فهرست کتاب


حکایتهای گلستان سعدی به قلم روان

محمد محمدی اشتهاردی‏

140 / عدم دلبستگی پارسا به دارایی

در میان کاروان حج، عازم مکه بودم، پارسایی تهیدست در میان کاروان بود، یکی از ثروتمندان عرب، صد دینار به او بخشید، تا در صحرای منی گوسفند خریده و قربانی کند، در مسیر راه رهزنان خفاجه یکی از گروههای دزدهای وابسته به طایفه بنی عامر) ناگاه به کاروان حمله کردند، و همه دار و ندار کاروان را چپاول نمودند و بردند، بازرگان به گریه و زاری افتادند، و بی فایده فریاد و شیون می زدند.
گر تضرع کنی و گر فریاد - دزد، زر باز پس نخواهد داد
ولی آن پارسای تهیدست همچنان استوار و بردبار بود و گریه و فریاد نمی کرد، از او پرسیدم مگر دارایی تو را دزد نبرد؟
در پاسخ گفت: آری دارایی مرا نیز بردند، ولی من دلبستگی به دارایی نداشتم که هنگام جدایی آن، آزرده خاطر گردم.
نباید بستن اندر چیز و کس دل - که دل بر داشتن کاری است مشکل
گفتم: آنچه را (در مورد دلبستگی) گفتی با وضع من نسبت به فراق دوست عزیزم هماهنگ است، از این رو که: در دوران جوانی با نوجوانی دوست بودم، و بقدری پیوند دوستی ما محکم بود که همواره بر چهره زیبای او می نگریستم، و این پیوستگی مایه نشاط زندگیم بود.
مگر ملائکه بر آسمان، و گرنه بشر - به حسن صورت او در زمین نخواهد بود
ولی ناگاه دست اجل فرا رسید و آن دوست عزیز را از ما گرفت، و به فراق او مبتلا شدم، روزها بر سر گورش می رفتم و در سوگ فراق او می گفتم:
کاش کان روز که در پای تو شد خار اجل - دست گیتی بزدی تیغ هلاکم بر سر
تا در این روز، جهان بی تو ندیدی چشم - این منم بر سر خاک تو که خاکم بر سر
آنکه قرارش نگرفتی و خواب - تا گل و نسرین نفشاندی نخست (366)
گردش گیتی گل رویش بریخت - خار بنان بر سر خاکش برست
پس از جدایی آن دوست عزیز، تصمیم استوار گرفتم که در باقیمانده زندگی، بساط هوس و آرزو را بپیچم، و از همنشینی با افراد و شرکت در مجالس، خودداری کنم، و (گوشه گیری در حد عدم دلبستگی به چیزی را برگزینم.)
سود دریا نیک بودی، گر نبودی بیم موج - صحبت گل خوش بدی گر نیستی تشویش خار
دوش چو طاووس می نازیدم اندر باغ وصل - دیگر امروز از فراق یار می پیچیدم چو مار

141 / دیده مجنون بین

ماجرای لیلی و مجنون و عشق شدید و سوزان مجنون به لیلی را برای یکی از شاهان عرب تعریف کردند، که مجنون با آنهمه فضل و سخنوری و مقام علمی، دست از عقل کشیده و سر به بیابان نهاده و دیوانه وار دم از لیلی می زند.
شاه او را مورد سرزنش قرار داد که از کرامت نفس و شرافت انسانی چه بدی دیده ای که آن را رها کرده ای، از زندگی با مردم، رهیده و همچون حیوانات به بیابان گردی پرداخته ای؟
مجنون در برابر این عیبجوییها، به یاد لیلی می گفت:
کاش آنانکه عیب من جستند - رویت ای دلستان، بدیدندی
تا به جای ترنج (367) در نظرت - بی خبر دستها بریدندی
مجنون با توصیف لیلی، می خواست حقیقت آشکار گردد و بر صداقتش گواه شود، همچون زلیخا در مورد یوسف علیه السلام هنگامی که مورد سرزنش قرار گفت، زنهای سرزنشگر را دعوت کرد، و به هر کدام کارد و نارنجی داد و یوسف را به آنها نشان داد، آنها با دیدن یوسف، بجای پاره کردن نارنج، دست خود را بریدند، آنگاه زیلخا آنها را مورد سرزنش قرار داد و گفت:
فذلکن الذی لمتننی فیه
این همان کسی است که بخاطر (عشق) او مرا سرزنش کردید. (یوسف / 31)
شاه مشتاق دیدار لیلی شد، تصمیم گرفت تا از نزدیک او را بییند، مگر لیلی کیست که مجنون آنهمه شیفته او شده است.
به فرمان شاه، مامورین به جستجوی لیلی در میان طوایف عرب پرداختند، تا او را پیدا کرده و نزد شاه آوردند، شاه به قیافه او نگاه کرد، او را سیاه چرده باریک اندام دید، در نظرش حقیر و ناچیز آمد، از این رو که کمترین کنیزکان حرمسرای او زیباتر از لیلی بودند.
مجنون که در آنجا حاضر بود از روی هوش، بی توجهی شاه به لیلی را دریافت، به شاه گفت: باید از روزنه چشم مجنون به زیبایی لیلی نگاه کرد، تا راز بینش درست مجنون بر تو آشکار شود. (368)
تندرستانرا نباشد درد ریش (369) - جز به همدردی (370)نگویم درد خویش
گفتن از زنبور بی حاصل بود - با یکی در عمر خود ناخورده نیش
تا تو را حالی نباشد همچو ما - حال ما باشد تو را افسانه پیش
سوز من با دیگری نسبت مکن (371) - او نمک بر دست و من بر عضو ریش
ناگفته نماند که منظور سعدی از نقل این قصه های پرسوز عشق، آن است که حقیقت و شناخت عرفانی عشق به معشوق کامل (خدا) را که مایه آرامش است به ما بیاموزد، که خود در شعر دیگری می گوید:
ز عقل اندیشه ها زاید که مردم را بفرساید - گرت آسودگی باید برو مجنون شو ای عاقل!)

142 / معنی عشق و ایثار

جوانی پاکباز و پاکنهادی، با دوست خود، سوار بر کشتی کوچکی در دریای بزرگ سیر می کردند، ناگاه امواج سهمگین دریا، آن کشتی کوچک ر احاطه کرد به طوری که آن دو دوست به گردابی افتادند و در حال غرق شدن بودند، کشتیبان با چابکی و شناوری به سراغ آنها رفت، تا دستشان را بگیرد و نجاتشان دهد، وقتی که خواست دست آن جوان پاکباز را بگیرد و نجات دهد، او در آن حال گفت: مرا رها کن دست دوستم را بگیر و او را نجات بده!
در همین حال موج دریا به: پاکباز امان نداد، او را فرا گفت، او در حال جان دادن می گفت: داستان عشق را از آن یاوه کار تهی مغز نیاموز که هنگام دشواری یار خود را فراموش کند.
چو ملاح (372) آمدش تا دست گیرد - مبادا کاندر آن حالت بمیرد
همی گفت از میان موج و تشویر (373) - مرا بگذار و دست یار من گیر
در این گفتن جهان بر وی بر آشفت - شنیدندش که جان می داد و می گفت:
حدیث عشق از آن بطال (374)منیوش (375) - که در سختی کند یاری فراموش
آری یاران خالص زندگی، این گونه زیستند و چنین عشق و ایثار آفریدند، این درسهای بزرگ را باید از آزموده ها و تجربه ها آموخت.
چنین کردند یاران، زندگانی - ز کار افتاده (376)بشنو تا بدانی
که سعدی راه و رسم عشقبازی - چنان داند که در بغداد تازی (377)
اگر مجنون لیلی زنده گشتی - حدیث عشق از این دفتر نبشتی (378)