فهرست کتاب


سلام بر مهدی

آیت اللَّه سید محمد کاظم قزوینی‏ ترجمه و تحقیق:علی کرمی و سید محمد حسینی‏

مقدمه

کسانی که در دوران غیبت طولانی آن حضرت، به دیدارش مفتخر شده اند، بسیارند. بر شمردن نام و نشان همه آنان ممکن نیست، همانگونه که برشمردن نام و نشان همه کسانی را که کتابهای حدیثی و تاریخی به عنوان دیدار کنندگان آن حضرت آورده اند، در این فرصت، برای ما مشکل است.
علامه مجلسی رحمة اللّه در کتاب خویش(353) نام گروهی را که در غیبت کبری به دیدار حضرت مهدی علیه السلام نایل آمده اند، برشمرده است. همانگونه که مرحوم نوری نیز در کتاب خویش(354) داستان یکصد تن از آنان را که بدین افتخار، نایل شده اند آورده و آنگاه از این یکصد داستان، 58 سرگذشت دیدار را برگزیده و در کتاب دیگرش که جنةالمأوی نام دارد، آورده است.
علاوه بر اینها، دانشمندان پیشین و معاصر ما نیز کتابهای جداگانه ای پیرامون داستان کسانی که به دیدار آن حضرت مفتخر شده اند، به رشته تحریر در آورده اند.(355)
انبوه داستان و سرگذشت کسانی که در زمان ما به دیدار آن حضرت، مفتخر شده و نام و داستانشان را محدثان و مؤلفان در کتابهای خود نیاورده اند و از آنجایی که داستانها، نقش بسیاری در گسترش فکر و فرهنگ و آگاهی بخش و آموزش دارند ما نیز در این بخش، از همه نمونه های دیدار، ده سرگذشت را برگزیده و به طور فشرده می آوریم.
لازم به یادآوری است که بسیاری از کسانی که توفیق، یارشان گشته و به این افتخار بزرگ نائل آمده اند به دلایلی، از جمله:
پرهیز از شهرت،
مورد اتهام قرار گرفتن،
بخاطر ترس از حکومتها،
یا مسایلی نظیر اینها، کسی را از راز دیدار خود آگاه نساخته و سکوت را بر بیان داستان ملاقات خویش ترجیح داده اند و کسانی هم که داستان دیدارشان به ما رسیده اینان نیز به یکی از دو دلیل، آن را به دیگران نقل کرده یا نوشته اند: یا ضرورت آنان را به بیان داستان دیدارشان مجبور ساخته است و یا احساس تکلیف شرعی، به منظور اثبات حق و استوار ساختن عقیده مردم.
که ما برخی از نمونه ها را با رعایت اختصار، ترسیم می نماییم:

1- در بحرین

بحرین، سرزمینی است که مردم آن از دیرباز، مذهب شیعه را برگزیده و پیرو خاندان وحی و رسالت بودند.
در قرن هفتم هجری، امیری بر آن حکومت می کرد که از دشمنان اهل بیت و از کینه توزترین مخالفان شیعه بشمار می رفت و وزیری داشت که از خودش پلیدتر و نسبت به پیروان اهل بیت علیه السلام کینه توزتر بود.
در یکی از روزها، وزیر به کاخ امیر وارد شد و اناری آورد که بر روی آن این عبارت نقش بسته بود:
لا اله اللّه، محمد رسول اللّه صلی الله علیه و آله

ابوبکر و عمر و عثمان و علی، خلفاء رسول اللّه
امیر، انار را گرفت و به دقت نگریست و پنداشت که این خطوط و عبارتها به قلم و قدرت الهی روی آن نقش بسته و ساخته دست آن عنصر فریبکار نیست.
وزیر با سوء استفاده از شگفت زدگی امیر گفت: این نشانه محکم، روشنگر و دلیل نیرومندی بر بی اساس بودن مذهب شیعه است.
با نقشه کینه توزانه وزیر، مقرر شد که امیر، علما و شخصیتهای برجسته شیعه را فرا خواند و انار را به آنان نشان دهد، اگر آنان از راه و رسم خویش که پیروی از اهل بیت علیه السلام است دست شستند و به اهل سنت پیوستند، آنان را به حال خود واگذارد اما در صورت پافشاری بر مذهب شیعه، آنان را میان سه کار مخیّر سازد تا هر کدام را می خواهند انجام دهند.
بر سر سه راهی سرنوشت
1- نخست اینکه: همانگونه که غیر مسلمانان همچون: یهود، نصاری و مجوسیان جزیه می پردازند، عمل کنند و به دولت، جزیه سالیانه بپردازند.
2- دوم اینکه: برای آنچه بر روی انار نگاشته شده است توجیه قانع کننده و دلیل درستی بر بطلانش اقامه کنند.
3- و آخرین راه اینکه: حکومت، مردان آنان را به طور دسته جمعی اعدام نموده و آنان را به اسارت و اموال و ثروتهایشان را به غنیمت برد.
امیر، پیام رسانی را به سوی شخصیتهای علمی، اجتماعی و مذهبی شیعه، گسیل داشت و آنان را گرد آورد. پس از آمدن آنان، ضمن ارائه انار مورد نظر، همگی را بر سر سه راهی سرنوشت، مخیّر ساخت. و آنان را برای پاسخ و تصمیم گیری سه روز مهلت خواستند.
چاره اندیشی
شخصیتهای بزرگ شیعه گرد آمدند و برای چاره اندیشی و یافتن راه نجات از دامی که سر راه آنان گسترده شده بود به گفت و شنود نشستند و پس از گفتگوی طولانی، ده تن از شایستگان و پارسایان خویش را برگزیدند و آنگاه از میان آن ده نفر، سه نفر را انتخاب کردند و مقرر شد که هر کدام یکی از شبهای سه گانه را که مهلت گرفته اند به بیابان روی آورد و در تاریکی شب، نیایشگرانه، خدای خویش را فراخوانده و حضرت مهدی علیه السلام را برای نجات از آن مشکل بزرگ، به فریادرسی بطلبند.
درخشش خورشید در شب تار
شب نخست یکی از آنان با قلبی لبریز از ایمان و محبت، رو به صحرا آورد و عبادت خدا کرد و فریادرس طلبید، اما نه به دیدار حضرت مهدی علیه السلام مفتخر گردید و نه برای حل مشکل راهی آورد.
شب دوم نیز بسان شب اول، دیگر رفت و با دست تهی برگشت....
شب سوم و آخرین شب از راه رسید و سومین نفر که پروا پیشه ترین و اندیشمندترین آنان بود و محمد بن عیسی نام داشت با سر و پای برهنه و چشمانی اشکبار، روی به بیابان نهاد... و سر به دعا و نیایش و توسل به امام عصر علیه السلام پرداخت.
آن اندیشمند پروا پیشه، ساعتها در اوج نیایش و راز و نیاز بود. با دیدگانی اشکبار سالار خویش را به فریادرسی می خواند و از آن گرامی می خواست تا شیعیانش را از آن خطر سهمگین و ورطه هولناک نجات بخشد.
آخرین ساعتها از راه می رسید و او در اوج سوز و گداز و شور و حال بود که بناگاه کعبه مقصود آمد و با نوای دلنواز خودش، او را با نام و نشان ندا داد که:
ای محمد بن عیسی! چرا تو را به این حال و اینگونه می بینم؟
چرا سر به بیابان نهاده ای؟
محمد بن عیسی که حضرت مهدی علیه السلام را نشناخته بود حاضر نشد خواسته اش را جز به سالار خویش بگوید.
به همین جهت آن گرامی فرمود: خواسته ات را بگو! من همانم که در پی او هستی! صاحب الأمر! آری! همو هستم.
او گفت: اگر شما گرامی باشید، نیاز به بیان نیست از داستان ما باخبری. امام مهدی علیه السلام فرمود: آری! همینگونه است! برای پاسخ یافتن به آن انار و نوشته روی آن و خنثی ساختن نقشه شرربار کینه توزان بدینجا آمده ای؟
محمد بن عیسی پس از شنید
این جملات روح بخش، روی به سوی آن گرامی کرد و گفت: آری! سرورم! شما خوب می دانید چه مشکلی برای ما پیش آمده است، شما امام راستین و پناه ما هستی و بر حل این معما و برطرف ساختن این نقشه شوم دشمن توانایی و می توانی به آسانی و سرعت این بلا را از ما برطرف سازی.
حضرت فرمود: محمد بن عیسی! این وزیر کینه توز که لعنت خدا بر او باد! در خانه اش درخت اناری دارد. او پس از شکوفه زدن درخت، هنگامی که انارهایش شروع به رشد نمود، قالب مخصوصی از گل، به صورت انار ساخت و آن را به دو نیم کرد و میان آن را تهی ساخت و در درون هر یک از دو نیم قالب گلی، واژه های مورد نظر خویش را تراشید و آنگاه آن قالب را به صورت محکم و حساب شده ای بر انار کوچک رو به رشد بست. هنگامی که انار کوچک بزرگ شد به تدریج پوست ظریف آن در درون آن کلمات جای گرفت و واژه های مورد نظر بر پوست انار نگاشته شد.
فردا هنگامی که به سوی امیر رفتی، بگو: پاسخ آورده ام! اما تنها در سرای وزیر به عرض خواهم رسانید.
به همراه امیر به خانه وزیر به مجرد ورود به خانه به سمت راست خود بنگر، اطاقی در آنجاست که درهایش بسته است، بگو: در درون این اطاق پاسخ خویش را به عرض خواهم رسانید.
وزیر از گشودن درب آن اطاق سرباز می زند، اما تو باید اصرار کنی که آنجا گشوده شود و بکوشی همراه وزیر وارد اطاق گردی.
هنگامیکه وارد اطاق شدی بر دیوار آن کمد کوچکی نصب شده است و در درون آن کیسه ای مخصوص قرار دارد. به سوی کیسه برو و آن را بگشا که آن قالب مخصوص را در درون آن خواهی یافت، قالب را بیاور و انار را در درون آن بگذار، حقیقت روشن خواهد شد.
معجزه دیگر
حضرت مهدی علیه السلام ادامه داد که: محمد بن عیسی! پس از آن با قوت و اعتماد به نفس به امیر بگو که: دلیل دیگر درستی و حقانیت راه ما و معجزه دیگر امام عصر علیه السلام این است که ما از درون آن انار خبر می دهیم و آن این است که اگر شکسته شود جز دود و خاکستر در درون آن نیست. اینک! اگر می خواهید درستی این خبر را بدانید، به وزیر دستور دهید آن را بشکند. که اگر چنین کند دود و خاکستر درون آن، بر چهره و ریش او خواهد نشست.
دیدار آن گرامی به پایان رسید و محمد بن عیسی غرق در شادمانی و سرور به سوی شیعیان بازگشت تا نوید حل معما و خنثی شدن نقشه شوم دشمن را، به لطف امام عصر علیه السلام به آنان بدهد.
بامداد موعود فرا رسید و شخصیتهای سرشناس شیعه به سوی امیر رفتند و جناب محمد بن عیسی با جدیت تمام آنگونه که آن گرامی دستور فرموده بود، همه را مو به مو اجرا کرد و واقعیت برای همه روشن گردید.
امیر پرسید: محمد بن عیسی! چه کسی تو را از واقعیت پشت پرده آگاه ساخت؟
او پاسخ داد: امام زمان ما و او که حجت خدا بر مردم است.
امیر پرسید: امام شما کیست؟
محمد بن عیسی امامان دوازده گانه را یکی پس از دیگری برای او برشمرد تا به دوازدهمین آنان، حضرت مهدی علیه السلام رسید.
پادشاه که سخت تحت تأثیر قرار گرفته بود گفت: اینک! دستت را بده تا من نیز شهادت دهم که خدایی جز یکتا نیست و محمد بنده برگزیده و پیام آور اوست. و گواهی دهم که جانشین حقیقی و بلافصل او امیر مؤمنان علیه السلام است....
و آنگاه به همه امامان پس از او اقرار و گواهی کرد و دستور داد وزیر کینه توز و خیانتکار را اعدام کنند و از مردم بحرین، عذرخواهی کرد.
آری! خواننده گرامی!... این داستان شنیدنی در میان مؤمنان بویژه مردم بحرین مشهور است و آرامگاه محمد بن عیسی در آنجا زیارتگاه مردم است.(356)

2- چرا مذهب شیعه را برگزیدم؟

از عالم گرانمایه، شیخ علی رشتی که از علمای بزرگ و پرواپیشه نجف اشرف در روزگار خویش بود، آورده اند که: از شهر مقدس کربلا عازم نجف بودم که از راه طویرج(357) سوار بر قایق، حرکت کردیم.
در میان قایق یا کشتی کوچک ما، گروهی به بازی و سرگرمیهای دور از ادب و نزاکت مشغول بودند، اما مردی به همراه آن گروه بود که در بازیهای سبک و بی ادبانه آنان شرکت نمی جست و تنها در خوردن غذا با آنان رفاقت می کرد و ادب و اخلاق انسانی را رعایت می نمود. دوستانش او را به تمسخر می گرفتند و به او زخم زبان می زدند و گاه مذهب و راه و رسم دینی او را، مورد طعن و استهزاء قرار می دادند.
از او پرسیدم که: چرا از همراهان خویش دوری می جوید و با آنان همراه و همگام نیست؟
پاسخ داد: اینان همه از بستگان و نزدیکان من هستند و در مذهب از اهل سنت می باشند. پدرم نیز سنی مذهب است امام مادرم اهل ایمان و تقوا می باشد و از پیروان خاندان وحی و رسالت و خودم نیز از نظر مذهب از گروه پدرم بودم، اما خداوند بر من نعمتی گران ارزانی داشت و به برکت سالارم حضرت صاحب الزمان علیه السلام شیعه شدم.
یا اباصالح!
از او دلیل شیعه شدن و سبب هدایتش را پرسیدم.
گفت: نام من یاقوت است و روغن فروش می باشم که در حله تجارت می کنم.
یک بار برای خرید روغن از شهر حله به مناطق اطراف رفتم و پس از خرید مقدار بسیاری روغن به همراه کاروانی ناآشنا به سوی شهر خویش حرکت کردم. شب هنگام در میانه راه در نقطه ای بار انداختم و برای استراحت توقف کردیم. بامداد آن شب، هنگامی که از خواب بیدار شدم دیدم کاروان رفته و مرا وانهاده است.
در پی کاروان به راه افتادم و راه از بیابانهای خشک و خالی می گذشت، از بیابانهایی خطر خیز و ناهموار و ناامن، راه را گم کردم. سرگردان و هراسان از خطر و فشار تشنگی در آن بیابان، گرفتار آمدم.
هنگامی که دستم از همه وسایل عادی قطع شد، در اوج گرفتاری و ناامیدی دست توسل به دامن خلفا زدم و از آنان کمک خواستم، اما خبری نشد.
گذشته ام بسان برقی از نظرم عبور کرد. به یادم آمد که گاه از مادرم می شنیدم که می گفت: پسرم! دوازدهمین امام ما شیعیان، زنده است و کنیه اش اباصالح می باشد و اوست که گمشدگان را، ارشاد، بی پناهان را، پناه و ناتوانان را، یاری می کند.
با خدای خویش پیمان بستم که اگر این امام راستین و گرانمایه، پناهم دهد و مرا از ورطه هلاکت نجات بخشد به پیروی از مذهب شیعه مفتخر گردم و در همان حال به خدای روی آوردم و با قلبی لبریز از اخلاص و ایمان از پرده دل ندا دادم که:
یا اباصالح!
شگفتا که دیدم بزرگ مردی در کنار من ایستاده و با من همراه شد. خوب نگاه کردم، دیدم عمامه سبز بر سر دارد و باشکوه و عظمتی وصف ناپذیر، راه را به من نشان داد به من دستور داد که به پیروی از خاندان وحی و رسالت کمر همت ببندم و به مذهب شیعه ایمان آورم و فرمود: اینک به روستایی خواهی رسید که همه مردم آن شیعه هستند، از همین جا برو!
به او گفتم: سرورم! آیا تا روستایی که نشان دادید همراهی نمی فرمایید؟
پاسخ داد:
لا!... لانّه قد استغاث بی - الان - الف انسان فی اطراف البلاد و ارید ان اغیثهم.
یعنی: نه!... چرا که الان انسانهای بی شماری با راز و نیاز به بارگاه خدا از من که بنده خدا و حجت او هستم، کمک می خواهند و من می روم تا آنان را مدد کنم.
و آنگاه رفت و از نظرم ناپدید شد.
اندکی راه آمدم و به روستایی رسیدم که فاصله بسیاری از منزلگاه دیشب کاروان داشت و من راه را همانجا گم کرده بودم. وارد روستا شدم و در آنجا به استراحت پرداختم که آن کاروانیان تازه پاس از یک شبانه روز، به آنجا رسیدند.
آری! به شهر حلّه آمدم و به خانه عالم گرانمایه آیت اللّه آقای قزوینی رفتم(358) و داستان شگفت انگیز خود را به او گفتم و از آن مرد علم و ایمان مسایل و مفاهیم مذهبی و برنامه های دینی خویش را طبق مذهب خاندان وحی و رسالت آموختم.(359)