فهرست کتاب


چهل داستان از کرامات امام حسین علیه السلام

مصطفی محمدی اهوازی‏

(2)حسین علیه السلام و دست و سینه زائرش

سید جلیل مرحوم دکتر اسماعیل مجاب (داندانساز) عجایبی از ایام مجاورت در هندوستان نقل می کند، از آن جمله می گوید:
عده ای از بازرگانان هند و (بت پرستان) به حضرت سید الشهدا معتقدند و برای برکت مالشان در سال مقداری از سود خود را در راه آن حضرت صرف می کنند. بعضی از آنها روز عاشورا به وسیله شیعیان شربت و پالوده و بستنی درست می کنند و خود به حال عزا می ایستند و از عزاداران پذیرایی می کنند و بعضی از آنها مبلغی به شیعیان می دهند تا در مراکز عزاداری صرف نمایند.
یکی از آنان هر ساله همراه سینه زنها حرکت می کرد و با آنها سینه می زد. چون مرد، بنا به رسوم مذهبی خودشان بدنش را در آتش سوزانیدند تا تمام بدنش خاکستر شد جز دست راست و قسمتی از سینه اش که آتش آن دو عضو را نسوزانید. بستگان وی آن دو قطعه را به قبرستان شیعیان آوردند و گفتند: این دو عضو از آن حسین شماست.
جایی که آتش جهنم که قابل مقایسه با آتش نیست به وسیله حسین علیه السلام خاموش و برد و سلام می گردد، پس نسوزانیدن آتش ضعیف دنیوی به خواست آن بزرگوار جای تعجب نیست.(7)

(3) اثر تربت بر منکر ولایت

شیخ طوسی رحمة الله در امالی از مشایخ خود روایت کرده که محمد رازی گفت: در مسجد جامع مدینه نماز می گذارم و پهلوی من دو نفر بودند. بر تن یکی از آنها جامه سفر بود. یکی از آنها به دیگری گفت: در تربت حسین علیه السلام شفای هر دردی است. من مرضی داشتم و به هر دوا که معالجه کردم، عافیت، نیافتم تا آنکه خوف هلاکت بر من مستولی شد و از خود ناامید شدم. وقتی دردم در نهایت شدت بود، پیره زالی از اهالی کوفه به نام سلمه به نزد من آمد و گفت: درد تو را هر روز در زیادتی می بینم.
گفتم: بلی
گفت: می خواهم تو را معالجه کنم که از این مرض نجات یابی؟
گفتم. من چنین چیزی بسی محتاجم.
پس آبی در قدحی کرده و به نزد من آورد. چون آن آب را آشامیدم، سالم شدم و گویا هرگز آزاری نداشتم. بعد از چند ماه آن زن نزد من آمد. گفتم: تو را به خدا قسم می دهم آن دوا چه بود که به من دادی و خوب شدم؟
گفت، به یک دانه از این تسبیح که در دست دارم تو را دوا کردم.
گفتم: این تسبیح چیست؟
گفتم: ای رافضیه، مرا به خاک قبر حسین مداوا می کنی؟
آن زن خشمناک شد از پیش من رفت و در همان ساعت آزار من عود کرد و چندان شدت یافت که خوف هلاکت برخود دارم. (8)

(4) علی علیه السلام و زائر حسینی

نقل شده است که در بغداد مردی فاسق و فاجر و خمار بود عمر خود را در اعمال نامشروع صرف کرده بود و مال بسسیار داشت چون اجلش در رسید وصیت کرد که: چون مرگ را دریابد، بعد از تجهیز و تکفین، در نجف اشرف دفنم کنید، شاید از برکت حضرت علی علیه السلام خداوند عالم گناهان گذشته را، بدان حضرت ببخشید. این را گفت و جان به حق تسلیم کرد. خویشان و اقوام او به وصیت او عمل نموده، بعد از تجهیز نعش، او را برداشته متوجه نجف اشرف شدند.
خدام روضه شاه ولایت در آن شب حضرت علی علیه السلام را در خواب دیدند که آن حضرت بر سر صندوق حاضر شد. جمیع خادمان آستان ملائک پاسبان را طلبیده و فرمود: فردا صبح مردی فاسق را به اینجا خواهند آورد. باید مانع شوید و نگذارید که او را در نجف دفن کنند که گناهان او از عدد ریگ صحراها و برگ درختان و قطرات باران بیشتر است. این فرموده و غائب شد.
چون صبح شد جمیع ملازمان آستان بر سر قبر امیر المؤمنین علیه السلام حاضر شدند و خواب خود را به یکدیگر بیان کردند. همه این خواب را دیده بودند. پس برخاستند و چوبها و سنگها به دست گرفته، بیرون دروازه جمع شده، همگی تا دیر وقت به انتظار نشستند، ولی کسی پیدا نشد. از این جهت برگشتند و متفکر بودند که چرا این واقعه به عمل نیامد.
از قضا آن جماعتی که تابوت همراهشان بود، در آن شب را گم کرده به بیابان کربلای معلی افتادند. چون روز شد از آنجا راه نجف اشرف را پیش گرفته، روانه شدند. چون شب دیگر شد، باز حضرت شاه ولایت را در خواب دیدند که خدام را طلبیده، فرمودند چون صبح شود همه بیرون روید و آن تابوتی که شب پیش شما را به ممانعت او امر کرده بودم، با اعزاز و اکرام هر چه تمامتر بیاورید و ساعتی در روضه من بگذارید. بعد از آن او را در بهترین جا دفن کنید.
خدام از شنیدن این دو سخن منافی بسیار متعجب بودند. از این جهت به شاه ولایت عرض کردند: ای پادشاه دین و دنیا، دیشب ما را منع فرمودی امشب به خلاف آن در کمال شفقت و مهربانی امر فرمودید، در این چه سری است؟
حضرت فرمود: شب گذشته آن جماعت راه گم کره، به دشت کربلا افتادند؛ باد، خاک کربلا را در تابوت آن مرد افشاند؛ از برکت خاک کربلا و از برای خاطر فرزندم حسین علیه السلام خداوند از جمیع تقصیرات او در گذشت و بر او رحمت کرد.
پس خادمان همگی بیدار شدند و از شهر بیرون رفتند. و بعد از ساعتی تابوت آن مرد را آوردند و پس از تعظیم تمام، آن را به روضه مقدس امیرالمؤمنین علیه السلام حاضر کردند و صورت واقع را آن طور که اتفاق افتاده بود بر آن جماعت نقل نمودند. (9)