فهرست کتاب


چهل داستان از کرامات امام حسین علیه السلام

مصطفی محمدی اهوازی‏

(8) حسین علیه السلام ومداح اهل بیت

شیخ اجل آیة محدث متبحر نوری رحمة الله در دارالسلام حکایت کرده که شیخ جعفر شوشتری گفت: چون از تحصیل علوم دینی از نجف اشرف فارغ شدم و دوران نشر علوم وانذار در رسید، به وطن خود برگشتم و به ادای وظیفه پرداختم و طبقات مردم را به اندازه فهم آنها هدایت می کردم. چون در آثار متعلق به مواعظ و مصائب توانائی و اطلاع کامل نداشتم و در ایام ماه رمضان و روزهای جمعه تفسیر صافی را بالای منبر می بردم و در ایام عاشورا روضة الشهادة مولا حسین کاشفی را، و از روی آنها برای مردم موعظه و مصیبت بیان کردم و نمی توانستم از حفظ وعظ کنم و روضة بخوانم .
یک سال بدین منوال گذشت و ماه محرم نزدیک شد. شبی با خود گفتم: تا کی صحفی و کتاب به دست باشم؟ برخاستم واندیشه می کردم، تدبیری کنم که از کتاب مستغنی باشم و در خطابه و سخنرانی مستقل گردم و در اطراف این، توسن فکر را آن قدر جولان دادم که خسته شدم و خوابم برد.
در خواب دیدم گویا در کربلا هستم و ایامی است که مرکبهای حسینی در آنجا است و خیمه های آن حضرت برپا است و لشکر دشمن طبق روایات در برابر آنها است. من وارد چادر مخصوص سیدالانام اباعبدالله علیه السلام شدم و بر او سلام کردم. مرا مقرب نمود و نزد خود جا داد و به حبیب بن مظاهر فرمود: این (به من اشاره کرد) مهمان ما است؛ آب که نداریم ولی آرد و روغن هست؛ برخیز خوراکی از آنها آماده کن و نزد او بیاور.
حبیب برخاست و خوراکی تهیه کرد و نزد من گذاشت و قاشقی هم روی آن بود.من چند لقمه از آن خوردم، و از خواب بیدار شدم و دریافتم که به دقائق و اشارت مصائب و لطائف و کنایات آثار ائمه اطائب به وجهی مطللعم که پیش از من کسی مطلع نبوده و هر روز این احاطه و اطلاع افزوده می شد تا ماه صیام آمد و در مقام و بیان به غایت مقصود رسیدم. (13)

(9) خون حسین علیه السلام و چشم دشمن

این ریاح روایت می کند که به مرد نابینایی را که روز شهادت حسین علیه السلام در کربلا حاضر شده بود دیدم، کسی علت نابینایی او را سؤال کرد. جواب داد:
ما ده نفر رفیق بودیم که برای کشتن حسین علیه السلام به کربلا رفتیم. ولی من شمشیر و تیر و نیزه به کار نبردم. چون حسین علیه السلام کشته شد، به خانه باز گشتم و نماز عشا خواندم و به خواب رفتم. در عالم خواب شخصی نزد من آمد و گفت: رسول خداصلی الله علیه و آله وسلم تو را می خواند؛ برخیز و اجابت کن.
گفتم: مرا با رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم چه کار است؟
آن شخص گریبان مرا گرفت و کشان کشان نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم برد. دیدم پیغمبر خاتم صلی الله علیه و آله وسلم در بیابانی نشسته و آستینهای خود را بالا زده و حربه ای در دست گرفته و فرشته ای برابر او ایستاده و در دست او نیز حربه ای است از آتش. نه نفر از دوستان مرا کشت و به هر کدام که ضربتی می زد سر تا پای آنها از آتش فرا می گرفت و می سوزانید.
من نزدیک رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم رفتم و مقابل او زانو بر زمین زدم و گفتم: السلام علیک یا رسول الله. ولی آن حضرت جواب نفرمود و مدت زیادی مکث کرد. پس از آن سر خود را بلند نمود و فرمود: ای دشمن خدا! هتک حرمت مرا نمودی و عترت مرا کشتی و حق مرا رعایت نکردی...؟
گفتم: یا رسول الله به خدا قسم من در کشتن فرزندانت نه شمشیر زدم و نه نیزه به کار بردم و نه تیری انداختم.
فرمود: راست گفتی؛ ولی سیاهی لشکر کشندگان حسین علیه السلام را زیاد کردی. نزدیک من بیا. من نزدیک آن حضرت رفتم؛ دیدم طشتی پر از خون نزد اوست. به من فرمود: این فرزندم حسین است. پس از آن خون به چشم من کشید. چون بیدارم شدم، تاکنون چیزی را نمی بینم. (14)

(10) عزاداری اهل بیت علیه السلام در ایام عاشورا

حاج عبدالرحیم سرافراز می گوید:
تقربیاً سال قبل که اغلب مردم مبتلا به مرض حصبه می شدند، در خانه حقیر هفت نفر به مرض حصبه مبتلا بودند.
شب هشتم ماه محرم الحرام برای شرکت در مجلس عزاداری، مریضها را در خانه به حال خود گذاشتم و ساعت پنج از شب گذشته با خاطری پریشان به مجلس تعزیه داری خودمان که مؤسس آن مرحوم حاج سیف الله بود رفتیم.
موقع تعزیه داری و ادای نماز صبح با عجله به منزل می رفتم و در قلب خود شفای هفت نفر مریض را به وسیله عزیز زهرا علیه السلام از خدا می خواستم.
وقتی به منزل رسیدم، دیدم بچه ها اطراف منقل نشسته و مختصر نانی که از روز قبل و شب باقی مانده بود، روی آتش گرم می کنند و با اشتهای کامل مشغول خوردن آن نانها هستند.
از دیدن این منظره عصبانی شدم، زیرا خوردن نان، آن هم نانی که از روز و شب گذشته باقی مانده، برای مبتلا به مرض حصبه مضر است.
دختر بزرگم که حالت عصبانیت مرا دید گفت: ما خوب شده ایم و از خواب بر خاستیم و چون گرسنه ایم نان و چای می خوریم.
گفتم: پدر نان برای مرض حصبه خوب نیست.
گفت: پدر، بنشین تا من خواب خودم را تعریف کنم. ما همه خوب شده ایم.
گفتم: خوابت را بگو.
گفت: در خواب دیدم اطاق روشنی زیادی دارد و مردی به اطاق ما آمد و فرش سیاهی در این قسمت از اطاق پهن کرد و پهلوی ما آمد و فرش سیاهی در این قسمت از اطاق پهن کرد و پهلوی در اطاق با ادب ایستاد. آن وقت پنج نفر با نهایت جلالت و بزرگواری وارد شدند که یک نفر آنها زن مجلله ای بود. اول به طاقچه ای اطاق و به کتیبه ها که به دیوار زده بود و اسم چهارده معصوم علیه السلام روی آنها نوشته بود خوب نگاه کردند. پس از آن اطراف آن فرش سیاه نشسته و قرآنهای کوچکی از بغل بیرون آورده و قدری خواندند. پس از آن یک نفر از آنها شروع کرد روضه حضرت قاسم علیه السلام را به عربی بخواند و من از اسم حضرت قاسم که مکرر می گفتند فهمیدم روضة حضرت قاسم می خوانند و همه شدیداً گریه می کردند؛ مخصوصاً آن زن خیلی سوزناک گریه می کرد. پس از آن همان مردی که قبل از همه آمده بود، در ظرفهای کوچکی چیزی مثل قهوه آورده و جلو آنها گذارد. من تعجب کردم که اشخاص با این جلالت چرا پاهایشان برهنه است. جلو رفتم و گفتم: شما را به خدا کدامیک از شما حضرت علی علیه السلام هستید؟
یکی از آنها فرمود:من خیلی ما مهابت بود.
گفتم: شما را به خدا چرا شما برهنه است؟
پس با حالت گریه فرمود: ما این ایام عزاداریم و پای ما برهنه است. و فقط پای آن زن در همان لباس پوشیده بود.
گفتم: ما بچه ها مریضیم؛ مادر ما هم مریض است؛ خاله ما هم مریض است.
آن وقت حضرت علی علیه السلام از جای خود بر خاست و دست مبارک بر سر و صورت یک یک ما کشید و نشستند و فرمودند:
خواب شدید و همه خوب شدیم، مگر مادرم.
گفتم: مادرم هم مریض است.
فرمودند: مادرت باید برود.
از شنیدن این حرف گریه کردم و التماس نمودم. پس در اثر عجز و لابه من، برخاستند و دستی هم روی لحاف مادرم کشیدند. وقتی خواستند از طاق بیرون بروند، رو به من کرده، فرمودند، فرموند: بر شما باد نماز که شخص مژه چشمش به هم می خورد باید نماز بخواند.
تا درب کوچه عقب رفتم. دیدم مرکبهای سواری که برای آنان آورده اند روپوش سیاه دارند. آنها رفتند و من برگشتم؛ در این وقت از خواب بیدار شدم؛ صدای اذان را شنیدم، دست به دست خودم و برادرانم و خاله ام و مادرم گذاشتم؛ دیدم هیچ کدام تب نداریم؛ همه برخاستیم و نماز صبح را خواندیم، چون خیلی احساس گرسنگی می کردیم چای درست کرد، بانانی که بود مشغول خوردن شدیم، تا شما بیایید و صبحانه تهیه کنید.
و خلاصه تمام هفت نفر سالم شدند و احتیاجی به دکتر و دوا پیدا نکردند. (15)