فهرست کتاب


چهل داستان از کرامات امام حسین علیه السلام

مصطفی محمدی اهوازی‏

کرم امام حسین علیه السلام

ابن شیبه حرانی در تحف العقول می نویسد: مردی از انصار، به حضور امام علیه السلام رسید و اظهار حاجت نمود. امام به او فرمود: ای برادر انصاری، آبروی خود را برای بیان نیازت مریز و آنچه را می خواهی در رقعه ای بنویس و به من تسلیم کن. انشاءالله من تمام خواسته تو را برخواهم آورد و تو خشنود خواهی شد.
مرد انصاری نوشت: ای اباعبدالله! من مبلغ پانصد دینار به فلان کس بدهکارم و او پیوسته از من مطالبه می کند. اگر ممکن است شما از او بخواهید به من مهلت دهد تا قدری توانایی مالی بیابم و سپس آن را بپردازم.
امام علیه السلام به محض خواندن نامه داخل خانه شدند و کیسه ای پول حاوی هزار دینار برداشته، به وی دادند و فرمودند: پانصد دینار آن برای پرداخت بدهی و پانصد دینار دیگر برای اداره معیشتت.ای برادر انصاری، هیچ گاه حاجت خود را جز به سه نفر اظهار منما: انسان دیندار، جوانمرد و کسی که دارای شخصیت خانوادگی باشد. اما فرد دیندار به خاطر دینش خواسته تو را برآورده می سازد؛ اما انسان جوانمرد از مردانگیش شرم می کند که تو را بی جواب بگذارد و اما کسی که شخصیت خانوادگی دارد، می داند که تو را از روی رغبت، آبروی خود را برای اظهار نیاز از دست نمی دهی، لذا آبروی تو را حفظ می کند و نیاز تو را برطرف می نماید. (25)

(21) لبخند حسین علیه السلام

بعضی از موثقین اهل علم در نجف اشرف نقل کردند از مرحوم عالم زاهد شیخ حسین بن شیخ مشکور که فرمود: در عالم رؤیا دیدم در حرم مطهر حضرت سید الشهداء علیه السلام مشرف هستم و یک نفر جوان عرب معیدی وارد حرم شد و بالبخند به آن حضرت سلام کرد و حضرت هم بالبخند جوابش را دادند.
فردا شب که شب جمعه بود، به حرم مطهر مشرف شدم و در گوشه از حرم توقف کردم. ناگاه همان عرب معیدی که در خواب دیده بودم وارد حرم شد و چون مقابل ضریح مقدس رسید بالبخند به آن حضرت سلام کرد. ولی حضرت سید الشهداء علیه السلام را ندیدم و مراقب آن عرب بودم تا از حرم خارج شد. عقبش رفتم و سبب لبخندش را با امام علیه السلام پرسید. تفصیل خواب را برایش نقل کردم و گفتم: چه کردی که امام علیه السلام با لبخند به تو جواب می دهد؟
گفت: پدر و مادرم پیرند و در چند فرسخی کربلا ساکنیم، شبهای جمعه که برای زیارت می آمدم یک هفته پدرم را سوار بر الاغ کرده می آورم و هفته دیگر مادرم را می آوردم؛ تا اینکه شب جمعه ای که نوبت پدرم، بود، چون او را سوار کردم، مادرم گریه کرد و گفت: مرا هم باید ببری، شاید هفته دیگر زنده نباشم.
گفتم: باران می بارد و هوا سرد است؛ مشکل است.
نپذیرفت. ناچار پدر را سوار کردم و چون در آن حالت با پدر و مادر وارد حرم شدم، حضرت سید الشهداء علیه السلام را دیدم و سلام کردم. آن بزرگوار برویم لبخند زد و جوابم را داد و از آن وقت تا به حال هر شب جمعه که مشرف می شوم، حضرت را می بینم و با تبسم جوابم می دهد. (26)

(22) چشم درد آیة الله بروجردی و گل سر عزاداران حسینی

مرحوم آیة الله بروجردی فرموده اند: دوانی که در بروجرد بودم، چشمانم کم نور شده بود و به شدت درد می کرد. تا این که روز عاشورا هنگامی که دسته های عزاداری در شهر به راه افتاده بود، مقداری گل از روی سر یکی از بچه های عزادار دسته - که به علامت عزاداری گل به سر خود مالیده بود- برداشتم و به چشمان خود کشیدم، و در نتیجه فوراً دید و نور خود را باز یافت و دردش تمام شد. (27)