فهرست کتاب


سلام بر مهدی

آیت اللَّه سید محمد کاظم قزوینی‏ ترجمه و تحقیق:علی کرمی و سید محمد حسینی‏

6 - داستان شیخ محمد حسن

مرحوم محدث نوری در کتاب خویش جنة المأوی(365) از برخی علمای بزرگ حوزه علمیه نجف آورده است که: در آنجا یک دانشجوی علوم اسلامی بود، بنام شیخ محمد حسن سریره که از سه مشکل بزرگ رنج می برد. این سه مشکل عبارت بودند از:
1 - دچار درد سینه و بیماری سختی بود که خون از سینه اش می آمد.
2 - به آفت فقر و تهیدستی گرفتار بود.
3 - دل در گرو مهر دختری نهاده بود، اما خانواده دختر، به دلیل فقر و بیماریش با ازدواج او موافقت نمی کردند.
هنگامی که از همه جا مأیوس و نومید گردید با خود عهد بست که چهل شب چهارشنبه به مسجد کوفه(366) برای عبادت و نیایش برود چرا که میان مؤمنان مشهور بود که اگر کسی چنین کند، به خواست خدا به دیدار امام عصر علیه السّلام مفتخر خواهد شد.
بر این اساس بود که این مرد، بدین برنامه همت گماشت بدان امید که به دیدار حضرت مهدی علیه السّلام نایل آید و سه مشکل خویشتن را با آن مشکل گشا و چاره ساز در میان بگذارد.
آخرین شب چهارشنبه بود، شبی بسیار تیره و تار و سرد و طوفانی. باد تندی می وزید و او بر سکوی مسجد کوفه نشسته و غرق در غم و اندوه بود، چرا که بخاطر جریان خون از سینه اش به هنگام سرفه، نمی توانست در داخل مسجد توقف کند و احترام طهارت مسجد و آن مکان مقدس را می نمود و نیز در این اندیشه بود که آخرین چهارشنبه که چهلمین هفته بود که فرا رسید و او نتوانسته به دیدار آن کعبه مقصود نایل آید و این محرومیت نیز غمی بزرگ بر غمهایش می افزود.
او به نوشیدن قهوه عادت داشت به همین دلیل آتشی برافروخت تا قهوه را ردیف کند که بناگاه در آن شب تاریک و خلوت، مردی را دید که بسوی او می آید، از این رخداد، آزرده خاطر شد و با خود گفت: اندکی قهوه به همراه دارم آن را هم این بنده خدا خواهد نوشید و برایم چیزی نخواهد ماند.
خودش می گوید: در این فکر بودم که آن مرد رسید و مرا با نام و نشان صدا زد و به من سلام گفت، از شناخت او که مرا با نام صدا زد تعجب کردم و گفتم: شما از کدام قبیله می باشید؟ از قبیله فلان هستید؟
گفت: خیر!
و من نام بسیاری از قبایل را آوردم و او مرتب گفت: خیر! و از هیچ یک از این عشیره ها نبود.
آنگاه او پرسید: چه مشکل و خواسته ای تو را به اینجا آورده است؟
گفتم: شما چرا از من در این مورد می پرسی؟
گفت: اگر به من بگویی چه زیانی به تو خواهد رسید؟
فنجانی پر از قهوه کردم و به او تقدیم داشتم و او کمی از آن نوشید، سپس فنجان را بازگردانید و گفت: شما بنوشید.
فنجان را گرفتم و تا آخرین قطره آن را نوشیدم، آنگاه گفتم: حقیقت این است که من دچار فقر و تنگدستی بسیار سختی هستم، از سوی دیگر به بیماری علاج ناپذیری گرفتارم که به هنگام سرفه، خون از سینه ام می آید و دیگر اینکه به بانویی دل بسته ام و می خواهم با او پیمان زندگی مشترک ببندم، اما بخاطر دو مشکلم خانواده اش موافقت نمی کنند.
برخی از روحانیون مرا سرگرم ساختند و گفتند اگر چهل هفته و هر هفته شب چهارشنبه به مسجد کوفه بیایم و خواسته هایم را به بارگاه خدا برم و دست توسل به دامان پربرکت امام عصر علیه السّلام بزنم، خواسته هایم برآورده شده و مشکلات سخت زندگیم، حل خواهد شد. من نیز رنج و خستگی این چهل شب را به جان خریدم و اینک آخرین شب فرا رسیده است، اما نه آن گرامی را دیده ام و نه به خواسته های خود رسیده ام.
من گله می کردم و در اوج بی توجهی به آن بزرگوار بودم که رو به من کرد و فرمود: أما صدرک فقد برأ، و أما المرأة فستتزوج بها قریباً، و أما الفقر فلا یفارقک حتی الموت.
یعنی: شیخ محمد! اینک سینه ات خوب شده و دیگر از بیماریت اثری نخواهی یافت و آن بانوی مورد علاقه ات نیز، بزودی به وصالش خواهی رسید، اما فقر و تهیدستی همراهت خواهد بود.
شگفتا! وقتی به خود آمدم دیدم سینه ام شفا یافته و پس از یک هفته با بانوی مورد علاقه ام ازدواج کردم، اما همانگونه که فرمود، تهیدستی هنوز همراه من است، مصلحت آن را نمی دانم.(367)

7 - آیت الله قزوینی

مرحوم محدث نوری در کتاب خویش سه داستان، از دیدار عالم گرانقدر آیت الله سید مهدی قزوینی را با حضرت مهدی علیه السّلام آورده است که ما دو دیدار آن را، به نقل از فرزندش که یکی از صلحا و شایستگان شهر حله بنام علی آورده است، بطور فشرده ترسیم می کنیم.
نامبرده آورده است که: روزی از خانه ام، به سوی خانه آیت الله سید مهدی قزوینی به راه افتادم، به هنگام عبور از کوچه ها به مرقد سید محمد معروف به ذی الدمعه فرزند زید بن علی بن الحسین علیه السّلام رسیدم. این مرقد منور بطرف کوچه پنجره ای داشت که به هنگام عبور، دیدم مرد پر شکوه و خوش چهره ای کنار پنجره مرقد، ایستاده و بر روح سید محمد فاتحه تلاوت می کند. من نیز ایستادم و فاتحه خواندم و پس از پایان فاتحه، بر آن مرد بزرگ سلام گفتم و او جوابم را داد و گفت: علی! تو به خانه سید مهدی قزوینی و برای دیدار او می روی؟
گفتم: آری!
گفت: پس بیا با هم برویم!
در میان راه به من گفت علی! بر ضرر و زیان مالی که امسال به تو رسیده است اندوهگین مباش، چرا که تو مردی هستی که خداوند تو را با ارزانی داشتن نعمت مالی آزموده و تو را سپاسگزار و حق شناس و ادا کننده حقوق اموال خود، یافته است. آنچه را خدا بر تو واجب ساخته بود انجام دادی و مال چیزی است که می آید و می رود.
علی می گوید: من آن سال در تجارت زیان بزرگی کرده بودم و آن را به هیچ کسی نگفته بودم، اما هنگامی که دیدم یک مرد بیگانه و ناشناس از ورشکستگی و ضرر بزرگ من در تجارت آگاه است، غم و اندوه سراسر قلبم را گرفت و فکر کردم که خبر این ضرر بزرگ منتشر شده و مردم فهمیده اند، بطوریکه این مرد بیگانه نیز از آن اطلاع یافته است. اما به هر حال گفتم: خدای را سپاس!
دیدم ادامه داد که: علی! آنچه از اموال تو بخاطر زیان در تجارت، از دستت رفت بزودی به دستت باز می گردد و بدهی هایت پرداخت می شود.
هنگامی که به بیت آیت الله قزوینی رسیدیم، ایستادم و به آن مرد بزرگ گفتم: سرورم! بفرمایید داخل! من اهل این خانه هستم و شما میهمان.
او فرمود: انا صاحب الدار.
یعنی: من خود صاحب خانه هستم.
اما من بر او پیشی نگرفتم، بلکه او دست مرا گرفت و وارد خانه ساخت. در کنار خانه سید مهدی قزوینی مسجدی بود، ما وارد آن مسجد شدیم و دیدیم گروهی از دانشجویان علوم اسلامی در انتظار آمدن سید برای تدریس هستند.
آن مرد بر جایگاه خاص سید نشست و کتاب شرایع را که در آنجا بود برگرفت و گشود و بر ورقهایی که آیت الله قزوینی برخی نکات را نوشته بود نظاره کرد و برخی مسایل را خواند.
در این هنگام سید وارد شد و دید که آن مرد بزرگ بر جایگاه او نشسته است به او خوش آمد گفت و او پا با ورود سید از جایگاه او کنار رفت، اما سید با اصرار آن مرد پرشکوه را در جای خودش نشانید.
خود آیت الله قزوینی در این مورد می گوید: من او را مردی بسیار پر شکوه و زیباروی دیدم، بسوی او رفتم و از حال او جویا شدم، اما گویی از او شرمنده شدم که از نام و وطنش بپرسم.
به هر حال، سید درس خود را طبق برنامه روزانه آغاز کرد و آن میهمان نیز که خود را صاحب خانه خوانده بود، در مسایلی که سید طرح می کرد پرس و جو و چون و چرا را آغاز کرد.
یکی از دانشجویان علوم دینی که کم سن و سال و کم تجربه می نمود، به او گفت: این بحث به شما ربطی ندارد، لطفاً سکوت کنید تا بحث ادامه یابد! که او تبسم کرد و ساکت شد.
پس از پایان بحث آیت الله قزوینی از او پرسید: از کجا به شهر حله آمده اید؟
پاسخ داد: از شهر سلیمانیه.
آیت الله پرسید: چه زمانی از سلیمانیه خارج شده اید؟
پاسخ داد: دیروز!
و افزود که: نجیب پاشا آنجا را فتح کرد و پیروزمندانه وارد شهر گردید و احمد پاشا را که بر دولت عثمانی شوریده بود، دستگیر کرده است.(368)
آیت الله قزوینی در این مورد می گوید: من در مورد سخن او و اینکه چگونه خبر فتح سلیمانیه به حکومت حله گزارش نشده است فکر می کردم و به ذهنم نرسید که از آن مرد بزرگ بپرسم که چگونه با وجود اینکه دیروز از سلیمانیه حرکت کرده است و فاصله آنجا تا حله حدود 400 کیلومتر است، امروز به حله رسیده است؟
آنگاه آن مرد بزرگ آب خواست، یکی از خدمتگزاران بیت برخاست تا از ظرف ویژه ای که گلین یا سفالین بود، برای او آب خوردنی بیاورد که فرمود: از آنجا نه! چرا که در آن حیوانی مرده است. وقتی به درون ظرف نگریست، دید سوسماری زهرآگین در آن مرده است. از ظرف دیگری برایش آب آوردند. آن را نوشید، آنگاه برخاست و آماده حرکت شد که آیت الله قزوینی نیز بپا خاست و او را بدرقه نمود.
پس از رفتن او سید گفت: چرا خبر او در مورد فتح سلیمانیه را به آسانی پذیرفتید؟
همه به فکر رفتند که حاج علی همو که پیش از همه او را در کنار مرقد سید محمد دیده بود، همه آنچه را که از او شنیده بود برای حاضران گفت و همگی در حالی که حیرت و بهت زدگی همه را فرا گرفته بود، حرکت کردند و به جستجوی او پرداختند و همه شهر را زیر پا نهادند، اما آن مرد بزرگ را نیافتند. گویی به آسمان پرکشید یا در زمین نهان شد.
آیت الله قزوینی پس از اندیشه عمیقی گفت: مردم! بخدای سوگند که او صاحب الأمر بود.
و عجیب اینکه پس از ده روز خبر فتح سلیمانیه و دستگیری احمد پاشا و... تازه حله و حاکم آن رسید.(369)

8- در راه زیارت پیشوای شهیدان

داستان دیگری را مرحوم محدث نوری از فرزند آیت الله سید مهدی قزوینی آورده است که او به نقل از پدر گرانقدرش می گوید:
روز چهاردهم ماه شعبان، از شهر حله برای زیارت امام حسین علیه السّلام به سوی کربلا حرکت کردم، بدان امید که شب نیمه شعبان را، در آنجا باشم و سالار شهیدان را زیارت نمایم.
اما هنگامی که به نقطه ای بنام نهر هندی رسیدم دیدم راه بندان است و همه زائران در آنجا مانده اند، چرا که به آنان گزارش شده است که عشیره عنیزه که قبیله ای صحرانشین بودند، راه کربلا را مسدود ساخته و اموال و امکانات زائران و مسافران را غارت می کنند.
در همان شرایطی که مردم سرگردان بودند و هوا نیز بارانی بود، من برای نجات زائران به بارگاه خدا و امامان معصوم علیه السّلام توسل جستم، بدان امید که مددی برسد که ناگاه در همان حالت تضرع و نیایش با خدا و توسل به اهل بیت علیه السّلام دیدم شهسواری که نیزه بلندی به دست داشت، در کنارم ایستاد و سلام کرد.
پاسخ او را دادم که دیدم مرا با نام و نشان مخاطب ساخت و فرمود: به زائران بگویید بیایند، چرا که عشیره عنیزه راه را ترک کرده اند و اینک راه کاملا آزاد و امنیت در آن برقرار است.
ما همراه زائران کوی حسین علیه السّلام حرکت کردیم و او نیز ما را همراهی می کرد و بسان شیر، پیشاپیش کاروان می رفت، اما بناگاه در میان راه و پس از رفع خطر و نگرانی از ما، از برابر دیدگانمان نهان شد، من به همراهانم گفتم: آیا تردیدی باقی است که او صاحب الزمان بود؟
همگی گفتند: نه بخدای سوگند!
آیت الله قزوینی ادامه می دهد:
به هنگامی که آن مرد بزرگ ما را همراهی می کرد، خوب به او نگریستم، گویی آشنا بنظرم می آمد، چنین می نمود که او را دیده ام، هنگامی که در یک چشم به هم زدن از نظرها ناپدید شد، بناگاه به یادم آمد که این شهسوار نجات بخش همان کسی است که در حله به خانه ما آمد.
به هر حال، عشیره مورد اشاره را کسی از ما ندید، تنها از گرد و غباری که از کوچ آنها آسمان را پوشانده بود، متوجه شدیم که آنان رفته اند. ما به همراه زائران، مسافت میان نهر هندی تا کربلا را که سه ساعت بود پیمودیم و هنگامی که به دروازه شهر رسیدیم نگهبانان شهر پرسیدند: از کجا می آیید؟ و چگونه آمدید و به شهر رسیدید؟ عشیره مهاجم کجا رفتند؟
یکی از کشاورزان منطقه گفت: همان وقت که عشیره غارتگر جاده را بسته و در آنجا مستقر شده بودند، سواری که نیزه بلندی در دست داشت رسید و در میان آنان با صدای رسای خویش به هشدار و اخطار پرداخت و بر اثر هشدار او و تهدید به مرگ و نابودی عشیره بوسیله او، خداوند خوف و هراس شدیدی بر دلهای آنان افکند، بدین جهت به سرعت منطقه را ترک کردند.
آیت الله قزوینی می افزاید: از آن کشاورز در مورد نشانه های آن سوار شجاع و نجاتبخش پرسیدم و او نشانه های او را بر شمرد، دیدم: آری! همان شهسواری بوده است که در ساحل نهر هندی نزد من آمد و فرمود: به زائران اطمینان بده که جاده امن شده است، حرکت کنند.(370)