چهارده اختر تابناک زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام

نویسنده : احمد احمدی بیرجندی

گلزار زهرا (علیهاالسلام

ای ز نور چهره ات تابنده ماه و مشتری(1) - خیره، چشم اختران گنبد نیلوفری(2)
آفتاب برج عصمت، گوهر درج عفاف(3) - شمع بزم آفرینش، مهد (4) فضل و سروری
در حریم (5) عفتش، مریم (6) ز جان خدمتگزار - هاجر (7) آنجا ایستاده با ادب در چاکری
آیت (8) عصمت ز خلاّق ازل (9) بر فاطمه - ختم شد، چون بر محمّد (ص) آیت پیغمبری
قدر این یکدانه گوهر را علی دانست و بس - آری آری قدر گوهر را که داند؟ گوهری(10)
زین چمن روئیده گلها وه چه گلهایی که هست - روشن از رخسارشان آیات (11) فضل و برتری
سبزه رحمت حسن گنجینه حلم (12) و صفا - هم حسن در حسن سیرت (13) هم به نیکو منظری(14)
لاله رضوان (15) سرور سینه زهرا حسین - رادمردی در شجاعت یادگار حیدری
حجت (16) حق رحمت مطلق علی بن الحسین - مظهر زهد و عفاف و طاعت و دین پروری
خامس آل محمّد (17) آنکه علم و دانش است - موجی از امواج دریای علوم باقری
گوهر بحر حقایق (18) جعفر صادق که هست - محکم ارکان دیانت بر اساس جعفری(19)
نور حق موسی بن جعفر منبع (20) جود و کرم - کاظم آن سرچشمه الطاف و فیض داوری
بلبل خوش نغمه بستان علم و دین رضاست - کرده نور حجتش (21) خلق جهان را رهبری
اختر چرخ فضایل خسرو خوبان جواد - منبع بخشایش و سرچشمه دانشوری
کوکب صبح هدایت حضرت هادی کزوست - گلشن دین در طراوت رشگ گلبرگ طری(22)
آیت رحمت (23) حسن شاهی که در قدر و جلال - خاک درگاهش کند با چرخ گردون همسری
میوه بستان نرگس (24) والی ملک وجود(25) - قائم آل محمّد سرو باغ عسکری
لطف این شاهان (رسا) (26) کآیات فضل داورند(27) - دست گیرد بی پناهان را به روز داوری(28)
معصوم اوّل حضرت محمّد بن عبداللَّه (ص) پیامبر گرامی اسلام
رخ زیبا ید بیضا دم عیسی داری - آنچه خوبان همه دارند، تو تنها داری
بیش از هزار و چهارصد سال پیش در روز 17 ربیع الاول (برابر 25 آوریل 570 میلادی) کودکی در شهر مکّه چشم به جهان گشود.
پدرش عبداللَّه (29) در بازگشت از شام در شهر یثرب (مدینه) چشم از جهان فرو بست و به دیدار کودکش (محمّد) نایل نشد. زن عبداللَّه مادر محمّد، آمنه دختر وهب بن عبد مناف بود.
برابر رسم خانواده های بزرگ مکّه آمنه پسر عزیزش، محمّد را به دایه ای به نام حلیمه سپرد تا در بیابان گسترده و پاک و دور از آلودگیهای شهر پرورش یابد.
حلیمه زن پاک سرشت مهربان با این کودک نازنین که قدمش در آن قبیله مایه خیر و برکت و افزونی شده بود؛ دلبستگی زیادی پیدا کرده بود. لحظه ای از پرستاری او غفلت نمی کرد. کسی نمی دانست این کودک یتیم که دایه های دیگر از گرفتنش پرهیز داشتند؛ روزی و روزگاری پیامبر رحمت خواهد شد و نام بلندش تا پایان روزگار با عظمت و بزرگی بر زبان میلیونها نفر مسلمان جهان و بر مأذنه ها (30) با صدای بلند برده خواهد شد، و مایه افتخار جهان و جهانیان خواهد بود.
حلیمه بر اثر علاقه و اصرار مادرش، آمنه، محمّد را که به سن پنج سالگی رسیده بود به مکه باز گردانید. دو سال بعد که آمنه برای دیدار پدر و مادر و آرامگاه شوهرش عبداللَّه به مدینه رفت، فرزند دلبندش را نیز همراه برد. پس از یک ماه، آمنه با کودکش به مکه برگشت، امّا در بین راه، در محلی بنام ابواء جان به جان آفرین تسلیم کرد، و محمّد در سن شش سالگی از پدر و مادر هر دو یتیم شد و رنج یتیمی در روح و جان لطیفش دو چندان اثر کرد.
سپس زنی به نام امّ ایمن این کودک یتیم، این نوگل پژمرده باغ زندگی را همراه خود به مکه برد. این خواست خدا بود که این کودک در آغاز زندگی از پدر و مادر جدا شود، تا رنجهای تلخ و جانکاه زندگی را در سرآغاز زندگانی بچشد و در بوته آزمایش قرار گیرد، تا در آینده، رنجهای انسانیت را بواقع لمس کند و حال محرومان را نیک دریابد.
از آن آغاز در دامان پدر بزرگش عبدالمطلب پرورش یافت.
عبدالمطلب نسبت به نوه والاتبار و بزرگ منش خود که آثار بزرگی در پیشانی تابناکش ظاهر بود، مهربانی عمیقی نشان می داد. دو سال بعد بر اثر درگذشت عبدالمطلب، محمّد از سرپرستی پدر بزرگ نیز محروم شد. نگرانی عبدالمطلب در واپسین دم زندگی بخاطر فرزند زاده عزیزش محمّد بود. به ناچار محمّد در سن هشت سالگی به خانه عموی خویش (ابوطالب) رفت و تحت سرپرستی عمش قرار گرفت. ابوطالب پدر علی بود.
ابوطالب تا آخرین لحظه های عمرش، یعنی تا چهل و چند سال با نهایت لطف و مهربانی، از برادرزاده عزیزش پرستاری و حمایت کرد.
حتی در سخت ترین و ناگوارترین پیشامدها که همه اشراف قریش و گردنکشان سیه دل، برای نابودی محمّد دست در دست یکدیگر نهاده بودند، جان خود را برای حمایت برادرزاده اش سپر بلا کرد و از هیچ چیز نهراسید و ملامت ملامتگران را ناشنیده گرفت.
آرامش و وقار و سیمای متفکر محمّد از زمان نوجوانی در بین همسن و سالهایش کاملاً مشخص بود. بقدری ابوطالب او را دوست داشت که همیشه می خواست با او باشد و دست نوازش بر سر و رویش کشد و نگذارد درد یتیمی او را آزار دهد.
در سن 12 سالگی بود که عمویش ابوطالب او را همراهش به سفر تجارتی - که آن زمان در حجاز معمول بود - به شام برد. در همین سفر در محلی به نام بصری که از نواحی (سوریه فعلی) بود، ابوطالب به راهبی مسیحی که نام وی بحیرا بود برخورد کرد. بحیرا هنگام ملاقات محمّد - کودک ده یا دوازده ساله - از روی نشانه هایی که در کتابهای مقدس خوانده بود، با اطمینان دریافت، که این کودک همان پیغمبر آخرالزمان است.
باز هم برای اطمینان بیشتر او را به لات و عزی - که نام دو بت از بتهای اهل مکه بود - سوگند داد که در آنچه از وی می پرسد جز راست و درست بر زبانش نیاید. محمّد با اضطراب و ناراحتی گفت، من این دو بت را که نام بردی دشمن دارم. مرا به خدا سوگند بده!
بحیرا یقین کرد که این کودک همان پیامبر بزرگوار خداست که بجز خدا به کسی و چیزی عقیده ندارد. بحیرا به ابوطالب سفارش زیاد کرد تا او را از شرّ دشمنان بویژه یهودیان نگاهبانی کند، زیرا او در آینده، مأموریت بزرگی به عهده خواهد گرفت.
محمّد دوران نوجوانی و جوانی را گذراند. در این دوران که برای افراد عادی، سن ستیزه جویی و آلودگی به شهوت و هوسهای زودگذر است، برای محمّد جوان، سنی بود همراه با پاکی، راستی و امانت بی مانند بود. صدق لهجه، راستی کردار، ملایمت و صبر و حوصله، در تمام حرکاتش ظاهر و آشکار بود. از آلودگیهای محیط آلوده مکه بر کنار، و دامنش از ناپاکی بت پرستی پاک و پاکیزه بود بحدی که موجب شگفتی همگان شده بود، آن اندازه مورد اعتماد بود که به محمّد امین مشهور گردید، امین یعنی درست کار و امانتدار.
در چهره محمّد از همان آغاز نوجوانی و جوانی آثار وقار و قدرت و شجاعت و نیرومندی آشکار بود. در سن پانزده سالگی در یکی از جنگهای قریش با طایفه هوازن شرکت داشت و تیرها را از عموهایش برطرف می کرد. از این جا می توان به قدرت روحی و جسمی محمّد پی برد.
این دلاوری بعدها در جنگهای اسلام با درخشندگی هر چه بیشتر آشکار می شود چنانکه علی (ع) که خود از شجاعان روزگار بود درباره محمّد (ص) گفت:
هر موقع کار در جبهه جنگ بر ما دشوار می شد، به رسول خدا پناه می بردیم و کسی از ما به دشمن از او نزدیکتر نبود (31) با این حال از جنگ و جدالهای بیهوده و کودکانه پرهیز می کرد.
عربستان در آن روزگار مرکز بت پرستی بود. افراد یا قبیله ها بتهایی از چوب و سنگ یا خرما می ساختند و آنها را می پرستیدند. محیط زندگی محمّد به فحشا و کارهای زشت و می خواری و جنگ و ستیز آلوده بود؛ با این همه آلودگی محیط، محمّد هرگز به هیچ گناه و ناپاکی آلوده نشد و دامنش از بت و بت پرستی همچنان پاک ماند.
روزی ابوطالب به عباس که جوانترین عموهایش بود گفت:
هیچ وقت نشنیده ام محمّد (ص) دروغی بگوید و هرگز ندیده ام که با بچه ها در کوچه بازی کند.
از شگفتیهای جهان بشریّت است که با آنهمه بی عفتی و بودن زنان و مردان آلوده در آن دیار که حتی به کارهای زشت خود افتخار می کردند و زنان بدکار بر بالای بام خانه خود بیرق نصب می نمودند، محمّد (ص) آنچنان پاک و پاکیزه زیست که هیچکس - حتی دشمنان - نتوانستند کوچکترین خرده ای بر او بگیرند. کیست که سیره و رفتار او را از کودکی تا جوانی و از جوانی تا پیری بخواند و در برابر عظمت و پاکی روحی و جسمی او سر تعظیم فرود نیاورد؟!

یادی از پیمان جوانمردان یا (حلف الفضول):

در گذشته بین برخی از قبیله ها پیمانی به نام حلف الفضول بود که پایه آن بر دفاع از حقوق افتادگان و بیچارگان بود و پایه گذاران آن کسانی بودند که اسمشان فضل یا از ریشه فضل بود. پیمانی که بعد عده ای از قریش بستند هدفی جز این نداشت.
یکی از ویژگیهای این پیمان، دفاع از مکه و مردم مکه بود در برابر دشمنان خارجی. امّا اگر کسی غیر از مردم مکه و هم پیمانهای آنها در آن شهر زندگی می کرد و ظلمی بر او وارد می شد، کسی به دادش نمی رسید. اتفاقاً روزی مردی از قبیله بنی اسد به مکه آمد تا اجناس خود را بفروشد. مردی از طایفه بن سهم کالای او را خرید ولی قیمتش را به او نپرداخت. آن مرد مظلوم از قریش کمک خواست، کسی به دادش نرسید. ناچار بر کوه ابوقبیس که در کنار خانه کعبه است، بالا رفت و اشعاری درباره سرگذشت خود خواند و قریش را به یاری طلبید. دادخواهی او عده ای از جوانان قریش را تحت تأثیر قرار داد. ناچار در خانه عبداللَّه پسر جدعان جمع شدند تا فکری به حال آن مرد کنند. در همان خانه که حضرت محمّد (ص) هم بود پیمان بستند، که نگذارند به هیچکس ستمی شود - قیمت کالای آن مرد را گرفتند و به او برگرداندند. بعدها پیامبر اکرم (ص) از این پیمان، به نیکی یاد می کرد. از جمله فرمود: در خانه عبداللَّه جدعان شاهد پیمانی شدم که اگر حالا هم (پس از بعثت به پیامبری) مرا به آن پیمان دعوت کنند قبول می کنم. یعنی حالا نیز به عهد و پیمان خود وفا دارم.(32)
محمّد (ص) در سن بیست سالگی به این پیمان پیوست؛ امّا پیش از آن - همچنان که بعد از آن نیز - به اشخاص فقیر و بینوا و کودکان یتیم و زنانی که شوهرانشان را در جنگها از دست داده بودند؛ محبت بسیار می کرد و هر چه می توانست از کمک نسبت به محرومان خودداری نمی نمود.
پیوستن وی نیز به این پیمان چیزی جز علاقه به دستگیری بینوایان و رفع ستم از مظلومان نبود.

ازدواج محمّد (ص):

وقتی امانت و درستی محمّد (ص) زبانزد همگان شد، زن ثروتمندی از مردم مکه بنام خدیجه دختر خویلد که پیش از آن دوبار ازدواج کرده بود و ثروتی زیاد و عفت و تقوایی بی نظیر داشت، خواست که محمّد (ص) را برای تجارت به شام بفرستد و از سود بازرگانی خود سهمی به محمّد (ص) بدهد. محمّد (ص) این پیشنهاد را پذیرفت. خدیجه میسره غلام خود را همراه محمّد (ص) فرستاد.
وقتی میسره و محمّد از سفر پرسود شام برگشتند، میسره گزارش سفر را جزء به جزء به خدیجه داد و از امانت و درستی محمّد (ص) حکایتها گفت؛ از جمله برای خدیجه تعریف کرد: وقتی به بصری رسیدیم، امین برای استراحت زیر سایه درختی نشست. در این موقع، چشم راهبی که در عبادتگاه خود بود به امین افتاد. پیش من آمد و نام او را از من پرسید و سپس چنین گفت: این مرد که زیر درخت نشسته، همان پیامبری است که در تورات و انجیل درباره او مژده داده اند و من آنها را خوانده ام.
خدیجه شیفته امانت و صداقت محمّد (ص) شد. چندی بعد خواستار ازدواج با محمّد گردید. محمّد (ص) نیز این پیشنهاد را قبول کرد. در این موقع خدیجه چهل ساله بود و محمّد (ص) بیست و پنج سال داشت.
خدیجه تمام ثروت خود را در اختیار محمّد (ص) گذاشت و غلامانش را نیز بدو بخشید. محمّد (ص) بیدرنگ غلامانش را آزاد کرد و این اولین گام پیامبر در مبارزه با بردگی بود. محمّد (ص) می خواست در عمل نشان دهد که می توان ساده و دور از هوسهای زودگذر و بدون غلام و کنیز زندگی کرد.
خانه خدیجه پیش از ازدواج پناهگاه بینوایان و تهیدستان بود. در موقع ازدواج هم کوچکترین تغییری - از این لحاظ - در خانه خدیجه بوجود نیامد و همچنان به بینوایان بذل و بخشش می کردند.
حلیمه دایه حضرت محمّد (ص) در سالهای قحطی و بی بارانی به سراغ فرزند رضاعی اش محمّد (ص) می آمد. محمّد (ص) عبای خود را زیر پای او پهن می کرد و به سخنان او گوش می داد و موقع رفتن آنچه می توانست به مادر رضاعی (دایه) خود کمک می کرد.
محمّد امین بجای اینکه پس از در اختیار گرفتن ثروت خدیجه به وسوسه های زودگذر دچار شود جز در کار خیر و کمک به بینوایان قدمی بر نمی داشت و بیشتر اوقات فراغت را به خارج مکه می رفت و مدتها در دامنه کوهها و میان غار می نشست و در آثار صنع خدا و شگفتیهای جهان خلقت به تفکر می پرداخت و با خدای جهان به راز و نیاز سرگرم می شد. سالها بدین منوال گذشت، خدیجه همسر عزیز و با وفایش نیز می دانست که هر وقت محمّد (ص) در خانه نیست، در غار حرا بسر می برد. غار حرا در شمال مکه در بالای کوهی قرار دارد که هم اکنون نیز مشتاقان بدان جا می روند و خاکش را توتیای چشم می کنند. این نقطه دور از غوغای شهر و بت پرستی و آلودگیها، جایی است که شاهد راز و نیازهای محمّد (ص) بوده است بخصوص در ماه رمضان که تمام ماه را محمّد (ص) در آنجا بسر می برد. این تخته سنگهای سیاه و این غار، شاهد نزول وحی و تابندگی انوار الهی بر قلب پاک عزیز قریش بوده است. این همان کوه جبل النور است که هنوز هم نور افشانی می کند.