فهرست کتاب


سلام بر مهدی

آیت اللَّه سید محمد کاظم قزوینی‏ ترجمه و تحقیق:علی کرمی و سید محمد حسینی‏

7 - آیت الله قزوینی

مرحوم محدث نوری در کتاب خویش سه داستان، از دیدار عالم گرانقدر آیت الله سید مهدی قزوینی را با حضرت مهدی علیه السّلام آورده است که ما دو دیدار آن را، به نقل از فرزندش که یکی از صلحا و شایستگان شهر حله بنام علی آورده است، بطور فشرده ترسیم می کنیم.
نامبرده آورده است که: روزی از خانه ام، به سوی خانه آیت الله سید مهدی قزوینی به راه افتادم، به هنگام عبور از کوچه ها به مرقد سید محمد معروف به ذی الدمعه فرزند زید بن علی بن الحسین علیه السّلام رسیدم. این مرقد منور بطرف کوچه پنجره ای داشت که به هنگام عبور، دیدم مرد پر شکوه و خوش چهره ای کنار پنجره مرقد، ایستاده و بر روح سید محمد فاتحه تلاوت می کند. من نیز ایستادم و فاتحه خواندم و پس از پایان فاتحه، بر آن مرد بزرگ سلام گفتم و او جوابم را داد و گفت: علی! تو به خانه سید مهدی قزوینی و برای دیدار او می روی؟
گفتم: آری!
گفت: پس بیا با هم برویم!
در میان راه به من گفت علی! بر ضرر و زیان مالی که امسال به تو رسیده است اندوهگین مباش، چرا که تو مردی هستی که خداوند تو را با ارزانی داشتن نعمت مالی آزموده و تو را سپاسگزار و حق شناس و ادا کننده حقوق اموال خود، یافته است. آنچه را خدا بر تو واجب ساخته بود انجام دادی و مال چیزی است که می آید و می رود.
علی می گوید: من آن سال در تجارت زیان بزرگی کرده بودم و آن را به هیچ کسی نگفته بودم، اما هنگامی که دیدم یک مرد بیگانه و ناشناس از ورشکستگی و ضرر بزرگ من در تجارت آگاه است، غم و اندوه سراسر قلبم را گرفت و فکر کردم که خبر این ضرر بزرگ منتشر شده و مردم فهمیده اند، بطوریکه این مرد بیگانه نیز از آن اطلاع یافته است. اما به هر حال گفتم: خدای را سپاس!
دیدم ادامه داد که: علی! آنچه از اموال تو بخاطر زیان در تجارت، از دستت رفت بزودی به دستت باز می گردد و بدهی هایت پرداخت می شود.
هنگامی که به بیت آیت الله قزوینی رسیدیم، ایستادم و به آن مرد بزرگ گفتم: سرورم! بفرمایید داخل! من اهل این خانه هستم و شما میهمان.
او فرمود: انا صاحب الدار.
یعنی: من خود صاحب خانه هستم.
اما من بر او پیشی نگرفتم، بلکه او دست مرا گرفت و وارد خانه ساخت. در کنار خانه سید مهدی قزوینی مسجدی بود، ما وارد آن مسجد شدیم و دیدیم گروهی از دانشجویان علوم اسلامی در انتظار آمدن سید برای تدریس هستند.
آن مرد بر جایگاه خاص سید نشست و کتاب شرایع را که در آنجا بود برگرفت و گشود و بر ورقهایی که آیت الله قزوینی برخی نکات را نوشته بود نظاره کرد و برخی مسایل را خواند.
در این هنگام سید وارد شد و دید که آن مرد بزرگ بر جایگاه او نشسته است به او خوش آمد گفت و او پا با ورود سید از جایگاه او کنار رفت، اما سید با اصرار آن مرد پرشکوه را در جای خودش نشانید.
خود آیت الله قزوینی در این مورد می گوید: من او را مردی بسیار پر شکوه و زیباروی دیدم، بسوی او رفتم و از حال او جویا شدم، اما گویی از او شرمنده شدم که از نام و وطنش بپرسم.
به هر حال، سید درس خود را طبق برنامه روزانه آغاز کرد و آن میهمان نیز که خود را صاحب خانه خوانده بود، در مسایلی که سید طرح می کرد پرس و جو و چون و چرا را آغاز کرد.
یکی از دانشجویان علوم دینی که کم سن و سال و کم تجربه می نمود، به او گفت: این بحث به شما ربطی ندارد، لطفاً سکوت کنید تا بحث ادامه یابد! که او تبسم کرد و ساکت شد.
پس از پایان بحث آیت الله قزوینی از او پرسید: از کجا به شهر حله آمده اید؟
پاسخ داد: از شهر سلیمانیه.
آیت الله پرسید: چه زمانی از سلیمانیه خارج شده اید؟
پاسخ داد: دیروز!
و افزود که: نجیب پاشا آنجا را فتح کرد و پیروزمندانه وارد شهر گردید و احمد پاشا را که بر دولت عثمانی شوریده بود، دستگیر کرده است.(368)
آیت الله قزوینی در این مورد می گوید: من در مورد سخن او و اینکه چگونه خبر فتح سلیمانیه به حکومت حله گزارش نشده است فکر می کردم و به ذهنم نرسید که از آن مرد بزرگ بپرسم که چگونه با وجود اینکه دیروز از سلیمانیه حرکت کرده است و فاصله آنجا تا حله حدود 400 کیلومتر است، امروز به حله رسیده است؟
آنگاه آن مرد بزرگ آب خواست، یکی از خدمتگزاران بیت برخاست تا از ظرف ویژه ای که گلین یا سفالین بود، برای او آب خوردنی بیاورد که فرمود: از آنجا نه! چرا که در آن حیوانی مرده است. وقتی به درون ظرف نگریست، دید سوسماری زهرآگین در آن مرده است. از ظرف دیگری برایش آب آوردند. آن را نوشید، آنگاه برخاست و آماده حرکت شد که آیت الله قزوینی نیز بپا خاست و او را بدرقه نمود.
پس از رفتن او سید گفت: چرا خبر او در مورد فتح سلیمانیه را به آسانی پذیرفتید؟
همه به فکر رفتند که حاج علی همو که پیش از همه او را در کنار مرقد سید محمد دیده بود، همه آنچه را که از او شنیده بود برای حاضران گفت و همگی در حالی که حیرت و بهت زدگی همه را فرا گرفته بود، حرکت کردند و به جستجوی او پرداختند و همه شهر را زیر پا نهادند، اما آن مرد بزرگ را نیافتند. گویی به آسمان پرکشید یا در زمین نهان شد.
آیت الله قزوینی پس از اندیشه عمیقی گفت: مردم! بخدای سوگند که او صاحب الأمر بود.
و عجیب اینکه پس از ده روز خبر فتح سلیمانیه و دستگیری احمد پاشا و... تازه حله و حاکم آن رسید.(369)

8- در راه زیارت پیشوای شهیدان

داستان دیگری را مرحوم محدث نوری از فرزند آیت الله سید مهدی قزوینی آورده است که او به نقل از پدر گرانقدرش می گوید:
روز چهاردهم ماه شعبان، از شهر حله برای زیارت امام حسین علیه السّلام به سوی کربلا حرکت کردم، بدان امید که شب نیمه شعبان را، در آنجا باشم و سالار شهیدان را زیارت نمایم.
اما هنگامی که به نقطه ای بنام نهر هندی رسیدم دیدم راه بندان است و همه زائران در آنجا مانده اند، چرا که به آنان گزارش شده است که عشیره عنیزه که قبیله ای صحرانشین بودند، راه کربلا را مسدود ساخته و اموال و امکانات زائران و مسافران را غارت می کنند.
در همان شرایطی که مردم سرگردان بودند و هوا نیز بارانی بود، من برای نجات زائران به بارگاه خدا و امامان معصوم علیه السّلام توسل جستم، بدان امید که مددی برسد که ناگاه در همان حالت تضرع و نیایش با خدا و توسل به اهل بیت علیه السّلام دیدم شهسواری که نیزه بلندی به دست داشت، در کنارم ایستاد و سلام کرد.
پاسخ او را دادم که دیدم مرا با نام و نشان مخاطب ساخت و فرمود: به زائران بگویید بیایند، چرا که عشیره عنیزه راه را ترک کرده اند و اینک راه کاملا آزاد و امنیت در آن برقرار است.
ما همراه زائران کوی حسین علیه السّلام حرکت کردیم و او نیز ما را همراهی می کرد و بسان شیر، پیشاپیش کاروان می رفت، اما بناگاه در میان راه و پس از رفع خطر و نگرانی از ما، از برابر دیدگانمان نهان شد، من به همراهانم گفتم: آیا تردیدی باقی است که او صاحب الزمان بود؟
همگی گفتند: نه بخدای سوگند!
آیت الله قزوینی ادامه می دهد:
به هنگامی که آن مرد بزرگ ما را همراهی می کرد، خوب به او نگریستم، گویی آشنا بنظرم می آمد، چنین می نمود که او را دیده ام، هنگامی که در یک چشم به هم زدن از نظرها ناپدید شد، بناگاه به یادم آمد که این شهسوار نجات بخش همان کسی است که در حله به خانه ما آمد.
به هر حال، عشیره مورد اشاره را کسی از ما ندید، تنها از گرد و غباری که از کوچ آنها آسمان را پوشانده بود، متوجه شدیم که آنان رفته اند. ما به همراه زائران، مسافت میان نهر هندی تا کربلا را که سه ساعت بود پیمودیم و هنگامی که به دروازه شهر رسیدیم نگهبانان شهر پرسیدند: از کجا می آیید؟ و چگونه آمدید و به شهر رسیدید؟ عشیره مهاجم کجا رفتند؟
یکی از کشاورزان منطقه گفت: همان وقت که عشیره غارتگر جاده را بسته و در آنجا مستقر شده بودند، سواری که نیزه بلندی در دست داشت رسید و در میان آنان با صدای رسای خویش به هشدار و اخطار پرداخت و بر اثر هشدار او و تهدید به مرگ و نابودی عشیره بوسیله او، خداوند خوف و هراس شدیدی بر دلهای آنان افکند، بدین جهت به سرعت منطقه را ترک کردند.
آیت الله قزوینی می افزاید: از آن کشاورز در مورد نشانه های آن سوار شجاع و نجاتبخش پرسیدم و او نشانه های او را بر شمرد، دیدم: آری! همان شهسواری بوده است که در ساحل نهر هندی نزد من آمد و فرمود: به زائران اطمینان بده که جاده امن شده است، حرکت کنند.(370)

9- آن بامداد پر خاطره

علامه محقق آیت الله صافی صاحب تألیفات ارزنده، داستانی را در این مورد آورده است که خود، آن را از آقای احمد عسکری تهرانی که از خوبان می باشد شنیده است و داستان در مورد بنیاد مسجد امام حسن علیه السّلام که اینک در مدخل شهر قم قرار دارد، می باشد.
آقای عسکری می گوید:
حدود 17 سال پیش بامداد پنجشنبه ای بود که نماز صبح را خوانده و به تعقیب و دعا مشغول بودم که سه جوان مکانیک آمدند و گفتند: می خواهیم به شهر قم و مسجد جمکران (371)مشرف شویم و برای بر آمدن خواسته های خویش، دست توسل به سوی خدا و حجت او، امام عصر علیه السّلام بزنیم و دوست داریم تا شما ما را در این سفر همراهی کنید.
من با پیشنهاد آنان موافقت نمودم و سوار بر ماشین شدیم و به سوی قم حرکت کردیم. نزدیک قم رسیدیم که ماشین دچار نقص فنی گردید و از حرکت باز ایستاد.
جوانها به تعمیر آن پرداختند و من با استفاده از فرصت، کمی آب برگرفتم و به قصد تطهیر از آنان دور شدم.
پس از اینکه اندکی از آنان فاصله گرفتم در آنجا سید زیبا چهره و سفید رویی را با ابروهای کشیده و دندانهای سفید و براق و خالی بر چهره، دیدم که لباس سفید و عبای نازک و نعلین زرد بر پا دارد. عمامه ای سبز رنگ بر سر نهاده و با نیزه ای که در دست دارد زمین را خط کشی می کند.
با خود گفتم: این سید بزرگوار، اول صبح به اینجا آمده و در کنار جاده، با نیزه به خط کشی پرداخته است، این کار درستی نیست چرا که جاده عمومی است و آشنا و بیگانه در آن رفت و آمد می کنند.
آقای عسکری که از سوء ظن و ادب خویش نسبت به آن سید اظهار ندامت می کند می افزاید: به سوی او رفتم و گفتم: سید! زمان توپ و تانک و اتم است، شما نیزه بدست گرفته ای؟ برو درست را بخوان.
و پس از این سخن او را ترک کردم و به نقطه دور دستی رفتم، تا برای تطهیر بنشینم که او مرا با نام و نشان صدا زد و گفت: آقای عسکری! آنجا منشین، من آنجا را برای مسجد خط کشیده ام.
از این نکته که چگونه و از کجا مرا می شناسد، غفلت کردم و بی آنکه بتوانم سخنی بگویم گفتم: چشم! و برخاستم.
او اشاره کرد که: برو پشت آن بلندی... و من رفتم.
برخی سؤالات در این مورد به ذهنم رسید و تصمیم گرفتم آنها را با سید در میان بگذارم و به او بگویم: سید جان! این مسجد را برای چه کسی می سازی؟ برای فرشتگان یا جنیّان؟ کدامیک چرا که آنجا آن روزها بیابان بود و از شهر قم دور.
و نیز تصمیم گرفتم به او بگویم: مسجدی که هنوز ساخته نشده چرا مرا از تطهیر در این زمین باز می داری؟ چرا که مسجد هنگامی حکم مسجد پیدا می کند که زمین آن برای مسجد وقف شده باشد و پیش از این حکم مسجد را ندارد.
پس از این فکرها و تطهیر، به سوی سید رفتم و بر او سلام گفتم.
او نیزه اش را به زمین فرو کرد و من خوش آمد گفت و فرمود: سؤالهایی را که آماده ساختی بپرسی، طرح کن!
من شگفت زده شدم، اما به خود نیامدم که او چگونه از آنچه در دل من می گذرد با خبر است و هنوز من چیزی به زبان نیاورده، از نیت من خبر می دهد، این نه تنها کاری طبیعی نیست که خارق العاده است.
به هر حال من توجه به این نکات نیافتم و به او گفتم: سید جان! درست را رها کرده و اینجا آمده ای، گویی نمی اندیشی که ما در عصر موشک و توپ زندگی می کنیم و دیگر نیزه ارزشی ندارد. نیزه در روزگار ما چه کاره است؟
و بدین صورت میان من و او گفتگو شروع شد.
سپس نظری به زمین افکند و فرمود: من نقشه مسجد می کشم.
گفتم: برای جنیّان یا آدمیان؟
فرمود: برای انسانها
آنگاه فرمود: بزودی اینجا آباد می شود
گفتم: بفرمایید ببینم اینجا که من می خواستم تطهیر کنم، فرمودید مسجد است و اجازه ندادید با اینکه هنوز مسجدی ساخته نشده است چرا؟
فرمود: آقای عسکری! در این نقطه یکی از فرزندان فاطمه علیه السّلام به شهادت رسید است بزودی قتلگاه او محراب مسجد می گردد، چرا که خون این شهیدی در این نقطه به زمین ریخته شد است.
آنگاه به نقطه ای از زمین اشاره کرد و فرمود: در آن نقطه هم نقشه دستشویی و توالت کشیده ام زیرا آنجا نقطه ای است که دشمنان خدا و پیامبر، به زمین افتاده و هلاک شده اند.
سپس همانگونه که ایستاده بود برگشت و مرا نیز برگردانید و در حالیکه سیلاب اشک از دیدگانش فرو می ریخت فرمود، آنجا حسینیه ساخته می شود و با به زبان آوردن نام حسین علیه السّلام باران اشک از دیدگانش فرو بارید و من نیز با گریه او گریستم.
و نیز فرمود: پشت حسینیه کتابخانه می شود و شما نیز بدان کتاب هدیه می کنی
گفتم: موافق هستم اما به سه شرط:
1- نخست اینکه تا آن زمان زنده باشم.
فرمود: انشاءالله
2- دوم اینکه اینجا مسجدی ساخته شود.
فرمود: بارک الله!
3- سوم اینکه به اندازه امکان مالی خویش، گرچه یک کتاب باشد برای اجرای دستور شما پسر پیامبر، بدینجا کتاب بیاورم.
مرا به سینه چسبانید، پرسیدم: چه کسی اینجا مسجد خواهد ساخت؟
فرمود: یدالله فوق ایدیهم.
گفتم: من هم می دانم که قدرت خدا بالاترین قدرتهاست اما...
فرمود: بزودی خواهی دید که در اینجا مسجدی پرشکوه برپا می شود، هنگامی که ساخته شد سلام مرا به بنیاد کننده اش برسان
و مرا دعا کرد.
من سید را ترک کردم و به اطراف ماشین آمدم که دیدم درست شده و آماده حرکت است.
همراهان از من پرسیدند: آقای عسکری! زیر برق این آفتاب با چه کسی گفتگو می کردی؟
گفتم: مگر سید به آن عظمت را با نیزه بلندش ندیدید؟ با او صحبت می کردم
گفتند: با کدام سید؟
پشت سرم را نگاه کردم، گفتم: آنجاست!
اما دریغا که دیدم زمین صاف و هموار است و هیچ کس نیست، سخت تکان خوردم و سوار ماشین شدم، اما در حالتی وصف ناپذیر بودم. دوستان با من صحبت می کردند اما من قدرت پاسخگویی به آنان را نداشتم و نمی دانم که نماز ظهر و عصر را چگونه خواندم.
سرانجام به مسجد جمکران رسیدیم اما من فکرم پریشان بودم در مسجد نشستم. یک طرف من مرد سالخورده ای بود و طرف چپم یک جوان.
نماز مسجد جمکران را خواندم، پس از نماز خواستم سجده کنم که دیدم سید گرانقدری که با آمدنش آن محدوده را عطرآگین کرد، از راه رسید و گفت: آقای عسکری! سلام علیکم!
و در کنار من نشست. تن صدایش درست تن صدای همان سیدی بود که پیش از ظهر در آنجا نقشه مسجد می کشید. مرا به نکته ای نصیحت کرد.
پس از آن به سجده رفتم و ذکر صلوات را خواندم و سر از سجده برداشتم. دریغا که دیگر او را ندیدم.
از مرد سالخورده و آن جوان که در دو سوی من نشسته بودند پرسیدم: سید کجا رفت؟
گفتند: ما ندیدیم
ناگهان گویی زمین لرزه شد و حال من دگرگون شد، دوستانم آمدند و از دیدن وضعیت من شگفت زده شدند و آب بر صورتم پاشیدند و به تهران بازگشتیم.
با رسیدن به تهران جریان را به یکی از علمای شهر گفتم. او گفت: بی ترید آن سید گرانمایه، حضرت مهدی علیه السّلام بوده است، اینکه شکیبایی پیشه ساز تا ببینم آنجا، مسجد درست می شود؟
سالها از آن جریان گذشته بود که به مناسبتی به شهر قم آمدم، هنگامی که به آغاز شهر رسیدم، دیدم ستونها برافراشته شده و در همان مکانی که سید نقشه می کشید کار می کنند و مسجد می سازند.
پرسیدم: چه کسی این مسجد را می سازد؟
گفتند: حاج یدالله رجبیان
با آمدن نام یدالله قلبم به طپش افتاد و غرق عرق شدم و نتوانستم سرپا بایستم، بر صندلی تکیه زدم و آنگاه معنای سخن امام علیه السّلام را فهمیدم که هنگامی که پرسیدم: چه کسی اینجا مسجد خواهد ساخت؟
فرمود: یدالله فوق ایدیهم
به تهران باز گشتم و 400 جلد کتاب خریدم و همه را وقف کتابخانه آن مسجد نمودم و با حاج یدالله رجبیان ملاقات کردم و جریان را به او باز گفتم.(372)