فهرست کتاب


سلام بر مهدی

آیت اللَّه سید محمد کاظم قزوینی‏ ترجمه و تحقیق:علی کرمی و سید محمد حسینی‏

2- چرا مذهب شیعه را برگزیدم؟

از عالم گرانمایه، شیخ علی رشتی که از علمای بزرگ و پرواپیشه نجف اشرف در روزگار خویش بود، آورده اند که: از شهر مقدس کربلا عازم نجف بودم که از راه طویرج(357) سوار بر قایق، حرکت کردیم.
در میان قایق یا کشتی کوچک ما، گروهی به بازی و سرگرمیهای دور از ادب و نزاکت مشغول بودند، اما مردی به همراه آن گروه بود که در بازیهای سبک و بی ادبانه آنان شرکت نمی جست و تنها در خوردن غذا با آنان رفاقت می کرد و ادب و اخلاق انسانی را رعایت می نمود. دوستانش او را به تمسخر می گرفتند و به او زخم زبان می زدند و گاه مذهب و راه و رسم دینی او را، مورد طعن و استهزاء قرار می دادند.
از او پرسیدم که: چرا از همراهان خویش دوری می جوید و با آنان همراه و همگام نیست؟
پاسخ داد: اینان همه از بستگان و نزدیکان من هستند و در مذهب از اهل سنت می باشند. پدرم نیز سنی مذهب است امام مادرم اهل ایمان و تقوا می باشد و از پیروان خاندان وحی و رسالت و خودم نیز از نظر مذهب از گروه پدرم بودم، اما خداوند بر من نعمتی گران ارزانی داشت و به برکت سالارم حضرت صاحب الزمان علیه السلام شیعه شدم.
یا اباصالح!
از او دلیل شیعه شدن و سبب هدایتش را پرسیدم.
گفت: نام من یاقوت است و روغن فروش می باشم که در حله تجارت می کنم.
یک بار برای خرید روغن از شهر حله به مناطق اطراف رفتم و پس از خرید مقدار بسیاری روغن به همراه کاروانی ناآشنا به سوی شهر خویش حرکت کردم. شب هنگام در میانه راه در نقطه ای بار انداختم و برای استراحت توقف کردیم. بامداد آن شب، هنگامی که از خواب بیدار شدم دیدم کاروان رفته و مرا وانهاده است.
در پی کاروان به راه افتادم و راه از بیابانهای خشک و خالی می گذشت، از بیابانهایی خطر خیز و ناهموار و ناامن، راه را گم کردم. سرگردان و هراسان از خطر و فشار تشنگی در آن بیابان، گرفتار آمدم.
هنگامی که دستم از همه وسایل عادی قطع شد، در اوج گرفتاری و ناامیدی دست توسل به دامن خلفا زدم و از آنان کمک خواستم، اما خبری نشد.
گذشته ام بسان برقی از نظرم عبور کرد. به یادم آمد که گاه از مادرم می شنیدم که می گفت: پسرم! دوازدهمین امام ما شیعیان، زنده است و کنیه اش اباصالح می باشد و اوست که گمشدگان را، ارشاد، بی پناهان را، پناه و ناتوانان را، یاری می کند.
با خدای خویش پیمان بستم که اگر این امام راستین و گرانمایه، پناهم دهد و مرا از ورطه هلاکت نجات بخشد به پیروی از مذهب شیعه مفتخر گردم و در همان حال به خدای روی آوردم و با قلبی لبریز از اخلاص و ایمان از پرده دل ندا دادم که:
یا اباصالح!
شگفتا که دیدم بزرگ مردی در کنار من ایستاده و با من همراه شد. خوب نگاه کردم، دیدم عمامه سبز بر سر دارد و باشکوه و عظمتی وصف ناپذیر، راه را به من نشان داد به من دستور داد که به پیروی از خاندان وحی و رسالت کمر همت ببندم و به مذهب شیعه ایمان آورم و فرمود: اینک به روستایی خواهی رسید که همه مردم آن شیعه هستند، از همین جا برو!
به او گفتم: سرورم! آیا تا روستایی که نشان دادید همراهی نمی فرمایید؟
پاسخ داد:
لا!... لانّه قد استغاث بی - الان - الف انسان فی اطراف البلاد و ارید ان اغیثهم.
یعنی: نه!... چرا که الان انسانهای بی شماری با راز و نیاز به بارگاه خدا از من که بنده خدا و حجت او هستم، کمک می خواهند و من می روم تا آنان را مدد کنم.
و آنگاه رفت و از نظرم ناپدید شد.
اندکی راه آمدم و به روستایی رسیدم که فاصله بسیاری از منزلگاه دیشب کاروان داشت و من راه را همانجا گم کرده بودم. وارد روستا شدم و در آنجا به استراحت پرداختم که آن کاروانیان تازه پاس از یک شبانه روز، به آنجا رسیدند.
آری! به شهر حلّه آمدم و به خانه عالم گرانمایه آیت اللّه آقای قزوینی رفتم(358) و داستان شگفت انگیز خود را به او گفتم و از آن مرد علم و ایمان مسایل و مفاهیم مذهبی و برنامه های دینی خویش را طبق مذهب خاندان وحی و رسالت آموختم.(359)

3- اسماعیل! شفا یافتی و رستگار شدی!

از مرحوم شمس الدّین فرزند اسماعیل هرقلی(360) آورده اند که: پدرش در جوانی، دچار بیماری و زخم شدید و عفونی در ران چپ خود شد که او را سخت در فشار قرار داده و زندگیش را به خطر افکنده بود.
این زخم چرکین، در فصل بهار، بویژه، شکافته می شد و خود و چرک از آن جریان می یافت.
او از شدت ناراحتی از روستای خویش حرکت کرد و به سوی حلّه آمد و نزد سید گرانقدر آقای رضی الدین علی بن طاووس رفت و از درد و رنج و بیماری خویش به او شکایت برد.
سید، پزشکان شهر را برای معاینه او دعوت کرد و آنان پس از تلاش بسیار گفتند: جراحی پای او بسیار خطرناک است و نتیجه مثبت آن را در برابر خطرش، اندک و ناچیز.
او به همراه سید به بغداد آمد و در آنجا نیز به پزشکان ماهر و حاذق مراجعه نمود و آنان نیز پس از معاینات دقیق، همان نظر پزشکان حله را باز گفتند.
بیمار، سرخورده و نومید به شهر تاریخی و مقدس سامرا رفت تا در آنجا به کعبه مقصود و قبله موعود، توسل جوید و شفای بیماری سخت و علاج ناپذیرش را از او بخواهد.
پس از گذراندن چند روز در سامرا، به نهر دجله رفت و پای خویش را که به دلیل جریان خون و چرک آن زخم و دمل چرکین، آلوده بود شستشو داد و لباس تمیز و جدیدی به تن کرد و بازگشت. در میانه راه به چهار سوار برخورد کرد که یکی از آنان لباس ویژه بزرگان و علمای دینی را به تن و نیز نیزه ای به دست داشت. همه پیاده شدند و سه نفر از آن گروه در دو سوی راه ایستادند و به بیمار سلام گفتند و آن شخصیت پرشکوهی که گویی سالار آنان بود به طرف بیمار آمد و گفت:
انت غداً تروح الی أهلک؟
یعنی: اسماعیل! تو فردا به سوی خاندان و روستای خود باز می گردی؟
اسماعیل پاسخ داد: آری! سرورم!
فرمود: پس بیا جلو تا زخم پایت را ببینم.
اسماعیل پیش رفت و آن شخصیت پرشکوه دست مبارک و شفابخش را بر پای او نهاد و همینطور کشید تا به نقطه زخم و درد رسید و آنجا را اندکی فشرد و آنگاه بر مرکب خویش سوار شد.
یکی از آنان گفت: أفلحت یا اسماعیل!
یعنی: اسماعیل! شفا یافتی و رستگار شدی.
تو را رها نمی کنم
اسماعیل از اینکه آنان، او را به نام و نشان می شناختند، شگفت زده شد، اما از عنایت آنان و شفا یافتن زخم علاج ناپذیر پایش به دست شفابخش آن حضرت، غفلت کرد و تنها در پاسخ آنان تشکر کرد که:
أفلحنا و أفلحتم ان شاء اللّه!
یعنی: خدای، ما و شما را رستگار گرداند.
یکی از آن سواران گفت: نشناختی؟ این امام عصر علیه السلام است! و اشاره به آن شخصیت پرشکوهی کرد از زخم پای اسماعیل پرسید.
دیگر اسماعیل بیدار شد، به سرعت خود را به آن شهسوار شفابخش رسانید و پای او را که در رکاب بود در آغوش کشید و بوسه باران ساخت.
امام عصر علیه السلام با یک دنیا مهر و محبت فرمود: اسماعیل! بازگرد!
پاسخ داد: سالارم! تو را رها نمی کنم و از تو جدا نمی گردم.
بار دیگر فرمود: صلاح تو در این است که بازگردی!
اسماعیل بار دیگر پاسخ داد: بخدا از تو جدا نمی شوم.
که یکی از آن سواران پیش آمد و گفت: اسماعیل! آیا زیبنده است که حضرت مهدی علیه السلام دو بار به تو دستور دهد بازگرد و تو امام خویش را مخالفت کنی؟ درست است؟
اسماعیل دیگر باز ایستاد و رکاب حضرت را رها کرد.
امام عصر علیه السلام به او گفت: به بغداد که بازگشتی حاکم عباسی(361) تو را احضار خواهد کرد. هنگامی که نزد او رفتی و چیزی به تو داد نپذیر و نزد فرزند ما رضی برو تا برایت حوله ای بر علی بن عوض بنویسد، من به او سفارش می کنم هر چه خواستی به تو بدهد.
آنگاه امام عصر علیه السلام و یارانش او را تنها نهادند و به راه خویش ادامه دادند و اسماعیل به مرقد منور امام هادی و عسکری علیه السلام رسید و با برخی از مردم که در آنجا بودند روبرو شد و از آنان در مورد آن چهار سوار پرسید.
آنان پاسخ دادند: شاید آنان از شخصیتهای بزرگ منطقه و صاحب نعمت و ثروت و امکانات همین منطقه باشند.
اسماعیل گفت: نه! بلکه امام عصر علیه السلام و سه نفر از یارانش بودند.
گفتند: آیا زخم و بیماری پای خویش را هم به او نشان دادی؟
پاسخ داد: آن بزرگوار با دست شفابخش خود پایم را گرفت و فشرد.
و آنگاه اسماعیل پای خویش را گشود و اثری از آن زخم چرکین و بیماری علاج ناپذیر نیافت. شک و تردید به او دست داد که نکند پای دیگرش بوده به همین جهت آن پای را هم برهنه ساخت و معاینه کرد، اثری از آن زخم و بیماری نیست. مردم به سوی او هجوم بردند و پیراهنش را به عنوان تبرک پاره پاره کردند.
آیا تو شفا یافته ای؟
مأموری از سوی استبداد حاکم به سوی اسماعیل هرقلی آمد و از نام و مشخصات و تاریخ حرکت او از بغداد برای زیارت به سامرا، پرس و جو نمود و جوابهایی را که او داد، همه را برای گزارش به بغداد، به دقت نوشت.
پس از یک روز، اسماعیل از شهر مقدس سامرا حرکت کرد و راه بغداد را در پیش گرفت. به بغداد رسید، دید انبوه مردم در خارج از شهر و کنار پل اجتماع نموده و هر کس می رسد از نام و نشان و مبدأ حرکتش می پرسند.
هنگامی که اسماعیل رسید از او نیز همچون دیگر مسافران از نام و نشانش پرسیدند و هنگامی که او را شناختند موج جمعیت، گردش را گرفتند و پیراهنش را به منظور تبرک ذره ذره کردند و بردند و کار به جایی رسید که از فشار و هجوم مردم جانش به خطر افتاد.
سید بن طاووس و گروهی به همراه او، به استقبال اسماعیل هرقلی آمدند و مردم را پراکنده ساختند، هنگامی که سید او را دید فرمود: اسماعیل! آیا تو شفا یافته ای؟
پاسخ داد: آری!
سید گرانقدر را از مرکب پیاده شد و ران پای اسماعیل را برهنه ساخت، اما اثری از آن زخم چرکین و عمیق نیافت، از شور و شوق بیهوش شد.
هنگامی که به خود آمد به همراه اسماعیل و با دیدگانی از شور و شوق گریان نزد وزیر آمدند و سید گفت: این برادر من و محبوبترین مردم در نظر من است.
وزیر داستان او را پرسید و خودش، از اول تا آخر بیان کرد. پزشکان بغداد را که چندی پیش به دستور سید بن طاووس پای اسماعیل را معاینه نموده بودند و تنها راه معالجه را، بریدن پا اعلان کرده و آن را نیز بسیار خطرناک توصیف نموده، همه را احضار کردند.
وزیر از آنان پرسید: شما این مرد را دیده اید؟
گفتند: آری! و جریان زخم عمیق و چرکین پای او و دیدگاه خود را باز گفتند.
پرسید: اگر آن زخم عمیق جراحی می گشت، به نظر شما چند روز برای بازیافت سلامت لازم بود؟
پاسخ دادند: دو ماه و تازه، جای آن زخم و جراحی هم به صورت حفره ای باقی می ماند و در آن موضع مویی نمی رویید.
وزیر پرسید: شما پزشکان، چند روز پیش این بیمار را معاینه کردید؟
گفتند: ده روز پیش.
وزیر، لباس اسماعیل را از روی پایش کنار زد و گفت: بیایید! معاینه کنید!
همگی نگریستند اما اثری نیافتند.
یکی از پزشکان فریادی از پرده دل برکشید که: این، کار مسیح علیه السلام است! کار پزشک نیست.
وزیر گفت: نه! اگر شما می پذیرید که کار پزشکان نیست ما خود خواهیم شناخت کار کیست.
از شما هرگز!
آنگاه سردمدار رژیم عباسی، مستنصر، اسماعیل هرقلی را به حضور طلبید و جریان را از خودش پرسید و او نیز همانگونه که اتفاق افتاده بود گزارش کرد که خلیفه دستور داد هزار دینار به او هدیه کنند.
پول را آوردند و خلیفه گفت: اسماعیل! به شکرانه شفا گرفتن و بهبود، این پول را بگیر و در راه خدا انفاق نما. پاسخ داد: من جرأت گرفتن یک دینار آن را ندارم.
خلیفه با شگفتی پرسید: از چه کسی جرأت نداری؟
گفت: از همان شفابخشی که مرا نجات داد، چرا که او فرمود از شما چیزی نپذیرم.
خلیفه خودکامه عباسی گریست و اندوهگین شد و اسماعیل بی آنکه چیزی از او بپذیرد از کاخ شومش بیرون آمد.
آری! شمس الدین فرزند اسماعیل هرقلی می گوید: من هم خوب به پای پدرم نگریستم، نه تنها اثری از زخم در آن ندیدم بلکه بسان پای سالم موهای آن نیز روییده بود.(362)

4 - داستان ابو راحج

در شهر تاریخی حله ستمکاری بنام مرجان صغیر حکم می راند که بطور آشکار به خاندان وحی و رسالت و پیروان آنان، دشمنی می ورزیدند و در همان زمان، مردی بنام ابو راحج می زیست که به خاندان وحی و رسالت مهر می ورزید و از دشمنان آنان بیزاری می جست.
روزی جاسوسان و بداندیشان، به حاکم خودکامه خبر بردند که ابو راحج به برخی از صحابه پیامبر ناروا می گوید و به خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله سخت مهر می ورزد.
او، ابو راحج را احضار کرد و دستور شکنجه و شلاق او را صادر کرد. مأمورانش آنقدر بر سر و صورت و بدن او زدند که دندانهایش ریخت، سپس جلادانش زبان آن بیچاره را از کام بیرون کشیدند و با سوزن بزرگی آن را سوراخ کردند و پس از سوراخ نمودن بینی او، ریسمانی موئین از آن عبور دادند و او را در کوچه های حله گردانیدند و اشرار، پیکر رنجیده او را از هر سو هدف قرار دادند و تا مرز مرگ او را کتک زدند.
به حاکم گزارش دادند که: ابو راحج، بخاطر ضربات وارده، از پا افتاده و دیگر امکان گردانیدن او در کوچه های شهر نیست.
دستور اعدام او را صادر کرد، اما برخی با اشاره به پیری و پیکر درهم شکسته او، یادآور شدند که: این زخمهای بی شماری که بر او وارد آمده است، او را خواهد کشت و دیگر نیازی به اعدام او نیست. و حاکم خودکامه نیز از اعدام او گذشت.
او را در همان حال رها کردند، خاندان و نزدیکانش آمدند و او را به خانه بردند. اما بر اثر ضربات وحشیانه و شکنجه های هولناک، در چنان شرایط وخیمی بود که هیچ کس در مرگ او تردید نمی کرد و همه بر این عقیده بودند که او آخرین دقایق زندگی را سپری می کند؛ اما فردای آن روز، او را دیدند که سالم و پرنشاط، در بهترین حال و هوا به نماز ایستاده است. دندانهایش که همه فرو ریخته بود سالم و بر جایش قرار گرفته و زخمهای بی شمار پیکرش بهبود یافته و در بدن او اثری از شکنجه و آزار دیروز نیست.
مردم از این رویداد شگفت انگیز بهت زده شدند و از او حقیقت جریان را خواستار شدند.
او گفت که: در اوج درد و رنج و فشار به حضرت مهدی علیه السّلام توسل جسته و از او طلب فریاد رسی نموده و بوسیله او به بارگاه خدا شتافته و آنگاه حضرت مهدی علیه السّلام به خانه او وارد شده و خانه اش را نورباران ساخته است.
آری! ابو راحج می گوید: امام عصر علیه السّلام، دست گره گشا و شفابخش خویش را بر چهره ام کشید و فرمود:
أخرج! و کد علی عیالک فقد عافاک الله تعالی!
یعنی: برخیز! و از خانه بیرون برو و برای اداره زندگی خود و خانواده تلاش کن. خداوند نعمت صحت و سلامت را دگر بار، به تو ارزانی داشت.
و اینک ملاحظه می کنید که از سلامتی کامل برخوردارم.
شمس الدین محمد بن قارون که این روایت را آورده است، او را در حالی دید که طراوت جوانی بسوی او بازگشته و چهره اش گندمگون و دلنشین شده و قامتش برافراشته و معتدل گردیده است.
خبر عنایت امام عصر علیه السّلام در شهر حله پخش شد و حاکم بیدادگر او را احضار کرد. او که دیروز ابو راحج را بر اثر ضربات وارده و شکنجه های هولناک مأمورانش با چهره ای ورم کرده و... دیده بود، هنگامی که او را صحیح و سالم و با نشاط و پرطراوت دید و نگریست که هیچ اثری از زخمهای عمیق و بی شمار دیروز در پیکرش نیست، سخت به وحشت افتاد و راه روش ظالمانه خویش را با پیروان اهل بیت علیهم السلام تغییر داد و رفت که دیگر با آنان به گونه ای عادلانه و انسانی رفتار نماید.
ابو راحج پس از افتخار دیدار حضرت مهدی علیه السّلام گویی جوانی 20 ساله بود و شگفت انگیز این بود که تا پایان عمر همان طراوت و نشاط جوانی را با خود داشت.(363)