تحفةالملوک فی السیروالسلوک

به قلم آیه الله مرحوم سیّد محمّد حسین حسینی طهرانی‏‏‏

فصل سوّم دخول به عالم خلوص و معرفت آن

تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 51
پس بدانکه خلوص و اخلاص بر دو قسم است:
اوّل: خلوص دین و طاعت از برای خدای تعالی.
دوم: خلوص خود از برای او.
و اشاره به اوّل است کریمه لِیَعْبُدُوا الله مُخْلِصینَ لَهُ الدّینَ 98: 5،و این قسم در مبادی درجات ایمان است، و بر هر کس تحصیل آن از لوازم، و عبادت بدون آن فاسد، و یکی از مقدمات وصول به قسم دویم است.
و به دوم اشاره شده که:إلا عِبادَ اللهِ الْمُخْلَصینَ 37: 40،چه خلوص را از برای خود بنده ثابت فرموده. و در اوّل از برای دین اثبات کرده، و بنده را خالص کننده آن قرار داده.
و همچنین اشاره به قسم دوّم است حدیث: من أخلص للّه یعنی خود خالص شود. و اوّل به صیغه فاعل ادا می شود و ثانی به صیغه مفعول ادا می شود.
و این قسم از خلوص مرتبه ایست ورای مرتبه اسلام و ایمان، و نمی رسد به آن مگر منظور نظر عنایة الله، و موحّد حقیقی نیست مگر صاحب این مرتبه، و مادامی که سالک به این عالم داخل نشده دامن
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 52
او از خار شرک مستخلص نشود،وَ ما یُؤمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللهِ الا وَ هُمْ مُشْرِکُونَ 12: 106(سوره یوسف آیه 106) و به نصّ کتاب الله سه منصب با هم از برای صاحب این مرتبه ثابت است. [21اول: آنکه از محاسبه محشر آفاقی [22و حضور در آن عرصه معاف و فارغ است:فَإنَّهُمْ لَمُحْضَرُونَ إلا عِبادَ اللهِ الْمُخْلَصینَ 37: 127 - 128(سوره صافّات آیه 128) چه این طائفه به توسّط عبور بر قیامت عظمای انفسیّه، حساب خود را پس داده اند، پس حاجت به محاسبه دیگر ندارند.
دوّم: آنچه از سعادت و ثواب به هر کس عطا کرده می شود در مقابل عمل و کردار اوست، مگر این صنف از بندگان که کرامت و الطاف برایشان ورای طور عقل، و فوق پاداش کردار اوست،وَ ما تُجْزَوْنَ الا ما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ إلا عِبادَ اللهِ الْمُخْلَصینَ 37: 39 - 40(سوره صافّات آیه 40).
سوّم: این مرتبه ایست عظیم و مقامی است کریم و در آن اشاره به مقامات رفیعه و مناصب منیعه است و آن آنست که ایشان را می رسد، و شاید ستایش و ثنای الهی، با آنچه سزاوار آن ذات مقدّس
__________________________________________________
[21بدانکه علاوه بر این سه منصب در قرآن مجید منصب دیگری هم برای آنان ذکر شده است، و آن اینست که آنها از دستبرد شیطان خارجند و دیگر شیطان را در آنها طمعی نیست چنانچه در سوره حجر آیه 40 فرماید:وَ لاغْوِیَنَّهُمْ أَجْمعینَ إلا عِبادَکَ مِنْهُمُ المُخْلَصینَ 15: 39 - 40.
و در سوره ص آیه 83 فرماید:قالَ فَبِعِزَّتِکَ لاغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعینَ الا عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصینَ 38: 82 - 83.
لکن چون لازمه منصب اوّلی را که مصنّف بیان فرمود که معافیت از محاسبه محشر است عدم امکان تسلّط شیطان است لذا این را منصب علیحده نشمرده اند.
[22و نیز از محاسبه محشر أنفسی معاف و فارغ است چنانچه بعدا فرموده است، چه این طائفه به توسّط عبور بر قیامت عظمای انفسیّه حساب خود را پس داده اند.
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 53
است سُبْحانَ اللهِ عَمّا یَصِفُونَ إلا عِبادَ اللهِ الْمُخْلَصینَ 37: 159 - 160(سوره صافّات آیه 160) یعنی ایشان می توانند ثنای الهی به آنچه سزاوار بارگاه اوست به جا آورند و صفای کبریائی را بشناسند، و این غایت مرتبه مخلوق است و نهایت منصب ممکن. [23و تا ینابیع حکمت به أمر خداوند بی ضنّت از زمین دل ظاهر نشود، بنده این جرعه را نتواند کشید و تا طیّ مراتب عالم ممکنات را نکند و دیده در مملکت وجوب و لا هوت نگشاید به این مرتبه نتواند رسید.
آری تا کشور امکان را در نبرّد، پا در بساط عند ربّهم نتواند گذاشت و لباس حیات ابدیّه نتواند پوشید و حال آنکه بندگان مخلصین را عطای حیات ابدیّه ثابت و در نزد پروردگار خود حاضرندوَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلُوا فی سَبیلِ اللهِ أمْواتا بَلْ أحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ 3: 169(سوره آل عمران آیه 169) و رزق ایشان همان رزق معلوم است که در حقّ مخلصین فرموده:اوُلئکَ لَهُمْ رِزْقٌ مَعْلُومٌ 41[3724:(سوره صافّات آیه 41) و قتل
__________________________________________________
[23بدانکه مصنّف (ره) مقصود را عالم ظهور ینابیع الحکمة که همان بقاء بالله است قرار داده، و سیر اربعین را برای وصول به این مقصود در عالم خلوص معیّن فرموده است. پس سالک باید در عالم خلوص که مقام مخلصین است وارد شود و سه منصب والا را که معیّن فرموده به دست آورده، پس مدّت یک اربعین در این عالم سیر کند تا به مقام ظهور ینابیع و بقاء بالله برسد. و لذا چون دخول در عالم خلوص همان دخول در عالم وجوب و لاهوت است بنابر این ورود در این عالم را غایت مرتبه مخلوق و نهایت منصب ممکن تعبیر فرموده، گرچه از این منصب تا مرتبه کمال که عالم بقاء و ظهور باشد یک اربعین مسافت است، و لذا ورود در عالم خلوص را عالم ظهور ینابیع حکمت بر لسان تعبیر نفرموده، بلکه در عالم خلوص، ظهور ینابیع در زمین دل است فقط، و بعد از طی اربعین و به فعلیّت آوردن همه مراتب استعدادات خلوص از دل بر زبان جاری می شود.
[24صفت معلوم که در اینجا برای رزق آورده شده است به معنی مشخّص و
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 54
فی سبیل الله اشاره به همین مرتبه از خلوص است و این دو رزق متّحد است [25و قرین کون عند الرّب است که عبارت دیگر قرب است که حقیقت ولایت است که مصدر و اصل شجره نبوّت است،أنا و علیّ من شجرة واحدة [26
و نبوّت متفرّع بر آن است و متولّد از آن. بلکه آن نور است و این شعاع، و آن صورت است و این عکس، و آن عین است و این اثر، چه ولیّ مخاطب به خطاب أقبل است و نبیّ به خطاب أدبر بعد أقبل. پس نبوّت بی ولایت صورت نبندد و ولایت بدون نبوّت می شود. [27و در حقّ مخلصین است که: لیس بینهم و بین أن ینظروا إلی
__________________________________________________
مقدّر نیست در مقابل غیر مقدّر و خارج از حدّ و حصر، بلکه برای اهمیّت این رزق و بیان عظمت آن آورده شده است در مقابل غیر معلوم به معنای ناچیز و غیر مهم.
[25یعنی رزق معلوم و رزق أحیاء عند الرّب.
[26این روایت را در «بحار الانوار» ج 9 ص 334 از «کشف الغمّة» از «مناقب خوارزمی» آورده است و نیز در ص 338 از «امالی» طوسی آورده که:
یا علیّ خلق الله النّاس من أشجار شتّی، و خلقنی و أنت من شجرة واحدة، أنا أصلها و أنت فرعها. فطوبی لعبد تمسّک بأصلها و أکل من فرعها.
و در «ینابیع المودّة» ص 235 و ص 256 روایاتی در این باره آورده است.
[27چون نبوت مستلزم وحی است و وحی عالیترین درجات تکلّم خداست که بدون حجاب و واسطه با بنده می شود، همان طور که فرمود:
و ما کان لبشر أن یکلّمه الله إلا وحیا أو من وراء حجاب أو یرسل رسولا.و این نوع از تکلّم که وحی است فقط در حال فناء بنده در هنگام تجلّیات خداست که او را ولایت گویند. پس هر نبوّتی متفرّع بر ولایت است. بلی لازم نیست که نبی دارای ولایت عامّه مطلقه باشد بلکه ولایت فی الجمله در حصول مقام نبوّت کافی است.
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 55
ربّهم إلا رداء الکبریاء. [28و کلام خاتم الأنبیاء صلّی اللّه علیه و آله است:
رأیت ربّی عزّ و جلّ لیس بینی و بینه حجاب إلا حجاب من یاقوتة بیضاء فی روضة خضراء.
هر دو از یک حجاب بیش نیست اگر چه در حجاب هم تفاوت باشد.
و در این بشارتی عظیم است مخلصین را که به شرف جوار سیّد المرسلین مشرّفند و این عالمی است فوق عالم ملائکه مقرّبین چه، حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله از جبرئیل پرسید:هل رأیت الرّبّ؟ قال: بینی و بینه سبعون حجابا من نور، لو دنوت واحدا لا حترقت. [29
__________________________________________________
[28مراد از «رداء کبریاء» همان مقام بزرگی و عظمت و تجرّد ذات است که مافوق هر اسم و رسم است. زیرا نهایت سیر انسان فناء در اسم «احد» است، و معلوم است که «احد» اسم است. و این همان نهایت تجرّد امکانی است که سابقا اشاره شد.
و مقام عالیتر از این همان تجرّد محض و مطلق است، حتّی خارج از افق امکان، و حتّی خارج از تقیّد و تعلّق آن به عین ثابت، و بالاتر از اسم «احد» که آن بعد از موت حاصل خواهد شد. و مراد از یاقوت بیضاء همان مقام احدیّت است که از هر ظهور و تجلّی عالیتر، و از هر اسمی نورانی تر، و به اطلاق نزدیکتر است. و مراد از «روضه خضراء» مقام ذات احد است که به ملاحظه شئون وحدت در گلستان کثرت و سبزه زار عالم و احدیّت است. و مراد از «یاقوت بیضاء» در روضه خضراء همان نقطه وحدتست میان دو قوس احدیّت و واحدیّت که عالیترین مقام است که عین فناء در احدیّت حائز مقام واحدیّت است، همان طور که محیی الدین عربی در صلوات بر رسول خدا فرموده است: نقطة الوحدة بین قوسی الأحدیّة و الواحدیّة.
[29کلام جبرئیل را به صورت لو دنوت انملة لاحترقت در «مرصاد العباد» ص 65 و ص 96 و ص 189 و ص 191، و در رساله «عشق و عقل» در ص 64 و
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 56
زیاده بر این در حقّ مخلصین نتوان بیان کرد چه، عبارات از آن قاصر و افهام خلق غیر متحمّل است. [30قال ربّ العزّة: أولیائی تحت قبابی لا یعرفهم غیری. [31
یعنی لا یعرف عوالمهم و درجاتهم غیری.
و چنانچه دانستی وصول به این عالم به قتل فی سبیل الله موقوف است. [32پس مادامی که بنده در راه کشته نشود داخل عالم خلوص للّه نگردد، و کشته شدن عبارت است از قطع علاقه روح از بدن [33پس
__________________________________________________
ص 84 و ص 93 آورده است.
و نیز در «عوارف المعارف» در هامش ص 228 از جلد چهارم «احیاء العلوم» آورده است.
[30محتمل، نسخه بدل.
[31این حدیث را در «مرصاد العباد» در باب (3) فصل (9) ص 116 و در باب (3) فصل (10) ص 123 و در باب (4) فصل (3) ص 190 و در باب (5) فصل (8) ص 268، و در «احیاء العلوم» ج 4، ص 256، و در «کشف المحجوب» هجویری ص 70، از طبع لنینگراد آورده است.
[32آنچه را که مصنّف (ره) از اینجا به بعد تا ص 64 ذکر می کند تا قوله «امّا منازل چهل گانه عالم خلوص» راجع به عالم خلوص نیست بلکه راجع به خصوصیّات عوالم متقدّم بر خلوص است که بعدا مفصّلا به ذکر آن می پردازد. و لیکن در اینجا چون اجمالا بیان فرمود که وصول به عالم خلوص متوقّف بر قتل فی سبیل الله است، خواست شمّه ای از خصوصیّات آن عوالم را که از جمله حالات منافقین آنست بیان فرماید استطرادا و شرح مفصّل قتل فی سبیل اللّه به تمام مراتبه و مقدّمات آن از جهاد و هجرت و ایمان و اسلام با تمام درجات آنها که مقدّمه ورود در عالم خلوصند بعدا آنجا که می فرماید «و اما شرح عوالم مقدّمه بر خلوص» ذکر خواهد شد.
[33بدانکه در اصطلاح عرفا مراد از دل و قلب همان عالم مثال و ملکوت
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 57
روح روح از روح. همچنانکه موت عبارت است از انقطاع آن.
و قطع علاقه بر دو گونه است: یکی به تیغ ظاهر و دیگری به سیف باطن. و مقتول در هر دو یکی است. و لکن در اوّل قاتل لشکر کفر و شیطان و در ثانی جند رحمت و ایمان است. و مورد سیف در هر دو قتل واحد است که آن ارکان عالم طبیعت است و لکن یکی به اجرای سیف به آن ملوم و مستحقّ عقاب است و دیگری به آن واسطه مرحوم و مثاب است:انّما الأعمال بالنّیّات.
[34و چون قتل فی سبیل اللّه به سیف ظاهر، مثالی است متنزّل از قتل به سیف باطن همچنانکه آن نیز مثالی است متنزّل از قتل به
__________________________________________________
است، و مراد از جان و روح عالم عقل و جبروت است چنانچه حافظ رحمة الله علیه گوید:
دردم از یار است و درمان نیز هم دل فدای او شد و جان نیز هم که مراد از دل و جان، مثال و عقل است.
و نیز در ساقی نامه گوید:
در خاکروبان میخانه کوب ره میفروشان میخانه روب
مگر آب و آتش خواصت دهند ز هستی به مستی خلاصت دهند
که حافظ چه بر عالم جان رسید چه از خود برون شد به جانان رسیدکه مراد از عالم جان، عالم عقل و جبروت است و مراد از جانان، عالم لاهوت است.
بنا بر این مراد مصنّف (ره) از قطع علاقه روح از بدن قطع علاقه جبروت و عقل است از بدن. و مراد از قطع علاقه روح روح از روح قطع علاقه لاهوت است از عقل و جبروت که همان وصول به جان جان است که آن را اصطلاحا «جانان» گویند.
[34این حدیث را در «مصباح الشریعة» ص 6 از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روایت می کند و در «منیة المرید» ص 27 نیز از رسول خدا روایت می کند. و در «بحار الأنوار» جلد 15 در قسمت دوم که در ایمان و کفر است در ص 77 از «مصباح الشریعة» و از «غوالی اللّئالی» و در ص 78 از «منیة المرید» نقل فرموده است.
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 58
سیف باطن باطن - چنانکه ذکر آن می شود - پس ظاهر مراد از قتل فی سبیل الله هر جا که در قرآن مجید ذکر می شود قتل به سیف ظاهر است و باطن آن قتل به سیف باطن و باطن باطنش قتل به سیف باطن باطن که آن مرحله دیگر است که به آن اشاره می شودإنّ للقرآن ظهرا و بطنا و لبطنه بطنا إلی سبعة أبطن. [35
و از این است که مبدأ هر دو قتل را در کتاب کریم به جهاد و مجاهده تعبیر فرموده اند:انفروا خفافا و ثقالا و جاهدوا بأموالکم و انفسکم فی سبیل اللّه (توبه 41)و می فرماید:وَ الَّذینَ جاهَدُوا فینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا 29: 69(سوره عنکبوت آیه 69) و حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله فرمود:
رجعنا من الجهاد الأصغر إلی الجهاد الأکبر. [36
اصغر مثال و نمونه
__________________________________________________
[35این حدیث را عامه نقل کرده اند کما صرّح به فی المقدمة الرّابعة من تفسیر الصّافی ج 1 ص 18.
و اما از خاصّه در این باب روایاتی است از جمله آنکه در «بحار الانوار» ج 19 ص 5 از تفسیر «عیّاشی» از حضرت صادق علیه السّلام و از «نوادر» راوندی از حضرت کاظم علیه السّلام از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روایت می کند که قال:أیّها النّاس إنّکم فی زمان هدنة... إلی أن قال: و له (أی للقرآن) ظهر و بطن فظاهره حکمة، و باطنه علم، ظاهره أنیق و باطنه عمیق، له نجوم و علی نجومه نجوم.
و نیز در ص 24 از «محاسن» و در ص 25 از «عیّاشی» از حضرت صادق علیه السّلام نقل کرده است که حضرت فرمود:یا جابر إنّ للقرآن بطنا و للبطن بطن و له ظهر و للظّهر ظهر...
و در ص 26 از «بصائر الدّرجات» از فضیل بن یسار نقل کرده قال:سألت أبا جعفر علیه السّلام عن هذه الرّوایة: ما من القرآن إلا و لها ظهر و بطن... فقال: ظهره تنزیله و بطنه تأویله...
[36لفظ «رجعنا» را در «جامع الأخبار» آورده چنانکه در «بحار» در جزء 2
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 59
اکبر است، و هر حکمی که در جهاد مذکور است مختصّ به یکی از آنها نیست، بلکه از برای هر دو ثابت است.
__________________________________________________
ص 42 مذکور است.
توضیح آنکه: این روایت از سه امام نقل شده است.
اول از حضرت صادق علیه السّلام کمانقل فی البحار ج 6 ص 443 عن الکافی بإسناده عن أبی عبد اللّه علیه السّلام:إنّ النّبیّ بعث بسریّة فلمّا رجعوا قال: مرحبا بقوم قضوا الجهاد الأصغر و بقی الجهاد الأکبر. قیل یا رسول اللّه و ما الجهاد الأکبر؟ قال: جهاد النّفس.
سپس در بحار فرموده: «نوادر الرّاوندی» بإسناده عن موسی بن جعفر عن آبائه علیهم السّلام مثله.
دوم از حضرت موسی الکاظم علیه السّلام است و آن نیز به نقل «بحار» در ج 15 در قسمت دوم ص 40 از «معانی الاخبار» و «امالی» صدوق نقل می کند. با اسناد صدوق از موسی بن جعفر عن آبائه علیهم السّلام عن أمیر المؤمنین از رسول خدا علیهما الصلاة و السلام... سپس روایت فوق را نقل می کند و فقط لفظ «علیهم» بعد از «بقی» اضافه دارد.
و دیگر آنکه در آخر روایت این جمله را نیز اضافه آورده است:ثمّ قال صلّی اللّه علیه و آله و سلّم:أفضل الجهاد من جاهد نفسه الّتی بین جنبیه.
و سپس در «بحار» می فرماید: وفی «الاختصاص» عنه علیه السّلام مثله. و فی «نوادر الراوندی» بإسناده عن موسی بن جعفر عن آبائه علیهم السّلام عن النبی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مثله إلی قوله جهاد النّفس.
یعنی آن ذیل در کلام راوندی نیست.
هذا، و چون به «معانی الاخبار» ص 160 طبع حیدری در 1379 هجریّه مراجعه شد روایت را همانطور که مجلسی نقل نموده بدون کم و زیاد نقل می کند و فقط در آخر آن به جای لفظ «ص» که علامت اختصار صلّی اللّه علیه و آله و سلّم است لفظ علیه السّلام به کار برده که ذیل را از کلام حضرت موسی بن جعفر علیه السّلام شمرده است. و این به حقیقت نزدیک است، چون روایتی که سابقا از حضرت صادق علیه السّلام نقل شد این ذیل را نداشت، و ممکن است حضرت کاظم علیه السّلام این جمله را در توضیح کلام
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 60
و همچنانکه قتل ظاهر بر جهاد اصغر مرتّب است و آن بر هجرت إلی الرّسول، ثمّ معه، و هجرت بر ایمان و ایمان بر اسلام، و تحقّق آن بدون این ترتیب ممکن نیست، همچنین قتل به سیف باطن مرتّب بر جهاد اکبر است و آن بر هجرت إلی الرسول، ثم معه، و آن بر ایمان و ایمان بر اسلام.
پس فوز به درجات منیعه و وصول به مراتب رفیعه بدون طیّ این مراحل عظیمه غیر متصوّر، چنانکه می فرماید در نامه الهی:
الَّذینَ آمَنوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدوا فی سبَیلِ اللّهِ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللّهِ وَ اولئِکَ هُمُ الْفائِزونَ.
یُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَةٍ مِنْهُ وَ رِضْوانٍ وَ جَنّاتٍ لَهُمْ فیها نَعیمٌ مُقیمٌ. خالِدینَ فیها أَبَدا إِنَّ اللّهَ عِنْدَهُ أجْرٌ عَظیمٌ 9: 20 - 22(سوره توبه آیه 20 إلی 22)
مراحل جهاد اصغر:
اسلام که اوّل مرتبه است و عبارت است از تلقّی شهادتین به زبان فاصل میان کافر و مسلم است. و ایمان که مرحله دویم [37است
__________________________________________________
رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم برای راوی بیان کرده اند.
سوم: از حضرت رضا علیه السّلام از «فقه الرضا» قال المجلسی فی ص 41 از همین قسمت:
نروی أنّ سیّدنا رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم رأی بعض أصحابه منصرفا من بعث کان بعثه و قد انصرف بشعثه و غبار سفره و سلاحه علیه یرید منزله فقال صلّی اللّه علیه و آله و سلّم: انصرفت من الجهاد الأصغر إلی الجهاد الأکبر فقیل له:
أ و جهاد فوق الجهاد بالسّیف؟ قال: نعم، جهاد المرء نفسه.
و لیکن در «احیاء العلوم» ج 3 ص 6 این روایت را به همین لفظ آورده است.
[37در ج 2 (اصول کافی» ص 52 با سند متصل خود از حمران بن أعین
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 61
و عبارت است از علم به مؤدّای شهادتین فاصل میان مؤمن و منافق، چه منافق آنست که تفاوت باشد میان سریرت و علانیه او.
پس هرگاه خانه دل به مشاهده معنی آنچه به زبان می گوید روشن نباشد، یعنی ایمان نباشد منافق خواهد بود، و شناختن دیگران آن را به آثار و علامات دالّه بر بی اعتقادی بما یتلفّظون به می شود، چه مقتضای شهادتین علم به وحدانیّت معبود و صدق به کلّ ما جاء به الرّسول است و اثر آن در ظاهر، ترک عبادت غیر واحد و اطاعت کلّ ما جاء به الرّسول است. پس هر که دیگری را بندگی کند منافق خواهد بود، و آن، گاه هوی و هوس خود باشد:أَ فَرَأَیْتَ مَن اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ 45: 23(سوره جاثیه آیه 23) و گاه ابلیس:أ لَمْ أعْهَدْ إِلَیْکُمْ یا بَنی آدَمَ أنْ لا تَعْبُدُوا الشَّیْطانَ 36: 60(سوره یس، آیه 60) ظاهر است که این انکار، بر کسی نیست که شیطان را خالق خود داند، چه چنین مذهبی در میان بنی آدم نشنیده ایم، بلکه بر پیروان اوست. پس هرگاه متابعت شیطان کند او را معبود گرفته.
و گاه انسان دیگر، به طمع مال و جاه از آن، و گاه درهم و دینار و غیر این ها. [38
__________________________________________________
روایت می کندقال: سمعت أبا جعفر علیه السّلام یقول:إنّ اللّه فضّل الإیمان علی الإسلام بدرجة کما فضّل الکعبة علی المسجد الحرام.
[38مؤمن آنست که إله را منحصر در خدا بداند قولا و فعلا و اعتقادا و سرّا و علانیة زیرا که الهی جز خدا نیست هُوَ الْحَیُّ لا إلهَ إلا هُوَ فَادْعُوهُ مُخلِصینَ لَهُ الدّینَ 40: 65(سوره غافر آیه 65) و لذا در شریعت از هر گونه اتّخاذ آلهه ای منع شده است وَ لا تَدْعُ مَعَ اللّهِ إلها آخَرَ لا إلهَ الا هُوَ 28: 88(سوره قصص آیه 88) خواه صنم و بت غیر شاعر و مدرک باشد، چنانکه قوم موسی از او چنین الهی طلب نمودندقالوا یا مُوسیَ اجْعَلْ لَنا إلها کَما لَهُمْ آلِهَةٌ 7: 138(سوره اعراف آیه 138) و خواه ابلیس باشد، و خواه هوای نفس، که جند ابلیس و آلت دست
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 62
و هر که در غیر رضای خدا این ها را متابعت کند آنها را معبود خود قرار داده.
و همچنین هرگاه - نه از راه عذر و خطا یا نسیان - ترک ما جاء به الرسول را نماید داخل زمره منافقین خواهد بود. چنانکه در حدیث مرفوعه محمّد بن خالد از امیر المؤمنین علیه السّلام منقول است که:
فاعتبروا إنکار الکافرین و المنافقین بأعمالهم الخبیثة. [39
و چنین کسی اگر چه هجرت و جهاد می کند و لکن نه هجرت او إلی الرسول و نه جهاد او فی سبیل اللّه است چنانکه می فرماید:من کانت هجرته إلی اللّه و رسوله فهجرته إلی اللّه و رسوله.
و من کانت هجرته إلی امرأة مصیبها أو غنیمة یأخذها فهجرته
__________________________________________________
اوست، و خواه انسان دیگری باشد به طمع مال یا جاه از او، و یا خوف از او چنانکه فرعون خود را چنین الهی می دانست و موسی را به عبودیّت خود دعوت نمودقالَ لَئِنِ اتَّخَذْتَ إلها غَیْری لاجْعَلَنَّکَ مِنَ الْمَسْجونینَ 26: 29(سوره شعراء آیه 29).
و یا به طمع بهشت و وصول به مقامات یا غفران باشد چنانکه نصاری هستنداتَّخَذوا أَحبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْبابا مِنْ دُونِ اللّهِ وَ الْمَسیحَ بْنَ مَرْیَمَ 9: 31(سوره توبه آیه 31).
و خواه اموال و اولاد باشد چنانکه فرمایدیا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تُلْهِکُمْ أَمْوالُکُمْ وَ لا أوْلادُکُمْ عَنْ ذِکْرِ اللّهِ 63: 9(سوره منافقون آیه 9) زیرا که هر چه انسان را از خدا ملهی شود، اله انسان خواهد بود، خواه زن باشد یا شکم باشد. چنانکه حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در وصایای خود به ابن مسعود فرمودند در اوصاف مردم آخر الزّمان که:محاریبهم نساؤهم و آلهتهم بطونهم (مکارم الاخلاق طبرسی ص 249).
[39این گفتار امیر المؤمنین علیه السّلام ذیل حدیثی است راجع به معنی اسلام، و ما تمام این حدیث را بعدا در حاشیه صفحه ای که مصنّف، اسلام اکبر را بیان می کند بیان خواهیم نمود.
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 63
إلیها. [40
و چون دانستی که جهاد اصغر مثال جهاد اکبر است، می دانی که همین فصل و انفصال در جهاد اکبر نیز هست و در این مراحل نیز منافقین هستند.
__________________________________________________
[40این حدیث را در «منیة المرید» ص 27 طبع نجف آورده، و در «بحار الأنوار» ج 15 قسمت دوم که در اخلاقیّات است در ص 87، از «منیة المرید» نقل کرده است.قال النبی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم:إنّما الأعمال بالنّیّات و إنّما لکلّ امرئ ما نوی. فمن کانت هجرته إلی اللّه و رسوله فهجرته إلی اللّه و رسوله. و من کانت هجرته إلی دنیا یصیبها أو امرأة ینکحها فهجرته إلی ما هاجر إلیه.
سپس مرحوم شهید ثانی ناقل این حدیث می فرماید:
و هذا الخبر من اصول الاسلام و أحد قواعده و أوّل دعائمه. قیل: و هو ثلث العلم. و وجّهه بعض الفضلاء بانّ کسب العبد یکون بقلبه و لسانه و بنانه، فالنّیّة أحد أقسام کسبه الثّلاث و هی أرجحها لأنّها تکون عبادة بمفردها (بانفرادها) بخلاف القسمین الآخرین. و کان السّلف و جماعة من تابعیهم یستحبّون استفتاح المصنّفات بهذا الحدیث تنبیها للمطّلع علی حسن النّیّة و تصحیحها و اهتمامه بذلک و اعتنائه به. انتهی کلامه (ره).
و نیز این روایت را در «بحار» ج 15 جزء 2 ص 77 از «غوالی اللّئالی» آورده.
و لیکن این حدیث در کتب اصول احادیث شیعه نیست و معلوم است که مرحوم شیخ شهید ثانی و ابن أبی الجمهور الأحسائی که دأب آنها نیز استفاده از روایات اخلاقیّه کتب اهل تسنّن است آن را از کتب عامّه نقل کرده اند.
در اصول عامّه این روایت را در «صحیح بخاری» در کتاب الایمان، ص 20 ج 2 و در کتاب العتق، ص 80 و در ج 2 کتاب مناقب الانصار، ص 330 و در ج 3 کتاب نکاح، ص 238 و در ج 4 کتاب الأیمان و النذور، ص 158، و مسلم بن حجاج در «صحیح» در ج 6 کتاب امارة ص 48، و نسائی در «سنن» ج 1 کتاب الطّهارة، ص 59 و در ج 5 کتاب الطّلاق
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 64
و چون هر دو جهاد در دو مرحله اوّل که اسلام و ایمان باشد شریکند، مگر در بعضی مراتب و درجات که به آن اشاره رفته خواهد شد، پس فاصل میان مؤمن و منافق این مجاهدین نیز ایمان است، و شناختن ایشان نیز به آثار و علامات بر عدم اذعان است.
و چون - چنانکه دانسته خواهد شد - ایمان که در مراحل جهاد اکبر واقع شده است اشدّ از ایمان واقع در جهاد اصغر است، پس ملازمت مقتضای شهادتین در مجاهدین این راه نیز بیشتر ضرور و در کار است، و به اندک تخلّف از مقتضای احدهما شخص داخل در مسلک منافقین است.
و از این جهت است که سالکین راه خدا کسی را که به قدر رأس ابره از ظاهر شریعت تجاوز نماید سالک نمی دانند بلکه کاذب و منافق می خوانند.
و اشاره بر این است آنچه را ثقة الاسلام به سند متّصل از مسمع بن عبد الملک از ابی عبد اللّه علیه السّلام روایت نموده که:قال: قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله:ما زاد خشوع الجسد علی خشوع القلب فهو عندنا
__________________________________________________
ص 159 و در ج 7 کتاب الایمان، ص 12 همگی با اسناد متصل خود از یحیی بن سعید از علقمة بن وقّاص از عمر بن خطاب (با ادنی اختلافی در لفظ)، و نیز ترمذی در باب فضائل الجهاد و ابن ماجه در کتاب زهد و احمد بن حنبل در ج 1 از «مسند» خود، بنا به نقل «المعجم المفهرس لألفاظ الحدیث النّبویّة» روایت می کند که قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم:إنّما الأعمال بالنّیّة، و إنّما لکلّ امرئ ما نوی، فمن کانت هجرته إلی اللّه و رسوله فهجرته إلی اللّه و رسوله، و من کانت هجرته إلی دنیا یصیبها أو امرأة ینکحها فهجرته إلی ما هاجر إلیه.
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 65
نفاق. [41
و همچنانکه منافق در مجاهدین اصغر کسانی هستند که هجرت ایشان مع الرّسول یا از خوف سیاست او، یا از طمع غنائم یا ظفر به محبوب باشد نه للّه فی الله و نه قلع و قمع دشمنان دین خداست، و ظاهر ایشان در میدان جهاد، و باطن ایشان در تحصیل مشتهیات یا دفع سیاسات از خود است، همچنین منافقین جهاد اکبر کسانی هستند که مجاهده ایشان نه از برای تسلیط قوّه عاقله [42بر قوای طبیعیّه و کسر سورت آنها و تخلیص خود از برای خدا در راه خدا باشد.
__________________________________________________
[41این حدیث را در ج 2 (اصول کافی» در ص 396 آورده، و در آن «علی ما فی القلب» است.
[42بدانکه در بسیاری از کلمات عرفا و علمای اخلاق دیده می شود که تسلّط بر عالم مثال و عقل و ورود در عالم توحید را متوقّف بر کسر قوای طبیعیه و از بین بردن آنها دانسته اند. و این تعبیر چه بسا موجب اشتباه می شود. چه، بعضی ممکن است چنین پندارند که با وجود قوای طبیعیّه و وجود طبع و نفس و مادّه و زندگی در عالم اکل طعام و مشی در اسواق وصول به مراتب و مراحل عالیه ممتنع است. با آنکه چنین نیست، بلکه نیل به تمام مراحل عالیه و عوالم ما وراء مادّه و وصول به مقام قلب و عقل و توحید مطلق و تحقّق موت ناسوتی، و ملکوتی و جبروتی و تحقّق و عبور از قیامت انفسیّه صغری و وسطی و کبری در این نشأه ممکن است، و با وجودیکه شخص در اینجا زراعت می کند و تجارت می نماید و نکاح می نماید می تواند به واسطه مجاهده با نفس امّاره از همه این مراحل عبور کند و برزخ و قیامت و سؤال منکر و نکیر و عوالم حشر و نشر و سؤال و عرض و میزان و صراط و حساب و تطایر کتب و اعراف و بهشت و شفاعت و دوزخ را در اینجا طیّ کند، و بدون حساب و کتاب وارد در بهشت گرددفَاولئِکَ یَدْخُلونَ الْجَنَّةَ یُرْزَقونَ فیها بِغَیْر حِسابٍ 40: 40(سوره غافر آیه 40) و نیز فرمایش حضرت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم:موتوا قبل أن تموتوا
(این حدیث را در «مرصاد العباد» در باب 4 فصل 2 ص 179 و ص 182 و در باب 4
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 66
و همچنانکه منافقین صنف اوّل به ظاهر متلقّی شهادتین و به بدن در مسافرت با رسول صلّی اللّه علیه و آله و مقاتله با کفّار بوده اند و نفاق ایشان به آثار و علامات و اتیان اعمال منافیه از برای حقیقت ایمان شناخته می شد و به اظهار کلمه کفر داخل در سلک کفّار می شدند، همچنین منافقین صنف ثانی در ظاهر به لباس سالکین راه خدا متلبّس، و به اطراق رأس و تنفّس صعداء متشبّث اند، گاهی خشن می پوشند و زمانی صوف در بر می کنند، و اربعین ها می گیرند، و ترک حیوانیها می کنند، و ریاضتها می کشند، و اوراد و اذکار جلیّه و خفیّه وظیفه خود می کنند، و به کلمات سالکین متکلّم می شوند، و سخنان فریبنده بر هم می بافندوَ إذا رَأیْتَهُمْ تُعْجِبُکَ أَجْسامُهُمْ 63: 4(سوره
__________________________________________________
فصل 2 ص 193 آورده است) به آن توصیه می کند. و نیز فرمایش امیر المؤمنین علیه السّلام در «نهج البلاغة»: و أخرجوا من الدّنیا قلوبکم قبل أن تخرج منها أبدانکم به آن راجع است. و از این ها صریحتر خطابات معراجیّه است که به عنوان «یا احمد یا احمد» در لیلة المعراج خداوند خطاب به حضرت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود و در «بحار الانوار» مفصّلا در ج 17 ص 6 به بعد آمده است، و از جمله می فرماید در احوال محبّین و اولیاء خدا:
قد صارت الدّنیا و الآخرة عندهم واحدة یموت النّاس مرّة و یموت احدهم فی کلّ یوم سبعین مرّة من مجاهدة أنفسهم و مخالفة هواهم... إلی أن قال:
فو عزّتی و جلالی لاحیینّهم حیاة طیّبة إذا فارقت أرواحهم من جسدهم، لا أسلّط علیهم ملک الموت و لا یلی قبض روحهم غیری، و لا فتحنّ لروحهم أبواب السّماء کلّها و لا رفعنّ الحجب کلّها دونی... إلی أن قال: و لا یکون بینی و بین روحه ستر... الی أن قال: و افتح عین قلبه و سمعه حتّی یسمع بقلبه و ینظر بقلبه إلی جلالی و عظمتی... إلی أن قال: و اسمعه کلامی و کلام ملائکتی و أعرّفه السّرّ الّذی سترته عن خلقی...
بنا بر این اگر علماء عبور از این را، به عبور از عالم هوی و نفس امّاره تعبیر می کردند بهتر بود.
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 67
منافقون آیه 4) و لکن آثار و علامات و افعال و اعمال ایشان نه موافق مخلصین و نه مطابق مؤمنین است. و علامت ایشان عدم ملازمت احکام ایمان است زیاده از آنچه در مؤمنین صنف اوّل در کار است.
پس هر که را بینی که دعوای سلوک کند و ملازمت تقوی و ورع و متابعت جمیع احکام ایمان در او نباشد و به قدر سر موئی از صراط مستقیم شریعت حقّه انحراف نماید او را منافق می دان، مگر آنچه به عذر یا خطا یا نسیان از او سر زند.
همچنانکه جهاد دوّم جهاد اکبر است نسبت به جهاد اوّل، همچنین منافق این صنف منافق اکبرند. و آنچه از برای منافقین در صحیفه الهیّه وارد شده حقیقت آن از برای ایشان به وجه اشدّ ثابت است.
هُمْ لِلْکُفْرِ یَوْمَئذٍ أَقْرَبُ مِنْهُمْ لِلْإیمانِ یَقُولُونَ بِأَفْواهِهِمْ ما لَیْسَ فی قُلوبِهِمْ وَ اللّهُ أَعْلَمُ بِما یَکْتُمُونَ 3: 167(سوره آل عمران آیه 167)فَاحْذَرْهُمْ قاتَلَهُمُ اللّهُ انّی یُؤْفَکُونَ 63: 4(سوره منافقون آیه 4)انَّ الْمُنافِقینَ فِی الدَّرْکِ الْأَسْفَلِ مِنَ النّارِ وَ لَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصیرا 4: 145(سوره نساء آیه 145).
و از منافقین این صنف فرقه ای هستند که نام مجاهد بر خود نهند و احکام شریعت را به نظر حقارت می نگرند، و التزام به آنها را شأن عوام می دانند، بلکه علماء شریعت را از خود ادنی می خوانند، و از پیش خود اموری چند اختراع می کنند و آن را راه به خدا می پسندند، و چنان گمان می کنند که راه به خدا راهی است و رای راه شریعت. و در حقّ ایشان است:
وَ یُریدُونَ أَنْ یُفَرِّقُوا بَیْنَ اللّهِ وَ رُسُلِهِ وَ یَقولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 68
نَکْفُرُ بِبَعْضٍ وَ یُریدونَ أن یَتَّخِذوا بَیْنَ ذلِکَ سَبیلا. اولئِکَ هُمُ الْکافِرونَ حَقّا وَ أَعْتَدْنا لِلْکافِرینَ عَذابا مُهینا 4: 150 - 151.
(سوره نساء آیه 150) نیز در حقّ ایشان است که:
وَ إذا قیلَ لَهُمْ تَعالَوْا إلی ما أَنْزَلَ اللّهُ وَ إلَی الرَّسولِ رَأَیْتَ الْمُنافِقینَ یَصُدّونَ عَنْکَ صُدُودا 4: 61(سوره نساء آیه 61).
و نیز در حقّ ایشان است:فقالوا أَ بَشَرٌ یَهْدُونَنا فَکَفَروا 64: 6(سوره تغابن آیه 6). نماز و روزه به جا آورند امّا نه از سر شوق و رغبت، عبادت کنند و لکن نه به خلوص نیّت. ذکر خدا کنند و لکن نه بر دوام و استمرار. چنانچه خدای تعالی از ایشان خبر می دهد:
إِنَّ الْمُنافِقینَ یُخادِعُونَ اللّهَ وَ هُوَ خادِعُهُمْ وَ إِذا قامُوا إِلَی الصَّلوةِ قامُوا کُسالی یُراؤُنَ النّاسَ وَ لا یَذْکُرونَ اللّهَ الا قَلیلا. مُذَبْذَبینَ بَیْنَ ذلِکَ لا إِلی هؤُلاءِ وَ لا إِلی هؤُلاءِ 4: 142 - 143.
(سوره نساء آیه 142) پس متنبّه باش مبادا به عبادت و ذکر قاصر مغرور و فریفته گردی.
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 69

فصل چهارم سیر در منازل چهل گانه عالم خلوص

تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 71
و اما منازل چهل گانه عالم خلوص:
پس مراد از آنها طیّ منازل استعداد و قوّه، و حصول این مرحله تمام به ملکه فعلیّت تامّه است. چه مثال ظهور قوّه و وصول آن به سر حدّ فعلیّت مثال هیزم و انگشت است، که در آنها قوّه ناریّت است، پس چون قریب به نار شوند حرارت در آنها تأثیر کند، و آنا ف آنا بیشتر شود و به تدریج قوّه ناریّت قریب به فعلیّت گردد، تا ناگاه فعلیّت متحقّق و هیزم تیره و انگشت سیاه روشن و شعله ور می گردد.
و لکن این بدو ظهور فعلیّت است و تمام فعلیّت حاصل نشده و در بواطن آن فحمیّت و حطبیّت مخفی و کامن است. و به اندک بادی، یا دوری از نار، یا سبب دیگر این فعلیّت ظاهره منتفی و ناریّت عرضی منطفی می گردد و به حالت اوّلی عود می کند.
و هرگاه قرب نار به آن امتدادی به هم رساند تا جمیع آثار فحمیّت و حطبیّت زائل و تمام قوّه ناریّت و استعداد آن به ظهور و فعلیّت مبدّل گردد، و همه خفایای آن آتش شود دیگر رجوع آن به حطب و فحم ممتنع و از هیچ بادی ناریّت آن منطفی نمی گردد مگر
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 72
آنکه خود آن فانی و خاکستر شود.
لهذا مجاهد راه دین و سالک مراحل مخلصین را دخول در عالمی و ظهور فعلیّت آن کفایت نمی کند، چه هنوز بقایای عالم سافل در زوایای ذاتش کامن و به این سبب به پاکان عالم بالاتر ناهمجنس و وصول به فیوضات و مراتب ایشان غیر میسّر. بلکه به اندک لغزشی یا قلیل تکاهلی در جهاد و سلوک، یا حصول مانعی در زمان اندکی، باز به عالم سافل راجع می شود.
وَ نُرَدُّ عَلی أَعْقابِنا بَعْدَ إذْ هَدینَا اللّهُ 6: 71(سوره انعام، آیه 71) و أکثر صحابه حضرت سیّد المرسلین صلّی اللّه علیه و آله تا قرب جوار ظاهری آن جناب را داشتند روشنی ایمان در ظاهر ایشان پیدا و لکن چون آثار کفر و جاهلیت بالمرّه از ایشان برطرف نشده و در بواطن ایشان کامن بود به محض مباعدت از خدمت آن جناب آثار ذاتیّه ایشان غالب و نور ایمان از ظواهر ایشان به ریاح عاصفه حبّ جاه و مال و حسد و کینه منطفی گردید،وَ ما مُحَمَّدٌ إِلا رَسولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلی أعْقابِکُمْ... 3: 144(سوره آل عمران آیه 144) و از این جهت است که همین ترک ظاهر گناه فائده ای در نجات نمی بخشد. بلکه باید ظاهر و باطن را تارک شد که:وَ ذَرُوا ظاهِرَ الإثْمِ وَ باطِنَهُ... 6: 120(سوره انعام آیه 120) و نیز عوالم واقعه در راه صعود و نزول مانند روز و شب و ساعات هریکند، تا متقدّم [43بالمرّة تمام نشود، و استعداد آن فعلیّت
__________________________________________________
[43این مطلب هیچ جای شبهه و شکّ نیست که تا تمام مراتب و درجات
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 73
نپذیرد، وصول به متأخّر صورت نبندد و به قدر ذرّه ای از متقدّم تا باقی مانده قدم به عالم متأخّر نتوان نهاد.، [44
__________________________________________________
عالم پائین تر طیّ نشود به عالم بالاتر نتوان صعود نمود.
و لیکن دو نکته در اینجا قابل توجّه است:
نکته اول: آنکه اقامت در عالم بالاتر متوقف است بر اقامت عالم پائین تر و امّا صرف اطّلاع موقّتی و حصول مجرد حال و ادراک بعضی از خصوصیّات آن متوقف بر اقامت در عالم پائین تر نیست مثلا کسی که بخواهد در عالم عقل اقامت کند باید حتما از جمیع مراحل عالم مثال عبور کرده باشد و لیکن ممکن است بر کسی که از مثال عبور نکرده باشد به طور حال بعضی از خصوصیّات و آثار عالم عقل هویدا گردد. و هکذا الامر نسبت به عالم عقل با عالم لاهوت.
نکته دوم: آنکه عبور از عالمی مستلزم اطلاع بر جمیع آثار و خصوصیّات آن عالم نیست چه بسا ممکن است افرادی از عالم مثال عبور کنند بدون آنکه مکاشفات صوریّه ملکوتیّه به طور تفصیل برای آنها پیدا شود بلکه فقط به واسطه منامات بعضی از صور مثالی را ادراک کنند، یا در خواب کشف بعضی از امور مثالی از ماضی و آینده برای آنها بشود، چنانچه از مرحوم آیة الحق آقای حاج میرزا علی آقا قاضی رضوان اللّه علیه نقل است که می فرمودند:
مرحوم شیخ زین العابدین سلماسی که از مقربان و اخصّاء مرحوم آیة اللّه سیّد مهدی بحر العلوم بوده است تمام مکاشفاتش در خواب بوده است.
بلی برای عبور از عالمی اطلاع و کشف اجمالی بر آثار و خصوصیّات آن عالم حتمی است.
[44جناب محترم آقای رضا استادی تا اینجا را به سلیقه خود از مرحوم بحر العلوم دانسته و بقیّه را حذف کرده اند، و با آنکه در مقدّمه خود نوشته اند که: من از أهل سیر و سلوک نیستم، معلوم نشد به چه جهت کتاب را مثله نموده و بدون هیچ حجّتی چنین کرده اند. گفته اند: من از باب احتیاط این عمل را نموده ام. آیا تصرّف در عبارت بزرگان و حذف و تنکیل، مطابق احتیاط است؟ و یا اقدام بر طبع چنین رساله مهمّی با این کیفیّت مطابق احتیاط است؟ و چون رساله مطبوعه به نظر ایشان، بعد از طبع أوّل رساله با حواشی و تعلیقات
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 74
و از آنچه گفتیم روشن می شود که مجرّد دخول در عالم
__________________________________________________
حقیر به دست آمد، لذا برای اطّلاع کاوش کنندگان در حقیقت امر، این سطور قلمی گردید، تا در تعلیقه طبع دوّم قرار گیرد.
- ترتّب عوالم را در صعود و نزول گرچه مصنّف (ره) ضمن بیان درجات و مراتب عالم خلوص بیان فرموده است لیکن همانطور که ملاحظه می شود این قانون را به طور کلّی و عمومی برای جمیع عوالم چه عوالم قبل از خلوص و چه مراتب عوالم بعد از خلوص بیان فرموده است.
و از جمله عوالم قبل از خلوص است که آن مثال و عقل است و عبور از عالم طبیعت و مثال و عقل را مصنّف (ره) طی دوازده عالم بیان می فرماید. و راجع به ترتیب آنها مرحوم صدر المتألّهین (ره) مفصّلا اقامه برهان فرموده است.
و مرحوم عارف کامل حاج میرزا جواد آقای ملکی تبریزی (ره) در آخر رساله لقاء الله بحث کرده و به اثبات رسانیده است. و نیز در مکتوبی که به مرحوم آیة الله حاج شیخ محمد حسین کمپانی اصفهانی می نویسد چنین می نویسند:
و اما فکر برای مبتدی، می فرمودند (یعنی استاد ایشان مرحوم آخوند ملا حسین قلی همدانی رضوان اللّه علیه) در مرگ فکر بکن. تا آن وقتی که از حالش می فهمیدند که از مداومت این مراتب گیج شده و فی الجمله استعدادی پیدا کرده، آن وقت به عالم خیالش ملتفت می کردند یا آنکه خود ملتفت می شد. چند روزی همه روز و شب فکر در این می کند که بفهمد که هر چه خیال می کند و می بیند خودش است و از خودش خارج نیست.
و اگر این را ملکه می کرد، آن وقت می فرمودند که باید فکر را تغییر داد، و همه صورتها و موهومات را محو کرد، و فکر در عدم کرد.
و اگر انسان این را ملکه نماید لا بد تجلّی سلطان معرفت خواهد شد... یعنی به تجلّی حقیقت خود، به نورانیّت، و بی صورت و حدّ با کمال بهاء فائز آید. و اگر در حال جذبه ببیند بهتر است بعد از آنکه راه ترقّیات عوالم عالیه را پیدا کرده... هر قدر سیر بکند اثرش را حاضر خواهد یافت. و به جهت ترتیب این عوالم که باید انسان از این عوالم طبیعت اوّل ترقی به عالم مثال نماید، بعد به عالم ارواح و انوار حقیقیّه. البته براهین علمیّه را خودتان احضر هستید... عجب است... که تصریحی به این مراتب در سجده دعای شب نیمه شعبان که اوان وصول مراسله است شده است... می فرماید:سجد لک سوادی و خیالی و بیاضی.
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 75
خلوص کافی نیست در حصول خلوص. بلکه باید جمیع مراتب آن تمام فعلیّت و ظهور به هم رساند، تا صاحب آن از شوائب عالم اسفل از آن فارغ شود و نور خلوص به زوایای قلب و دلش تابیده شود و آثار انّیت بالمرّه برطرف گردد و تواند از این صعود، قدم در بساط قرب أبیت عند ربّی که سر منزل ینابیع حکمت است گذارد. و این حاصل نمی شود مگر به حصول ملکه خلوص و ظهور تمام فعلیّت آن. و چون اقلّ آنچه تمام فعلیّت و ملکه به آن می تواند به هم رسید از برای عالمی، کون در آن عالم است در مدت چهل روز، چنانچه در صدر به آن اشاره شد، لهذا تا راهرو چهل روز در عالم خلوص سیر نکند و منازل چهل گانه آن را که مراتب تمام فعلیّت آنست تمام نکند قدم فراتر نتواند نهاد.
و اما شرح عوالم مقدّمه بر عالم خلوص، پس مجمل آن چنانچه در صحیفه الهیّه به آن اشاره شده بعد از عالم اسلام سه عالم است [45الّذین آمنوا و هاجروا و جاهدوا... الخ.
__________________________________________________
اصل معرفت آن وقت است که هر سه فانی بشود که حقیقت سجده عبارت از فناء است که عند الفناء عن النّفس بمراتبها یحصل البقاء بالله... رزقنا اللّه و جمیع اخواننا بمحمد و آله الطاهرین. انتهی موضع الحاجة... 45 - بدانکه مصنّف (ره) عوالم ما قبل عالم خلوص را به چهار عالم: اسلام، ایمان، هجرت و جهاد، و هر یک از آنها را به سه مرتبه، اصغر، اکبر و اعظم تقسیم فرموده و بنا بر این دوازده عالم قبل از عالم خلوص معین فرموده است.
و بعد از این عالم خلوص خواهد بود، و باید سالک یک اربعین در عالم خلوص سیر کند تا تمام استعدادات خلوص به مرحله فعلیّت رسد.
و حدیث من أخلص للّه را به سیر در عوالم خلوص تفسیر فرموده، و عالم ظهور ینابیع حکمت را به بقاء بعد الفناء که همان «بقاء به معبود» است معیّن کرده است.
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 76
شرح اجمالی عوالم مقدّم بر عالم خلوص:
اوّل: اسلام، چنانچه حضرت ابی عبد اللّه علیه السّلام فرموده اند:
__________________________________________________
و برای اثبات این منظور شواهد و ادلّه ای ذکر فرموده بسیار جالب و دلپسند، به طوری که می توان گفت کتابی بدین اسلوب و تقسیم بندی و تعیین منازل و عوالم بی سابقه است.
و لیکن چند جهت است که باید یادآور شد:
اول: آنکه مصنّف (ره) بعد از آنکه عوالم را به 12 عدد تقسیم فرموده، و عالم هجرت صغری و جهاد اصغر را جزء آنها قرار داده است، چون در مقام تفصیل بر می آید این دو عالم را از شماره بیرون برده و جزء عالم ایمان اکبر شمرده است و برای آنکه عوالم عدد دوازده گانه خود را کم نکنند یک عالم فتح و ظفر بعد از جهاد اکبر و یک عالم فتح و ظفر بعد از جهاد اعظم اضافه فرموده است.
سرّ این کار برای این حقیر معلوم نشد. چه اگر منظور این بوده که در زمان غیبت که سالک متمکّن از این دو نیست عوالم را باید طوری تنظیم نمود که با این زمان نیز سازگار بوده و تطبیق کند، و لذا اجمالا لازمه عالم ایمان اکبر را عبور از این دو عالم باید دانست، این کلام تمام نیست، زیرا:
اوّلا: خود مصنّف (ره) تصریح فرموده که با عدم تمکّن از آنها هجرت از ارباب معاصی و أبناء دنیا به باطن و ظاهر جانشین هجرت صغری، و امر به معروف و نهی از منکر جانشین جهاد اصغر است.
و ثانیا: خود تصریح فرموده که عوالم مانند روز و شب یکی به دنبال دیگری است و تا متقدم بالمرّه طیّ نشود قدم در عالم بالاتر نتوان نهاد.
و ثالثا: اصل هجرت صغری و جهاد اصغر نیز در حصول کمال مدخلیّت تام دارند، و کسی که در زمان ظهور یا غیبت این دو را انجام نداده باشد گوئی از همه مراتب کمال بهره مند نخواهد بود. زیرا نفس انسانی را خدا چنین آفریده که برای تمام اقسام به فعلیّت در آوردن استعدادات او لازم است که حتّی خصوص هجرت صغری و جهاد اصغر را بنماید، و الا و لو آنکه بعدا بدون این ها عوالم دیگری را طی نماید لکن از این جهت ناقص خواهد بود.
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 77
الإسلام قبل الإیمان...
و این ممیّز کافر و مسلم، و مشترک میان مسلم و منافق است.
__________________________________________________
از باب جهاد «سنن» ابی داود نقل شده است که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:من لم یغزو لم یحدّث نفسه بغزو مات علی شعبة من النّفاق.
و نظیر این معنی امر نکاح است. سالکین که به علّت مشکلات نکاح و موانع و صوارفی که دارد تا آخر عمر نکاح نکرده اند گوئی از یک عالم سیر تکاملی که به واسطه این سنّت برای انسان حاصل می شود محروم می باشند و لذا رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نکاح را سنّت و طریق خود شمرده است.
و فی المثل کسی که از حسّ باصره محروم باشد چگونه هر قدر مراتب و عوالم را در سلوک طی کند ولی معهذا از تجلّیات الهی در مظاهر مبصرات محروم است، و رسیدن به فناء در ذات و وصول به حرم، جایگزین این محرومیّت نیست، و إلی الأبد از مشاهده انوار خدا در مرائی و مجالی بصر و سیر آفاقی محروم است، همچنین محرومیّت از حسّ سمع و غیر آن، و به طور کلّی هر حسّی که در انسان نباشد یک عالم بزرگ به روی انسان بسته است.
و رابعا، عالم فتح و ظفر یک عالم خاصّی نیست که در قبال آن عوالم قرار دهیم، زیرا لازمه جهاد و ورود در عالم بعد از آن، فتح و ظفر است. و گر نه ممکن است در اعتبار، عالم فتح و ظفر را دو عالم بگیریم. یکی فتح، و دیگری ظفر. چون سالک به واسطه جهاد اول فتح می کند، و سپس بر خصم ظفر می یابد.
جهت دوّم آنکه در حدیث می فرماید:من أخلص للّه.
و ظاهر آنست که سالک باید یک اربعین اخلاص - که فعل او است - بنماید. و اینطور که مصنّف (ره) فرموده اند سالک باید اربعین را بعد از عالم خلوص و ورود در صف مخلصین طیّ کند. و معلوم است که بعد از ورود در عالم خلوص دیگر اختیاری برای سالک نیست تا اربعین را به اختیار بگذارند. اختیار او (در این حال) به دست خداست و مسیّر او خداست، مگر آنکه بگوئیم غیر از عبارت (من اخلص) عبارتی دیگری نبود تا بدان بتوان این سیر اربعینی را تفهیم نمود.
جهت سوّم آنکه از بیان مصنّف (ره) استفاده می شود که به مقام «بقاء باللّه» بعد از فناء رسیدن نیز اختیاری است، و حدیث شریف وعده وصول به این مقام را به واسطه طیّ اربعین می دهد. و اللّه العالم.
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 78
دوّم: ایمان، و به آن منافق از مؤمن ممتاز می گردد. و میان جمیع اهل ایمان مشترک، و مجتمع شریعت و طریقت است.
سیّم: هجرت مع الرّسول است و به آن سالک از عابد، و مجاهد از قاعد، و طریقت از شریعت ظاهر می شود. [46چهارم: جهاد فی سبیل اللّه است. پس هر مجاهد، مهاجر و مؤمن و مسلم است و هر مهاجر، مؤمن و مسلم است و هر مؤمن، مسلم است و لا عکس.
و از این است که در روایات متعدّده رسیده است که الإسلام لا یشارک الإیمان، و الإیمان یشارک الإسلام.
و در حدیث سماعة بن مهران [47است که:
__________________________________________________
[46شریعت مراعات ظاهر احکام را گویند و طریقت مراعات باطن احکام را. پس اگر مراد مصنّف (ره) از این عوالم اربعه فقط مرتبه ظاهر است بنابر این هجرت هم از شریعت است و مفرّق طریقت از شریعت نخواهد بود. و اگر مراد اعمّ از عوالم ظاهریّه و باطنیّه است آن مرتبه از ایمان نیز طریقت است و ایمان اعمّ مجتمع شریعت و طریقت نخواهد بود.
و لکن ظاهرا مصنّف (ره) در مقام اجمال گوئی است نه در مقام تفصیل و تدقیق.
[47روایاتی که دلالت دارد که اسلام با ایمان مشارک نیست و ایمان با اسلام مشارک است بسیار است و مرحوم کلینی در ج 2 (اصول کافی» ص 25 و ص 26 و ص 27، و در «محاسن» برقی ج 1 ص 285 تحت حدیث مرقّم 424 و 425 آورده است.
و اما حدیث سماعه نیز در بیان مجرّد اشتراک ایمان با اسلام است و در آن مثال کعبه و حرم است. این حدیث در ج 2 (اصول کافی» ص 28 ذکر شده است.
و دیگر حدیثی که در او تشبیه به کعبه و حرم شده است سه حدیث است:
اوّل در «کافی» ج 2 از اصول ص 26 و در «محاسن» برقی ج 1 ص 285
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 79
الإیمان من الإسلام مثل الکعبة الحرام من الحرم قد یکون فی الحرم و لا یکون فی الکعبة و لا یکون فی الکعبة حتّی یکون فی الحرم.
و از این است که فرموده اند:وَ مَا یُؤْمِنُ اکْثَرُهُمْ بِاللهِ إلا وَ هُمْ مُشْرِکُونَ 12: 106(سوره یوسف آیه 106)
__________________________________________________
حدیث مرقّم 425 است از أبی الصّباح الکنانی از حضرت ابی عبد اللّه علیه السّلام إلی أن قال:ما تقول فیمن أحدث فی المسجد الحرام متعمّدا؟ قال: قلت: یضرب ضربا شدیدا. قال: أصبت: قال: فما تقول فیمن أحدث فی الکعبة متعمّدا؟ قلت: یقتل. قال: أصبت. أ لا تری أنّ الکعبة أفضل من المسجد، و أنّ الکعبة تشرک المسجد، و المسجد لا یشرک الکعبة؟ و کذلک الایمان یشرک الاسلام و الاسلام لا یشرک الإیمان.
دوّم از «کافی» ص 26 از همین مجلّد از حمران بن اعین از حضرت ابی جعفر علیه السّلام حدیث می کند که: الی أن قال علیه السّلام:کما صارت الکعبة فی المسجد و المسجد لیس فی الکعبة، و کذلک الإیمان یشرک الإسلام و الإسلام لا یشرک الإیمان.
و سپس مفصّلا حدود اسلام و ایمان را بیان می فرماید.
الی أن قال: أ رأیت لو بصرت رجلا فی المسجد أ کنت تشهد أنّک رأیته فی الکعبة؟ قلت: لا یجوز لی ذلک. قال: فلو بصرت رجلا فی الکعبة أ کنت شاهدا أنّه قد دخل المسجد الحرام؟ قلت: نعم قال: و کیف ذلک؟ قلت: إنّه لا یصل إلی دخول الکعبة حتّی یدخل المسجد. فقال: قد أصبت و أحسنت. ثمّ قال: کذلک الإیمان و الإسلام.
سوّم: در ج 2 (اصول کافی» ص 27 و ص 28 از عبد الرحیم قصیر روایت است که می گوید: توسط عبد الملک بن أعین نامه ای فرستادم برای حضرت ابی عبد اللّه علیه السّلام و از ایمان سؤال کردم: حضرت در جواب نوشتند که: سألت - رحمک اللّه - عن الإیمان... تا آنکه می فرماید:
و کان بمنزلة من دخل الحرم ثمّ دخل الکعبة و أحدث فی الکعبة حدثا فأخرج عن الکعبة و عن الحرم فضربت عنقه و صار إلی النّار.
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 80
و مراد از هجرت مع الرسول، و جهاد فی سبیل اللّه - در این عوالم - هجرت باطنیّه و جهاد باطنی است، که هجرت کبری، و جهاد اکبر است.
اما هجرت صغری و جهاد اصغر داخل در وظایف عالم دوّم است که ایمان باشد و خلیفه و قائم مقام آنها در زمان عدم تمکّن از هجرت صغری و جهاد اصغر، هجرت از ارباب معاصی و أبناء دنیا به باطن و ظاهر و امر به معروف و نهی از منکر است. [48و همچنانکه هجرت این سفر هجرت کبری و جهاد این مسافر جهاد اکبر است، همچنین شرط این سفر است که اسلام و ایمان مجاهد، اسلام و ایمان اکبر باشد. و تا به اسلام اکبر و ایمان اکبر داخل نشود و عالم آنها را طیّ نکند مجاهده فی سبیل اللّه کما هو حقّه که امر به آن شده که جاهِدوا فِی اللّهِ حَقَّ جِهادِهِ 22: 78(سوره حج، آیه 78) صورت نبندد.
و بعد از طیّ اسلام و ایمان اکبرین طالب را رسد که دامن طلب بر میان زند و با رسول باطنی به معاونت رسول ظاهری یا خلیفه آن مهاجرت کرده قدم در میدان مجاهده نهد. و این دو عالم را نیز طیّ کند تا به فوز «قتل فی سبیل اللّه» فائز گردد.
__________________________________________________
[48در جلد 1 (محاسن» برقی ص 285 حدیث رقم 426 از ابی النّعمان از حضرت باقر علیه السّلام وارد است که قال:
قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم:أ لا انبّئکم بالمؤمن؟ المؤمن من ائتمنه المؤمنون علی أموالهم و أمورهم. و المسلم من سلم المسلمون من لسانه و یده و المهاجر من هجر السیّئات و ترک ما حرّمه اللّه علیه.
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 81
امّا - ای رفیق - تا به حال اگر چه خطر بسیار و عقبات بی شمار و قاطعان طریق بی حدّ و راهزنان بیرون از عرصه شمار و عدد بود، و به طیّ این عوامل از چنگ آنها خلاص و از دست آنها مناص حاصل شد و لکن بعد از عبور از این عوالم و مقتول شدن در راه خدا ابتدا خطر بزرگ و داهیه عظمی است، چه وادی کفر اعظم و نفاق اعظم در ورای این عالم واقع و شیطان اعظم که رئیس جمله ابالسه است در این وادی منزل دارد و شیاطین سائر عوالم، جنود و احزاب و اعوان و اذناب اویند. پس چنان گمان نکنی که چون از این عوالم جستی از مخاطره رستی و گوهر مقصود جستی، زینهار، زینهار این غرور و پندار است.
و بعد از این عوالم عوالم دیگر است که تا طیّ آنها نشود کسی به سر منزل مقصود نتواند رسید.
اوّل اسلام اعظم. دوّم ایمان اعظم.
سوّم هجرت عظمی. چهارم جهاد اعظم.
و پس از طی این عوالم عالم خلوص است رزقنا اللّه و ایّاکم.
شرح تفصیلی عوالم دوازده گانه مقدّم بر عالم خلوص
و از آنچه گفته شد ظاهر شد که مسافر را در راه دوازده عالم است به عدد بروج فلک و شهور سال و ساعات روز و شب و نقبای بنی اسرائیل و خلفای آل محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم. و اهل بصیرت را سرّ عدد معلوم می گردد. و عوالم دوازده گانه به این تفصیل است:
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 82
اوّل اسلام اصغر:
و آن اظهار شهادتین است و تصدیق به آن به لسان و اتیان به دعائم خمس به جوارح و اعضاء [49.
__________________________________________________
[49در اصطلاح، «دعائم خمس» به صلاة و صوم و زکاة و حجّ و ولایت، اطلاق می شود، کما آنکه در «کافی» ج 2 اصول ص 18 از فضیل از ابی حمزه و در «محاسن» برقی ج 1 حدیث رقم 429 در ص 286 از ابن محبوب از ابی حمزه از حضرت ابی جعفر علیه السّلام روایت کرده اند که قال:بنی الإسلام علی خمس علی الصّلاة و الزّکوة و الصّوم و الحجّ و الولایة و ما نودی بشی ء (و لم یناد بشی ء) کما نودی بالولایة.
و نیز در «کافی» در ص 18 و ص 19 و ص 21 و در «محاسن» ص 286 چندین روایت دیگر به همین مضمون با سلسله روات دیگر از حضرت ابی عبد اللّه و حضرت ابی جعفر علیهما السّلام نقل می کند که آنها دعائم خمس را منحصر در همین پنج امر قرار داده اند و اهمّ آنها ولایت است. و در بسیاری از آنها لفظ «دعائم خمس» به همین عبارت ذکر شده است.
و لیکن ظاهرا مراد مصنّف (ره) از دعائم خمس که در اینجا ذکر کرده است ولایت نیست، زیرا:
اوّلا: این دعائم خمس را از آثار اسلام اصغر شمرده است با آنکه قضیه ولایت راجع به ایمان اصغر یا اسلام و ایمان اکبرین است.
ثانیا: تعبیر به اتیان به دعائم خمس به جوارح و اعضاء فرموده و مسلّما ولایت چیزی نیست که با جوارح و اعضاء اتیان کنند.
ثالثا: در ذیل مطلب حدیث سفیان بن سمط را شاهد آورده که علاوه بر صلاة و صوم و حجّ و زکاة، شهادتین را جزء اسلام شمرده است نه ولایت را.
بنا بر این مسلّما مراد مصنّف (ره) از دعائم خمس در اینجا همان شهادتین و صلاة و صوم و زکاة و حجّ است.
امّا حدیث سفیان بن سمط را در ج 2 (اصول کافی» در صفحه 24 آورده است قال:سأل رجل أبا عبد اللّه علیه السّلام عن الإسلام و الإیمان ما الفرق بینهما؟ فلم
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 83
و به آن اشاره شده است که قالت الأعراب آمنّا قل لم تؤمنوا 49: 14
__________________________________________________
یجبه ثمّ سأله، فلم یجبه، ثمّ التقیا فی الطّریق و قد أزف من الرّجل الرّحیل، فقال له أبو عبد اللّه علیه السّلام: کأنّک قد أزف منک رحیل؟ فقال: نعم. فقال:
فالقنی فی البیت. فلقیه فسأله عن الإسلام و الایمان ما الفرق بینهما؟ فقال: الإسلام هو الظّاهر الّذی علیه النّاس.
و سپس تمام حدیث را بیان فرمود و بعد فرمود:
فهذا الإسلام. و قال: الإیمان معرفة هذا الأمر مع هذا، فإن أقرّ بها و لم یعرف هذا الأمر کان مسلما و کان ضالا.
بنا بر این - به صریح این روایت - اقرار به ولایت از شرائط ایمان است نه اسلام و فقط شرط اسلام اقرار به شهادتین است.
از ملاحظه و تطبیق یک دسته از روایاتی که از اهل تسنّن راجع به ابنیه خمسه اسلام در این مقام وارد شده، و دسته دیگر از روایات سابق الذّکر که از ائمّه اهل البیت علیهم السّلام راجع به دعائم خمسه اسلام وارد شده است سرّ این اختلاف در تعبیر روشن می گردد.
توضیح آنکه: در «صحیح» مسلم ج 1 کتاب «الایمان» ص 34 و ص 35 چهار حدیث از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نقل می کند:
1 - با اسناد از سعد بن عبیده از ابن عمر از حضرت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که فرمود:بنی الإسلام علی خمسة: علی ان یوحّد اللّه و إقام الصّلاة و إیتاء الزّکاة و صیام رمضان و الحجّ.
2 - با اسناد خود از سعد بن عبیده از ابن عمر از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که فرمود:بنی الإسلام علی خمس: علی أن یعبد اللّه و یکفر بما دونه و إقام الصّلاة و إیتاء الزّکاة و حجّ البیت و صوم رمضان.
3 - با اسناد خود از نواده ابن عمر از پدرش که:قال عبد اللّه: قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم:بنی الإسلام علی خمس: شهادة أن لا إله إلا اللّه و أنّ محمّدا عبده و رسوله و إقام الصّلوة و إیتاء الزّکوة و حجّ البیت و صوم رمضان.
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 84
وَ لکِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا 49:14[50(سوره 49 حجرات آیه 14).
__________________________________________________
4 - با اسناد خود از حنظله قال:سمعت عکرمة بن خالد یحدّث طاووسا أنّ رجلا قال لعبد اللّه بن عمر: ألا تغزو؟ فقال: إنّی سمعت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم یقول:
إنّ الإسلام بنی علی خمس: شهادة أن لا إله الا اللّه و إقام الصّلوة و إیتاء الزّکوة و صیام رمضان و حجّ البیت.
این روایات می فهماند که رسول خدا اسلام را بر این پنج اساس بیان فرموده اند.
لکن چون عامّه به همان ظاهر شهادتین اکتفا کرده و اقرار به مجرّد نبوّت را گر چه مقارن با مخالفت امر رسول اللّه درباره ولایت باشد از اساس اسلام شمرده و به همان قانع شده اند، ائمّه اهل البیت صلوات اللّه علیهم اجمعین روایت وارده از رسول خدا را بدین قسم تفسیر فرموده اند که: اقرار به توحید و نبوّت بدون اقرار به ولایت جز ظاهری بیش نیست و حقیقت اعتراف به آن مستلزم اقرار به ولایت است و آن دو از این منفکّ نیستند. حقیقت اسلام بر ولایت بستگی دارد که مفتاح توحید در مظاهر اسماء و صفات و افعال و نیز باطن و جوهره نبوّت است.
بنا بر این این دسته از روایات اهل بیت علیهم السّلام تفسیر و تأویل همان روایاتیست که از رسول خدا راجع به ابنیه خمسه اسلام بیان شده است و نظیر این اختلاف در تعبیر نیز در حدیث سلسلة الذّهب مشاهده می گردد. این حدیث به چند مضمون بیان شده است:
اول آنکه در «عیون اخبار الرّضا» علیه السّلام ص 314 با اسناد خود گوید که:یقول اللّه جلّ جلاله:
لا إله إلا اللّه حصنی فمن دخله امن من عذابی.
و نیز در همین صفحه با اسناد خود گوید که:قال اللّه سیّد السّادات جلّ و عزّ:إنّی انا اللّه لا إله إلا أنا فمن أقرّ لی بالتّوحید دخل حصنی، و من دخل حصنی أمن من عذابی.
و این روایت را در «جواهر السّنیّة» ص 147 از «عیون» نقل کرده است.
دوّم آنکه شرط توحید را اخلاص شمرده اند، چنانکه در «عیون» ص 313 با اسناد خود گوید که:
قال اللّه جلّ جلاله: إنّی أنا اللّه لا إله إلا أنا فاعبدونی من جاء منکم بشهادة أن لا إله إلا اللّه بالإخلاص دخل حصنی و من دخل فی حصنی أمن من عذابی.
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 85
و همین اسلام است که در حدیث قاسم صیرفی حضرت صادق علیه السّلام فرمود:الإسلام یحقن به الدّم، و یؤدّی به الأمانة و
__________________________________________________
سوّم آنکه معنی اخلاص را به ولایت تفسیر فرموده اند چنانکه در «امالی» طوسی ج 2 ص 201 با اسناد خود گوید:
عن اللّه تقدّست أسماؤه و جلّ وجهه قال: إنّی أنا اللّه لا إله إلا أنا وحدی، عبادی فاعبدونی، و لیعلم من لقینی منکم بشهادة أن لا إله إلا اللّه مخلصا بها أنّه قد دخل حصنی و من دخل حصنی أمن عذابی. قالوا: یا بن رسول اللّه و ما اخلاص الشّهادة للّه؟ قال: طاعة اللّه و رسوله و ولایة أهل بیته علیهم السّلام.
و در «معانی الاخبار» ص 370 و «ثواب الاعمال» ص 7 و «توحید» صدوق ص 25 و در «جواهر السّنیّة» ص 156 و نیز در «جواهر السنیّة» ص 222 از «امالی» صدوق در ذیل روایت کلمة لا إله إلا اللّه حصنی از حضرت رضا علیه السّلام نقل کرده اند که فلمّا مرّت الرّاحلة نادانا: بشروطها و أنا من شروطها.
چهارم آنکه نقش ولایت را حصن قرار داده اند چنانکه در «معانی الاخبار» ص 371 با اسناد خود گوید که:یقول اللّه تبارک و تعالی: «ولایة علیّ بن أبی طالب حصنی فمن دخل حصنی أمن من ناری.
و نیز عین این حدیث را با سند دیگر در «جواهر السنیّة» ص 225 از «امالی» صدوق نقل کرده است. و ایضا در «جواهر السنیّة» ص 262 از ابو علی حسن بن محمّد الطّوسی در «امالی» خود از پدرش مرحوم شیخ طوسی با اسناد متصل خود نقل کرده است که قال اللّه تعالی: ولایة علیّ بن أبی طالب حصنی من دخله أمن ناری.
باری از مجموع این روایات استفاده می شود که همه آنها می خواهند یک حقیقت را بیان کنند و آن تسلیم در مقابل اراده مطلقه خدا و اعتراف به ربوبیّت مطلقه او در تمام مظاهر امکان است لذا آن دسته از روایات که مطلق لا إله الا اللّه را حصن شمرده است منظور و مراد حقیقت این کلمه است که البتّه بدون اخلاص و ولایت معقول نخواهد بود.
و روایاتی که ولایت را حصن قرار داده یا توحید را منضمّا به شرط ولایت حصن شمرده است تفسیر و تأویل همان دسته اول از روایات است نه مطلب زائدی. فتأمّل و افهم.
چون نظیر این جمعی را که ما در اینجا نمودیم در بسیاری از روایات باید اعمال گردد و به همین طریق جمع نمود و در واقع جمع بین مجمل و مبیّن یا مطلق و مقیّد است لذا قدری بیشتر توضیح دادیم.
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 86
یستحلّ به الفروج، و الثّواب علی الإیمان [51
و در حدیث سفیان بن سمط حضرت صادق علیه السّلام فرمود که:
الإسلام هو الظّاهر الّذی علیه النّاس بشهادة أن لا إله إلا اللّه و أنّ محمّدا رسول اللّه و إقام الصّلاة و إیتاء الزّکاة و حجّ البیت و صیام شهر رمضان.
دویم، ایمان اصغر:
و آن عبارت است از تصدیق قلبی و اذعان باطنی به امور مذکوره. [52و لازم آن اعتقاد به جمیع ما جاء به الرّسول است از صفات و اعمال و مصالح و مفاسد افعال و نصب خلفاء و ارسال نقباء. چه اذعان به رسالت رسول لازم دارد اذعان به حقّیّت جمیع ما جاء به الرّسول را. و به این ایمان راجع است قول صادق مصدّق علیه السّلام در حدیث سماعه بعد از سؤال آن از اسلام و ایمان که آیا مختلفند یا نه؟ فرمود:
__________________________________________________
[50در «کافی» ج 2 اصول ص 25 در تفسیر این آیه از حضرت ابی جعفر علیه السّلام وارد است که:فمن زعم أنّهم آمنوا فقد کذب و من زعم أنّهم لم یسلموا فقد کذب.
[51این حدیث را در ج 2 (اصول کافی» ص 24 آورده است.
[52در ج 2 (اصول کافی» (طبع ثانی) ص 14 با سند متّصل خود از عبد اللّه ابن سنان از حضرت ابی عبد اللّه علیه السّلام و ایضا به سند متّصل دیگر از محمّد بن مسلم عن احدهما حدیث می کند (و اللفظ للثّانی)فی قول اللّه عزّ و جلّ:صبغة اللّه و من أحسن من اللّه صبغة.قال: الصّبغة هی الإسلام.
و قال فی قوله عزّ و جلّ:فمن یکفر بالطّاغوت و یؤمن بالله فقد استمسک بالعروة الوثقی.قال: هی الإیمان.
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 87
الإسلام شهادة ان لا إله إلا اللّه و التّصدیق برسول اللّه. به حقنت الدّماء و علیه جرت المناکح و المواریث و علی ظاهره جماعة النّاس، و الإیمان الهدی و ما یثبت فی القلوب من صفة الإسلام. [53
سیّم، اسلام اکبر:
و مرتبه آن بعد از ایمان اصغر است. و آن مراد است از قول حقّ عزّ اسمه یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنوا ادْخُلوا فِی السِّلْمِ کافَّةً 2: 208(سوره بقره آیه 208) چه امر فرموده اند مؤمنین را به اسلام. و این اسلام عبارت است از تسلیم و انقیاد و اطاعت، و ترک اعتراض بر خدا، و اطاعت در جمیع لوازم اسلام اصغر و ایمان اصغر، و اذعان به اینکه جمیع آنها چنانند که بایند و آنچه نیست نباید.
و قول امیر المؤمنین علیه السّلام مذکور در حدیث مرفوعه برقی که إنّ الإسلام هو التّسلیم و التّسلیم هو الیقین
در بیان این اسلام است. [54
__________________________________________________
[53فرمایش حضرت صادق علیه السّلام در اینجا بعضی از روایتی است که در ج 2 (اصول کافی» ص 25 از سماعه آورده است.
[54این حدیث را در «امالی» صدوق ص 211 مسندا از حضرت صادق از پدرانشان از امیر المؤمنین علیهم السّلام و در ج 2 (اصول کافی» ص 45 از محمّد بن خالد عن بعض اصحابنا مرفوعا از امیر المؤمنین علیه السّلام روایت می کند،قال امیر المؤمنین علیه السّلام:لأنسبنّ الإسلام نسبة لا ینسبه أحد قبلی و لا ینسبه أحد بعدی إلا بمثل ذلک.
إنّ الإسلام هو التّسلیم، و التّسلیم هو الیقین، و الیقین هو التّصدیق، و التّصدیق هو الإقرار، و الإقرار هو العمل، و العمل هو الأداء. إنّ المؤمن لم یأخذ دینه عن رأیه، و لکن أتاه من ربّه فأخذه. إنّ المؤمن یری یقینه فی عمله، و الکافر یری
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 88
و همچنانکه اسلام اصغر تصدیق به رسول است، اسلام اکبر تصدیق مرسل است.
و چنانکه مقابل اسلام اصغر فی حدّ ذاته کفر اصغر است که کفر به رسول باشد و تقدیم عقل خود یا سائر رسل بر آن، که غیر منافی است با اسلام به خدا، چنانکه در حق یهود و نصاری، مقابل اسلام اکبر، کفر اکبر است، چه کسی که عاری از این اسلام باشد اگر چه اعتقاد به رسالت رسول و صدق او دارد و لکن اعتراض او بر خداست، و بحث او در احکام اوست و اطاعت و تقدیم رأی خود بر او. و به این کفر اشاره فرمود حضرت صادق علیه السّلام در حدیث کاهلی از ابی عبد اللّه علیه السّلام:
لو أنّ قوما عبدوا اللّه وحده لا شریک له و أقاموا الصّلاة و آتوا الزّکاة و حجّوا البیت الحرام و صاموا شهر رمضان، ثمّ قالوا لشی ء صنعه اللّه أو صنعه رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم:
__________________________________________________
انکاره فی عمله. فو الّذی نفسی بیده ما عرفوا أمرهم. فاعتبروا إنکار الکافرین و المنافقین بأعمالهم الخبیثة.
و در «سفینة البحار» ج 1 ص 644 بعد از نقل این حدیث فرموده است: و قد تصدّی لشرح هذا الحدیث ابن أبی الحدید، و ابن میثم، و الشهید الثّانی، و المجلسی، فراجع.
و در «محاسن برقی» در ج 1 ص 222 تحت حدیث مرقّم 135 آورده است.
و لیکن در «نهج البلاغه» مختصر این حدیث را آورده است. در شرح نهج مولی فتح اللّه ج 2 ص 542 و در شرح عبده ج 2 ص 165 بدین طریق وارد است:
و قال علیه السّلام:لأنسبنّ الإسلام نسبة لم ینسبها أحد قبلی. الإسلام هو التّسلیم، و التّسلیم هو الیقین، و الیقین هو التّصدیق، و التّصدیق هو الاقرار، و الإقرار هو الأداء، و الأداء هو العمل الصّالح.
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 89
ألا صنع بخلاف الّذی صنع؟ أو وجدوا ذلک فی قلوبهم لکانوا بذلک مشرکین... إلی أن قال: فعلیکم بالتّسلیم. [55
پس چون آدمی ترک اعتراض از آنها کرد و عقل و رأی و هوای خود را مطیع شرع نمود، مسلمان گشت به اسلام اکبر، و در این وقت داخل مرتبه عبودیّت می شود. و این ادنی مرتبه عبودیّت است، [56
__________________________________________________
[55این حدیث در ج 1 (اصول کافی» طبع ثانی ص 390 وارد است و به جای لفظ «إلی أن قال» که مصنّف برای اختصار آورده است، در حدیث چنین وارد است که:
ثمّ تلا هذه الآیة:فلا و ربّک لا یؤمنون حتّی یحکّموک فیما شجر بینهم ثمّ لا یجدوا فی أنفسهم حرجا ممّا قضیت و یسلّموا تسلیما.ثمّ قال أبو عبد اللّه علیه السّلام: علیکم بالتّسلیم.
[56همچنان که در حدیث «عنوان بصری» وارد است که عبودیّت مستلزم تسلیم محض و اطاعت صرف است و تا وقتی که انسان به تمام معنی الکلمه خود را تسلیم نکند و اراده و اختیار خود را طبق اراده و اختیار خدا نگرداند، وارد مرحله عبودیّت نخواهد شد.
این حدیث را مرحوم مجلسی در «بحار الانوار» در ج 1 در باب آداب العلم و أحکامه آورده است از عنوان بصری از حضرت صادق علیه السّلام. حدیث مفصّل است... تا آنجا که عنوان به حضرت عرض می کند:
یا أبا عبد اللّه ما حقیقة العبودیّة؟ قال: ثلاثة أشیاء: أن لا یری العبد لنفسه فیما خوّله اللّه ملکا، لانّ العبید لا یکون لهم ملک یرون المال مال اللّه یضعونه حیث أمرهم اللّه به، و لا یدبّر العبد لنفسه تدبیرا، و جملة اشتغاله فیما أمره اللّه تعالی به و نهاه عنه. فإذا لم یر العبد لنفسه فیما خوّله اللّه ملکا هان علیه الانفاق فیما امره اللّه تعالی أن ینفق فیه. و إذا فوّض العبد تدبیر نفسه علی مدبّره هان علیه مصائب الدّنیا، و اذا اشتغل العبد بما امره اللّه تعالی و نهاه عنه لا یتفرّغ منهما إلی المراء و المباهاة مع النّاس. فإذا أکرم اللّه العبد بهذه الثّلاثة هان علیه الدّنیا و إبلیس و الخلق، و لا یطلب الدّنیا تکاثرا و لا
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 90
و آنچه به جا آورد عبادت باشد.
و آنچه را حقّ سبحانه و تعالی می فرماید که:إنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللّهِ الْإسْلامُ. 3: 19(سوره آل عمران آیه 19) إشاره به این مرتبه است.
و آنچه را فرمود که:أَ فَمَنْ شَرَحَ اللّهُ صَدْرَهُ لِلْإسْلامِ فَهُوَ عَلی نُورٍ مِنْ رَبّهِ 39: 22(سوره زمر آیه 22) از این مرتبه از اسلام متحقّق می گردد.
و آنچه ذکر کرده که:فَمَنْ أَسْلَمَ فَاولئِکَ تَحَرَّوْا رَشَدا 72: 14(سوره جنّ آیه 14) در این مرتبه ظاهر می شود. چه بسیار ظاهر است که اسلام اصغر که منافقین را نیز حاصل بود، از این صفت به مراحل شتّی بر کنار است.
و قول جناب رسالت م آب صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که:فمن أسلم فهو منّی
مراد از آن این مرتبه. چه منافقین با وجود اسلام اصغر در درک اسفل از نار مقام دارند نه در جوار رسول مختار.
چهارم، ایمان اکبر:
و اشاره به آن است قوله تعالی:یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا آمِنُوا بِاللهِ وَ رَسولِهِ 4: 136.چه مؤمنان را امر به ایمان دیگر فرموده. [57
__________________________________________________
تفاخرا، و لا یطلب ما عند النّاس عزّا و علوّا، و لا یدع أیّامه باطلا. فهذا أوّل درجة التّقی...
باری... همان طوری که ملاحظه می شود در این حدیث شریف که بعضی از أساطین گویند آثار صدور آن از معصوم، از نفس مضامین آن مشهود است، عبودیّت حقّه را عین تسلیم، و اطاعت در افعال و اراده و اختیار و سایر امور قرار داده است. و بعدا پس از حصول این مراتب، وارد در اولین درجه تقوی می گردد که به حسب تقسیم مصنّف (ره) همان مرتبه ایمان اکبر است.
[57سوره نساء آیه 136، و آیه بدین کیفیت است یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا آمِنُوا بِاللهِ وَ رَسولِهِ وَ الْکِتابِ الَّذی نَزِّلَ عَلی رَسُولِهِ وَ الْکِتَابِ الّذی أنْزَلَ مِنْ قَبْلُ 4: 136- الآیة.
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 91
و چنانچه ایمان اصغر روح و معنی اسلام اصغر است و اسلام قالب آن و لفظ آن، و حصول آن به تجاوز اسلام اصغر است از زبان و جوارح به قلب، همچنان ایمان اکبر روح و معنی اسلام اکبر است.
و آن عبارت است از تجاوز اسلام اکبر از مرتبه تسلیم و انقیاد و اطاعت به مرتبه شوق و رضا و رغبت و تعدّی اسلام از عقل به روح. و کریمه أَ فَمَنْ شَرَحَ اللهُ صَدْرَهُ لِلْإسْلامِ 39: 22(سوره زمر آیه 22) مصداق این حال است. [58و چنانچه مقابل ایمان اصغر نفاق اصغر است که مشتمل است بر تسلیم و انقیاد و اطاعت رسول در ظاهر، و تکاسل و تکاهل در قلب، همچنین در مقابل ایمان اکبر نفاق اکبر است که تسلیم و انقیاد و اطاعت قلبی متولّد از عقل و مسبّب از خوف باشد و خالی از اشتیاق و رغبت و لذّت و سهولت بر روح و نفس.
__________________________________________________
[58چون در این آیه شرح صدر به واسطه اسلام به فعل خدا بیان شده، و علاوه اثر آن که نور من ربّه باشد معیّن گردیده است معلوم می شود که مراد از اسلام در این آیه اسلام اکبر است نه اصغر و نه اعمّ از اصغر و اکبر.
و چون ایمان اکبر مرتبه تفضیل و تجاوز اسلام اکبر است از مرتبه تسلیم و اطاعت به مرتبه شوق و رضا و رغبت، لذا از این مرتبه در قرآن مجید تعبیر به شرح صدر برای اسلام شده است چه أ فمن شرح الله صدره للاسلام جائی گفته می شود که اسلام باشد و سپس خدا آن اسلام را در صدر گسترش دهد. و این همان معنای ایمان اکبر است. و چون اسلام اکبر مرتبه نازل و پائینی از ایمان اکبر است لذا مصنّف (ره) در صفحه قبل که اسلام اکبر را تشریح می فرمود با کلمه «از» که همان معنای «من» ابتدائیه است چنین بیان فرمود که: «و آنچه را که بیان فرمود که:أ فمن شرح الله صدره للإسلام فهو علی نور من ربّه از این مرتبه از اسلام متحقق می گردد.»
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 92
همانا آنچه در وصف منافقین فرموده که:و إذا قاموا إلی الصّلوة قاموا کسالی در حقّ این فرقه است. [59و چون تسلیم و انقیاد بر روح سرایت نمود و معرفت افعال و اوامر الهیّه اشتداد یافت بنده از این نفاق خالی می گردد.
و لازم این مرتبه ایمان آنست که سرایت به جمیع أعضا و جوارح کند، چه بعد از آنکه منشأ ایمان روح باشد که سلطان بدن است و فرمانفرمای جمیع اعضاء و جوارح است، همه را به کار خود می دارد و امر بر همه سهل و آسان می شود، و همه مطیع و منقاد می گردند و دقیقه ای از دقائق از اطاعت و عبودیّت کوتاهی نمی کنند.
چنانچه در حقّ ایشان است که:
قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤمِنونَ. الَّذینَ هُمْ فی صَلوتِهِمْ خاشِعُونَ.
وَ الَّذین هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ. وَ الَّذینَ هُمْ لِلزَّکوةِ 23: 1 - 4
__________________________________________________
[59حصر مفاد این آیه درباره منافقین به نفاق اکبر بدون دلیل است، چه اگر بر ظاهر آیه و سیاق آن اکتفا کنیم آیه منحصر به منافقین به نفاق اصغر خواهد بود، چون در آیه قبل فرموده است:
الَّذینَ یَتَرَبَّصُونَ بِکُمْ فَإنْ کانَ لَکُمْ فَتْحٌ مِنَ اللهِ قالُوا أَ لمْ نَکُنْ مَعَکُمْ وَ إنْ کانَ لِلْکافِرینَ نَصیبٌ قالُوا أَ لمْ نَسْتَحْوِذْ عَلَیْکُمْ وَ نَمْنَعْکُمْ مِنَ المُؤْمِنینَ 4: 141تا اینکه می فرماید:إنَّ الْمُنافِقینَ یُخادِعونَ اللهَ وَ هُوَ خادِعُهُمْ وَ إذا قامُوا إِلَی الصَّلوةِ قامُوا کُسالی یُراؤُنَ النّاسَ وَ لا یَذْکُرونَ اللهَ إِلا قَلیلا. مُذَبْذَبینَ بَیْنَ ذلِکَ لا إِلی هؤُلاءِ وَ لا الی هؤُلاءِ وَ مَنْ یُضْلِلِ اللهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبیلا 4: 142 - 143.(سوره نساء، آیه 141 - 143).
و اگر نظر به جامعیت قرآن کنیم باز نیز این آیه و نظائر آن راجع به اعمّ از منافقین به نفاق اصغر و منافقین به نفاق اکبر است، و قصر آن بر خصوص منافقین به نفاق اکبر بی مورد است.
فةالملوک فی السیروالسلوک ص : 93
فاعِلونَ. وَ الَّذینَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حافِظُونَ 23: 1 - 5(سوره مؤمنون آیه 2 إلی آیه 5).
چه اعراض از لغو متحقّق نمی شود مگر به واداشتن هر عضوی از اعضاء را به آنچه از برای آن آفریده شده است.
و حضرت أبی عبد الله علیه السّلام در حدیث زبیری و حمّاد ذکر این مرتبه از ایمان را فرموده و خلاصه این حدیث اینست که:
الإیمان فرض مقسوم علی الجوارح کلّها فمنها قلبه و هو أمیر بدنه، و عیناه و أذناه و لسانه و رأسه و یداه و رجلاه و فرجه.
و عمل هر یک را بیان فرمود. [60و نیز حدیث ابن رئاب اشاره به این مرتبه است که:
إنّا لا نعدّ الرّجل مؤمنا حتّی یکون بجمیع أمرنا متّبعا مریدا. ألا و إنّ من اتّباع أمرنا و إرادته الورع. [61
و آنچه در صحیفه الهیّه وارد است که أَ لَمْ یَأْنِ لِلَّذینَ آمَنوا أنْ تَخْشَعَ قُلوُبُهُمْ لِذِکْرِ اللهِ 57: 16(سوره حدید آیه 16) امر به مسافرت از ایمان اصغر است به ایمان اکبر.
__________________________________________________
[60حدیث زبیری را از حضرت صادق علیه السّلام در ج 2 (اصول کافی» ص 33 آورده است. این حدیث بسیار مفصل است و بالغ بر چهار صفحه است. و اما حدیث حمّاد را از «العالم» علیه السّلام در همین کتاب در ص 38 ذکر کرده است این حدیث نیز بالغ بر یک صفحه مفصل است (فمن أراد تمامهما فلیراجع مصدرهما).
[61این حدیث را در ج 2 (اصول کافی» ص 78 با اسناد متصل از ابن رئاب از حضرت صادق علیه السّلام آورده است و در خاتمه حدیث می فرماید:فتزیّنوا به یرحمکم الله و کبّدوا أعداءنا (به) ینعشکم الله.
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 94
و چنان تصوّر نکنی که آنچه گفته شد از تفاوت مراتب اسلام و ایمان منافی است با آنچه در طائفه ای از احادیث وارد است که ایمان قابل زیاده و نقصان نیست، و فرقه ای از محدّثین تصریح به آن نموده اند، چه آنچه گفته شد از تفاوت مراتب در شدّت و ضعف است [در آثار نه زیاده و نقصان [در اصل ایمان بلی از لوازم شدّت و ضعف، زیاده و نقصان در آثار و لوازم آن است. [62پس آنچه رسیده در نفی زیاده و نقصان در اصل ایمان است. و آنچه وارد شده در اثبات آن یا مراد شدّت و ضعف است، یا زیاده و نقصان در آثار و لوازم چون قوله تعالی:
إِنَّمَا الْمُؤْمِنونَ الَّذینَ اذا ذُکِرَ اللهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ إذا تُلِیَتْ عَلَیْهِمْ آیاتُهُ زادَتْهُمْ إیمانا 8: 2(سوره انفال آیه 2).
یعنی هر امر و نهی که در آیات می شنوند کمر اطاعت آن بر میان بندند و اثری از ایمان زاید بر آنچه بود در ایشان ظاهر شود. و به آیات آفاقیّه و انفسیّه که به لسان حال بر ایشان خوانده شود [آثار ایمان ایشان شدید گردد.
و همین است مراد از آنچه در احادیث وارد شده که از برای ایمان مراتب بسیار است چنانکه رسیده که:
__________________________________________________
[62ممکن است دو روایت شریفی را که در ج 2 (اصول کافی» طبع ثانی ص 15 وارد شده است بر اختلاف مراتب ایمان حمل نمود. اول با سند متصل خود از ابی حمزه از ابی جعفر علیه السّلام، دوم با سند متصل از جمیل از حضرت ابی عبد الله علیه السّلام، و اللفظ للثانی:
سألته عن قوله عزّ و جلّ:هو الّذی أنزل السّکینة فی قلوب المؤمنین...قال:
هو الإیمان. قال: و أیّدهم بروح منه. قال: هو الإیمان. و عن قوله: و ألزمهم کلمة التّقوی. قال: هو الإیمان.
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 95
إنّ الإیمان له سبعة أسهم فمنهم من له سهم، و منهم من له سهمان، و لا یحمل السّهمان علی صاحب السّهم. [63
یعنی باید آثار و اعمال دو سهمان را بر صاحب یک سهم از معرفت بار نکرد چه برایشان شاقّ می شود. و تا معرفت شدید نشود عمل به جوارح آسان نمی گردد.
و عبد العزیز قراطیسی روایت کرده که قال لی أبو عبد الله علیه السّلام:یا عبد العزیز إنّ الإیمان عشر درجات بمنزلة السّلّم یصعد منه مرقاة بعد مرقاة.. إلی أن قال: و إذا رأیت من هو أسفل منک بدرجة فارفعه إلیک برفق و لا تحملنّ علیه ما لا یطیق فتکسره. [64
__________________________________________________
[63در ج 2 (اصول کافی» ص 42 و 43 و 45 سه روایت نقل می کند:
اول، از عمّار بن أبی الأحوص از أبی عبد الله علیه السّلام.
دوم از یعقوب بن ضحّاک عن رجل من اصحابنا، و کان خادما لأبی عبد الله عن أبی عبد الله علیه السّلام.
سوّم از سدیر از حضرت أبو جعفر علیه السّلام.
و در این سه روایت ایمان را به هفت سهم تقسیم فرموده اند.
و در ص 44 از همین کتاب از شهاب از حضرت ابی عبد الله علیه السّلام حدیث می کند و اجمال حدیث آنکه: خداوند ایمان را در چهل و نه جزء خلق فرموده و هر جزئی را به ده قسمت تقسیم کرد به بعضی یک عشر از یک جزء داده است و به بعضی دو عشر و همچنین تا یک جزء تمام و به بعضی یک جزء و یک عشر جزء و به بعضی دیگر یک جزء و دو عشر جزء... و همچنین بیان فرمود... تا آنکه فرمود اکمل آنها آنست که چهل و نه جزء تمام داشته باشد. و در آخر فرمود:لو علم النّاس أنّ الله عزّ و جلّ خلق هذا الخلق علی هذا لم یلم أحد أحدا.
[64روایت عبد العزیز قراطیسی را در ج 2 (اصول کافی» ص 45 آورده است
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 96
و درجات ایمان، هم در معرفت است و هم در عمل. و خود ظاهر است که اعمال واجبه بر هر کسی لازم است. پس تفاوت درجات در آثار که مستفاد از اخبار است به اتبّاع جمیع اوامر و آداب و افعال و اخلاق متحقّق می شود.
پنجم، هجرت کبری:
و چنانچه هجرت صغری هجرت به تن است از دار الکفر به دار الاسلام، هجرت کبری هجرت به تن است از مخالطه اهل عصیان و مجالست اهل بغی و طغیان و أبناء روزگار خوّان. [65چنانکه در حدیث مهزم اسدی در صفت شیعیان فرموده اند که:و إن لقی جاهلا هجره. [66
__________________________________________________
و به جای لفظ «الی أن قال» حضرت فرموده اند:
فلا یقولنّ صاحب الاثنین لصاحب الواحد لست علی شی ء حتّی ینتهی إلی العاشر. فلا تسقط من هو دونک فیسقطک من هو فوقک.
و نیز در آخر حدیث بعد از لفظ «فتکسره» حضرت می فرماید:
فإنّ من کسر مؤمنا فعلیه جبره.
65 - در «بحار الانوار» ج 15، ص 177 قسمت اخلاق از کتاب (غارات) خطبه ای از امیر المؤمنین علیه السّلام نقل می کند... تا آنکه می فرماید:
و یقول الرّجل هاجرت و لم یهاجر. انّما المهاجرون الّذین یهجرون السّیّئات و لم یأتوا بها، و یقول الرّجل جاهدت و لم یجاهد. إنّما الجهاد اجتناب المحارم و مجاهدة العدوّ، و قد یقاتل أقوام فیحبّون القتال لا یریدون إلا الذکر و الأجر...
[66این حدیث را در ج 2 (اصول کافی» ص 238 آورده است با اسناد متصل خود از مهزم الاسدی قال: قال أبو عبد الله علیه السّلام:یا مهزم شیعتنا من لا یعدو صوته سمعه، و لا شحناؤه بدنه و لا یمتدح بنا معلنا، و لا یجالس لنا عائبا، و لا یخاصم لنا قالیا، إن لقی مؤمنا أکرمه و إن لقی جاهلا هجره.
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 97
و به دل از مودّت و میل ایشان چنانکه سیّد اولیاء علیه السّلام می فرماید که:و الجهاد علی أربع شعب
و یکی از شعب را شنئان الفاسقین شمرده اند. [67و به هر دو، از عادات و رسوم، چه عادات و رسوم از مهمّات بلاد کفر است. چنانکه در جامع کلینی در روایت سکونی از حضرت صادق علیه السّلام از حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مرویست که أرکان الکفر أربعة: الرّغبة و الرّهبة و السّخط و الغضب [68
و تفسیر «رهبت» به رهبت از ناس شده در مخالطت عادت و نوامیس ایشان.
و پس از این هجرت، پیوستن به رسول و قصد اطاعت او در جمیع امور و در خدمت او مجادله با جنود شیطان به مغلوب ساختن ایشان.
__________________________________________________
[67این روایت را در ج 2 (اصول کافی» ص 50 آورده است با اسناد متصل خود از جابر از حضرت ابی جعفر از حضرت امیر المؤمنین علیهما السّلام:
سئل أمیر المؤمنین علیه السّلام عن الإیمان فقال:إنّ الله عزّ و جلّ جعل الإیمان علی أربع دعائم: علی الصّبر و الیقین و العدل و الجهاد.
آنگاه یک یک از آنها را مفصلا شرح می دهند تا می رسند به جهاد و می فرمایند:
و الجهاد علی اربع شعب: علی الامر بالمعروف و النّهی عن المنکر و الصّدق فی المواطن و شنئان الفاسقین.
آنگاه یک یک از این چهار شعبه را بیان می کند و راجع به شنئان الفاسقین می فرماید: و من شنأ الفاسقین غضب للّه و من غضب للّه غضب الله له سپس می فرماید:
فذلک الإیمان و دعائمه و شعبه.
[68این روایت در ج 2 (اصول کافی» ص 289 وارد شده است.
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 98
ششم، جهاد اکبر:
و آن عبارت است از محاربه با جنود شیطان به معاونت حزب رحمن که جند عقل است. چنانکه در حدیث سماعة بن مهران از حضرت صادق علیه السّلام وارد است که:
ثمّ جعل للعقل خمسة و سبعین جندا فلمّا رأی الجهل ما أکرم الله به العقل و ما أعطاه أضمر له العداوة فقال الجهل: یا ربّ هذا خلق مثلی خلقته و کرّمته و قوّیته و أنا ضدّه و لا قوّة لی به فاعطنی من الجند مثل ما أعطیته.
فقال: نعم إلی ان قال: فاعطاه خمسة و سبعین جندا... إلی أن قال: فانّ أحدهم لا یخلو من أن یکون فیه بعض هذه الجنود حتّی یستکمل و ینقی من جنود الجهل فعند ذلک یکون فی الدّرجة العلیا مع الأنبیاء و الأوصیاء. [69
__________________________________________________
[69این حدیث را در ج 1 (اصول کافی» ص 20 به بعد آورده است و حدیث بسیار مفصل است. چون حضرت صادق علیه السّلام برای عقل هفتاد و پنج لشکر معین فرمود و یکایک از آنها را بیان فرموده است و برای جهل نیز هفتاد و پنج لشکر، که هر یک از آنها از اضداد لشکرهای عقل هستند معین فرموده و نام آنها را مقابل هر یک از جنود عقل برده است، تا آنکه در پایان می فرماید:
فلا تجتمع هذه الخصال کلّها من أجناد العقل إلا فی نبیّ أو وصیّ نبیّ أو مؤمن قد امتحن الله قلبه للإیمان، و أمّا سائر ذلک من موالینا فانّ أحدهم لا یخلو من أن یکون فیه بعض هذه الجنود حتّی یستکمل و ینقی من جنود الجهل فعند ذلک یکون فی الدّرجة العلیا مع الأنبیاء و الأوصیاء. و إنّما یدرک ذلک بمعرفة العقل و جنوده و بمجانبة الجهل و جنوده. وفّقنا الله و إیّاکم لطاعته و مرضاته. انتهی، و أنا أقول: (آمین) ثلاث مرّات.
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 99
هفتم، فتح و ظفر بر جنود شیطان
و رهائی از تسلّط آن، و خروج از عالم جهل و طبیعت. و به اهل این مرحله (عرصه) اشاره فرموده حضرت صادق علیه السّلام در حدیث یمانی که:
شیعتنا أهل الهدی و أهل التّقوی و أهل الخیر و اهل الإیمان و أهل الفتح و الظّفر. [70
هشتم، اسلام اعظم:
و بیان این مرحله اینست که آدمی قبل از دخول در عالم فتح و ظفر و غلبه بر حزب ابلیس و طبیعت، در عالم طبیعت گرفتار و اسیر جنود و هم و غضب و شهوت و مغلوب أ هویه متضادّه لجّه طبیعت است. آمال و امانی او را محیط، و هموم و غموم بر او مستولی، به
__________________________________________________
[70حدیث فتح و ظفر را در ج 2 (اصول کافی» در ص 233 آورده است با اسناد متصل خود ازإبراهیم بن عمر الیمانی عن رجل عن أبی عبد الله علیه السّلام قال:شیعتنا أهل الهدی و أهل التّقی و أهل الخیر و أهل الإیمان و أهل الفتح و الظّفر.
و اعلم أنّ المجلسیّ (ره) أورد هذه الروایة فی البحار فی المجلد الخامس عشر فی الجزء الأوّل منه ص 152 و بعد ضمن بیان خود راجع به فتح و ظفر فرموده است:
فالمراد به امّا الفتح و الظّفر علی المخالفین بالحجج و البراهین، أو علی الاعادی الظّاهرة - إن امروا بالجهاد - فإنّهم أهل الیقین و الشّجاعة. او علی الأعادی الباطنیّة بغلبة جنود العقل علی عساکر الجهل و الجنود الشّیطانیة بالمجاهدات النّفسانیّة کما مرّ فی کتاب العقل. أو المراد أنّهم أهل لفتح أبواب العنایات الرّبّانیّة و الافاضات الرّحمانیّة و أهل الظّفر بالمقصود، کما قیل: إنّ الأوّل إشارة إلی کمالهم فی القوّة النّظریّة، و الثّانی إلی کمالهم فی القوّة العملیّة حتّی بلغوا إلی غایتهما و هو فتح أبواب الأسرار و الفوز بقرب الحقّ.
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 100
تزاحم عادات و رسوم متناقضه متزاحم، و به منافیات طبع و به منافرات خاطر متألّم، مخاویف عدیده را منتظر و مهولات کثیره را مهیّا، هر گوشه خاطرش را تشویشی، در هر زاویه از کانون سینه اش آتشی، انواع فقر و احتیاج منظورش، و اصناف آلام و اسقام در دور و کنارش، گاهی در کشاکش اهل و عیال، و زمانی در خوف تلف مال و منال. گاه جاه می خواهد و نمی رسد، و زمانی، منصب می جوید و نمی یابد. خار حسد و غضب و کبر و امل او را دامن گیر، و در چنگ حیّات و عقارب و سباع عالم جسمانیّت و مادیّت زبون و حقیر. خانه دلش از ظلمات و هم تیره و تار، و به افزون از صد هزار هموم متضادّه گرفتار. از هر طرف رو گرداند، سیلی روزگار خورد، و به هر جا پا نهد خارش به پایش خلد.
و چون به توفیق بی چون با جنود وهم و غضب و شهوت محاربه و بر ایشان مظفّر و منصور گردید، و از چنگ عوائق و علایق او مستخلص شد، و عالم طبیعت و مادیّت را بدرود کرد، و قدم از دریای و هم و امل بیرون نهاد، خود را جوهری می بیند یکتا و گوهری بی همتا بر عالم طبیعت محیط، و از موت و فنا مصون و خالی، و از کشاکش متضادّات فارغ، و از خار خار متناقضات در آرام، و در خود صفائی و بهائی و نوری و ضیائی مشاهده می نماید که فوق ادراک عالم طبیعت است، چه در این وقت طالب به مقتضای مت عن الطبیعة مرده است [71و زندگانی تازه یافته است و به سبب تجاوز از قیامت انفسیّه صغری که موت نفس امّاره است، از معلومات صوریّه ملکیّه
__________________________________________________
[71این عبارت را به افلاطون حکیم نسبت داده اند که فرموده: مت عن الطبیعة تحیی بالحقیقة.
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 101
به مشاهدات معنویّه ملکوتیّه فائز گشته، و بسی از امور مخفیّه بر او ظاهر و بسیاری از احوال عجیبه او را حاصل و به قیامت انفسیّه وسطی رسیده. [72در این وقت اگر عنایت ازلیّه او را در نیابد به واسطه آنچه از خود مشاهده می نماید أنانیّت و اعجاب او را در می یابد و دم از انانیّت
__________________________________________________
[72بدانکه عوالم بین انسان و خدا را که باید سالک عبور کند به چهار عالم تعبیر فرموده اند.
اوّل عالم طبع: که آن را نفس و عالم حسّ و عالم شهادت و عالم مادّه و عالم ملک و عالم ناسوت نیز گویند.
دوم عالم مثال: که آن را عالم برزخ و عالم خیال و عالم قلب و عالم ملکوت نیز گویند و در فارسی از آن به عالم دل تعبیر می کنند.
سوم عالم عقل: که آن را عالم روح و عالم تجرد از مادّه و صورت و عالم جبروت نیز گویند و در فارسی از آن به عالم جان تعبیر می کنند.
چهارم عالم ربوبی: که آن را عالم لاهوت نیز گویند و در فارسی از آن به جان جان یا عالم جانان تعبیر کنند.
و چون انسان بخواهد یا به موت ارادی که موت نفس امّاره است یا به موت قهری که موت طبیعی است از عالم ناسوت و طبع عبور کند از قیامت صغری عبور کرده است.
چون کشمکش با نفس امّاره یا گیر و دار در میدان جهاد، عبارت از تحقّق قیامت صغری و عبور از آن عبور از قیامت صغری خواهد بود. و در این حال انسان خود را در عالم مثال می بیند و برای تجاوز از آن نیز باید مجاهده کند. این مجاهده را قیام و تحقّق قیامت وسطی گویند که در عالم مثال و ملکوت صورت می گیرد، و عبور از عالم مثال را به عالم عقل و جبروت عبور از قیامت وسطی گویند. و چون انسان در عالم عقل و جبروت وارد شد، برای طیّ مراحل این عالم نیز باید مجاهده کند و بنا بر این قیامت کبرای انفسیّه قائم و متحقّق می شود.
لذا قیامت کبری در عالم جبروت و عقل خواهد بود و عبور از عالم جبروت و عقل را به عالم لاهوت عبور از قیامت کبرای انفسیّه گویند.
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 102
می زند و راهزن او در مراحل سابقه اعداء خارجیّه و اذناب شیطان بود و در این وقت رئیس ابالسه و عدوّ داخل که نفس و ذات باشند. چنانچه وارد شده:أعدی عدوّک نفسک الّتی بین جنبیک. [73
و همین اعجاب و انانیّت بود که او را به عالم طبیعت مبتلا ساخت. چنانچه وارد است که بعد از خلق روح مجرّد، خداوند قهّار او را در معرض مکالمه بازداشته، فرمود: من أنا؟ روح از احاطه و غلبه بهائی که در خود یافت قدم از مرتبه خود بیرون گذاشت و گفت: من أنا؟ خداوند عالم او را از عالم نور و ابتهاج خارج و به کشور فقر و احتیاج فرستاد تا خود را بشناسد. [74پس چون از عالم طبیعت خارج شود و به حالت اوّل عود کند همان انانیّت و کبر او را فرا گیرد. چنانچه طائفه ای حدیث ما بینهم و بین أن ینظروا إلی ربّهم إلا رداء الکبریاء
را بر این حمل نموده اند. یعنی به جائی می رسند که اگر کبریای خدا را بر دوش نمی افکندند و عجب نمی نمودند ملاحظه انوار عالم لاهوت را می نمودند. در این حال چنانچه عنایت الهیّه انقاذ نکند به کفر اعظم مبتلا می شود، چه کفر مراحل سابقه، یا کفر به رسول بود، یا شرک
__________________________________________________
[73این حدیث را در «بحار الانوار» در جلد 15 در جزء دوم که در اخلاق است در ص 40 از «عدّة الداعی» نقل فرموده است.
[74ظاهر عبارت مصنّف (ره) که فرموده: (وارد است) آنست که مکالمه خداوند قهّار با روح مجرّد و پاسخ روح به خدا، حدیث از معصوم باشد. و بعضی نیز بر حدیث بودن او تصریح کرده اند. ولی این بنده آن را در کتب حدیث نیافتم، ولی شبیه به این خطاب و عتاب خدا با روح، از افلاطون نقل شده و ظاهرا آن را افلاطون در کتاب «تیماءوس» گفته است، و مرحوم سیّد علیخان کبیر در شرح صحیفه سجّادیّه بنا به نقل تلخیص الرّیاض جلد اوّل ص 282 آورده است.
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 103
به واسطه امور خارجیّه چون شیطان و هوی، و کفر این مرحله عبارت است از متابعت شیطان و هوی، چنانچه فرمود:أ لَمْ أعْهَدْ إِلَیْکُمْ یا بَنی آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّیْطانَ انَّهُ لَکُمْ عَدُوُّ مُبینٌ 36: 60(سوره یس آیه 60)و أ فَرَأیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ 45: 23(سوره جاثیه آیه 23).
و حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:الهوی أنقص (أبغض ظ) اله عبد من دون الله فی الأرض. [75و تخصیص فی الأرض
از آنست که بعد از خروج از ارض طبیعت، الهی انقص از آن است که نفس باشد، چه اتّخاذ آن به الهیّت بعد از فراغ عالم طبیعت و بدن می شود و صعود به مدارج نفس و ذات.
و به همین کفر اشاره فرمود: النّفس هی الصّنم الأکبر.
و این بت پرستی بود که حضرت إبراهیم علیه السّلام دوری آن را از خدا طلبید:
و اجنبنی و بنیّ أن نعبد الأصنام. [76چه پر ظاهر است که در
__________________________________________________
[75در «احیاء العلوم» ج 1 ص 85 از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روایت کرده است که فرمود:ابغض إله عبد فی الأرض عند الله هو الهوی.
و در تعلیقه آن گوید:
رواه الطبرانی من حدیث أبی امامة.
و در «المحجّة البیضاء» ج 1 ص 85 از «احیاء العلوم» نقل کرده، و در تعلیقه آن گوید: أخرجه الطبرانی من حدیث أبی أمامة کما فی المغنی.
76 - حصر دعای إبراهیم علیه السّلام در این آیه به بت نفس بلاوجه است. چه اگر نظر به مراتب بطون و حقایق قرآن کنیم آیه شامل تمام اقسام صنم مصنوعه و غیر مصنوعه از نفس امارّه و جنّ و ملک و شیطان و افراد انسان خواهد شد. و اگر نظر را فقط بر ظاهر بدوزیم آیه فقط راجع به صنمهای مصنوعه می شود و بس، چون بعد از این آیه إبراهیم علیه السّلام در مقام تعلیل به خدا عرض می کند:ربّ انّهنّ أضللن کثیرا من النّاس.و معلوم است که در آن زمان که حضرت إبراهیم بر علیه بت پرستی قیام فرمود مردم صنمهای
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 104
حقّ خلیل علیه السّلام و أبناء حقیقیّه او که انبیاء هستند پرستش صنمهای مصنوعه متصوّر نباشد.
و همین شرک بود که خاتم انبیاء صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از آن پناه به خدا برد و گفت:أعوذ بک من الشّرک الخفیّ
و مخاطب شد به خطاب [و لَئِنْ أشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ 39: 65(سوره زمر، آیه 65).
و همین کفر است که بعضی از اکابر اهل الله به آن اشاره کرده اند که: بنده چون رخت از کون و مکان برگرفت اوّل مقامی که بروی عرض کنند مقامی باشد که چون به آنجا رسید پندارد که صانع است و کدام کفر از این بالاتر است
إذا قلت ما أذنبت قالت مجیبة وجودک ذنب لا یقاس به ذنب [77
__________________________________________________
مصنوعه می پرستیدند و عمده همّ آن حضرت نجات عامه مردم از این بلیّه بود.
و اما دعا همیشه و در هر مورد از انبیا ممدوح است چه راجع به اجتناب از صنمهای مصنوعی باشد یا پرستش نفس امّاره چون در هر حال منجی خداست چه در بدو امر باشد یا بعد از رسیدن به مقامات و کمالات. این از نقطه نظر واقع بینی و حقیقت امر.
و اما از نقطه نظر ظاهر همانطوری که عبادت اصنام مصنوعه در حقّ آن حضرت و انبیاء غیر متصوّر است پرستش نفس نیز چنین است.
[77در ج 1 (ریحانة الادب» ص 433 در شرح حال «جنید» این شعر را از زبان کنیزکی در زمان جنید بیان کرده است، گوید:
کلمات جنید که در عرفان و اصول طریقت گفته مشهور و در کتب مربوطه مدوّن می باشد. از آن جمله گوید:
از هیچ چیز مانند این ابیات که کنیزکی در خانه ای بدان «تغنّی» می کرده منتفع نشدم:
إذا قلت اهدی الهجر لی حلل البلی تقولین لو لا الهجر لم یطب الحبّ
و إن قلت هذا القلب أحرقه الهوی تقولی بنیران الهوی شرف القلب
و إن قلت ما أذنبت؟ قالت مجیبة وجودک ذنب لا یقاس به ذنب
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 105
و در مقابل همین کفر اسلام اعظم است. و همین اسلام است که حقّ جلّ شأنه خلیل خود را به آن امر فرمود:إذ قال له ربّه أسلم.و حقیقت آن عبارت است از تصدیق به نیستی خود و اذعان به عجز و ذلّت و عبودیّت و مملوکیّت، بعد از کشف حقیقت و اعتقاد به اینکه آنچه از خود مشاهده می نمود از احاطه و نور، عین فقر و سواد ظلمت است، بلکه قطع نظر از آنها نیست شود و در جنب هست مطلق و نور محض مضمحل گردد.
نهم، ایمان اعظم:
و آن عبارت است از مشاهده و معاینه نیستی خود، بعد از تصدیق و اذعان به آنچه اسلام اعظم است. و حقیقت آن شدّت ظهور و وضوح اسلام اعظم است و تجاوز آن از حدود علم و اذعان تا آنکه به مرتبه مشاهده و عیان رسد. و از این جهت بود که چون خدای تعالی به خلیل خود فرمود:أَسْلِمْ قالَ أسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعالَمینَ 2:131[78(سوره بقره آیه
__________________________________________________
پس از شنیدن آنها صیحه ای زده بیهوش افتادم صاحب خانه آمده و از حال من استفسار نمود گفتم: همانا این حال من در اثر آن ابیات کنیزک می باشد، آن کنیزک را به من بخشید من هم قبول کرده و آزادش کردم.
[78همانطور که ملاحظه می شود مصنّف (ره) خطاب خدا را به إبراهیم علیه السّلام به لفظ «أسلم» اسلام اعظم گرفته است، و پاسخ إبراهیم را به قبول آن به لفظأسلمت لربّ العالمین مرتبه عالیتر از آن یعنی ایمان اعظم شمرده است. و شاید این معنا را از اضافه کلمه رب العالمین استفاده نموده است. چون تسلیم شدن بعد از تصدیق به نیستی خود در مقابل مشاهده آثار عظمت خدا نسبت به جمیع موجودات و مشاهده نیستی خود در برابر ربّ العالمین که جنبه ربوبی نسبت به تمام موجودات دارد، و اعتراف و مشاهده این معنی همان ایمان اعظم است.
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 106
131).
و اشاره به دخول در این عالم است قوله سبحانه و تعالی فَادْخُلی فی عِبادی 89: 29(سوره فجر آیه 29) چه حقیقت عبودیّت در این وقت محقّق و دخول در آن کنایه از مشاهده و عیان است.
در این هنگام سالک از عالم ملکوت ارتحال و قیامت کبرای انفسیّه بر او قیام می نماید و به عالم جبروت داخل می شود و از مشاهدات ملکوتیّه و معاینات جبروتیّه فائز می شود، و از عالم نفوس متعلّقه به افلاک به عالم منزّه از اجسام داخل می شود. و در طلب این منزله گفته:
بینی و بینک إنّیّی ینازعنی فارفع بلطفک إنّیّی من البین [79
دهم، هجرت عظمی:
و آن عبارت است از مهاجرت از وجود خود و رفض آن و مسافرت به عالم وجود مطلق و توجّه تامّ به آن. و امر به این مهاجرت است که فرموده: دع نفسک و تعال. [80و اشاره به آنست و ادخلی
__________________________________________________
[79این بیت شعر از حسین بن منصور حلاج است و مرحوم صدر المتألّهین آن را در «اسفار» ج 1 ص 116 آورده است.
[80در صفحه 149 از ج 1 (تذکرة الأولیاء» از بایزید بسطامی نقل کرده است که گفت: چون به مقام قرب رسیدم گفتند: بخواه. گفتم: مرا خواست نیست، هم تو از بهر ما بخواه. گفتند: بخواه. گفتم: ترا خواهم و بس... گفتند تا وجود با یزید ذره ای می ماند این خواست محال است دع نفسک و تعال.
و در صفحه 150 نیز از بایزید نقل کرده است که گفت: یکبار به درگاه او مناجات کردم و گفتم: کیف الوصول إلیک؟ ندائی شنیدم که: ای بایزید طلّق نفسک ثلاثا ثمّ قل الله نخست خود را سه طلاقه کن وانگه حدیث ما کن.
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 107
جنّتی بعد ازفادخلی فی عبادی.چه،یا أیّتها النّفس المطمئنّةخطاب به نفس است که از جهاد اکبر فارغ و به عالم فتح و ظفر که مقرّ اطمینان است داخل شده.
و چون همین قدر از وصول به مقصد کافی نبود امر شد به رجوع به پروردگار خود و تفصیل داده شد کیفیّت رجوع. [81پس امر شد ابتدا به دخول در عباد که ایمان اعظم است، پس به ترقّی از آن و دخول در جنّت پروردگار که ترک وجود خود و دخول در عالم خلوص است و رجوع به ربّ خود. و آنچه که از آن تعبیر شده به مقعد صدق عند ملیک مقتدر همین مرحله ایمان اعظم
__________________________________________________
لیکن در ج 1 (طبقات الأخیار» شعرانی ص 77 از بایزید بدین عبارت نقل کرده است که: و کان یقول: رأیت ربّ العزّة فی النّوم - المنام - فقلت یا ربّ: کیف أجدک؟ فقال: فارق نفسک و تعال إلیّ.
[81ممکن است که گفته شودیا ایّتها النّفس المطمئنّةخطاب به نفس است که از جهاد اکبر فارغ، و ظفر و فتح نموده و نفس خود را تسلیم حق کرده و اسلام اعظم را درک و به واسطه مشاهده نیستی خود در قبال وجود ذات حق و اعتراف و اذعان قلبی به این امر، به مرتبه ایمان اعظم که مقرّ اطمینان و جای سکینه و طمأنینه است وارد، و بار خود را در این جا فرود آورده است و بعدا خطاب ارجعی إلی ربّک امر به هجرت از وجود خود است به سوی وجود حقّ که ربّ است چون رجوع با هجرت انسب است.
و معلوم است که پس از این هجرت - که هجرت عظمی است، و سالک رخت خود را از عالم نفس بر بست و در عالم حقّ فرود آورد - راضی به قضا و قدر تشریعی و تکوینی خدا خواهد بود. و هیچ سانحه خلاف و هیچ معصیت از او سر نخواهد زد. و این همان معنای رضای عبد است از خدا. و معلوم است که خدا نیز از چنین عبدی راضی خواهد بود، چون کاملا راه را بر طریق عبودیّت پیموده است، و لذا به صفت «راضیة مرضیّة» متصف خواهد شد.
ولی چون هنوز آثار وجودی به کلّی منتفی نشده است باید دست به جهاد اعظم
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 108
است. چه راستی امر که نیستی خود باشد و محلّ سکون صادق که وجود محض باشد در این وقت به دست آید. و نظر به اینکه هنوز مجاهده عظمی محقّق نشده و آثار وجود خود باقی است، و اضمحلال آن در نظر سالک به مجاهده موقوف است پس هنوز بالمرّه از سطوت تازیانه قهر ایمن نشده و به این جهت در مضمار این دو اسم بزرگ جای دارد. [82
__________________________________________________
زده و آن آثار و لو بقایای خفیّه او را نابود ساخت و در این وقت معنی عبودیّت ذاتی و حقیقی برای او متحقق می گردد و جمله فادخلی فی عبادی دلالت بر همین جهاد اعظم - که غایة القصوای درجه عبودیّت است - می نماید. و بعد از این باید این میز عبودیّت که در او شائبه اثنینیّت است نیز از بین برود و به واسطه فناء مطلق در ذات الهی در عالم لاهوت که همان عالم مخلصین است، و او را جنّة الذات گویند وارد شود. و جمله و ادخلی جنّتی بعد ازفادخلی فی عبادی دلالت بر آن می کند.
بنا بر این بعد از دخول در جنّة الذّات سیر عوالم دوازده گانه تمام می شود. و این «سیر الی الله» بود.
و باید دانست که در تمام قرآن کریم، فقط در این مورد خداوند جنّت را به خود نسبت داده و «جنّتی» فرموده است. و این از اقسام جنّات هشتگانه عالیترین و بالاترین جنّت است که او را جنّة الذات گویند.
[82یعنی چون سالک به عالم ایمان اعظم که محلّ صدق است برسد باز چون هنوز جهاد اعظم ننموده و به کلّی آثار وجود خود را نفی نکرده است در مضمار دو اسم بزرگ یعنی اسم ملیک که به معنای سلطان و شاه است و اسم مقتدر که به معنای تواناست، خواهد بود.
و به عبارت دیگر خود را در تحت سیطره و قهر سلطان توانا خواهد یافت و باید با توسّل به این ملیک مقتدر جهاد کند تا از بقایای آثار وجود خود به کلّی بیرون برود. در آن وقت از تحت این دو اسم خارج و در تحت اسم أحیاء عند ربّهم داخل می گردد.
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 109
یازدهم، جهاد اعظم است:
و آن عبارت است از اینکه بعد از هجرت از وجود خود توسّل به ملیک مقتدر نماید، با آثار وجود ضعیف در مجادله بر آمده بالمرّه همه آنها منتفی و محو شده قدم در بساط توحید مطلق نهد.
دوازدهم، عالم خلوص:
که شمّه ای از شرح آن شنیدی و آن عالم فتح و ظفر است بعد از جهاد اعظم، و اشاره به آن شده که احیاء عند ربّهم.
و چون در این وقت از سطوت قهر ایمن، و در حجر تربیت مربّی ازل پرورش یافته، در مضمار این اسم داخل می گردد چنانچه یا أیّتها النّفس المطمئنّة ارجعی إلی ربّک نیز بر آن مشیر است إنّا لِلّهِ وَ إنّا إلَیْهِ راجِعونَ 2: 156(سوره بقره آیه 156).
بدم المحبّ یباع وصلهم فاسمح بنفسک ان أردت وصالادر این وقت قیامت عظمای انفسیّه بر آن قائم و از اجسام و ارواح و تعیّنات و اعیان باسرها گذر کرده و از همه آنها فانی، و قدم در عالم لاهوت نهد و به حیات حقیقیّه ابدیّه فائز و باقی می گردد، و از معاینات جبروتیّه به تجلّیات لاهوتیّه منتقل و سرافراز می شودوَ ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظیمُ 92:111[83لِمِثْلِ هذا فَلْیَعْمَلِ الْعامِلونَ 37: 61(سوره صافّات آیه 61) و در این هنگام از تحت کلّ نفس ذائقة الموت بیرون می رود، چه در این وقت نفسی نیست و مصداق أ وَ مَنْ کانَ مَیْتا فَأحْیَیْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نورا یَمْشی بِهِ فِی النّاسِ 6: 122می شود (سوره انعام آیه 122) و إلا من شاء الله در کریمه
__________________________________________________
[83این آیه بدین اعراب و کیفیت بدون واو در قرآن کریم در چهار مورد آمده است، و با واو در دو مورد آمده است: اول در سوره توبه آیه 111 دوم در سوره غافر آیه 9.
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 110
وَ نُفِخَ فِی الصّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِی السَّمواتِ وَ مَنْ فِی الْأرْضِ 39: 68(سوره زمر آیه 68) عبارت از اوست و این هم میّت است و هم حیّ. میّت است به موت ارادی از عالم طبیعت و نفس، و حیّ است به حیات حقیقیّه در عالم لاهوت و خلوص، و از این راه فرموده اند: من أراد أن ینظر الی میّت یمشی فلینظر إلی علیّ بن أبی طالب علیه السّلام. [84
__________________________________________________
[84این حقیر با کمال فحص که درباره این حدیث نموده ام سندی برای آن نیافته ام، گرچه ممکن است مصنّف (ره) منظورش از اینکه گوید: از این راه فرموده اند، حدیث نباشد بلکه کلام بعضی از بزرگان و عرفا باشد. لیکن این احتمال از سیاق عبارات مصنّف (ره) بعید است چه در نظائر و اشباه آن هر جا که نظیر این عبارت را آورده است کلمات حضرت رسول الله و ائمه معصومین بوده است.
آری صدر المتألّهین در تفسیر سوره سجده ص 117، از طبع حروفی آورده است که در حدیث از رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آمده است:من أراد أن ینظر إلی میّت یمشی فلینظر إلیّ.
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 111
بخش دوّم در طریق سلوک و مسافرت إلی اللّه به دو بیان
و چون شرح این عوالم دوازده گانه را دانستی حال با تو شرح میکنم طریق سلوک و مسافرت ب آنها را بر سبیل اجمال أعانک اللّه علیه و از برای زیادتی بصیرت به دو بیان با تو شرح می دهم.
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 112

فصل اوّل بیان اجمالی در طریق سلوک إلی اللّه

تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 113
پس در بیان اوّل می گویم که:
روی کلام من با کسی است که به فکر طلب برآید و بالمرّه غافل و ذاهل نباشد. و چنین کسی اوّل چیزی که بر آنست آنست که دامن طلب بر میان زند و در تفحّص و تجسّس ادیان و مذاهب به قدر استعداد خود بر آید، و به نظر و تتّبع در شواهد و آیات و بیّنات و قرائن و امارات حسّیّه و عقلیّه و ذوقیّه و حدسیّه جهد کند و غایت سعی خود را به قدر میسور به ظهور آورد تا یگانگی خدا و حقیقت راهنمائی او را پی برد اگر چه به أدنی مرتبه علم یقین باشد. بلکه در این مقام مجرد گمان و رجحان نیز به کار او می آید. و بعد از حصول این تصدیق علمی یا رجحانی، از عالم کفر خارج و به اسلام و ایمان اصغرین داخل و این دو مرحله را طی کرده است.
و در این دو مرحله است که اجماع واقع است بر اینکه از برای هر مکلّفی دلیل لازم است. و چنانچه از تفحّص و جهد و عقل و نظر هیچ رجحانی از برای او حاصل نشد دست در دامن تضرّع و زاری
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 114
و ابتهال و خاکساری زند و در این مرحله پای بیفشارد که البتّه از برای او فتح بابی می شود چنانچه از حضرت ادریس علیه السّلام و مریدان او مأثور است. [85و در این اوقات به جهت حصول یقین به اذکاری چند که در این مرحله مؤثّر است اگر مشغول باشد بهتر است. و به برخی از آن
__________________________________________________
[85در خامس «بحار الانوار» طبع امین الضرب ص 75 از «علل الشرایع» روایت می کند، و در «علل الشّرایع» طبع نجف ص 27 با اسناد خود از وهب بن منبّه روایت می کند که:
إنّ ادریس علیه السّلام کان رجلا طویلا... الی أن قال: و إنّما سمّی إدریس لکثرة ما کان یدرس من حکم اللّه عزّ و جلّ و سنن الاسلام و هو بین أظهر قومه.
ثمّ إنّه فکّر فی عظمة اللّه جلّ جلاله فقال: انّ لهذه السّماوات و لهذه الأرضین و لهذا الخلق العظیم و الشّمس و القمر و النّجوم و السّحاب و المطر و هذه الأشیاء الّتی تکون، لربّا یدبّرها و یصلحها بقدرته، فکیف لی بهذا الرّبّ؟ فأعبده حقّ عبادته... فخلا بطائفة من قومه فجعل یعظهم و یذکّرهم و یخوّفهم و یدعوهم إلی عبادة خالق هذه الأشیاء فلا یزال یجیبه واحد بعد واحد، حتّی صاروا سبعة، ثمّ سبعین، إلی أن صاروا سبعمائة، ثمّ بلغوا ألفا، فلمّا بلغوا ألفا قال لهم:
تعالوا نختر من خیارنا مائة رجل فاختاروا من خیارهم مائة رجل و اختاروا من المائة سبعین رجلا، ثمّ اختاروا من السّبعین عشرة، ثمّ اختاروا من العشرة سبعة، ثمّ قال لهم: تعالوا فلیدع هؤلاء السّبعة فلیؤمّن بقیّتنا فلعلّ هذا الرّبّ جلّ جلاله یدلنّا علی عبادته. فوضعوا أیدیهم علی الأرض، و دعوا طویلا، فلم یتبیّن لهم شی ء. ثمّ رفعوا أیدیهم إلی السّماء، فأوحی اللّه عزّ و جلّ إلی ادریس علیه السّلام و نبّأه و دلّه علی عبادته و من آمن معه. فلم یزالوا یعبدون اللّه عزّ و جلّ لا یشرکون به شیئا حتّی رفع اللّه عزّ و جلّ إدریس إلی السّماء و انقرض من تابعه علی دینه إلا قلیلا. ثمّ إنّهم اختلفوا بعد ذلک و أحدثوا الأحداث و أبدعوا البدع حتّی کان زمان نوح علیه السّلام.
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 115
اشاره می شود.
و چون این دو مرحله را پشت سر انداخت دامن طلب اسلام و ایمان اکبرین را بر میان بندد. و اوّلین چیزی که در این مرحله لازم است علم به احکام و آداب و وظائف و شراع راهنمایی است که به اعتقاد خود جسته، به شنیدن آنها از خود راهنما یا از خلیفه و نائب آن یا فهمیدن از کلام آن اگر اهلیّت آن را داشته باشد یا به متابعت کسی که اهل باشد که او را در شریعت ما «فقیه» خوانند.
و بعد از علم و تحصیل آنها و تسلیم و انقیاد و ترک ردّ و اعتراض شروع کند در مواظبت به آنها و محافظت وظائف و آداب تا بدین سبب درجة فدرجة یقین و معرفت آن در تزاید و ظهور و وضوح پیوندد و به آن سبب عمل و آثار ایمان در جوارح و اعضاء اشدّ و اکبر گردد. چه عمل موجب علم، و علم مورث عمل است و بدین طریقه اخبار کثیره مصرّح است چنانچه در حدیث عبد العزیز مقدّم مذکور است که الإیمان عشر درجات بمنزلة السّلّم یصعد منه مرقاة بعد مرقاة.
و آنچه در حدیث حسن صیقل است که أبو عبد اللّه علیه السّلام فرمود که:
الإیمان بعضه من بعض
اشاره به همین است. [86
__________________________________________________
[86این حدیث را در ج 1 (اصول کافی» ص 44 از حسن بن صیقل نقل کرده است.
و نیز در ج 1 (بحار الانوار» ص 64 از «امالی» و «محاسن» با اسناد خود از حسن بن صیقل آورده است قال:
سمعت أبا عبد اللّه علیه السّلام یقول:لا یقبل اللّه عملا إلا بمعرفة و لا معرفة إلا بعمل، فمن عرف دلّته المعرفة علی العمل و من لم یعمل فلا معرفة له، ألا إنّ الإیمان بعضه من بعض.
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 116
و در حدیث اسماعیل بن جابر است از آن حضرت علیه السّلام که العلم مقرون بالعمل فمن علم عمل و من عمل علم. [87
و اصرح از این ها حدیث محمّد بن مسلم است که آن حضرت علیه السّلام فرمودند که:الإیمان لا یکون إلا بالعمل و العمل منه و لا یثبت الإیمان الا بعمل. [88
و نیز در حدیث جمیل بن درّاج [89است از آن حضرت که فرمود:و لا یثبت له الإیمان إلا بالعمل و العمل منه.
__________________________________________________
[87این حدیث را در ج 1 (اصول کافی» ص 44 از اسماعیل بن جابر، و در «بحار الانوار» ج 1 ص 81 از «منیة المرید» آورده است عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:العلم مقرون إلی العمل فمن علم عمل و من عمل علم. و العلم یهتف بالعمل فإن أجابه و إلا ارتحل عنه.
و نیز در «بحار الانوار» ج 1 ص 80 از «نهج البلاغه» بدین کیفیت نقل می کند که:
العلم مقرون بالعمل فمن علم عمل. و العلم یهتف بالعمل فان أجابه و إلا ارتحل عنه.
[88این حدیث را در ج 2 (اصول کافی» ص 38 با اسناد متصل خود از محمّد بن مسلم و در «بحار الانوار» ج 15 جزء اوّل که در ایمان است ص 219 از «کافی» نقل کرده،عن محمّد بن مسلم عن أبی عبد اللّه علیه السّلام قال:سألته عن الإیمان، فقال: شهادة أن لا إله الا اللّه، و انّ محمّدا رسول اللّه، و الإقرار بما جاء من عند اللّه، و ما استقرّ فی القلوب من التّصدیق بذلک. قال:
قلت: الشّهادة أ لیست عملا؟ قال: بلی. قلت: العمل من الإیمان؟ قال: نعم، الإیمان لا یکون إلا بعمل و العمل منه و لا یثبت الإیمان إلا بعمل.
[89این حدیث را در ج 2 (اصول کافی» ص 38 از جمیل بن درّاج، و در ج 15 (بحار الانوار» جزء اوّل که در ایمان است ص 219 از «کافی» نقل می کندقال:
سألت أبا عبد اللّه علیه السّلام عن الإیمان فقال:شهادة أن لا إله إلا اللّه و أنّ محمّدا رسول اللّه. قال: قلت: أ لیس هذا عمل؟ قال: بلی. قلت: فالعمل
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 117
و در کلمات و خطب سیّد اولیاء علیه السّلام تصریحات و تلویحات است که ایمان کامل از عمل متولّد است. پس کسیکه طالب ایمان اکبر باشد باید آن را از عمل طلب کند.
امّا باید در این مرحله رفق و مدارا را شعار خود کند چنانچه در حدیث عبد العزیز گذشت و هر عملی که به آن مبادرت کرد بر آن مداومت نماید. چه، در احادیث متواتره است بر اینکه عمل قلیل با دوام افضل است عند اللّه از عمل کثیر گاه گاه.
و باید درجة فدرجة بالا رفت تا جمیع اعضاء و جوارح را از حظّ آنها از ایمان عطا کرد و هیچ عضوی نماند که از حظّ خود بی نصیب ماند.
و رساند کار را به جائی که جمیع حظوظ هر عضوی از اعضاء ظاهره و باطنه از ایمان به او عطا شود، از اوامر و نواهی حتمیّه و تنزیهیّه که با اهمال جزئی از آنها به همان قدر از ایمان ناقص است و با وجود قصور ایمان به قدر رأس ابره قدم در عالم بالاتر از آن نتوان نهاد. چه گذشت که عوالم سلوک به راه خدا مشابه ساعات است تا بالمرّه متقدّم طیّ نشود متأخّر را در نیابد.
منقول است که سالکی به طمع مراتب نزد شیخ آمد او را در مسجد یافت و دید که شیخ آب دهان خود را در آنجا افکند. از همانجا
__________________________________________________
من الإیمان؟ قال: لا یثبت له الإیمان إلا بالعمل و العمل منه.
باری نظیر این روایات بسیار است مانند آنچه در ج 2 (اصول کافی» ص 24 از محمّد بن مسلم از احدهما علیهما السّلام روایت کرده است که:قال:الإیمان إقرار و عمل
و نیز در ص 33 از همین جلد از سلام جعفی روایت کرده است قال: سألت أبا عبد اللّه علیه السّلام عن الإیمان فقال:الإیمان أن یطاع اللّه فلا یعصی.
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 118
مراجعت نمود و شیخ را مهتدی نیافت. [90و دیگری گاو شیار او به زمین وقفی قدم نهاد و از آنجا به زمین او مراجعت کرد. به جهت آنکه قلیلی از خاک آن به زمین او داخل شده بود محصول زمین خود را نخورد. [91حسنات الأبرار سیّئات المقرّبین. [92و در بیان این مطلب کافی است قول حقّ سبحانه و تعالی:قد افلح المؤمنون - إلی قوله - و الّذین هم عن اللّغو معرضون.چه لغو، تخصیص به زبان ندارد و هر عملی که نه به وفق أمر الهی و نه مستوجب ثواب و أجر و نورانیّت باشد و نه مطلوب خداوند عالم باشد
__________________________________________________
[90در «تذکرة الاولیاء» ج 1 ص 130 در ضمن شرح حال با یزید بسطامی فرماید: نقل است که او را نشان دادند که فلان جای پیر بزرگ است از دور جائی به دیدن او شد. چون نزدیک او رسید آن پیر را دید که او آب دهن سوی قبله انداخت، در حال شیخ بازگشت و گفت: اگر او را در طریقت قدری بودی خلاف شریعت برو نرفتی.
[91نظیر این قسم ملاحظه کاریها و احتیاطات را برای بسیاری از بزرگان ارباب سلوک و عرفان و زهّاد و عبّاد نقل کرده اند.
ولی این احتیاطها بر اساس حالی بوده است که در بعض احیان یا غالب اوقات به آنها دست می داده است. و امّا بنای شریعت غرّا بر این قسم ضیق و تنگی نیست. شرع مقدّس بنای خود را بر توجه تامّ به خدا و مراقبت شدید در اخلاق و تزکیه قرار داده است.
و لیکن در امور ظاهریّه بنا بر «اصالة الطهارة و الحلّیّة» و نظائر آن گذارده. و احتیاطات زیاد و بیجا سالک را از توجه به خدا و سیر تکاملی خود به عالم اطلاق و تجرّد باز می دارد و دقت کاریهای خارج از مذاق شرع انسان را در اوهام و وسواس زندانی می کند، و افکار او را دائما در این موارد به حرکت آورده و از توجه و تفکر و جمعیّت خاطر که اسباب سلوکند به کلی محروم و راه خدا را بر او می بندد.
[92عبارت حسنات الأبرار مضمون روایتی نیست گرچه حکمی است صحیح و مطلبی است واقعی و حقیقی.
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 119
از هر عضوی که صادر گردد لغو است. و أهمّ آنچه عطای حظّ او از ایمان لازم است از اعضاء قلب است که امیر بدن است و ایمان آن به سایر اعضا و جوارح متعدّی و ساری است چنانچه در حدیث زبیری و حمّاد گذشت. پس مراقبت احوال او در جمیع احوال واجب، و ایمان آن به ذکر و فکر است و از آنست که در احادیث عدیده افضل عبادات را تفکّر و تذکّر فرموده اند.
و از این جهت است که در صحیفه الهیّه فرموده:وَ لَذِکْرُ اللّهِ أَکْبَرُ 29: 45(سوره عنکبوت آیه 45) و غایت ایمان به آن حاصل می شود:ألا بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلوبُ 13: 28(سوره رعد آیه 28). و چنانچه قلب از آثار ایمان خود باز ماند سایر اعضا نیز باز مانند:وَ مَنْ یَعْشُ عَنْ ذِکْرِ الرَّحْمنِ نُقَیِّضْ لَهُ شَیْطانا فَهُوَ لَهُ قَرینٌ 43: 36(سوره زخرف آیه 36).
و چون جمیع اعضاء و جوارح را از نصیب آنها از ایمان محظوظ و آنها را بر حظوظ خود معتاد و از سرکشی محفوظ ساخت، به عالم مجاهده پردازد و از مرافقت أبناء زمان و اولیاء شیطان و مقتضیات و هم و شهوت و غضب و عادات و رسوم به مقتضای لا یَخافونَ 5:54[فِی اللّهِ لَوْمَةَ لائِمٍ 5: 54(سوره مائده آیه 54) رحلت و هجرت، و به عالم عقل [93پیوندد و عساکر آن را با خود یار و به محاربه حزب هوی و هوس و جند ابالسه آغازد.
و این مرحله نه چنانست که بالکلّیّه مؤخّر از جمیع مراحل سابقه باشد چه بسی از آثار ایمان جوارح به صلاح باطن منوط و بسی
__________________________________________________
[93مراد از عالم عقل در اینجا عالم روح و جبروت نیست چون آن بعد از جهاد اکبر است نه قبل از آن، بلکه مراد ترک ما سوی است.
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 120
از لوازم و آثار ایمان نفس به اعمال جوارح مربوط است. بلکه فی الحقیقه این دو مرحله دست در گردن یکدیگر دارند و فعلیّت تمام از برای هر دو در یک دفعه حاصل می شود.
و بالجمله چون قدم در این مرحله نهاد اوّل چیزی که او را لازم است علم به احکام طبّ روحانی است که مصالح و مفاسد و فضائل و رذائل و دقایق و خفایا و حیل و مکاید نفس و سائر جنود ابلیس را بداند. و این فقه نفس است، چنانکه فروع احکام، فقه جوارح است. و معلّم فقه نفس، عقل است چنانکه معلّم فقه جوارح، فقیه، و حدیث العقل دلیل المؤمن، [94
و حدیث إنّ للّه علی النّاس حجّتین حجّة ظاهرة و حجّة باطنة. أمّا الظّاهرة فالرّسل و الأنبیاء و الأئمّة. و أمّا الباطنة فالعقول
به این دالّ است. [95
__________________________________________________
[94این حدیث را در ج 1 (اصول کافی» ص 25 با اسناد متصل خود از اسماعیل بن مهران عن بعض رجاله از حضرت ابی عبد اللّه علیه السّلام آورده است.
[95این فقره ضمن وصیتی است که حضرت موسی بن جعفر علیه السّلام به هشام بن حکم کرده اند. این وصیّت بسیار طویل است و حضرت در آن مزایا و خصوصیات عقل را بیان فرموده اند... تا آنکه می فرماید:
یا هشام انّ للّه علی النّاس حجّتین حجّة ظاهرة و حجّة باطنة، فأمّا الظّاهرة فالرّسل و الأنبیاء و الأئمّة، و أمّا الباطنة فالعقول.
باری این روایت پر برکت را در ج 1 (اصول کافی» ص 13 از أبو عبد اللّه الأشعری عن بعض اصحابنا مرفوعا از هشام بن الحکم نقل کرده است.
و در تحف العقول ص 383 نیز تمام این وصیت را آورده است.
و در «بحار الانوار» ج 1 ص 43 از «تحف العقول» نقل کرده است. و اوّل این روایت اینست:
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 121
لکن چون اکثر عقول به واسطه دخول در عالم طبیعت و مکاوحت جنود و هم و غضب و شهوت مکدّر و از درک دقائق مکائد جند شیطان و طریق غلبه بر ایشان قاصر، لهذا در این مرحله نیز از رجوع به شرع و قواعد مقرّره در آن چنانکه فرموده اند:بعثت لا تمّم مکارم الأخلاق
ناچار است. [96
__________________________________________________
یا هشام انّ اللّه تبارک و تعالی بشّر أهل العقل و الفهم فی کتابه فقال: بشّر عباد، الّذین یستمعون القول فیتّبعون احسنه أولئک الّذین هداهم اللّه و أولئک هم أولوا الألباب.
[96در کتاب «المعجم المفهرس لألفاظ الحدیث النبوی» در ماده «خ ل ق» و در ماده «ب ع ث» از «موطّأ» مالک در باب حسن الخلق ص 8 روایت کرده است که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:
بعثت لاتمّم مکارم الاخلاق.
و در «احیاء العلوم» ج 3 ص 43 و ج 2 ص 313 و ص 138 از قول رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم گوید:انّما بعثت لاتمّم مکارم الأخلاق.
و در تعلیقه گوید رواه احمد و الحاکم فی «المستدرک» و البیهقی.
ولی این روایت را به عین این عبارت در «جوامع» و «اصول شیعه» نیافتم بلی فقط در «مکارم الاخلاق» طبرسی ص 2 مرسلا فرموده است قال صلّی اللّه علیه و آله و سلّم:
بعثت لاتمّم مکارم الأخلاق.
و در ج 6 از جزء نبوّت کتاب «بحار الانوار» ص 146 و 147 مرحوم مجلسی (ره) در تفسیر قول خدای تعالی و إنّک لعلی خلق عظیم بیاناتی دارد تا آنکه می فرماید:
سمّی خلقه عظیما لاجتماع مکارم الأخلاق فیه، و یعضده ماروی عنه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم إنّه قال:إنّما بعثت لاتمّم مکارم الأخلاق. و قال: أدّبنی ربّی فأحسن تأدیبی.
و نیز در «سفینة البحار» ج 1 ص 410 می گوید: و قال صلّی اللّه علیه و آله و سلّم:بعثت لا تمّم مکارم الاخلاق.
و لیکن در «امالی» شیخ طوسی در ج 2 ص 209 با اسناد متصل خود از حضرت موسی بن جعفر علیهما السّلام از یکایک آباء خود از امیر المؤمنین علیهم السّلام روایت کرده است که
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 122
پس طالب را در این مرحله نیز از رجوع به راهنما یا خلیفه یا نائب آن یا فهم از کلمات آن چاره ای نیست.
__________________________________________________
فرمود:سمعت النّبیّ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم یقول:بعثت بمکارم الأخلاق و محاسنها.
و عین این حدیث را در «بحار الانوار» ج 6 ص 163 از «امالی» شیخ طوسی روایت کرده است.
و نیز در «امالی» طوسی در ج 2 ص 92 با اسناد متصل خود از حضرت رضا علیه السّلام از یک یک پدرانشان از امیر المؤمنین علیهم السّلام روایت کرده اند که قال: قال رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم:علیکم بمکارم الأخلاق فانّ اللّه عزّ و جلّ بعثنی بها و إنّ من مکارم الأخلاق أن یعفو الرّجل عمّن ظلمه و یعطی من حرمه و یصل من قطعه و أن یعود من لا یعوده.
و در «بحار الانوار» ج 15 جزء أخلاق ص 216 این روایت را نیز از «امالی» طوسی نقل کرده است.
و نیز در «معانی الأخبار» ص 191 با اسناد متصل خود از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده است که قال:إنّ اللّه تبارک و تعالی خصّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بمکارم الأخلاق فامتحنوا أنفسکم فان کانت فیکم فاحمدوا اللّه عزّ و جلّ و ارغبوا إلیه فی الزّیادة منها. فذکرها عشرة: الیقین و القناعة و الصّبر و الشّکر و الرّضا و حسن الخلق و السّخاء و الغیرة و الشّجاعة و المروءة.
و مثل این روایت را در «اصول کافی» ج 2 ص 56 از حضرت صادق علیه السّلام آورده است، البتّه با مختصر تفاوتی در لفظ. و لکن به جای خصّ رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله خصّ رسله به صیغه جمع روایت کرده است.
و نیز در همین صفحه روایت دیگری با اسناد متصل خود از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده است که آن حضرت فرمود:
انّا لنحبّ من کان عاقلا فهما فقیها حلیما مداریا صبورا صدوقا وفیّا. إنّ اللّه عزّ و جلّ خصّ الأنبیاء بمکارم الأخلاق فمن کانت فیه فلیحمد اللّه علی
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 123
و چون استنباط این مرحله و استخراج دقائق آن و شناختن امراض نفسانیه و معالجات آن و مصالح و مفاسد و مقدار دوای هر شخصی و ترتیب معالجه آن بخصوصه، چنانکه در انجام آن ضرور است، چونکه امری است بس خفی و دقیق، صاحب این استنباط را عقلی باید تامّ و نظری ثاقب و قوّه ای قویّه و ملکه ای قدسیّه و علمی غزیر و سعی کثیر. و به این سبب حصول این علم قبل از عمل آن امری است متعسّر بلکه متعذّر. لهذا طالب را چاره ای جز از رجوع به راهنما یا قائم مقام او که تعبیر از او به اوستاد یا شیخ، می شود نیست. [97
__________________________________________________
ذلک و من لم تکن فیه فلیتضرّع إلی اللّه عزّ و جلّ و لیسأله إیّاها. قال: قلت جعلت فداک، و ما هنّ؟ قال: هنّ الورع و القناعة و الصّبر و الشّکر و الحلم و الحیاء و السّخاء و الشّجاعة و الغیرة و البرّ و صدق الحدیث و أداء الأمانة.
و در «کنوز الحقائق» للمناوی که در هامش «جامع الصغیر» سیوطی طبع شده است در جلد اول ص 99 از (ق و حم) که منظور بخاری و مسلم و مسند احمد حنبل است از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روایت کرده است که:بعثت لا تمّم صالح الأخلاق.
[97لزوم رجوع جاهل به عالم در تمام موارد نیازمندیها در سه مرحله از احکام «فطری عقلی و شرعی» ثابت و مقرّر است. عقلای عالم بر آن اتفاق دارند و آیه مبارکه قرآن کریم:فَاسْئَلوا أهْلَ الذّکْرِ إنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمونَ 16: 43(سوره نحل آیه 43 و سوره انبیاء آیه 7) بر آن دلالت دارد و صریح تر از این در مورد تربیت و هدایت در صراط مستقیم قول حضرت إبراهیم علیه السّلام به آزر است:یا أَبَتِ انّی قَدْ جائَنی مِنَ الْعِلْمِ ما لَمْ یَأْتِکَ فَاتَّبِعْنی أَهِدکَ صِراطا سَوِیّا 19: 43(سوره 19 مریم آیه 43) چون صریحا می فرماید: ای پدر چون علمی برای من حاصل شده است که به تو نرسیده است پس باید از من پیروی کنی تا تو را بر راه هموار رهبری کنم. اهل الذکر و استادان در فنون الهیه و معارف حقّه ربّانیّه و طرق سلوک و منجیات و مهلکات نفوس غیر از علماء به احکام ظاهریّه شرعیّه هستند. در سلوک راه خدا و کشف حجب باید به استاد متخصص این فن که او را «عالم بالله» گویند مراجعه نمود. در این
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 124
و همچنان که از برای اوستاد فقه جوارح شرائطی است مقرّره
__________________________________________________
مسئله روایات وارده از حصر بیرون است و علماء علم اخلاق و عرفان الهی مطالبی ارزنده و بسی نفیس عرضه داشته اند.
امیر المؤمنین علیه السّلام در وصیت به کمیل از این اوستاد به «عالم ربّانی» تعبیر نموده و تعلّم علی سبیل نجات را منحصرا به تبعیت از او دانسته و از آنان به حجج الهیّه تعبیر فرموده اند.. آنجا که می فرماید:
اللّهمّ بلی لا تخلو الأرض من قائم للّه بحجّة، امّا ظاهرا مشهورا و خائفا مغمورا لئلا تبطل حجج اللّه و بیّناته و کم ذا و أین أولئک؟ أولئک و اللّه الأقلّون عددا و الأعظمون قدرا یحفظ اللّه بهم حججه و بیّناته حتّی یودعوها نظراءهم، و یزرعوها فی قلوب أشباههم.
هجم بهم العلم علی حقیقة البصیرة و باشروا روح الیقین و استلانوا ما استوعره المترفون و أنسوا بما استوحش منه الجاهلون و صحبوا الدّنیا بأبدان أرواحها معلّقة بالمحلّ الأعلی.
أولئک خلفاء اللّه فی أرضه و الدّعاة إلی دینه آه آه شوقا إلی رؤیتهم، انصرف إذا شئت.(نهج البلاغة باب الحکم ص 171 تا ص 174)
مراد از حجّت مشهور یا خائف مغمور مطلق اولیاء خدا و حجج الهیّه هستند که زمام تعلیم و تربیت امّت را عهده دار می گردند و آنها را به سوی حضرت احدیّت جل و عزّ هدایت می کنند و مراد از این حدیث خصوص ائمه معصومین صلوات اللّه علیهم اجمعین نیستند.
به دلیل آنکه اولا آن حضرت پس از آنکه تمام افراد بشر را منحصر در سه صنف:
عالم ربّانی و متعلّم علی سبیل نجاة و همج رعاع می نماید سخن از حجج الهیّه به میان می آورد. و معلوم است که عالم ربّانی در لغت اختصاص به ائمّه ندارد، گرچه آنها افضل و اعلا و اشرف افراد آن هستند. بناء علیهذا حجج الهیّه در این کلام، در تحت مصداق همان عالم ربّانی هستند، و هیچ قرینه ای برای انصراف آن به خصوص ائمّه طاهرین وجود ندارد و بر اساس اطلاق کلام باید گفت هر کس دارای این صفات و حالات باشد می تواند مقام تربیت سالکان راه خدا را به دست گیرد و از اسرار الهیّه به
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 125
و رجوع به آن قبل از معرفت آن جائزنه، و بدون آن عمل باطل است،
__________________________________________________
تشنگان وادی معرفت و سوختگان و دلباختگان عالم لقاء و فناء ذات احدیت بیاموزد همانطور که در طریقه آیة اللّه الکبری آخوند ملا حسین قلی همدانی رحمة اللّه علیه و شاگردان عارف و مبرّز وی که هر یک چون ستاره درخشانی در آسمان توحید و معرفت تجلی نمودند مشهود است.
و ثانیا حضرت در این جملات می فرماید که خداوند به وسیله آنها حجت ها و آیات روشن خود را حفظ می کند تا آنکه آن اسرار الهیه را در نظائر خودشان به ودیعت بنهند و در دل های اشباه خود تخم معرفت را بکارند. معلوم است که برای شخص امام علیه السّلام شبیه و نظیری نیست چون مقام او که امامت است از همه افراد عالی تر و راقی تر است.
پس مراد از حجت مشهور یا خائف مغمور همان اولیای خدا هستند که به مقام مخلّصین رسیده و برای آنها اشباه و نظائری متصور است.
و از جمله ادله لزوم متابعت سالک از راهنمای بصیر و خبیر در صراط معرفت گفتار حضرت سجّاد علیه السّلام است که در «کشف الغمّة» مسطور است:
هلک من لیس له حکیم یرشده.
و نیز عبارت حضرت سید الشهداء ابا عبد اللّه الحسین علیه السّلام ضمن خطبه ای که در منی ایراد نمودند و بعضی آن را از امیر المؤمنین علیه السّلام دانسته اند چنانکه در «تحف العقول» آمده است:
و أنتم اعظم النّاس مصیبة لما علبتم علیه من منازل العلماء لو کنتم تشعرون (تعنون - خ ل) ذلک بأنّ مجاری الأمور و الأحکام علی أیدی العلماء بالله الامناء علی حلاله و حرامه.
و معلوم است که مجاری امور باطنیّه و اسرار ربّانیّه منحصر در عالم ربانی است که بر آبشخور شریعت وارد و از مصدر احکام مطلع و بر دقائق و اسرار نفوس آگاه و عالم است. و نیز آنچه را که در «بحار الانوار» ج 1 ص 93 از کتاب «بصایر» به دو سند با مختصر اختلافی در لفظ مرفوعا از حضرت صادق علیه السّلام آورده است که:
أبی اللّه ان یجری الأشیاء إلا بالاسباب، فجعل لکلّ شی ء سببا، و جعل لکلّ
-
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 126
همچنین در فقه نفس و طبّ روحانی نیز چنین است و معرفت
__________________________________________________
سبب شرحا، و جعل لکلّ شرح علما، و جعل لکلّ علم بابا ناطقا، عرفه من عرفه و جهله من جهله، ذلک رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و نحن،
نیز شاهد و دلیل بر مدّعی است زیرا تعلیل بر رجوع به هر مقصودی از سبب مختص به وصول به آن مقصود نموده اند و معلوم است که در امراض روحانی باید به متخصصّ و طبیب روحانی مراجعه نمود.
و از همه این ها صریحتر کلام امیر المؤمنین علیه السّلام در «نهج البلاغة» خطبه 220 است که در آثار و صفات این علمای ربانی که زمام امور تربیت را به دست دارند مطالبی عجیب بیان می فرماید:
و ما برح للّه عزّت آلاؤه فی البرهة بعد البرهة و فی ازمان الفترات عباد ناجاهم فی فکرهم و کلّمهم فی ذات عقولهم فاستصبحوا بنور یقظة فی الأبصار و الأسماع و الأفئدة.
یذکّرون بأیّام اللّه و یخوّفون مقامه بمنزلة الأدلّة فی الفلوات، من أخذ القصد حمدوا إلیه طریقه و بشّروه بالنّجاة، و من أخذ یمینا و شمالا ذمّوا إلیه الطّریق و حذّروه من الهلکة.
و کانوا کذلک مصابیح تلک الظّلمات و ادلّة تلک الشّبهات. و إن للذّکر لأهلا أخذوه من الدّنیا بدلا فلم تشغلهم تجارة و لا بیع عنه یقطعون به أیّام الحیاة و یهتفون بالزّواجر عن محارم اللّه فی أسماع الغافلین و یأمرون بالقسط و یأتمرون به و ینهون عن المنکر و یتناهون عنه فکانّما قطعوا الدّنیا إلی الآخرة و هم فیها فشاهدوا ما وراء ذلک فکانّما اطّلعوا عیوب أهل البرزخ فی طول الاقامة فیه و حقّقت القیامة علیهم عداتها فکشفوا غطاء ذلک لأهل الدّنیا حتّی کأنّهم یرون مالا یری النّاس و یسمعون ما لا یسمعون...
تا آنکه می فرماید:
یعجّون إلی ربّهم فی مقاوم ندم و اعتراف لرأیت أعلام هدی و مصابیح دجی قد حفّت بهم الملائکة و تنزّلت علیهم السّکینة و فتحت لهم ابواب السّماء و أعدّت لهم مقاعد الکرامات فی مقام اطّلع اللّه علیهم فیه فرضی سعیهم و حمد مقامهم - الی آخر الخطبة.
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 127
اوستاد در این فنّ أصعب و شرائط آن اکثر است.
خلیلیّ قطّاع الطّریق إلی الحمی کثیر و لکن واصلوه قلیل [98و فرقی دیگر هست میان اوستاد فقه جسمانی که فقیهش خوانند و اوستاد فقه روحانی که شیخش گویند و آن اینست که: راه فقه جوارح جلیّ و ظاهر و راه همه کس واحد و دزدان و قاطعان راه خدا در آن قلیل و ظاهرند.
پس اوستاد این فقه را نمودن راه و شناسانیدن فریبندگان کافی است، به خلاف راه فقه نفس و طبّ روحانی که راه هر کس
__________________________________________________
مسلّما چنین افرادی می توانند رشته تربیت سالک راه خدا را به دست گیرند چون طبق این کلام، اینان افرادی هستند که در گوش های غافلان به طرق مختلفه برای انزجار آنان از ارتکاب محرّمات الهیّه ندا در دهند و به عدل و داد امر نمایند در حالیکه خود در اوّل وهله بدان عمل نموده اند، و از منکر بازدارند در حالیکه خود در اوّل وهله از آن گریخته اند.
گوئی از احوال پنهانیها و غیب های اهل برزخ در طول اقامت در آن اطلاع دارند و قیامت آنها بر پا شده و خصوصیّات و معدّاتش بر آنها مکشوف شده است، پس پرده این مطالب حقّه را برای مردم دنیا بردارند. گوئی که آنها می بینند چیزهائی را که مردم نمی بینند، و می شنوند چیزهائی را که مردم نمی شنوند.
فرشتگان سماوی از هر طرف به آنها احاطه نموده و مقام سکینه الهی بر آنها فرود آمده و درهای آسمان بر آنها گشوده شده است و برای آنها محافل و مجالس کرامات در مقامی که جز خدای تعالی احدی بر آن اطلاع ندارد مهیّا شده است. خداوند سعی آنها را مشکور و مقام آنان را محمود قرار داده است.
طیّ این مرحله بی همرهی خضر مکن ظلماتست بترس از خطر گمراهی
[98این بیت شعر را صاین الدّین علیّ بن محمّد بن ترکه در رساله خود به فیروزشاه ذکر کرده است و در صفحه 300 از کتاب چهارده رساله فارسی او بدین الفاظ آمده است:
خلیلیّ قطّاع الفیافی إلی الحمی کثیر و أمّا الواصلون قلیل
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 128
متفاوت و مرض هر شخصی مختلف و معرفت قدر مرض غیر مقدور و مقدار دوا غیر مضبوط و شناختن مرض هر شخصی مشکل و ترتیب علاج صعب و عقبات راه بی حدّ و گریوه راه بی نهایت و دزدان پنهانی بی غایت و شناختن ایشان مستصعب. [99چه بسی از ایشان به لباس درویش ملبّسند. پس چاره ای از همراهی اوستاد و شیخ و مراقبت آن در همه احوال نیست. و عرض حال بر او در هر عقبه لازم است.
و از این است که سالکان راه مدّتهای متمادیه در خدمت اوستاد بسر برده اند و دقیقه ای از حضرت او غائب نشده.
و بدانکه حال فقه نفس نیز چون حال فقه جوارح است در اینکه تمامیّت ایمان نفس به تمامیّت ظهور آثار آن موقوف و اگر اثری از آثار آن مهمل گذاشته شود به همان قدر در ایمان نفس نقصان و قصور است و قدم به عالم بالاتر ننهد.
و چون سالک به توفیق و عنایت ربّانی و تعلیم شیخ روحانی این مرحله را پیمود و چنانکه باید و شاید مجاهده نمود نقصانی که در ایمان و اسلام اصغر او را حاصل بود تمام می شود و چنانچه در آنجا خطائی رفته بود بر او ظاهر و هویدا می گردد و راه راست و صراط مستقیم بر او واضح می شود و از ظنّ و تخمین به مشاهده و یقین می رسدو اعْبُدْ رَبَّکَ حَتّی یَأتِیَکَ الْیَقینُ 15: 99(سوره حجر آیه 99)وَ انْ تُطیعوهُ تَهْتَدُوا 5: 54(سوره
__________________________________________________
[99در «حلیة الأولیاء» ج 10 ص 40 از بایزید بسطامی نقل کرده است که فرموده:
لو نظرتم إلی رجل أعطی من الکرامات حتّی یرفع فی الهّواء فلا تغترّوا به حتّی تنظروا کیف تجدونه عند الأمر و النّهی و حفظ الحدود و أداء الشّریعة.
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 129
نور آیه 54)وَ الَّذینَ جاهَدُوا فینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا 29: 69(سوره عنکبوت آیه 69)وَ إنّی لَغَفّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحا ثُمَّ اهْتَدی 20:82[100(سوره طه آیه 82).
و امیر المؤمنین علیه السّلام از وصف مجاهدین و غایت احوال ایشان می فرماید:
فخرج من صفة العمی و مشارکة أهل الهوی، و صار من مفاتیح أبواب الهدی، و مغالیق أبواب الرّدی، و أبصر طریقه و سلک سبیله، و عرف مناره و قطع غماره. فهو من الیقین علی مثل ضوء الشّمس. [101
و نیز در وصف ایشان می فرماید:
__________________________________________________
[100و در این معنی حافظ شیرازی رحمة اللّه علیه چه خوب سروده است:
مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند که اعتراض بر اسرار علم غیب کند
کمال صدق و محبّت ببین نه نقص گناه که هر که بی هنر افتد نظر به عیب کند
ز عطر حور بهشت آن زمان بر آید بوی که خاک میکده ما عبیر جیب کند
چنان بزد ره اسلام غمزه ساقی که اجتناب ز صهبا مگر صهیب کند
کلید گنج سعادت قبول اهل دلست مباد آنکه در این نکته شکّ و ریب کند
شبان وادی ایمن گهی رسد به مراد که چند سال به جان خدمت شعیب کند
ز دیده خون بچکاند فسانه حافظ چو یاد عهد شباب و زمان شیب کند
[101این فرمایش در خطبه هشتاد و پنجم از «نهج البلاغه» است، و اوّل خطبه اینست:عباد اللّه انّ من أحبّ عباد اللّه إلیه عبدا أعانه اللّه علی نفسه
لیکن به جای و أبصر لفظ قد أبصر وارد است، و بعد از لفظ و قطع غماره این جمله وارد است:و استمسک من العری بأوثقها و من الحبال بأمتنها سپس می فرماید: فهو من الیقین علی مثل ضوء الشّمس.
و اما فرمایش دیگر آن حضرت که «هجم بهم العلم» است، آن نیز ضمن حکم آن حضرت بیان شده است در ج 2 (نهج البلاغه» شرح ملا فتح اللّه ص 548 و در شرح عبده ص 171 در حکمت 147 در موعظه آن حضرت به کمیل است و اوّل آن این جمله است:یا کمیل انّ هذه القلوب أوعیة فخیرها أوعاها و لکن به جای لفظ: متعلّقة لفظ معلّقة وارد است.
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 130
هجم بهم العلم علی حقیقة البصیرة و با شروا روح الیقین، و استلانوا ما استوعره المترفون، و أنسوا بما استوحش منه الجاهلون، و صحبوا الدّنیا بأبدان أرواحها متعلّقة بالمحلّ الأعلی...
مگر کسیکه در راه طلب تقصیر کرده باشد، و در مرحله ای از مراحل اهمال و مسامحه نموده باشد، چون کسی که در فحص اول که در اسلام و ایمان اصغر ضرور است جهد خود را مبذول نداشته و راهنمائی گمراه به دست آورده، یا از متابعت فقیه و شیخ خود سرپیچیده، یا در شناختن آنها سعی خود را مبذول نکرده یا در اعطاء حظّ جوارح یا نفس از ایمان تقصیر کرده یا در ترتیب معالجه اشتباه نموده، چنانچه انموذجی از آن را به تو خواهم نمود.
چون طالب سالک از این مراحل فارغ و حزب شیطان و جهل را مغلوب و به عالم فتح و ظفر داخل شد، هنگام طیّ عوالم لا حقه می رسد. چه، در این هنگام عالم جسم را طیّ و در ملک روح داخل است. و حال وقت سفر اعظم و مسافرت از عالم نفس و روح و انتقال از کشور ملکوت است به مملکت جبروت و لاهوت و غیره.
و عمده طریق سیر در این راه بعد از بیعت با شیخ آگاه، ذکر و فکر و تضرّع و تبتّل و ابتهال و زاریست وَ اذْکُر اسْمَ رَبِّکَ وَ تَبتَّلْ الَیْهِ تَبْتیلا 73: 8.
(سوره مزّمّل آیه 8)وَ اذْکُرْ رَبَّکَ فی نَفْسِکَ تَضَرُّعا وَ خیفَةً 7: 205(سوره اعراف آیه 205).
و از اینست که خداوند عالم ذکر خود را اکبر از صلاة که عمود دین است فرموده، و حضرت صادق علیه السّلام افضل عبادات را تفکّر شمرده و تفکر یک ساعت را بهتر از عبادت هفتاد سال ذکر
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 131
نموده. [102و چون این حرکت نیز تمام شود کلام و فکر و عزلت و سیر و
__________________________________________________
[102بسیاری از بزرگان همانطور که مصنّف (ره) فهمیده است آیه مبارکه را این طور تفسیر کرده اند که ذکر خدا از نماز اکبر است.
ولی این مطلب به جهاتی قابل قبول نیست.
اول آنکه خود نماز ذکر است بلکه یکی از مصادیق اعظم ذکر است. چون ذکر یعنی یاد خدا، و در تمام نماز چه افعال و چه اقوال، روح و جان نماز همان حضور قلب است که حقیقت ذکر است.
دوّم آنکه این آیه یعنی آیه 45 از سوره عنکبوت:وَ أَقِمِ الصَّلوةَ إنَّ الصَّلوةَ تَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ لَذِکْرُ اللّهِ اکْبَرُ 29: 45نمی گوید که ذکر خدا از نماز اکبر است، بلکه جمله و لذکر اللّه تعلیل است برای جمله سابق و می خواهد بفرماید نماز که خودش ذکر است از هر فحشاء و منکری باز می دارد چون ذکر خدا اکبر است، از هر چیزی که انسان را از فحشا و منکر باز می دارد نماز اکبر و اثرش بیشتر است.
و اگر جمله را تعلیلیّه نگیریم باز معنایش این می شود که: نماز که ذکر خداست از فحشاء و منکر اکبر است، و ذکر خدا که نماز است از هر لذّت و سرور غیر مشروع بالاتر و برتر است.
سوّم آنکه از مذاق شرع و آورنده همین آیه استفاده می شود که نماز از هر موضوعی و از هر عملی بالاتر است، چون رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرموده است:
الصّلاة خیر موضوع فمن شاء استقلّ و من شاء استکثر
و فرموده است:الصّلاة میزان من و فّی استوفی
و فرموده:الصّلاة عمود الدّین
و فرموده است:انّما مثل الصّلاة کمثل عمود الفسطاط
و فرموده:أوّل ما یسأل العبد عنه الصّلاة
و فرموده:الصّلاة قربان کلّ تقیّ.
و از همه صریحتر در «کافی» ج 3 ص 264 روایت کرده است ازمعاویة بن وهب قال:
سألت أبا عبد اللّه علیه السّلام عن أفضل ما یتقرّب العباد إلی ربّهم و أحبّ ذلک إلی اللّه عزّ و جلّ ما هو؟ فقال:ما أعلم شیئا بعد المعرفة أفضل من هذه الصّلاة، ألا تری أنّ العبد الصّالح عیسی بن مریم قال:و أوصانی بالصّلاة و الزّکاة ما دمت حیّا.
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 132
سلوک و طلب و طالب و مطلوب و نقصان و کمال به انجام می رسداذا بلغ الکلام إلی اللّه فأمسکوا. [103
و این بیان اجمالی اوّل بود از برای بیان طریق سلوک راه عالم خلوص.
__________________________________________________
[103در ج 1 (اصول کافی» ص 92 و در «توحید» صدوق ص 456 و در ج 2 (بحار الانوار» ص 83 از «محاسن» برقی و همگی با اسناد خود روایت کرده اند ازسلیمان بن خالد قال: قال أبو عبد اللّه علیه السّلام:إنّ اللّه عزّ و جلّ یقول:و انّ إلی ربّک المنتهی،فإذا انتهی الکلام إلی اللّه فأمسکوا.
و نیز در ج 2 (بحار» ص 82 از تفسیر علی بن إبراهیم در تفسیر آیه مبارکه و أنّ إلی ربّک المنتهی از ابن أبی عمیر از جمیل روایت می کند که قال أبو عبد اللّه علیه السّلام:إذا انتهی الکلام إلی اللّه فأمسکوا، و تکلّموا فیما دون العرش و لا تکلّموا فیما فوق العرش، فإنّ قوما تکلّموا فیما فوق العرش فتاهت عقولهم حتّی کان الرّجل ینادی من یدیه فیجیب من خلفه و ینادی من خلفه فیجیب من بین یدیه.
تحفةالملوک فی السیروالسلوک ص : 133