فهرست کتاب


سلام بر مهدی

آیت اللَّه سید محمد کاظم قزوینی‏ ترجمه و تحقیق:علی کرمی و سید محمد حسینی‏

1- در بحرین

بحرین، سرزمینی است که مردم آن از دیرباز، مذهب شیعه را برگزیده و پیرو خاندان وحی و رسالت بودند.
در قرن هفتم هجری، امیری بر آن حکومت می کرد که از دشمنان اهل بیت و از کینه توزترین مخالفان شیعه بشمار می رفت و وزیری داشت که از خودش پلیدتر و نسبت به پیروان اهل بیت علیه السلام کینه توزتر بود.
در یکی از روزها، وزیر به کاخ امیر وارد شد و اناری آورد که بر روی آن این عبارت نقش بسته بود:
لا اله اللّه، محمد رسول اللّه صلی الله علیه و آله

ابوبکر و عمر و عثمان و علی، خلفاء رسول اللّه
امیر، انار را گرفت و به دقت نگریست و پنداشت که این خطوط و عبارتها به قلم و قدرت الهی روی آن نقش بسته و ساخته دست آن عنصر فریبکار نیست.
وزیر با سوء استفاده از شگفت زدگی امیر گفت: این نشانه محکم، روشنگر و دلیل نیرومندی بر بی اساس بودن مذهب شیعه است.
با نقشه کینه توزانه وزیر، مقرر شد که امیر، علما و شخصیتهای برجسته شیعه را فرا خواند و انار را به آنان نشان دهد، اگر آنان از راه و رسم خویش که پیروی از اهل بیت علیه السلام است دست شستند و به اهل سنت پیوستند، آنان را به حال خود واگذارد اما در صورت پافشاری بر مذهب شیعه، آنان را میان سه کار مخیّر سازد تا هر کدام را می خواهند انجام دهند.
بر سر سه راهی سرنوشت
1- نخست اینکه: همانگونه که غیر مسلمانان همچون: یهود، نصاری و مجوسیان جزیه می پردازند، عمل کنند و به دولت، جزیه سالیانه بپردازند.
2- دوم اینکه: برای آنچه بر روی انار نگاشته شده است توجیه قانع کننده و دلیل درستی بر بطلانش اقامه کنند.
3- و آخرین راه اینکه: حکومت، مردان آنان را به طور دسته جمعی اعدام نموده و آنان را به اسارت و اموال و ثروتهایشان را به غنیمت برد.
امیر، پیام رسانی را به سوی شخصیتهای علمی، اجتماعی و مذهبی شیعه، گسیل داشت و آنان را گرد آورد. پس از آمدن آنان، ضمن ارائه انار مورد نظر، همگی را بر سر سه راهی سرنوشت، مخیّر ساخت. و آنان را برای پاسخ و تصمیم گیری سه روز مهلت خواستند.
چاره اندیشی
شخصیتهای بزرگ شیعه گرد آمدند و برای چاره اندیشی و یافتن راه نجات از دامی که سر راه آنان گسترده شده بود به گفت و شنود نشستند و پس از گفتگوی طولانی، ده تن از شایستگان و پارسایان خویش را برگزیدند و آنگاه از میان آن ده نفر، سه نفر را انتخاب کردند و مقرر شد که هر کدام یکی از شبهای سه گانه را که مهلت گرفته اند به بیابان روی آورد و در تاریکی شب، نیایشگرانه، خدای خویش را فراخوانده و حضرت مهدی علیه السلام را برای نجات از آن مشکل بزرگ، به فریادرسی بطلبند.
درخشش خورشید در شب تار
شب نخست یکی از آنان با قلبی لبریز از ایمان و محبت، رو به صحرا آورد و عبادت خدا کرد و فریادرس طلبید، اما نه به دیدار حضرت مهدی علیه السلام مفتخر گردید و نه برای حل مشکل راهی آورد.
شب دوم نیز بسان شب اول، دیگر رفت و با دست تهی برگشت....
شب سوم و آخرین شب از راه رسید و سومین نفر که پروا پیشه ترین و اندیشمندترین آنان بود و محمد بن عیسی نام داشت با سر و پای برهنه و چشمانی اشکبار، روی به بیابان نهاد... و سر به دعا و نیایش و توسل به امام عصر علیه السلام پرداخت.
آن اندیشمند پروا پیشه، ساعتها در اوج نیایش و راز و نیاز بود. با دیدگانی اشکبار سالار خویش را به فریادرسی می خواند و از آن گرامی می خواست تا شیعیانش را از آن خطر سهمگین و ورطه هولناک نجات بخشد.
آخرین ساعتها از راه می رسید و او در اوج سوز و گداز و شور و حال بود که بناگاه کعبه مقصود آمد و با نوای دلنواز خودش، او را با نام و نشان ندا داد که:
ای محمد بن عیسی! چرا تو را به این حال و اینگونه می بینم؟
چرا سر به بیابان نهاده ای؟
محمد بن عیسی که حضرت مهدی علیه السلام را نشناخته بود حاضر نشد خواسته اش را جز به سالار خویش بگوید.
به همین جهت آن گرامی فرمود: خواسته ات را بگو! من همانم که در پی او هستی! صاحب الأمر! آری! همو هستم.
او گفت: اگر شما گرامی باشید، نیاز به بیان نیست از داستان ما باخبری. امام مهدی علیه السلام فرمود: آری! همینگونه است! برای پاسخ یافتن به آن انار و نوشته روی آن و خنثی ساختن نقشه شرربار کینه توزان بدینجا آمده ای؟
محمد بن عیسی پس از شنید
این جملات روح بخش، روی به سوی آن گرامی کرد و گفت: آری! سرورم! شما خوب می دانید چه مشکلی برای ما پیش آمده است، شما امام راستین و پناه ما هستی و بر حل این معما و برطرف ساختن این نقشه شوم دشمن توانایی و می توانی به آسانی و سرعت این بلا را از ما برطرف سازی.
حضرت فرمود: محمد بن عیسی! این وزیر کینه توز که لعنت خدا بر او باد! در خانه اش درخت اناری دارد. او پس از شکوفه زدن درخت، هنگامی که انارهایش شروع به رشد نمود، قالب مخصوصی از گل، به صورت انار ساخت و آن را به دو نیم کرد و میان آن را تهی ساخت و در درون هر یک از دو نیم قالب گلی، واژه های مورد نظر خویش را تراشید و آنگاه آن قالب را به صورت محکم و حساب شده ای بر انار کوچک رو به رشد بست. هنگامی که انار کوچک بزرگ شد به تدریج پوست ظریف آن در درون آن کلمات جای گرفت و واژه های مورد نظر بر پوست انار نگاشته شد.
فردا هنگامی که به سوی امیر رفتی، بگو: پاسخ آورده ام! اما تنها در سرای وزیر به عرض خواهم رسانید.
به همراه امیر به خانه وزیر به مجرد ورود به خانه به سمت راست خود بنگر، اطاقی در آنجاست که درهایش بسته است، بگو: در درون این اطاق پاسخ خویش را به عرض خواهم رسانید.
وزیر از گشودن درب آن اطاق سرباز می زند، اما تو باید اصرار کنی که آنجا گشوده شود و بکوشی همراه وزیر وارد اطاق گردی.
هنگامیکه وارد اطاق شدی بر دیوار آن کمد کوچکی نصب شده است و در درون آن کیسه ای مخصوص قرار دارد. به سوی کیسه برو و آن را بگشا که آن قالب مخصوص را در درون آن خواهی یافت، قالب را بیاور و انار را در درون آن بگذار، حقیقت روشن خواهد شد.
معجزه دیگر
حضرت مهدی علیه السلام ادامه داد که: محمد بن عیسی! پس از آن با قوت و اعتماد به نفس به امیر بگو که: دلیل دیگر درستی و حقانیت راه ما و معجزه دیگر امام عصر علیه السلام این است که ما از درون آن انار خبر می دهیم و آن این است که اگر شکسته شود جز دود و خاکستر در درون آن نیست. اینک! اگر می خواهید درستی این خبر را بدانید، به وزیر دستور دهید آن را بشکند. که اگر چنین کند دود و خاکستر درون آن، بر چهره و ریش او خواهد نشست.
دیدار آن گرامی به پایان رسید و محمد بن عیسی غرق در شادمانی و سرور به سوی شیعیان بازگشت تا نوید حل معما و خنثی شدن نقشه شوم دشمن را، به لطف امام عصر علیه السلام به آنان بدهد.
بامداد موعود فرا رسید و شخصیتهای سرشناس شیعه به سوی امیر رفتند و جناب محمد بن عیسی با جدیت تمام آنگونه که آن گرامی دستور فرموده بود، همه را مو به مو اجرا کرد و واقعیت برای همه روشن گردید.
امیر پرسید: محمد بن عیسی! چه کسی تو را از واقعیت پشت پرده آگاه ساخت؟
او پاسخ داد: امام زمان ما و او که حجت خدا بر مردم است.
امیر پرسید: امام شما کیست؟
محمد بن عیسی امامان دوازده گانه را یکی پس از دیگری برای او برشمرد تا به دوازدهمین آنان، حضرت مهدی علیه السلام رسید.
پادشاه که سخت تحت تأثیر قرار گرفته بود گفت: اینک! دستت را بده تا من نیز شهادت دهم که خدایی جز یکتا نیست و محمد بنده برگزیده و پیام آور اوست. و گواهی دهم که جانشین حقیقی و بلافصل او امیر مؤمنان علیه السلام است....
و آنگاه به همه امامان پس از او اقرار و گواهی کرد و دستور داد وزیر کینه توز و خیانتکار را اعدام کنند و از مردم بحرین، عذرخواهی کرد.
آری! خواننده گرامی!... این داستان شنیدنی در میان مؤمنان بویژه مردم بحرین مشهور است و آرامگاه محمد بن عیسی در آنجا زیارتگاه مردم است.(356)

2- چرا مذهب شیعه را برگزیدم؟

از عالم گرانمایه، شیخ علی رشتی که از علمای بزرگ و پرواپیشه نجف اشرف در روزگار خویش بود، آورده اند که: از شهر مقدس کربلا عازم نجف بودم که از راه طویرج(357) سوار بر قایق، حرکت کردیم.
در میان قایق یا کشتی کوچک ما، گروهی به بازی و سرگرمیهای دور از ادب و نزاکت مشغول بودند، اما مردی به همراه آن گروه بود که در بازیهای سبک و بی ادبانه آنان شرکت نمی جست و تنها در خوردن غذا با آنان رفاقت می کرد و ادب و اخلاق انسانی را رعایت می نمود. دوستانش او را به تمسخر می گرفتند و به او زخم زبان می زدند و گاه مذهب و راه و رسم دینی او را، مورد طعن و استهزاء قرار می دادند.
از او پرسیدم که: چرا از همراهان خویش دوری می جوید و با آنان همراه و همگام نیست؟
پاسخ داد: اینان همه از بستگان و نزدیکان من هستند و در مذهب از اهل سنت می باشند. پدرم نیز سنی مذهب است امام مادرم اهل ایمان و تقوا می باشد و از پیروان خاندان وحی و رسالت و خودم نیز از نظر مذهب از گروه پدرم بودم، اما خداوند بر من نعمتی گران ارزانی داشت و به برکت سالارم حضرت صاحب الزمان علیه السلام شیعه شدم.
یا اباصالح!
از او دلیل شیعه شدن و سبب هدایتش را پرسیدم.
گفت: نام من یاقوت است و روغن فروش می باشم که در حله تجارت می کنم.
یک بار برای خرید روغن از شهر حله به مناطق اطراف رفتم و پس از خرید مقدار بسیاری روغن به همراه کاروانی ناآشنا به سوی شهر خویش حرکت کردم. شب هنگام در میانه راه در نقطه ای بار انداختم و برای استراحت توقف کردیم. بامداد آن شب، هنگامی که از خواب بیدار شدم دیدم کاروان رفته و مرا وانهاده است.
در پی کاروان به راه افتادم و راه از بیابانهای خشک و خالی می گذشت، از بیابانهایی خطر خیز و ناهموار و ناامن، راه را گم کردم. سرگردان و هراسان از خطر و فشار تشنگی در آن بیابان، گرفتار آمدم.
هنگامی که دستم از همه وسایل عادی قطع شد، در اوج گرفتاری و ناامیدی دست توسل به دامن خلفا زدم و از آنان کمک خواستم، اما خبری نشد.
گذشته ام بسان برقی از نظرم عبور کرد. به یادم آمد که گاه از مادرم می شنیدم که می گفت: پسرم! دوازدهمین امام ما شیعیان، زنده است و کنیه اش اباصالح می باشد و اوست که گمشدگان را، ارشاد، بی پناهان را، پناه و ناتوانان را، یاری می کند.
با خدای خویش پیمان بستم که اگر این امام راستین و گرانمایه، پناهم دهد و مرا از ورطه هلاکت نجات بخشد به پیروی از مذهب شیعه مفتخر گردم و در همان حال به خدای روی آوردم و با قلبی لبریز از اخلاص و ایمان از پرده دل ندا دادم که:
یا اباصالح!
شگفتا که دیدم بزرگ مردی در کنار من ایستاده و با من همراه شد. خوب نگاه کردم، دیدم عمامه سبز بر سر دارد و باشکوه و عظمتی وصف ناپذیر، راه را به من نشان داد به من دستور داد که به پیروی از خاندان وحی و رسالت کمر همت ببندم و به مذهب شیعه ایمان آورم و فرمود: اینک به روستایی خواهی رسید که همه مردم آن شیعه هستند، از همین جا برو!
به او گفتم: سرورم! آیا تا روستایی که نشان دادید همراهی نمی فرمایید؟
پاسخ داد:
لا!... لانّه قد استغاث بی - الان - الف انسان فی اطراف البلاد و ارید ان اغیثهم.
یعنی: نه!... چرا که الان انسانهای بی شماری با راز و نیاز به بارگاه خدا از من که بنده خدا و حجت او هستم، کمک می خواهند و من می روم تا آنان را مدد کنم.
و آنگاه رفت و از نظرم ناپدید شد.
اندکی راه آمدم و به روستایی رسیدم که فاصله بسیاری از منزلگاه دیشب کاروان داشت و من راه را همانجا گم کرده بودم. وارد روستا شدم و در آنجا به استراحت پرداختم که آن کاروانیان تازه پاس از یک شبانه روز، به آنجا رسیدند.
آری! به شهر حلّه آمدم و به خانه عالم گرانمایه آیت اللّه آقای قزوینی رفتم(358) و داستان شگفت انگیز خود را به او گفتم و از آن مرد علم و ایمان مسایل و مفاهیم مذهبی و برنامه های دینی خویش را طبق مذهب خاندان وحی و رسالت آموختم.(359)

3- اسماعیل! شفا یافتی و رستگار شدی!

از مرحوم شمس الدّین فرزند اسماعیل هرقلی(360) آورده اند که: پدرش در جوانی، دچار بیماری و زخم شدید و عفونی در ران چپ خود شد که او را سخت در فشار قرار داده و زندگیش را به خطر افکنده بود.
این زخم چرکین، در فصل بهار، بویژه، شکافته می شد و خود و چرک از آن جریان می یافت.
او از شدت ناراحتی از روستای خویش حرکت کرد و به سوی حلّه آمد و نزد سید گرانقدر آقای رضی الدین علی بن طاووس رفت و از درد و رنج و بیماری خویش به او شکایت برد.
سید، پزشکان شهر را برای معاینه او دعوت کرد و آنان پس از تلاش بسیار گفتند: جراحی پای او بسیار خطرناک است و نتیجه مثبت آن را در برابر خطرش، اندک و ناچیز.
او به همراه سید به بغداد آمد و در آنجا نیز به پزشکان ماهر و حاذق مراجعه نمود و آنان نیز پس از معاینات دقیق، همان نظر پزشکان حله را باز گفتند.
بیمار، سرخورده و نومید به شهر تاریخی و مقدس سامرا رفت تا در آنجا به کعبه مقصود و قبله موعود، توسل جوید و شفای بیماری سخت و علاج ناپذیرش را از او بخواهد.
پس از گذراندن چند روز در سامرا، به نهر دجله رفت و پای خویش را که به دلیل جریان خون و چرک آن زخم و دمل چرکین، آلوده بود شستشو داد و لباس تمیز و جدیدی به تن کرد و بازگشت. در میانه راه به چهار سوار برخورد کرد که یکی از آنان لباس ویژه بزرگان و علمای دینی را به تن و نیز نیزه ای به دست داشت. همه پیاده شدند و سه نفر از آن گروه در دو سوی راه ایستادند و به بیمار سلام گفتند و آن شخصیت پرشکوهی که گویی سالار آنان بود به طرف بیمار آمد و گفت:
انت غداً تروح الی أهلک؟
یعنی: اسماعیل! تو فردا به سوی خاندان و روستای خود باز می گردی؟
اسماعیل پاسخ داد: آری! سرورم!
فرمود: پس بیا جلو تا زخم پایت را ببینم.
اسماعیل پیش رفت و آن شخصیت پرشکوه دست مبارک و شفابخش را بر پای او نهاد و همینطور کشید تا به نقطه زخم و درد رسید و آنجا را اندکی فشرد و آنگاه بر مرکب خویش سوار شد.
یکی از آنان گفت: أفلحت یا اسماعیل!
یعنی: اسماعیل! شفا یافتی و رستگار شدی.
تو را رها نمی کنم
اسماعیل از اینکه آنان، او را به نام و نشان می شناختند، شگفت زده شد، اما از عنایت آنان و شفا یافتن زخم علاج ناپذیر پایش به دست شفابخش آن حضرت، غفلت کرد و تنها در پاسخ آنان تشکر کرد که:
أفلحنا و أفلحتم ان شاء اللّه!
یعنی: خدای، ما و شما را رستگار گرداند.
یکی از آن سواران گفت: نشناختی؟ این امام عصر علیه السلام است! و اشاره به آن شخصیت پرشکوهی کرد از زخم پای اسماعیل پرسید.
دیگر اسماعیل بیدار شد، به سرعت خود را به آن شهسوار شفابخش رسانید و پای او را که در رکاب بود در آغوش کشید و بوسه باران ساخت.
امام عصر علیه السلام با یک دنیا مهر و محبت فرمود: اسماعیل! بازگرد!
پاسخ داد: سالارم! تو را رها نمی کنم و از تو جدا نمی گردم.
بار دیگر فرمود: صلاح تو در این است که بازگردی!
اسماعیل بار دیگر پاسخ داد: بخدا از تو جدا نمی شوم.
که یکی از آن سواران پیش آمد و گفت: اسماعیل! آیا زیبنده است که حضرت مهدی علیه السلام دو بار به تو دستور دهد بازگرد و تو امام خویش را مخالفت کنی؟ درست است؟
اسماعیل دیگر باز ایستاد و رکاب حضرت را رها کرد.
امام عصر علیه السلام به او گفت: به بغداد که بازگشتی حاکم عباسی(361) تو را احضار خواهد کرد. هنگامی که نزد او رفتی و چیزی به تو داد نپذیر و نزد فرزند ما رضی برو تا برایت حوله ای بر علی بن عوض بنویسد، من به او سفارش می کنم هر چه خواستی به تو بدهد.
آنگاه امام عصر علیه السلام و یارانش او را تنها نهادند و به راه خویش ادامه دادند و اسماعیل به مرقد منور امام هادی و عسکری علیه السلام رسید و با برخی از مردم که در آنجا بودند روبرو شد و از آنان در مورد آن چهار سوار پرسید.
آنان پاسخ دادند: شاید آنان از شخصیتهای بزرگ منطقه و صاحب نعمت و ثروت و امکانات همین منطقه باشند.
اسماعیل گفت: نه! بلکه امام عصر علیه السلام و سه نفر از یارانش بودند.
گفتند: آیا زخم و بیماری پای خویش را هم به او نشان دادی؟
پاسخ داد: آن بزرگوار با دست شفابخش خود پایم را گرفت و فشرد.
و آنگاه اسماعیل پای خویش را گشود و اثری از آن زخم چرکین و بیماری علاج ناپذیر نیافت. شک و تردید به او دست داد که نکند پای دیگرش بوده به همین جهت آن پای را هم برهنه ساخت و معاینه کرد، اثری از آن زخم و بیماری نیست. مردم به سوی او هجوم بردند و پیراهنش را به عنوان تبرک پاره پاره کردند.
آیا تو شفا یافته ای؟
مأموری از سوی استبداد حاکم به سوی اسماعیل هرقلی آمد و از نام و مشخصات و تاریخ حرکت او از بغداد برای زیارت به سامرا، پرس و جو نمود و جوابهایی را که او داد، همه را برای گزارش به بغداد، به دقت نوشت.
پس از یک روز، اسماعیل از شهر مقدس سامرا حرکت کرد و راه بغداد را در پیش گرفت. به بغداد رسید، دید انبوه مردم در خارج از شهر و کنار پل اجتماع نموده و هر کس می رسد از نام و نشان و مبدأ حرکتش می پرسند.
هنگامی که اسماعیل رسید از او نیز همچون دیگر مسافران از نام و نشانش پرسیدند و هنگامی که او را شناختند موج جمعیت، گردش را گرفتند و پیراهنش را به منظور تبرک ذره ذره کردند و بردند و کار به جایی رسید که از فشار و هجوم مردم جانش به خطر افتاد.
سید بن طاووس و گروهی به همراه او، به استقبال اسماعیل هرقلی آمدند و مردم را پراکنده ساختند، هنگامی که سید او را دید فرمود: اسماعیل! آیا تو شفا یافته ای؟
پاسخ داد: آری!
سید گرانقدر را از مرکب پیاده شد و ران پای اسماعیل را برهنه ساخت، اما اثری از آن زخم چرکین و عمیق نیافت، از شور و شوق بیهوش شد.
هنگامی که به خود آمد به همراه اسماعیل و با دیدگانی از شور و شوق گریان نزد وزیر آمدند و سید گفت: این برادر من و محبوبترین مردم در نظر من است.
وزیر داستان او را پرسید و خودش، از اول تا آخر بیان کرد. پزشکان بغداد را که چندی پیش به دستور سید بن طاووس پای اسماعیل را معاینه نموده بودند و تنها راه معالجه را، بریدن پا اعلان کرده و آن را نیز بسیار خطرناک توصیف نموده، همه را احضار کردند.
وزیر از آنان پرسید: شما این مرد را دیده اید؟
گفتند: آری! و جریان زخم عمیق و چرکین پای او و دیدگاه خود را باز گفتند.
پرسید: اگر آن زخم عمیق جراحی می گشت، به نظر شما چند روز برای بازیافت سلامت لازم بود؟
پاسخ دادند: دو ماه و تازه، جای آن زخم و جراحی هم به صورت حفره ای باقی می ماند و در آن موضع مویی نمی رویید.
وزیر پرسید: شما پزشکان، چند روز پیش این بیمار را معاینه کردید؟
گفتند: ده روز پیش.
وزیر، لباس اسماعیل را از روی پایش کنار زد و گفت: بیایید! معاینه کنید!
همگی نگریستند اما اثری نیافتند.
یکی از پزشکان فریادی از پرده دل برکشید که: این، کار مسیح علیه السلام است! کار پزشک نیست.
وزیر گفت: نه! اگر شما می پذیرید که کار پزشکان نیست ما خود خواهیم شناخت کار کیست.
از شما هرگز!
آنگاه سردمدار رژیم عباسی، مستنصر، اسماعیل هرقلی را به حضور طلبید و جریان را از خودش پرسید و او نیز همانگونه که اتفاق افتاده بود گزارش کرد که خلیفه دستور داد هزار دینار به او هدیه کنند.
پول را آوردند و خلیفه گفت: اسماعیل! به شکرانه شفا گرفتن و بهبود، این پول را بگیر و در راه خدا انفاق نما. پاسخ داد: من جرأت گرفتن یک دینار آن را ندارم.
خلیفه با شگفتی پرسید: از چه کسی جرأت نداری؟
گفت: از همان شفابخشی که مرا نجات داد، چرا که او فرمود از شما چیزی نپذیرم.
خلیفه خودکامه عباسی گریست و اندوهگین شد و اسماعیل بی آنکه چیزی از او بپذیرد از کاخ شومش بیرون آمد.
آری! شمس الدین فرزند اسماعیل هرقلی می گوید: من هم خوب به پای پدرم نگریستم، نه تنها اثری از زخم در آن ندیدم بلکه بسان پای سالم موهای آن نیز روییده بود.(362)