چند روز در اواخر عمر به زیارت عاشورا مواظبت داشت. (28)