فهرست کتاب


سلام بر مهدی

آیت اللَّه سید محمد کاظم قزوینی‏ ترجمه و تحقیق:علی کرمی و سید محمد حسینی‏

جعفر و انحراف از خط اهل بیت

جعفر از فرزندان حضرت هادی(ع) بود که بدبختانه از راه و رسم پدران گرانقدرش انحراف جست و راه هواپرستی و گناه را پیش گرفت. انحراف این عنصر نگون بخت شگفت انگیز است، اما نه شگفت انگیزتر از انحراف فرزند نوح آن پیام آور بزرگ توحید و تقوا که خدا در مورد او خطاب به پدرش می فرماید:
یا نوح! انه لیس من اهلک انه عمل غیر صالح...(253)
یعنی: ای نوح! او از خاندان تو نیست، او عملی است ناشایسته.
و نیز انحراف و گمراهی او از خط افتخار آفرین قرآن و عترت به سبب کوتاهی پدر بزرگوارش حضرت هادی(ع) در تربیت او نیست، همانگونه که نباید او را ساخته محیط نامناسب خانوادگی و فامیلی به حساب آرود، بلکه عامل گمراه سازنده او، عامل دوستان، همیشینان و گناه ورزانی بود که او را از خط عدالت و تقوا منحرف ساخت و روشن است که عامل رفاقت، دوستی و همیشنین از عوامل مؤثر در پی ریزی و سازندگی یا تخریب و انحرف انسان است.
چگونگی انحراف او
در اینکه جعفر بر اثر دوستی و همنشینی با گمراهان از راه و رسم افتخار آفرین پدران گرانقدرش انحراف جست، تردیدی نیست اما چگونگی ارتباط او با دستگاه ستم، دوستان و همنشینان آلوده و منحرف که به او این مارک ننگ و عار را زدند و به این فاجعه تأسف بارش کشیدند و از خط اهل بیت(ع) منحرفش ساختند، اینها به خوبی برای نگارنده روشن نیست.
از شگفتیهای روزگار این است که کارش به جایی رسید که حضرت عسکری(ع) او را برادر، یار، یاور و محرم اسرار خویش نمی انگاشت و با اینکه فرزند گرانمایه اش حضرت مهدی(ع) را به شیعیان مورد اعتماد، نشان می داد و خبر ولادت او را به دوستداران خاص گزارش می نمود، جعفر را از این امر خطیر و رخداد پرشکوه آگاه نساخت و گویی او هرگز نمی دانست که برادرش حضرت عسکری(ع) دارای فرزند گرانمایه ای بنام مهدی(ع) است.
نمی دانم! شاید هم باخبر بود اما به دلیل آرزوها، اهداف و نقشه های جاه طلبانه ای که در سر می پروراند خود را به نادانی می زد و چنین وانمود می کرد که حضرت عسکری(ع) فرزندی ندارد و این جعفر است که هم وارث اوست و هم جانشین معنوی و امام پس از آن حضرت.
یازدهمین امام، 15 روز پیش از شهادت جانسوزش، نامه های متعددی برای دوستداران و شیعیان خویش در مدائن نوشت و به کارگزار بیت خویش، ابوالادیان داد و به او فرمود:
امض بها الی المدائن، فانک ستغیب خمسة عشر یوماً و تدخل الی سر من رای یوم الخامس عشر و تسمع الواعیة فی داری و تجدنی علی المغتسل.
فقلت: یا سیدی! فاذا کان ذلک فمن؟
قال: من طالبک بجوابات کتبی فهو القائم بعدی.
فقلت:زدنی؟
قال:من یصلی علی فهو القائم بعدی.
قلت: زدنی.
قال: من اخبر بما فی الهمیان فهو القائم بعدی.
یعنی: این نامه را بردار و بسوی مدائن حرکت کن! بدانکه که سفرت 15 روز به طول می انجامد و پانزدهمین روز که وارد سامرا می گردی، صدای شیون از خانه ام طنین افکن خواهد بود و پیکرم را در مغسل برای غسل دادن خواهی دید.
ابوالادیان با اندوهی عمیق گفت: سالار من! اگر چنین رخداد غمباری در پیش است پس امام راستین پس از شما کیست؟ بار دیگر آن را معرفی کنید.
فرمود: تو کار خود را انجام بده! هر کس پاسخ نامه ها را از تو خواست او جانشین واقعی من است.
گفتم: سرورم! نشانه های بیشتری از دوازدهمین امام نور بیان کنید.
فرمود: نشانه دیگر این است که هر کس بر پیکر من نماز خواند او امام بر حق است.
باز هم نشانه بیشتری خواستم که فرمود: هر کس همیان یا بسته خاصی را که از جایی خواهد رسید طلبید، او جانشین من است. و دیگر شکوه و هیبت آن گرامی چنان مرا گرفت که نتوانستم از جریان همیان پرس و جو کنم.
من نامه های آن حضرت را برداشتم و بسوی مدائن حرکت کردم. پس از ورود نامه ها را به شخصیتهای مورد نظر رساندم و جواب گرفتم و به سرعت بسوی سامرا بازگشتم و درست همان روزی که حضرت عسکری(ع) پیش بینی کرده بود وارد شهر تاریخی سامرا شدم و دیدم دریغا که صدای شیون از بیت رفیع امامت طنین انداز است و پیکر پاک و ملکوتی حضرت عسکری(ع) برای غسل آماده است.
جمعیت موج می زند و جعفر درب خانه ایستاده و گروهی، از جمله دوستدراان خاندان وحی و رسالت بهت زده برگرد او حلقه زده اند، برخی شهادت یازدهمین امام نور را به جعفر تسلیت می گویند و برخی خلافت و امامت را تبریک و تهنیت.
نخستین نشان از نشانه های سه گانه
به خود گفتم: اگر براستی این جناب، با آن سوابق ننگین بخواهد امام شود، دیگر باید مقام امامت و ولایت را بدرود گفت چرا که من او را به خوبی می شناختم که مشروبات حرام می نوشد و در کاخ خلیفه بیدادگر عباسی با همپالکی هایش قمار می کند و طنبور می نوازد. بناچار پیش رفتم و چون بسیاری، هم شهادت حضرت عسکری(ع) را تسلیت گفتم و هم بر ادعای امامت او تبریک؛ اما با همه وجود در اندیشه سخنان امام عسکری(ع) و نشانه هایی بودم که برای امام راستین پس از خویش بیان فرموده بود.
جعفر، پاسخ تسلیت و تبریک مرا گفت، اما نه چیزی خواست و نه از مطلبی پرسید.
درست در همین هنگام عقید آمد و به جعفر گفت: سرورم! پیکر مطهر حضرت عسکری را کفن کرده ایم و آماده است که نماز بگذارید.
جعفر در حالی که عناصری از جاسوسان دستگاه خلافت، پیشاپیش او و گروهی از شعیان نیز با نگرانی اطراف او را گرفته بودند، برای نماز بر پیکر حضرت عسکری وارد صحن خانه شد و بسوی آن رفت تا نماز بخواند، اما هنگامی که تصمیم گرفت نماز را آغاز کند بناگاه کودکی بسان پاره ماه، با نقاب بر چهره و با موهایی پرپشت و زیبا و بادندانهایی باز و شمرده که با فاصله های متناسب به سبک دلنشینی ردیف شده بودند، از درون خانه تجلی کرد و با شجاعت و شهامتی وصف ناپذیر، ردای جعفر را گرفت و به شدت او را عقب راند و فرمود:
تأخر یا عم! فانا احق بالصلاة علی ابی.(254)
یعنی: عمو! عقب برو! من باید بر پیکر پاک پدر نماز گذارم نه تو، چرا که من بر نماز خواندن بر پیکر مطهر پدرم، از همه زیبنده ترم.
جعفر در حالی که رنگ از چهره اش پریده بود، عقب نشینی کرد و آن کودک شکوهمند پیش آمد و بر بدن پاک حضرت عسکری(ع) نماز خواند و پیکر مطهر او در کنار مرقد منور پدرش امام هادی(ع) به خاک سپرده شد.
نشانه دوم
...آنگاه آن کودک گرانمایه به من نگریست و فرمود: ابوالادیان! پاسخ نامه ها را بیاور!
بی درنگ همه را به او تقدیم داشتم و با خود گفتم: خدای را سپاس که تا این لحظه دو نشان از نشانه هایی را که حضرت عسکری(ع) برای امام راستین پس از خود فرموده بود، در این وجود گرانمایه دیدم اینک باید در انتظار سومین نشانه باشم.
نشانه سوم
از صحن خانه حضرت عسکری(ع) بیرون آمدم و بسوی جعفر رفتم که او نیز از بیت رفیع امامت خارج می شد. در کنار او بودم که حاجز و شاء به او گفت: جناب! این کودک چه کسی بود؟ گویی در این اندیشه بود که او را تکان دهد و از خواب غفلت بیدار سازد و حجت را برای او تمام کند.
اما جعفر پاسخ داد: بخدای سوگند! تاکنون نه او را دیده ام و نه می شناسم.
در آنجا نشسته بودیم که کاروانی از شهر قم رسید و از حضرت عسکری(ع) پرسیدند و با سوگ غمبار رحلتش روبرو شدند.
پرسیدند: اینک امام پس از آن حضرت کیست؟
گروهی: جعفر را نشان دادند.
کاروانیان هوشمند پیش آمدند و ضمن عرض تسلیت بخاطر شهادت حضرت عسکری(ع) و تبریک امامت و ولایت جعفر گفتند: عالی جناب! ما از ایران آمده ایم و به همراه خویش موال و نامه هایی آورده ایم، تقاضای ما این است که مقدار پولها و نام ارسال کنندگان نامه ها را بیان فرمایید
جعفر برآشفت و بپاخاست و دامن لباس خویش را تکان داد و گفت شما می خواهید ما از غیب خبر دهیم؟ و بر آنان پرخاش کرد.
درست در این بحران بود که یکی از خدمتگزاران حضرت مهدی(ع) از بیت رفیع امامت بیرون آمد و خطاب به کاروانیان هم نام یک یک نویسندگان نامه ها را برشمرد و هم به آنان پاسخ داد که: در همیان، یک هزار دینار است و ده دینار آن نیز سکه های تقلبی است.
کاروانیان اندیشمند و با درایت، شادمان شدند و گفتند: همان وجود گرانمایه ای که تو را بسوی ما فرستاده است، او امام راستین و جانشین حضرت عسکری(ع) است و نه دیگری و همه اموال را به همراه نامه ها، تقدیم داشتند و من نیز سومین نشانی را که سالارم حضرت عسکری(ع) داده بود به چشم خویش دیدم.
نکاتی در مورد این روایت
1 - نخستین نکته این است که: جعفر کذاب طبق این روایت، در حالی خود را نامزد مقام پرشکوه امامت و خلافت می نمود که نه تنها فاقد تمامی ویژگیهای آن بود، بلکه خود به گناه و فسق و فجور و رسواییهای خویش نیز آگاه بود و این نشانگر این مطلب است که او نه ذره ای از خدا پروا داشت و نه به دین اهمیت می داد، چرا که اگر جز این بود می بایست خود را از آن مقام کنار می کشید و به صراحت می گفت که او فاقد ویژگیها و خصایص این مقام پرشکوه الهی و معنوی است و جاسوسان و ساده اندیشانی که او را امام پنداشته و به او تبریک می گفتند، همه را با بیان حقیقت، از دجالگری باز می داشت. اما دریغا که نه تنها حقیقت را نگفت، بلکه همه تبریکها را نیز جدی گرفت و پاسخ جدی داد و گویی که خویشتن را شایسته مقام پرفراز امامت می پنداشت.
2 - این اصل در میان شیعه مشهور است که بر پیکر مطهر امام معصوم، تنها امام و جانشین او نماز می گذارد چرا که نماز میت، در حقیقت دعای نمازگزار بر میت است، از این رو، چه کسی جز امام زیبنده است آن را اقامه کند؟ به همین جهت هست که هنگامی که جعفر پیش رفت تا بر پیکر مطهر حضرت عسکری (علیه السلام) نماز گذارد، خدا اراده فرمود تا پرده را از برابر دیدگان انبوه مردمی که در بیت رفیع امامت گرد آمده بودند، کنار بزند و امام راستین پس از حضرت عسکری (علیه السلام) را به مردم معرفی نماید تا بدینوسیله، هم عنصر دروغگویی را رانده باشد و هم به جامعه اسلامی اتمام حجت نموده باشد.
بر این اساس بود که در حساسترین لحظات، حضرت مهدی (علیه السلام) تجلی کرد.
ردای جعفر را گرفت و او را که آماده شروع نماز بود با سخنانی کوتاه که در اوج فصاحت و بلاغت بود، هم او را عقب راند و هم خویشتن را معرفی کرد.
آن خورشید جهان افروز فرمود:
تأخر یا عم!
به او فرمود: عقب برو و بدینوسیله اجازه نداد که او نماز بخواند.
و فرمود: یا عم عمو و بدینوسیله به همگان اعلان فرمود که جعفر عموی اوست. بنابراین، آن کودک پرشکوه، برادرزاده جعفر و فرزند حضرت عسکری است.
و فرمود: من بر نماز خواندن بر پیکر مطهر پدرم زیبنده ترم. بدینوسیله هم نسب خویش را اعلان کرد و هم امامت خود را اثبات، چرا که بر پیکر امام به حق، نماز نمی گذارد. و نیز روشن ساخت که او ولی میت است و وارث او و بس.
بدینسان روشنگری فرمود که جعفر، نه امام است و نه وارث امام عسکری (علیه السلام) زیرا امام راستین پس از حضرت عسکری تنها حضرت مهدی (علیه السلام) است و جعفر اساساً در این موضوع بهره ای نداشت و جاه طلبی فریبکار بود که آلت دست دستگاه بیداد پیشه و فریبکار خلافت قرار گرفته بود.(255)
آری! خواننده عزیز! با دقت در داستان خواهید دید که جعفر از صحنه عقب نشینی می کند و در برابر آن کودک پرشکوه نمی تواند کمترین مقاومتی از خود نشان دهد.
راستی توانایی و قدرت او کجا رفته است؟
و چگونه امکان بحث و جدل از او سلب گردیده است، تا جایی که یک کلمه هم چون و چرا نمی کند؟
راستی چگونه یک عنصر مدعی امامت و ولایت در حالی که انبوه جاسوسان و ساده لوح و نیز گروهی از اشرار، پشت سر او صف کشیده اند، از آن کودک با عظمت می ترسد؟
آری! این نمونه ای از هیبت و شکوه و اقتدار امام راستین است که در وجود گرانمایه حضرت مهدی (علیه السلام) متجلی است و عناصری چون جعفر و نمونه هایی از این قماش مدعیان دروغین و جاه طلب، بطور کلی از این ابهت و عظمت و ویژگیها، بی بهره اند.
راستی چرا جعفر خود را می بازد؟ رنگش زرد می شود؟
چرا چهره اش سخت تغییر می نماید؟ چرا آن همه شرمندگی و خفت و شکست و رسوایی را در برابر انبوه ناظران تحمل می کند؟
برای چه بطور عملی خودش را تکذیب می کند؟ و ادعای دروغین امامت خویش را، با عقب نشینی از برابر آن کودک پرشکوه و ندای ملکوتی او که فرمود: عمو! عقب برو! پس می گیرد و سند دروغ پردازی خویش را برای عصرها و نسلها، امضا می کند؟
راستی که شگفتا! حق و حقیقت چگونه آشکار می گردد و به باطل بنگر که چگونه طرد می گردد و چگونه راه زوال و نیستی را در پیش می گیرد؟
اما دریغا!
یکی از دوستداران و شیعیان اهل بیت (علیهم السلام) با ژرف اندیشی خاصی در همان بحران درهم شکستن نقشه دجالگرانه جعفر و دستگاه فریبکار خلافت، از او می پرسد که: عالی جناب! این کودک که بود؟
بدان امید که وجدان مرده جعفر را برانگیزد و او را در برابر حق، تسلیم نماید تا بدان اعتراف کند، اما دریغا که آن مرد جاه طلب و پلید، به خدای بزرگ سوگند یاد می کند که: نه او را دیده است و نه او را می شناسد.
اینجاست که باید او را مخاطب ساخت و گفت: هان ای جعفر! اگر در سخن و سوگندت راستگو باشی، کارت عجیبت و سخت تأسفبار است.
آخر این کودک شکوهمند را احمد بن اسحاق قمی که در شهر قم زندگی می کند می شناسد و حضرت عسکری ولادت وی را به او مژده می دهد، اما تو او را نمی شناسی؟
انبوهی از شیعیان خاندان وحی و رسالت در زمان پدرش حضرت عسکری (علیه السلام) به دیدار او مفتخر می گردند، اما تو او را ندیده ای؟
راستی که وای بر تو!
اگر او را نمی شناسی و از این حقیقت بی خبر هستی، این فاجعه ای بزرگ است و اگر آگاهی و دانسته به منظور اهداف شیطانی دروغ می گویی و سوگند دروغ یاد می کنی، دیگر فاجعه سهمگین تر خواهد بود.
ای کاش
کاش جعفر به همین کار رسوا و شرم آورش بسنده کرده بود، کاش در همین جا از ادعای امامت دروغین خویش دست بر می داشت و کاش مردمی که دیدند چگونه با فرمان امامت از نماز خواندن بر حضرت عسکری (علیه السلام) مفتضحانه عقب نشینی کرد به ندای خرد و وجدان خویش گوش می سپردند و حق را از باطل باز می شناختند، اما دریغا که مردم در پی آرزوها و هدفهای پست خویشند و دلها و قلبها بیمار و آفت زده.
کاش! هنگامی که کاروان مردم قم به سامرا رسید و با سوگ شهادت جانسوز حضرت عسکری (علیه السلام) روبرو شد و از جانشین راستین و امام پس از او جویا گردید، رجاله ها جعفر را نشان نمی دادند و کاش او نیز ادعای دروغین خویش را تکرار نمی کرد تا شرمساری و رسوایی دیگری ببار آورد.
اما کاروانیان هوشمند و ژرفنگر که به نشانه های امام راستین و مقام والای امامت شیعه آگاهی داشتند از جعفر خواستند تا برای رفع هر گونه تردید و نشانگری صداقتش در جانشینی حضرت عسکری (علیه السلام) از اموال و نامه هایی که همراه کاروان است خبر دهد و آن نگون بخت که سخت وامانده بود ژست کسی را گرفت که از هر اتهام و افترایی پاک و پاکیزه است و در حالی که دامان لباس خویش را می تکاند گفت: از ما انتظار دارید که علم غیب بدانیم؟
تریدون منا أن نعلم الغیب؟
و ای کاش می دانست که فرق علم غیبت و علم امام معصوم که آموختن و فرا گفتن از منشأ و منبع سرچشمه علم است، چیست؟
و ای کاش! هزاران روایتی را به یاد می آورد که از نیای گرانقدرش پیامبر صلی الله علیه و آله و پدران پاکش امامان نور (علیه السلام) در مورد آینده جهان و انسان و دیگر رخدادهای عظیم رسیده بود.
ای کاش! سخن امیرمؤمنان (علیه السلام) را می شناخت که به هنگام گزارش از آینده بصره به آنچه از صاحب رنج و ترکها بر آن شهر خواهد رفت اشاره فرمود و در پاسخ یکی از یارانش که گفت: ای امیر مؤمنان! به شما علم غیب ارزانی شده است؟
اینگونه این مهم را توضیح داد که: دوست من! آنچه من گفتم علم غیب نیست، بلکه فرا گفتن از سرچشمه علم است، چرا که علم غیب، علم به برپایی هنگامه رستاخیز است و آگاهی از چیزهایی است که خدا در قرآن بر شمرده است:
ان الله عند علم الساعة و ینزل الغیث و یعلم ما فی الارحام و ما تدری نفس ماذا تکسب غداً و ما تدری نفس بأی أرض تموت، ان الله علیم خبیر. (256)
یعنی: براستی که آگاهی به هنگامه برپایی رستاخیز نزد خداست و او باران را فرود می آورد و می داند در رحمها چیست و کسی نمی داند فردا چه چیزی فراهم می آورد و نمی داند در چه سرزمینی می میرد. براستی که خدا دانا و آگاه است .
با این بیان، خداوند از آنچه در رحمها قرار گیرد، آگاه است می داند که پسر خواهد بود یا دختر، زشت یا زیبا، راه نیکبختی را در پیش خواهد گرفت یا نگونبختی، چه کسی هیزم آتش دوزخ خواهد بود و چه کسی همنشین پیامبران در بهشت پر طراوت زیبا.
این علم غیبت است، علمی که جز خدا کسی از آنها آگاه نیست، اما جز اینها دانشی است که خدا به پیامبر برگزیده اش تعلیم فرمود و او نیز به من و در حق من دعا کرد که سینه ام آن را درک و دریافت دارد و قلب و جانم کانون این اسرار و رازها گردد.(257)
در نقش جاسوسی حقیر
اما جعفر نگون بخت بر گمراهی و حق ستیزی خویش همچنان اصرار داشت...به همین جهت شکست خورده و رسوا به رژیم سیاهکار عباسی و رهبر آن معتمد پناه برد. به کسی که دیروز با سم خیانت برادرش حضرت عسکری (علیه السلام) را به شهادت رسانیده بود.
رفت تا در نقش جاسوس حقیر و بی مقداری بر ضد خاندان وحی و رسالت خبرچینی کند و به خلیفه بیدادگر خبر دهد که چه نشسته است، دوازدهمین امام نور، حضرت مهدی (علیه السلام) نه تنها دور از چشم او به دنیا آمده که اکنون به سوی نوجوانی گام می سپارد و شکوه، عظمت و ابهت او، دلهای گمراهان را می لرزاند و او زنده و پرنشاط هدایت معنوی شیعیان و دوستداران خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله را پس از حضرت عسکری (علیه السلام) به سرعت به کف گرفته و با تجلی خویش، خفاشانی بسان جعفر و معتمد را به خفت و رسوایی محکوم ساخته است.
بازداشت مادر گرامی او
جعفر جریان تجلی امام مهدی علیه السّلام در نماز بر پدر و دریافت نامه ها و اموال شیعیان قم، را به رژیم عباسی گزارش کرد و بی درنگ خود خلیفه غاصب، دستور بازداشت سالار بانوان، نرجس همسر حضرت عسکری علیه السّلام را صادر کرد و از او فرزند گرانمایه اش حضرت مهدی علیه السّلام را مطالبه نمود.
اما او با درایت وصف ناپذیر خویش از راه تقیه، جریان را نپذیرفت. اما دستگاه از او دست برنداشت و آن بانوی گرانمایه را به زندان قاضی سامرا و تحت نظر او فرستاد تا ضمن مراقبت شدید از او، جریان را دنبال کند، اما خداوند، پس از مدتی کوتاه راه نجات او را فراهم آورد.(258)
راستی که لعنت خدا بر ریاست و جاه طلبی ابلیسی و میان تهی! که چگونه جنایتکاران در راه به دست آوردنش، وجدان و دین و عقیده خویش را به قربانگاه می فرستند و نفرین بر هر جاه طلبی که فرمانبرداری و پیروی هوای دل را گردن نهد و آنچه نفس سرکش دستور داد و برایش وسوسه چید، بگوید و انجام دهد.
کاروان دیگری از قم
جعفر، همچنان بر گمراهی و حق ستیزی خویش پافشاری می کرد و از ادعای دروغین دست بردار نبود، اما ماجراها یکی پس از دیگری رخ می داد و بر رسوایی او می افزود، از آن جمله رسوایی بزرگی بود که با ورود کاروان دیگری از قم به سامرا برای جعفر رقم خورد.
علی بن سنان موصلی از پدرش آورده است که: هنگامی که سالار ما حضرت عسکری علیه السّلام به ملکوت شتافت، کاروانهایی از قم و دیگر نقاط ایران به سامرا رسید. آنان از شهادت غمبار یازدهمین امام خویش، هنوز بی اطلاع بودند و طبق برنامه، اموال و هدایا و نامه هایی از دوستداران خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله برای آن گرامی به همراه داشتند.
پس از ورود به سامرا از بیت رفیع حضرت عسکری پرسیدند که خبر شهادت او را دریافت داشتند.
گفتند: پس وارث او کیست؟
جاسوسان و برخی ساده اندیشان جعفر، برادر حضرت عسکری علیه السّلام را نشان دادند و گفتند او اینک برای تفریح و گشت و گذار به همراه رقاصه ها و آوازه خونها، بر قایق سوار است و بر روی آبهای دجله سرمست و خوش است....
کاروانیان وا رفتند و به یکدیگر گفتند: این کار، در شأن امام و پیشوای راستین شیعه نیست، برویم و اموال را به صاحبانش باز پس دهیم. اما محمد بن جعفر حمیری قمی گفت: نه! دوستان می مانیم تا او بازگردد و جریان آنگونه که هست برای ما روشن شود.
جعفر، از تفریح خویش بازگشت و کاروانیان به حضورش رسیدند و پس از درود و سلام گفتند: عالی جناب! ما از قم آمده ایم و گروهی از شیعیان نیز همراه ما هستند، برنامه این بود که گاه و بیگاه به دیدار حضرت عسکری علیه السّلام مفتخر می شدیم و اموالی را به عنوان حقوق مالی خویش به آن حضرت تقدیم می کردیم، اینک نیز اموالی آورده ایم... .
جعفر گفت: آن اموال کجاست؟
پاسخ دادند: همراه ما می باشد
گفت: بیاورید!
گفتند: نه! این اموال با شرایطی تقدیم می گردد.
گفت: با چه شرطی؟
پاسخ دادند: برنامه در زمان حضرت هادی و عسکری علیهماالسلام اینگونه بود که دوستداران و شیعیان اهل بیت علیهم السلام این اموال را به صورت بسته های کوچک جمع آوری می کردند، آنگاه همه را در بسته بزرگی قرار می دادند و آن را مهر می کردند و ما هنگامی که به محضر حضرت عسکری علیه السّلام می رسیدیم، آن حضرت قبل از اینکه آنها را بنگرد به ما خبر می داد که کل آن بسته بزرگ حاوی چند دینار است. و آنگاه در درون آن، هر بسته ای از آن کیست و مشخصات و شمار هر کدام را پیش از گشودن، بیان می فرمود. اینک! ما با همان برنامه اموال را به شما تقدیم می کنیم.
جعفر برآشفت و فریاد کشید که: دروغ می گویید! و بر حضرت عسکری علیه السّلام برادر من، ناروا می بندید، این علم غیب است و جز خدا آن را نمی داند.
کاروانیان با شنیدن سخنان او، به یکدیگر نگریستند و در حیرت شدند، اما جعفر فرصت نداد و گفت: اموال را بیاورید.
آنان با درایت و شناختی که از امام علیه السّلام و نشانه های امام و مقام والای امامت داشتند گفتند: عالی جناب! ما کارگزاریم و امانتدار و نماینده مردم و امانت مردم را جز طبق برنامه ای که به حضرت عسکری علیه السّلام می سپردیم به شما نمی دهیم. اگر براستی شما امام پس از او هستید بر ما روشنگری کنید، در غیر این صورت ما امانتها را به صاحبان آنها بر می گردانیم تا خود تصمیم بگیرند. و خانه جعفر را ترک کردند.
جعفر به دربار شتافت و بر ضد آنان شکایت برد و معتمد خلیفه عباسی که در سامرا بود کاروانیان را احضار کرد و گفت که: اموال را به جعفر بدهند.
آنان گفتند: عالی جناب! ما کارگزار مردم هستیم و این اموال امانت است، به ما دستور داده اند آن را با شرایطی تحویل دهیم، با شرایطی که به حضرت عسکری علیه السّلام تقدیم می داشتیم.
رهبر رژیم عباسی گفت: آن برنامه شما چه بود؟
گفتند: امام عسکری علیه السّلام نخست پیش از تقدیم اموال به ما خبر می داد که مقدار آن چقدر است و دینارها و درهمها چگونه اند و هر کدام از بسته ها از آن کیست و پس از این مراحل، ما اموال را به او تسلیم می نمودیم. ما در گذشته بارها به دیدار او مفتخر شده بودیم. و این بار نیز به همان نیت و طبق همان برنامه آمدیم که با رحلت غمبار آن حضرت روبرو شدیم، اینک اگر این مرد به راستی امام و جانشین حضرت عسکری علیه السّلام است، باید همان دلیل آشکاری را که برادرش برای ما ارائه می فرمود، ارائه کند، در غیر این صورت ما ناگزیریم اموال را به صاحبانش بازگردانیم.
جعفر گفت: ای امیر مؤمنان! اینها مردمی دروغ پردازند و به برادرم دروغ می بندند این سخن آنان در مورد برادرم غیب است که ویژه خداست.
خلیفه عباسی گفت: جعفر! اینان فرستاده و پیام رسانند و پیام رسان جز ابلاغ آشکار پیام، مسئولیت دیگری ندارد.
و جعفر غرق در بهت و حیرت شد و دیگر پاسخ نیافت.
کاروانیان از فرصت بهره جست و از حاکم عباسی تقاضا کردند، مأمورانی به همراه آنان گسیل دارد تا از آنجا خارج شوند و خلیفه نیز پذیرفت.
اما پس از اینکه کاروانیان از شهر سامرا بیرون آمدند، بناگاه نوجوانی آراسته و بسیار خویش چهره که گویی از خدمتگذاران بیت رفیع امامت و ولایت بود سر رسید و سران کاروان را با نام و نشان صدا زد و گفت: سالارتان، حضرت مهدی علیه السّلام شما را فراخوانده است، او را پاسخ دهید.
آنان پرسیدند: شما سالار ما هستید؟
گفت: معاذالله!... من خدمتگذار او هستم، بیاید تا شما را به دیدار او مفتخر سازم.
کاروانیان می گویند: به همراه او رفتیم تا به خانه حضرت عسکری علیه السّلام در آمدیم، در این هنگام دیدیم فرزندش قائم آل محمد صلی الله علیه و آله سالارمان، بر تختی نشسته، چنانکه گویی پاره ماه است و بر قامت زیبایش لباس سبز رنگی است.
بر او درود گفتیم و آن گرامی پاسخ داد و آنگاه بدون اینکه ما چیزی بگوییم، شروع کرد از اموال و نامه ها و بسته ها. همه و همه را و هر آنچه به همراه داشتیم، همانگونه که حضرت عسکری علیه السّلام وصف می فرمود، از همه خبر داد.
سپاس خدای را گفتیم و بی اختیار در برابر این موفقیت، پیشانی سجده در برابر خدای بر زمین نهادیم و به حجت خدا عرض اخلاص کردیم و امانتهای مردم را تقدیم محضرش نمودیم. آن گرامی پذیرفت و دستور داد از آن پس حقوق مالی خویش را نه به سامرا، بلکه به بغداد ببریم. او در آنجا نماینده ای خواهد گزید و بوسیله او نامه های مردم را پاسخ خواهد داد.
تصمیم به خداحافظی گرفتیم که آن حضرت مقداری حنوط و یک جعفر قمی عنایت کرد و فرمود: خداوند، پاداش تو را زیاد گرداند. و این کنایه از این بود که بزودی به سرای باقی خواهی شتافت، اما مورد آمرزش خواهی بود و شگفتا که در راه بازگشت، به گردنه همدان نرسیده بودیم که محمد بن جعفر قمی، دار فانی را وداع گفت.(259)
و پس از آن تاریخ نیز همانگونه که حضرت مهدی علیه السّلام فرموده بود، اموال به بغداد می رفت و به نمایندگان آن حضرت تقدیم می شد و آنان نیز نامه ها و نشانه هایی از دوازدهمین امام نور را برای دوستداران و شیعیان او می آوردند.
نکته جالب
مرحوم صدوق در کتاب ارزشمند خود، پس از ترسیم این روایت می نویسد:
این روایت، نشانگر این واقعیت است که خلیفه غاصب عباسی هم از مقام شامخ امت و ولایت آگاه بود و هم از شخصیت و جایگاه رفیع آن، به همین جهت هم از کاروانیان دست برداشت و به آنان فشار نیاورد تا اموال را به جعفر تسلیم نمایند، چرا که او بر این اندیشه پلید بود که مسأله امامت و جانشینی حضرت عسکری علیه السّلام مخفی بماند و به دست فراموشی سپرده شود تا شاید مردم بسوی فرزند گرانمایه اش حضرت مهدی علیه السّلام راه نیابند و او را نشناسند.
شاهد بر این تحلیل، از جمله این است که: جعفر کذاب 20 هزار دینار رشوه بسوی خلیفه برد و گفت: تقاضای من این است که مرا به جانشینی برادرم نصب فرمایید.
که او با صراحت گفت: جعفر! بدان که مقام معنوی و الهی برادرت در دست ما نبود بلکه به دست خدا و از سوی او بود. ما با همه قدرت و امکانات و فشار و سانسور کوشش کردیم تا موفقیت شامخ او را درهم کوبیم و او را از آن جایگاه معنوی رفیع، به زیر کشیم، اما خدا هر روز او را اوج بخشید، چرا که او جان از هواها، پاکیزه داشت و سراسر غرق در عبادت و بندگی و دانش و تقوا و پرواپیشگی و دیگر ارزشهایی بود که خدا به او ارزانی داشته بود.
اینک! اگر تو در نظرگاه شیعیان او، این موقعیت معنوی و الهی را داری، نیازی به ما نداشته باش و اگر آنچه برادرت داشت، فاقد آنی، از ما کاری ساخته نیست بیهوده خود را معطل نساز!(260)
نکاتی از روایت
از این روایت طولانی که شبیه روایت نخست است، نکاتی دریافت می گردد که شایسته است بدانها اشاره شود:
1 - نکته اول: اصرار نابجای گروهی بر این مطلب بود که جعفر را به عنوان جانشین حضرت عسکری و امام علیه السّلام برای جامعه اسلامی جا بزنند.
چرا که این گروه بداندیش، این عنصر آلوده را کاندید امامت کردند با اینکه او به ضد ارزشها آلوده بود و شرایط و ویژگیهای این مقام والا را بکلی فاقد بود. همه موانع موجود بود بی آنکه در او تناسبی برای احراز این موقعیت مقدس و شامخ باشد.
این گروه، چه اصراری داشتند با اینکه شکست شرم آور او را در همه مراحل دیده و عقب نشینی او را در برابر تجلی حضرت مهدی علیه السّلام نگریسته و از دست دادن روحیه او را در برابر کاروان و کاروانیان، همه را، خود شاهد بودند.
با همه اینها، چه نقشه ای در کار بود که او را به عنوان امام جا بزنند؟ انگیزه این گروه در پافشاری بر امامت این عنصر رسوا و بدنام و وامانده چه بود؟
2- نکته دیگر این است که جعفر به آسانی سخن کاروانیان را پیرامون حضرت عسکری و خبر دادن او از اموال و نامه ها پیش از دریافت و گشودن آنها... همه را دروغ شمرد و به شیعیان نسبت دروغگویی داد، چرا که در برابر درایت و هوشمندی و منطق آنان وامانده بود.
اگر او فاقد ویژگیهای امام راستین و جاهل بر آنها بود، چرا آن ویژگیها را از حضرت عسکری (علیه السلام) نفی می کرد؟
و آنگونه رسوا و شرم آور دوستداران آگاه و باایمان اهل بیت (علیه السلام) را دروغگو می پندارد.
آیا بهتر نبود به ناآگاهی خویش در قلمرو دانش امامان نور (علیه السلام) و ویژگیهای آنان اعتراف نماید و به جای حق ستیزی، نادانی خویش را در این موضوعات و مسایل، مردانه و آشکارا اعلان کند تا مجبور نگردد برای رسیدن به آرزوهای شیطانی و هواهای نفسانی، حقیقت مسلم عقیدتی و دینی را انکار نماید؟
3- او هرگز شایستگی دخالت در بیت المال را نداشت و این را خود می دانست با این وصف به کاروانیان دستور می داد که اموال مردم را به او تسلیم نمایند و این نشانگر بی پروایی او از حرام خوارگی و عدم اجتناب او از محرمات خداست و چه بسا اگر هم آن اموال را می گرفت، همه را در راه می خوارگی و بی بند و باری خویش مصرف می کرد.
4- نکته دیگر: یاری خواستن جعفر از سردمدار خودکامه و بیداد پیشه عباسی بر ضد شیعیان است که او نیز پاسخ مثبت می دهد و این نیز از عجایب روزگار است.
حاکم بیدادگر عباسی به کاروانیان دستور می دهد که اموال خویش را به جعفر تحویل دهند، آیا انگیزه این فرمان ظالمانه، محبت به جعفر است یا اعتراف به امامت دروغین او به منظور بدنام و زشت جلوه دادن چهره زیبا و ملکوتی امامان راستین و آلوده ساختن قداست و طهارت مقام شامخ امامت و درهم کوبیدن ویژگیهای معنوی و الهی آن، دگرگون ساختن این مقام والا و ممتاز در جامعه تشیع است؟ کدامیک؟
کاش، رسوایی همینجا پایان می پذیرفت و جعفر به همین اندازه از فجایع، بسنده می کرد، اما او به این حد قناعت نکرد بلکه بسوی رژیم عباسی رفت تا با آنان مذاکره کند و پیشنهاد کرد که 20 هزار دینار به رژیم رشوه دهد تا آنان متقابلاً به امامت دروغین او اعتراف نمایند و راستی! نگونبختی را تماشا کن! ببین، باین وامانده نادان، چگونه برای تثبیت مقام و تحکیم موقعیت خویش، به هر وسیله شکست خورده و پوسیده ای چنگ می اندازد؟
و چگونه گمراهان و گمراهگران را به یاری و پشتیبانی می گیرد.
چگونه برای درهم کوبیدن حق، از باطل مدد می طلبد و چگونه هدف شیطانی و دوزخی او هر وسیله ای را برایش مباح می سازد.
من از عملکرد زشت و شگردهای گمراهانه جعفر، تعجب نمی کنم، چرا که در روزگار خویش، نظیر او را بسیار دیده ام که چگونه بخاطر فقدان پایگاه مردمی و خوشنامی و بلند آوازگی و رانده شدن از جامعه دین باوران و دینداران، دست بیعت به سردمداران تجاوزکار می دهند تا آنان نیز در برابر، به اندک امتیازات مادی و برخورداریهای ناچیز آنان اعتراف نمایند و موقعیت کاذب آنان را به ظاهر ارج گذارند و آنان را به بازی بگیرند.
5- و آخرین نکته در این مورد این است که: حاکم بیدادگر عباسی درمی یابد که همکاری او با جعفر، نه چاره ساز است و نه کمترین ره آورد را برای رژیم به بار می آورد، چرا که اصل اساسی امامت از دیدگاه شیعه، به گونه ای جامع الاطراف و تمام عیار و کامل و روشن و به هم پیوسته است که نمی توان با آن بازی کرد و آن را از محتوای غنی و مترقی یا روند عادلانه و الهی آن، منحرف ساخت.
به همین جهت هم، صلاح دید که از اندیشه نخست خویش که همکاری با جعفر برای درهم کوبیدن امامت و جامعه تشیع بود دست بردارد و حق را به کاروانیان بدهد و بگوید:جعفر! اینها فرستاده و پیام رسانند و پیام رسان جز رسانیدن پیام مسئولیتی ندارد. و بدین سان با این سخن سردمدار عباسی، درهای امید کاذب به روی جعفر بسته شد و کاخ پوشالی امید و آرزوهای شیطانی اش از همان لحظه فرو ریخت.
کاروانیان، از شرارت جعفر و دوستان و همپالکی هایش می ترسند و از خلیفه عباسی می خواهند که امنیت آنان را برای خروج از سامرا تضمین کند و او نیز می پذیرد و مأمورانی گسیل می دارد تا آنان به سلامت بروند.
دیگر از حیرت و سرگردانی وصف ناپذیری که در مورد امام راستین پس از حضرت عسکری (علیه السلام) بر سر آنان سایه افکنده بود، مپرس! در اندیشه بودند که اینکه چه کنند و چگونه پیش از شناخت امام واقعی و جانشین حضرت عسکری به ایران و شهر خویش، قم، بازگردند؟
اینجا بود که لطف الهی شامل حال کاروانیان شد و آنان را از سرگردانی نجات بخشید و از آن ورطه هولناک، رهایی داد.
فرستاده حضرت مهدی (علیه السلام) سر رسید و آنان را با نام و نشان صدا زد و همه را به قرارگاه نور و به دیدار دوازدهمین امام معصوم (علیه السلام) مفتخر ساخت. معمای پیچیده آنان گشوده شد و پرده های سیاهی و تباهی کنار رفت و حیرت و سرگردانی رخت بربست.
پس از این همه، باز هم جعفر ادعا کرد که تنها وارث بردارش حضرت عسکری (علیه السلام) است و بدینوسیله به مبارزه با وجود گرانمایه فرزند او، امام مهدی (علیه السلام) پرداخت. منکر پسر داشتن برادر گردید و همه اموال و هستی و امکانات مادی را برد و خورد و پیشگویی امام حسین (علیه السلام) در مورد امام دوازدهم که به مردی از یمن فرموده بود، تحقق یافت.
آن سخن این بود که: قائم هذه الامة هو التاسع من ولدی و هو صاحب الغیبة و هو الذی یقسم میراثه و هو حی. (261)
یعنی: قائم این امت، نهمین فرزند معصوم من است. او غیبت طولانی دارد و وجود گرانمایه اش زنده و موجود، میراث او را فریبکاران تقسیم می کنند و می خورند.
سرانجام جعفر
مورخان و محدثان در مورد فرجام جعفر، دیدگاه متفاوتی دادند. برخی بر این عقیده اند که: سرانجام توبه کرد و از گمراهی خویش بازگشت و در صراط مستقیم قرار گرفت و انحراف و گناه خویش را دریافت....
تنها دلیل آنان نیز توقیع مبارکی است که در پاسخ پرسش اسحاق بن یعقوب از سوی آن گرامی رسیده است. در آنجا می فرماید:
و اما سبیل عمی جعفر و ولده، فسبیل اخوة یوسف.(262)
یعنی: اما راه عمویم جعفر و فرزندانش، هم چون راه برادران یوسف بود.
در این بیان حضرت مهدی (علیه السلام) کار جعفر را به عملکرد ظالمانه برادران یوسف تشبیه می کند.
اما جای سؤالی باقی است که: چگونه از این جمله آن حضرت، توبه جعفر و پذیرفته شدن توبه او را سوی خدا دریافت می گردد؟
برادران یوسف پس از روشن شدن عملکرد ظالمانه خویش صمیمانه گفتند:
یا ابانا! استغفر لنا ذنوبنا انا کنا خاطئین قال سوف استغفر لکم ربی انه هو الغفور الرحیم. (263)
یعنی: ای پدر! برای گناهان ما، طلب آمرزش کن که ما گناهکار بودیم. و پدرشان گفت: به زودی از پروردگارم برای شما آمرزش خواهم خواست که او آمرزنده و بخشایشگر است.
اما از توقیع مبارک، عملکرد ظالمانه جعفر دریافت می گردد که به عملکرد برادران یوسف تشبیه شده و توبه جعفر دریافت نمی گردد و روح و جان سخن برای ما مشخص نیست.والله العالم.

نواب خاص

پست بسیار خطیر و پراهمیت

نمایندگی و سفارت آن حضرت، از پستها و مسئولیتهای بسیار خطیر و پر اهمیت شناخته شده است و این مقام والا، تنها برازنده کسی است که کران تا کران وجودش از ویژگیها و ارزشها، آراسته باشد، از ویژگیهایی: چون ایمان خلل ناپذیر، امانتداری به مفهوم واقعی آن، تقوا پیشگی و پرهیزکاری، راز داری و پوشیده داشتن اموری که باید نهان بماند، دخالت ندادن رأی و نظر شخصی خویش در امور خاص به آن حضرت، اجرای دستورات و تعلیمات رسیده از جانب مقام والای امامت و ولایت راستین و دیگر ارزشها و ویژگیها و شرایط....
روشن است که نیابت خاص آن حضرت از نیابت عام که مجتهد جامع الشرایط از آن برخوردار است، مسئولیتی بس برتر و خطیر است، گرچه در دومی نیز اجتهاد به مفهوم حقیقی کلمه، همراه ویژگیهایی چون: عدالت در میدان عمل، مخالفت واقعی با هوای نفس، التزام و تمسک خالصانه به معیارها و موازین شرعی در ابعاد گوناگون حیات، پروا پیشگی و درست اندیشی و ژرف نگری و شناخت عمیق و دیگر شرایط، در درجه بسیار والا و گسترده ای، ضروری است.
ما در اینجا در نظر نداریم وارد این بحث شویم و هدف در اینجا تنها سخن از چهار سفیر ویژه دوازدهمین امام نور (علیه السلام) و بیوگرافی فشرده ای از آن شایستگان و فرزانگان است.