فهرست کتاب


چهل داستان از کرامات امام حسین علیه السلام

مصطفی محمدی اهوازی‏

(12) روضه حسین علیه السلام و رفع وبا

حاج آقا سید محمد صادق شیرازی فرزند حضرت آیة الله حاج آقا سید میزا مهدی شیرازی رحمة الله علیه مقیم کربلای معلی برای بنده نقل فرمودند که: مادر بزرگم در کربلای معلی هر روزه در منزل خود مجلس روضه ای برقرار می نمودند و احیاناً فرزندان محترمش، آقایان آمیرزامهدی، آمیرزا جعفر عبدالله برای مادر چند جمله روضه می خواندند که تعزیه حضرت سید الشهداء علیه السلام هر روزه در منزلشان برقرار باشد.
این روش ادامه داشت تا سالی که وبا در آن شهر شیوع پیدا کرد - حدوداً در سال 1330 هق وعده زیادی را از پا در آورد و بعضی از منازل، همه سکنه اش از بین رفتند. ولی به لطف حق، اهل آن خانه که هر روزه ذکر مصبیت امام حسین علیه السلام در آن می شد، از این مرض جانکاه به سلامت رستند و این موجب شگفتی شده بود؛ تا اینکه شبی همان بانوی مکرمه، در عالم خواب مشاهده کرد که وبا به صورت انسانی در وادی کربلا ظاهر شده و می گوید: ما به این شهر آمدیم و به همه خانه ها سرزدیم. اما منزل اینها (اشاره به همان بانوی مکرمه) امروز رفتیم روضه؛ فردا رفتیم روضه. (17)

(13) گوشت به عوض کبوتران حرم

فاضل دربندی از شخص که از طلاب صحن امام حسین علیه السلام بود نقل می کند که: مدتی زندگی بر من سخت شده بود، به گونه ای که قدرت مالی نداشتم مقداری گوشت بخرم و از بوی گوشتی که از منزل همسایه به مشامم می رسید می لرزیدم. با خود خیال کردم که این کبوترها که در صحن و توابع آن می باشند کبوتران صحرایی هستند و مالکی ندارند؛ پس می شود آنها را صید نمود.
از این جهت ریسمان به در حجره بستم و وقتی کبوتری طبق عادت داخل شد در را بستم و آن را گرفتم و بعد از سر بریدن آن را زیر ظرفی گذاشتم که بعد بپزم و بخورم.
ظهر آن روز در خواب قیلوله خود، مولاً سرورم سید الشهدا را دیدم که غضبناک و خشمگین بر من نگریست و فرمود: چرا کبوتر را گرفتی و کشتی؟
من از خجالت سر به زیر افکندم و جواب نگفتم.
حضرت فرمودن تو را می گویم! چرا کبوتر را گرفتی و کشتی؟
من باز سکوت کردم. فرمود: دلت گوشت می خواست که این کار را کردی؛ دیگر این کار را مکن. من روزی یک وقیه گوشت به تو می دهم. این فرمود و من از خواب بیدار شدم، به طوری که از نهایت خجالت لرزان و هراسان بودم و از عمل خود نادم و پشیمان. پس برخاستم و وضو گرفتم و به حرم امام حسین علیه السلام رفتم و نماز ظهر و عصر را بعد از زیارت انجام دادم. و از عمل خود توبه نمودم و بعد از آن به قصد روضه عباسیه از حرم خارج شدم. از بازار می گذشتم که عبورم بر در دکان قصابی افتاد و گذاشتم که ناگهان قصاب مرا صدا زد و من اعتنایی نکردم. باز دیگر صدا زد؛ گفتم: چه خواهی؟
گفت: بیا گوشت بگیر.
گفتم: نمی خواهم.
گفت: چرا؟
گفتم: پول ندارم.
گفت: از تو پول نمی خواهم، بیا و روزی یک وقیه گوشت ببر و مال امروز را هم حالا بگیر. سپس به اندازه یک وقیه کشیده و به من داد و تأکید نمود که در روزهای آینده هم حتماً بروم. من گوشت را گرفتم، عازم منزل شدم. وقتی به منزل رسیدم آن را پختم و چون زیاد بود حجره همسایه را نیز دعوت نمودم و با یکدیگر خوردیم و به او گفتم: شخصی روزی یک وقیه گوشت قرار است به من بدهد و آن برای من زیاد است.
گفت: تو گوشت را بیاور و من نان و سایر مخارج پختن آن را تحمل می کنم و با یکدیگر می خوریم.
قبول کردم و مدتی به همین منوال گذشت که آن شخص قصاب گوشت را می داد و من و همسایه نیز با هم می خوردیم. تا اینکه هوای بلاد عجم به سرم زد و با خود گفتم: سهمیه یک سال مقرری گوشت خود را که یکصدو دوازده و نیم من تبریزی می شود می فروشم و خرج راه خود می کنم.
بعد از پیدا نمودن مشتری او را نزد قصاب بردم و به قصاب گفتم: سهمیه یکسال گوشت مرا به این شخص بده.
وقتی که قصاب این سخن را شنید، خندید و گفت: آن کسی که به من امر نموده، فرمود که این مقدار گوشت را به تو بدهم و من به غیر از تو نمی دهم.
هنگامی که این سخن از شنیدم، آه سردی از دل پر درد کشیدم و بر گشتم. چون شب شد ناراحت و در حال تفکر به این مسأله خوابیدم. در خواب مولایم حضرت سید الشهداء را در خواب دیدم. به من نگریست و فرمود: خیال عجم رفتن به ذهنیت رسیده است؟
من جوابی نگفتم و سر خود را به زیر انداختم.
سپس فرمود: خوب، خود دانی اگر در اینجا بمانی نان و ماستی پیدا می شود.
این را فرمود و برفت. از خواب بیدار شدم و از عمل خود نادم بودم که چرا با دست خود عطای آن بزرگوار را قطع نمودم. (18)

(14) حضرت آدم و کربلا

چون آدم علیه السلام به زمین هبوط کرد و حوا را ندید، از برای او می گشت تا عبورش به زمین کربلا افتاد. پیش از آنکه حادثه ای واقع شود غمناک شد، سینه اش تنگی گرفت و چون به مقتل حسین علیه السلام رسید پایش لغزید و خون از پای وی جاری شد.
پس سر بسوی آسمان بلند کرده و گفت: ای پروردگار! آیا من مرتکب گناه دیگر شده ام و اینک مرا کیفر می کنی؟ زیرا که من تمام زمین را طی نمودم و با چنین حادثه ای روبه رو نشدم.
خداوند وحی فرستاد: ای آدم! جرمی تازه از تو صادر نگشته ولی فرزند تو حسین علیه السلام در این سرزمین به ظلم کشته می شود. اینک خون تو به موافقت وی ریخته شد.
آدم عرض کرد پرودگارا! حسین پیغمبر است؟
خطاب رسید: پیامبر نیست، ولکن فرزند زاده پیامبر من محمد صلی الله علیه و آله وسلم است.
عرض کرد: قاتل وی کیست؟
ندا رسید: قاتلش یزد که ملعون اهل آسمانها و زمین است.
آدم علیه السلام رو کرد به جبرئیل و گفت: چه کار بکنم؟
گفت:لعن بکن بر یزید.
پس آدم علیه السلام چهار مرتبه بر یزید لعنت کرد و چند قدمی برداشت تا به کوه عرفات رسید و حوا را دریافت. (19)