فهرست کتاب


چهل داستان از کرامات امام حسین علیه السلام

مصطفی محمدی اهوازی‏

(17) علی و تربت کربلا

عصر خلافت امام علیه السلام بود. یکی از مسلمین بنام هرثمه بن سلیم شخص بی سعادت و بی تفاوتی بود و چندان اعتقاد به عظمت مقام علی علیه السلام نداشت؛ ولی همسر او بانویی پاک و با معرفت و از ارادتمندان امام علی علیه السلام بود.
هرثمة می گوید: همراه امام علی علیه السلام برای جنگ صفین از کوفه به جبهه صفین حرکت می کردیم؛ وقتی به سرزمین کربلا رسیدیم، وقت نماز شد، نماز را به جماعت با امام علی علیه السلام خواندیم آن حضرت بعد از نماز مقداری از خاک کربلا را بر داشت و بویید و فرمود: واهاً لک یا تربة لیحشرن منک قوم یدخلون الجنة بغیر حساب؛ عجب از تو ای تربت، قطعاً از میان تو جماعتی بر می خیزند و بدون حساب وارد بهشت می شوند.
به جبهه صفین رفتیم به خانه ام بازگشتم و به همسرم گفتم: از مولایت ابوالحسن ( علی علیه السلام) برای تو مطلبی نقل کنم.
آنگاه مطلب فوق را به او گفتم. پس گفتم: علی علیه السلام ادعای علم غیب می کند.
همسرم گفت: ای مرد! دست از این ایرادها برادر، امیر مؤمنان علی علیه السلام آنچه بگوید سخن حق است.
من همچنان در مورد این سخن علی علیه السلام در تردید بودم تا آن هنگام که جریان کربلا به پیش آمد. من جزء لشکر عمر سعد به کربلا رفتم؛ در آنجا به یاد سخن امام علی علیه السلام افتادم که براستی حق بود، از این رو از کمک به سپاه عمر سعد ناراحت بودم. در یک فرصت مناسب در حالی که سوار بر اسب بودم به سوی حسین علیه السلام رفتم و حدیث را به یاد آن حضرت انداختم حضرت به من فرمود: اکنون آیا از موافقین ما هستی یا از مخالفین ما؟
گفتم: از هیچ کدام. فعلاً در فکر اهل و عیال خود هستم...
فرمود: بنابراین به سرعت از این سرزمین بیرون برو؛ زیرا کسی که در اینجا باشد و صدای ما را بشنود ولی ما را یاری نکند، داخل در آتش دوزخ خواهد شد. (22)

(18) امام حسین علیه السلام، شفیع گنهکار

دعبل بن علی خزاعی یکی از بزرگترین شعرا و مادحین ائمه اطهار علیه السلام بود. در مقام او همین بس که قصیده ای درباره این خانواده سروده بود و در محضر علی بن موسی الرضا علیه السلام خواند، حضرت در یک قسمت از شعرش فرمودند. روح القدس تو را این معنی کمک نموده است. جبه خویش را با دینارهای که به نام مبارکشان مسکوک بود به او دادند که با بقایای آن حبه چشم کور شده دختر خود را بینا کرد.
با همه این مقالات، پسر دعبل، علی، گفت: هنگام مرگ، پدرم وضع آشفته ای پیدا کرد. صورتش در حال احتضار سیاه شد و زبانش بند آمد. به واسطه این پیشامد نزدیک بود من از مذهبش خارج شوم. ولی پس از سه روز او را در خواب دیدم که لباسهای سفید زیبایی پوشیده و یک عرقچین سفید بر سر دارد.
گفتم: پدر جان، خداوند با تو چه کرد؟
گفت: پسرم، آنچه دیدی از سیاه شدن صورت و بند آمدن زبانم، به واسطه شرب خمری که در دنیا کرده بودم، به کیفر آن گرفتار بودم تا اینکه امروز پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم را دیدم که لباس سفیدی پوشیده بود. به من فرمود: تویی دعبل؟
عرض کردم: آری.
فرمود: بخوان شعری را که درباره حسین علیه السلام سروده ای.
و من نیز این شعر را خواندم:
لا اضحک الله من الدهران ضحکت - و آل محمد مظلومون قد قهروا
خداوند مانع از خندیدن تو بشود؛ چرا که آل حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم مورد ظلم و ستم واقع شده و مغلوب شدند
فرمود: احسنت، و درباره ام شفاعت کرد. این لباس سفید را به من داد و اشاره به لباسهایی که پوشیده نمود کرد. (23)

(19) زائر کربلا و کودک شیر خوار

فاضل جلیل القدر آخوند ملا علی محمد طالقانی گفت: یکی از بزرگان سادات که مجاور حرم حسین علیه السلام بود می گوید:
به عزم کربلا همراه عیال خود حرکت نمودیم. ولی مامورین به علت اینکه بیماری وبا در بعضی از بلاد ایران وجود داشت ما را در قرنطینه گذاشتند. اتفاقاً زوجه ام حامله بود و در همان جا وضع حمل نمود و متأسفانه بعد از مدتی فوت نمود و من ماندم و آن بچه شیرخوار.
بعد از مراسم کفن و دفن دنبال زنی که بچه را شیر بدهد گشتم ولی نیافتم؛ چرا که در راه بودیم و غالب آنها سنی و متعصب و دشمن طایفه شیعیه بودند. از این جهت حاضر به شیر دادن به بچه نبودند.
بچه هم چون تازه به دنیا آمده بود، به غیر از پستان چیزی دیگر از قبول نمی کرد و هر قدر او را می گردانیم بیشتر گریه می کرد.
بالاخره به خود گفتم: بچه میان پستان پر و خالی فرقی نمی گذارد ؛ لذا پستان خود را در دهان او می گذارم شاید ساکت شود.
سپس چنین کردم و بچه نیز گرفت و مکید و ساکت شد؛ ولی وقتی توجه نمودم دیدم هنگام مکیدن، چیزی از حلقوم طفل پایین می رود. تعجب کردم، سر او را از پستان خود برداشته و در نوک پستان خود قطره شیری مشاهده کردم.
آری فهمیدم از قدرت کامله رازق و برکات حسین مظلوم پستان من نیز مانند زنان پر از شیر است. پس طفل را شیر کامل دادم و خوابانیدم و از هم و غصه نجات پیدا نمودم. این مسأله به همین منوال ادامه یافت تا وارد کاظمین و سامره شده و از آنجا به کربلا رفتیم. رد کربلا وقتی پستان در دهان طفل گذاشتم، او ساکت نشد. تعجب کردم، سر او را برداشته و پستان خود را مشاهد نمودم، اثری از شیر در آن نبود و مانند پستان مردان خشک و بی رطوبت بود.
فهمیدم تا وقتی که در مسافرت بودیم به این شهر احتیاج بود و بعد از این چون قصد سکنی دارم و شهر هم از شهرهای شیعه است و دایه هم پیدا می شود، لذا قطع شد.
از این جهت جستجو نمودم و دایه ای عفیفه پیدا کردم و او را برای طفل خود مادر و شیر دهنده قرار دارم و حمد خداوند را به جا آوردم. (24)