حکایتهای گلستان سعدی به قلم روان

نویسنده : محمد محمدی اشتهاردی

سخن ناشر

واقیعت خارج آینه مشیت خداست و اگر هنرمند اهل حق باشد می تواند حقیقت را در میان باز یابد و واقعیت را برای رسیدن به حقیقت بشکافد.
شهید سید مرتضی آوینی
سرزمین پهناور ایران در طول سالیان دراز، پرورش دهنده ذوق شاعران و نویسندگان بسیاری بوده است و باعث شده است چنان میراثی از ادیبان و شاعران خوش قریحه قدیم به ما برسد که نظیر آن را در هیچ ملک و سامان دیگری نمی توان یافت و یا اگر هم باشد به این درجه از لطافت و ظرافت و نکته سنجی نخواهد رسید. و در این میان گلستان شیخ عجل سعدی دنیای دیگری است. کتاب گلستان، زیباترین کتاب نثر فارسی است و سعدی سلطان مسلم ملک سخن و تسلطش در بیان از همه کس بیشتر است کلام در دست او مانند موم است و اینجاست که به معنای واقعی استفاده از مناسبترین کلمه پی می بریم چرا که سعدی هر معنایی را به عبارتی بیان می کند که از آن بهتر و زیباتر و موجزتر ممکن نیست.
در یک کلام نثر فارسی به کمال رسیدن خود را مدیون اوست، چرا که هر داستان و روایتی را به زیباترین وجه ممکن بیان کرده است و سپس برای تاثیر هر چه بیشتر بر خواننده شعری متناسب با آن بر آن افزوده است.
گلستان از گوشه نشینی و ترک دنیا حاصل نیامده است بلکه حاصل جهانگردی و دنیادیدگی سعدی است. روح بلند و پاک و قلب صاف و شفافش را در یک یک نوشته ها و در پیچ و خم اشعار و حکایتها می توان دید و درک کرد و ستود و او با بهره گیری از همین صفات و خصائل بلند انسانی آنچه را که خوب بوده است خوب جلوه داده و بد و زشت را نیز معرفی کرده است. و عجیب نیست اگر هنوز گلستانش خواهان بسیار دارد.
از ادیب دانشمند و زبان شناس تا مردم عامی و کم سواد هر یک به قدر توانایی خود از امثال و حکم او بهره می گیرند و متمتع می شوند، چرا که هنوز پس از گذشت قرنهای متمادی، تمامی آنها ملموس و قابل درکند و هنوز پندها و اندرزهای او می تواند راهگشای ما در جهان درهم ریخته کنونی باشد.
در عصر ارتباطات و هنگامه دهکده جهانی که صاحبان زر و زور و تزویر با انواع دسیسه و ابزارها برای به بردگی کشاندن انسانها از هیچ کوششی دریغ نمی کنند و در زمانی که هنر بازیچه ای برای خواسته های شیطانی می شود، باید که آگاهی و معرفت و حکمت را به کمک طلبید.
اما کدام معرفت و حکمت را؟ معرفت و حکمتی که به زیور هنر آراسته شده و به وسیله آن انسان جویای زیبایی را سیراب می کند، و سعدی چنین هنری دارد. سعدی در گلستان به ما می آموزد که: لذات دنیا ناپایدار است و آنچه نپاید دلبستگی را نشاید.
سعدی در گلستان به ما می آموزد که : حب دنیا ریشه همه بدیهاست.
سعدی در گلستان به ما می آموزد که...
و بالاخره سعدی در گلستان به ما آگاهی، حکمت و معرفتی عجین شده به هنری بی دلیل و جذاب را می آموزد و تنها راه سعادت را چنگ زدن به عروه الوثقی حقیقی یعنی ذات مقدس حق جل و علا معرفی می نماید. این است سعدی و هنر او. این است سعدی و عالم فکر و آرمانهای او.
امید که نوجوانان و جوانان میهن اسلامیمان، این شاعر و نویسنده توانا و ارجمند را چنان که باید بشناسد.
خدایش رحمت کناد
این اثر که توسط استاد توانا، حجه الاسلام محمدی اشتهاردی به رشته تحریر در آمده است، کوششی است در جهت همگانی کردن استفاده از این گنجینه گرانبها از معارف و حکم و شناسایی جهانی که استاد سخن سعدی علیه الرحمه در ترسیم آن به بهترین نحو و با ایجازی حیرت آور دست یازید. با تشکر از الطاف و زحمات گرانقدر ایشان و امید به اینکه جوانان عزیز را به کار آید و ره پویندگان را، توان بیفزاید. و السلام

پیشگفتار:

بنام خداوند جان آفرین - حکیم سخن در زبان آفرین
خداوند بخشنده و دستگیر - کریم خطابخش پوزش پذیر (1)
برای اینکه این کتاب را به بصیرت بیشتر مطالعه کنید، نظر شما را به چند مطلب، بطور فشرده جلب می کنم.

قربانی مسلخ عشق

آغاز سخنم را با این حکایت عرفانی که در دیباچه (مقدمه) گلستان سعدی آمده و بیانگر نهایت عشق عبد به معبودش، خدای بزرگ است می آرایم :
یکی از عارفان نیک نهاد نگهدارنده دل از ورود اغیار، در دریای عشق به خدا و شناخت معبود حق، غرق شده، و در بوستان پر عطر پیوند به خدا سرمست گشته بود، پس از آنکه حالت عادی یافت، یکی از یاران، از او پرسید : از این بوستان، چه هدیه نفیسی برای ما آورده ای؟!
عارف پاسخ داد : تصمیم داشتم وقتی که به درخت گل عشق معبود برسم، دامنم را پر از گل کنم و از آن برای شما به رسم هدیه بیاورم، ولی وقتی که به آن درخت رسیدم، بوی گل آن، به گونه ای مرا مست کرد (2) که از خود بی خود شدم، دامنم از دستم جدا شد. (و دیگر دامنی نداشتم تا گل در آن بریزم و بیاورم.)
ای مرغ سحر (3)عشق ز پروانه بیاموز - کان سوخته را جان شد (4) و آواز نیامد
این مدعیان در طلبش بی خبرانند - کانرا که خبر شد خبری باز نیامد (5)
ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم - و ز هر چه گفته اند و شنیدیم و خوانده ایم
مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر - ما همچنان در اول وصف تو مانده ایم