فهرست کتاب


چهل داستان از کرامات امام حسین علیه السلام

مصطفی محمدی اهوازی‏

(16) حسین علیه السلام و امتحان طبیب

روایت است که در شهر موصل طبیبی بود مروانی و اکثر اوقات در خدمت معاویه علیه الهاویه به سر می برد. در زمان خلافت امام حسین علیه السلام آن طبیب می گفت: که امام زمان، حسین بن علی بن ابیطالب است. علت آن این بود که روزی درویشی به طبیب گفت: اعتقاد یزید پلید که فاسق و فاجر و ظالم و عاصی است، مانند پدرش معاویه و جدش ابوسفیان می باشد. ولی امام زمان حسین بن علی علیه السلام است که به جمیع اوصاف حمیده موصوف است و کمترین صفاتش این است که مال او وقف محتاجان و بیوه زنان است و در یزید این صفات موجود نیست.
طبیب این سخن را در ظاهر قبول نکرد؛ اما در دل می گفت: من این قول درویش را امتحان می کنم، اگر در این باب صادق باشد من نیز شیعه وی خواهم شد.
از قضا در همسایگی آن طبیب زنی بود بیوه و پسر یتیم داشت.
وقتی آن زن بیمار گردید پسر خود را نزد طبیب فرستاد که فلان مرض را دارم، علاج فرمای.
طبیب گفت: ای پسر، مادرت را جگر اسب سالم می کند که فلان رنگ باشد.
آن یتیم گفت: من جگر اسبی از کجا پیدا کنم؟
طبیب گفت: نزد حسین بن علی.
قصد طبیب این بود که ببیند کرم و خلقی که لازمه امامت است آیا در امام حسین علیه السلام موجود است یا خیر.
یتیم به در خانه امام حسین علیه السلام آمده، احوال مادر خود و قول حکیم را معروض داشت. آن حضرت فرمودت تا یک اسب را طویله را معروض داشت. آن حضرت فرمود، تا یک اسب را طویله بیرون آوردند و کشتند و جگرش را به یتیم دادند. یتیم جگر را گرفته، نزد طبیب آورد. طبیب گفت: اسبت چه رنگ بود؟
یتیم گفت: فلان رنگ که تو گفتی.
طبیب گفت: جگر اسب این رنگی خوب نیست، فلان رنگ خوب است.
برای بار دوم یتیم خدمت امام حسین علیه السلام رسیده، قول حکیم را بیان نمود.
حضرت فرموده تا اسب دیگر را سر بریدند و جگرش را به یتیم دادند.
یتیم آن را گرفته نزد طبیب آورد. طبیب گفت: این نوع اسب نیز جگرش خوب نمی باشد، اسب باید فلان رنگ باشد.
پسر یتیم برای بار سوم خدمت حضرت رسیدند تا آنکه این مراجعه ها پنج بار تکرار شد و هر نوبت حضرت اسبی می کشت و جگرش را به طفل می داد. طبیب چون این حسن خلق و کرم آن حضرت را مشاهده کرد، برخاست و به در خانه آن حضرت آمد و از ملازمان آن حضرت التماس کرد که مرا به طویله حضرت ببرید.
خادمان طبیب را به طویله بردند؛ نگاه کرد. دید پنج اسب سر بریده در طویله افتاده است.
پرسید: چرا این اسبها را سر می بریده اند؟
گفتند: برای خاطر یک یتیم که مادر او را گفته طبیب باید با جگر اسب معالجه نمود.
طبیب با دیدن این جریان، به در خانه حضرت نشست تا آنکه حضرت بیرون آمد. طبیب برخاسته دست و پای آن حضرت را بوسید و از آن حضرت عذر می خواست و از شیعیان خاص آن حضرت شد.
حضرت پرسید: سبب اخلاق و اعتقاد تو چه بوده است؟
طبیب احوال یتیم و امتحان خود را برای حضرت بیان نمود.
حضرت فرمود: این ها سهل است، بیا تا تو را خبر دهم به چیزی که بالاتر از این فضل باشد.
پس امام حسین علیه السلام دست به آسمان برداشته، عرض کرد.
خدای برای رضای تو و دوستان تو این اسبها را کشتم و تو قادری که آنها را زنده گردانی. اگر خانواده ما نزد تو قرب و منزلتی دارند، به حرمت جدم مصطفی و پدرم علی مرتضی و مادرم فاطمة الزهرا و برادرم حسن مجتبی این اسبها را زنده گردان.
هنور دعای حضرت تمام نشده بود که هر پنج اسب زنده شده، برخاستند. (21)

(17) علی و تربت کربلا

عصر خلافت امام علیه السلام بود. یکی از مسلمین بنام هرثمه بن سلیم شخص بی سعادت و بی تفاوتی بود و چندان اعتقاد به عظمت مقام علی علیه السلام نداشت؛ ولی همسر او بانویی پاک و با معرفت و از ارادتمندان امام علی علیه السلام بود.
هرثمة می گوید: همراه امام علی علیه السلام برای جنگ صفین از کوفه به جبهه صفین حرکت می کردیم؛ وقتی به سرزمین کربلا رسیدیم، وقت نماز شد، نماز را به جماعت با امام علی علیه السلام خواندیم آن حضرت بعد از نماز مقداری از خاک کربلا را بر داشت و بویید و فرمود: واهاً لک یا تربة لیحشرن منک قوم یدخلون الجنة بغیر حساب؛ عجب از تو ای تربت، قطعاً از میان تو جماعتی بر می خیزند و بدون حساب وارد بهشت می شوند.
به جبهه صفین رفتیم به خانه ام بازگشتم و به همسرم گفتم: از مولایت ابوالحسن ( علی علیه السلام) برای تو مطلبی نقل کنم.
آنگاه مطلب فوق را به او گفتم. پس گفتم: علی علیه السلام ادعای علم غیب می کند.
همسرم گفت: ای مرد! دست از این ایرادها برادر، امیر مؤمنان علی علیه السلام آنچه بگوید سخن حق است.
من همچنان در مورد این سخن علی علیه السلام در تردید بودم تا آن هنگام که جریان کربلا به پیش آمد. من جزء لشکر عمر سعد به کربلا رفتم؛ در آنجا به یاد سخن امام علی علیه السلام افتادم که براستی حق بود، از این رو از کمک به سپاه عمر سعد ناراحت بودم. در یک فرصت مناسب در حالی که سوار بر اسب بودم به سوی حسین علیه السلام رفتم و حدیث را به یاد آن حضرت انداختم حضرت به من فرمود: اکنون آیا از موافقین ما هستی یا از مخالفین ما؟
گفتم: از هیچ کدام. فعلاً در فکر اهل و عیال خود هستم...
فرمود: بنابراین به سرعت از این سرزمین بیرون برو؛ زیرا کسی که در اینجا باشد و صدای ما را بشنود ولی ما را یاری نکند، داخل در آتش دوزخ خواهد شد. (22)

(18) امام حسین علیه السلام، شفیع گنهکار

دعبل بن علی خزاعی یکی از بزرگترین شعرا و مادحین ائمه اطهار علیه السلام بود. در مقام او همین بس که قصیده ای درباره این خانواده سروده بود و در محضر علی بن موسی الرضا علیه السلام خواند، حضرت در یک قسمت از شعرش فرمودند. روح القدس تو را این معنی کمک نموده است. جبه خویش را با دینارهای که به نام مبارکشان مسکوک بود به او دادند که با بقایای آن حبه چشم کور شده دختر خود را بینا کرد.
با همه این مقالات، پسر دعبل، علی، گفت: هنگام مرگ، پدرم وضع آشفته ای پیدا کرد. صورتش در حال احتضار سیاه شد و زبانش بند آمد. به واسطه این پیشامد نزدیک بود من از مذهبش خارج شوم. ولی پس از سه روز او را در خواب دیدم که لباسهای سفید زیبایی پوشیده و یک عرقچین سفید بر سر دارد.
گفتم: پدر جان، خداوند با تو چه کرد؟
گفت: پسرم، آنچه دیدی از سیاه شدن صورت و بند آمدن زبانم، به واسطه شرب خمری که در دنیا کرده بودم، به کیفر آن گرفتار بودم تا اینکه امروز پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم را دیدم که لباس سفیدی پوشیده بود. به من فرمود: تویی دعبل؟
عرض کردم: آری.
فرمود: بخوان شعری را که درباره حسین علیه السلام سروده ای.
و من نیز این شعر را خواندم:
لا اضحک الله من الدهران ضحکت - و آل محمد مظلومون قد قهروا
خداوند مانع از خندیدن تو بشود؛ چرا که آل حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم مورد ظلم و ستم واقع شده و مغلوب شدند
فرمود: احسنت، و درباره ام شفاعت کرد. این لباس سفید را به من داد و اشاره به لباسهایی که پوشیده نمود کرد. (23)