فهرست کتاب


چهل داستان از کرامات امام حسین علیه السلام

مصطفی محمدی اهوازی‏

(13) گوشت به عوض کبوتران حرم

فاضل دربندی از شخص که از طلاب صحن امام حسین علیه السلام بود نقل می کند که: مدتی زندگی بر من سخت شده بود، به گونه ای که قدرت مالی نداشتم مقداری گوشت بخرم و از بوی گوشتی که از منزل همسایه به مشامم می رسید می لرزیدم. با خود خیال کردم که این کبوترها که در صحن و توابع آن می باشند کبوتران صحرایی هستند و مالکی ندارند؛ پس می شود آنها را صید نمود.
از این جهت ریسمان به در حجره بستم و وقتی کبوتری طبق عادت داخل شد در را بستم و آن را گرفتم و بعد از سر بریدن آن را زیر ظرفی گذاشتم که بعد بپزم و بخورم.
ظهر آن روز در خواب قیلوله خود، مولاً سرورم سید الشهدا را دیدم که غضبناک و خشمگین بر من نگریست و فرمود: چرا کبوتر را گرفتی و کشتی؟
من از خجالت سر به زیر افکندم و جواب نگفتم.
حضرت فرمودن تو را می گویم! چرا کبوتر را گرفتی و کشتی؟
من باز سکوت کردم. فرمود: دلت گوشت می خواست که این کار را کردی؛ دیگر این کار را مکن. من روزی یک وقیه گوشت به تو می دهم. این فرمود و من از خواب بیدار شدم، به طوری که از نهایت خجالت لرزان و هراسان بودم و از عمل خود نادم و پشیمان. پس برخاستم و وضو گرفتم و به حرم امام حسین علیه السلام رفتم و نماز ظهر و عصر را بعد از زیارت انجام دادم. و از عمل خود توبه نمودم و بعد از آن به قصد روضه عباسیه از حرم خارج شدم. از بازار می گذشتم که عبورم بر در دکان قصابی افتاد و گذاشتم که ناگهان قصاب مرا صدا زد و من اعتنایی نکردم. باز دیگر صدا زد؛ گفتم: چه خواهی؟
گفت: بیا گوشت بگیر.
گفتم: نمی خواهم.
گفت: چرا؟
گفتم: پول ندارم.
گفت: از تو پول نمی خواهم، بیا و روزی یک وقیه گوشت ببر و مال امروز را هم حالا بگیر. سپس به اندازه یک وقیه کشیده و به من داد و تأکید نمود که در روزهای آینده هم حتماً بروم. من گوشت را گرفتم، عازم منزل شدم. وقتی به منزل رسیدم آن را پختم و چون زیاد بود حجره همسایه را نیز دعوت نمودم و با یکدیگر خوردیم و به او گفتم: شخصی روزی یک وقیه گوشت قرار است به من بدهد و آن برای من زیاد است.
گفت: تو گوشت را بیاور و من نان و سایر مخارج پختن آن را تحمل می کنم و با یکدیگر می خوریم.
قبول کردم و مدتی به همین منوال گذشت که آن شخص قصاب گوشت را می داد و من و همسایه نیز با هم می خوردیم. تا اینکه هوای بلاد عجم به سرم زد و با خود گفتم: سهمیه یک سال مقرری گوشت خود را که یکصدو دوازده و نیم من تبریزی می شود می فروشم و خرج راه خود می کنم.
بعد از پیدا نمودن مشتری او را نزد قصاب بردم و به قصاب گفتم: سهمیه یکسال گوشت مرا به این شخص بده.
وقتی که قصاب این سخن را شنید، خندید و گفت: آن کسی که به من امر نموده، فرمود که این مقدار گوشت را به تو بدهم و من به غیر از تو نمی دهم.
هنگامی که این سخن از شنیدم، آه سردی از دل پر درد کشیدم و بر گشتم. چون شب شد ناراحت و در حال تفکر به این مسأله خوابیدم. در خواب مولایم حضرت سید الشهداء را در خواب دیدم. به من نگریست و فرمود: خیال عجم رفتن به ذهنیت رسیده است؟
من جوابی نگفتم و سر خود را به زیر انداختم.
سپس فرمود: خوب، خود دانی اگر در اینجا بمانی نان و ماستی پیدا می شود.
این را فرمود و برفت. از خواب بیدار شدم و از عمل خود نادم بودم که چرا با دست خود عطای آن بزرگوار را قطع نمودم. (18)

(14) حضرت آدم و کربلا

چون آدم علیه السلام به زمین هبوط کرد و حوا را ندید، از برای او می گشت تا عبورش به زمین کربلا افتاد. پیش از آنکه حادثه ای واقع شود غمناک شد، سینه اش تنگی گرفت و چون به مقتل حسین علیه السلام رسید پایش لغزید و خون از پای وی جاری شد.
پس سر بسوی آسمان بلند کرده و گفت: ای پروردگار! آیا من مرتکب گناه دیگر شده ام و اینک مرا کیفر می کنی؟ زیرا که من تمام زمین را طی نمودم و با چنین حادثه ای روبه رو نشدم.
خداوند وحی فرستاد: ای آدم! جرمی تازه از تو صادر نگشته ولی فرزند تو حسین علیه السلام در این سرزمین به ظلم کشته می شود. اینک خون تو به موافقت وی ریخته شد.
آدم عرض کرد پرودگارا! حسین پیغمبر است؟
خطاب رسید: پیامبر نیست، ولکن فرزند زاده پیامبر من محمد صلی الله علیه و آله وسلم است.
عرض کرد: قاتل وی کیست؟
ندا رسید: قاتلش یزد که ملعون اهل آسمانها و زمین است.
آدم علیه السلام رو کرد به جبرئیل و گفت: چه کار بکنم؟
گفت:لعن بکن بر یزید.
پس آدم علیه السلام چهار مرتبه بر یزید لعنت کرد و چند قدمی برداشت تا به کوه عرفات رسید و حوا را دریافت. (19)

(15) چگونگی استشفا از تربت کربلا

شیخ اجل، ابن قوله، استاد شیخ مفید رحمة الله در کتاب کامل الزیارة باسناد خود از محمد ابن مسلم روایت کرده که گفت: به مدینه رفتم و بیمار شدم. حضرت امام محمد باقر علیه السلام مقداری آشامیدنی در ظرفی که دستمال بالای آن بود، به وسیله غلام خود برایم فرستاد و گفت: این را بخور که امام علیه السلام به من امر فرموده است که بر نگردم تا این دارو را بیاشامی.
چون گرفتم و خوردم شربت سردی بود در نهایت خوش طعمی و بوی مشک از آن بلند بود.
پس غلام گفت: حضرت فرمود چون بیاشامی به خدمتش بروی.
من تعجب کردم که گویا از بندی رها شدم. برخاستم و به در خانه آن حضرت رفته، رخصت طلبیدم. حضرت فرمود: صبح الجسم فادخل؛ بدنت سالم شده داخل شو.
گریه کنان داخل شدم و سلام کردم. دست و سرش را بوسیدم. فرمود: ای محمد، چرا گریه می کنی؟
عرض کردم: قربانت گردم می گریم بر غربت و دوری راه از خدمت شما، و کمی توانایی در ماندن در ملازمت شما که پیوسته به شما بنگرم.
فرمود: اما کمی قدرت، خداوند تمام شیعیان و دوستان ما را چنین ساخته و بلا به سوی ایشان گردانید؛ اما غربت تو، پس مؤمن در این دنیا در میان این خلق منکوس غریب است، تا از این دار فنا به رحمت خداوند برود و در بعد مکان به حضرت ابی عبدالله الحسین علیه السلام تاسی کن که در زمینی دور از ما در کنار فرات است و اما آنچه از محبت قرب و شوق دیدار ما گفتی و بر این آرزو و توانایی نداری، پس خداوند بر دلت آگاه است و تو را بر این نیت پاداش خواهد داد.
بعد فرمود: آیا به زیارت قبر حسین علیه السلام می روی؟
گفتم: هر قدر ترس بیشتر است ثوابش بزرگتر است و هر کس در این سفر خوف بیند از ترس قیامت ایمن باشد و با آمرزش زیارت برگردد.
بعد فرمود: آن شربت را چگونه یافتی؟
گفتم: گواهی می دهم که شما اهل بیت رحمتید و تو وصی اوصیایی. هنگامی که غلام شربت را آورد، توانایی نداشتم که برپا بایستم و از خودم ناامید بودم و چون آن شربت را نوشیدم چیزی را از آن خوش بوتر و خوش مزه تر خنک تر نیافتم. غلام گفت، مولایم فرمود بیا؛ گفتم با این حال می روم هر چند جانم برود و چون روانه شدم گویا از بندی رها شدم. پس سپاس خدای را که شما را برای شیعیان رحمت گردانیده است.
فرمود: ای محمد! آن شربت را که خوردی از خاک قبر حسین علیه السلام بود و بهتر چیزی است که من به آن استشفا می نمایم و هیچ چیزی را با آن برابر مکن که ما به اطفال و زنان خود می خورانیم و از آن خیر بسیار می بینیم.
عرض کردم: قربانت گردم؛ ما بر می داریم و طلب شفا از آن می کنیم.
فرمود: شخصی آن را بر می دارد و از حائر بیرون می رود. آن را در چیزی نمی پیچد، پس جن و جانوری و چیزی که درد و بلائی که داشته نیست، مگر آنکه آن را استشمام می کند و برکتش بر طرف می شود و برکتش را دیگران می برند و آن تربت که به آن معالجه می کنند نباید چنین باشد و اگر این علت که گفتم نباشد، هرکه آن را به خود بمالد یا از آن بخورد البته در همان ساعت شفا می یابد و نیست آن مگر مانند حجر الاسود که نخست مانند یاقوتی در نهایت سفیدی بود و هر بیماری و دردناکی خود را بر آن می مالید در همان ساعت شفا می یافت و چون صاحب آن دردها و اهل کفر و جاهلیت خود را بر آن مالیدند سیاه شد و اثرش کم گردید.
عرض کردم: فدایت شوم آن تربت مبارک را من چگونه بردارم؟
فرمود: تو هم مانند دیگران آن تربت را بر می داری، ظاهر و گشوده و در میان خورجین در جاهای چرکین می افکنی پس برکتش می رود.
گفتم: راست فرمودی.
فرمود: قدری از آن به تو می دهم، چطور می بری؟
عرض کردم: در میان لباس خود می گذارم.
فرمود: به همان قراری که می کردی برگشتی. نزد ما از آن هر قدر که می خواهی بیاشام و همراه مبر که برای تو سالم نمی ماند.
آن حضرت دو مرتبه از آن به من نوشانید و دیگر آن درد به من عارض نشد. (20)