فهرست کتاب


عوامل سقوط حکومتها در قرآن و نهج البلاغه

نصرت الله جمالی

جلوگیری از حق و گرایش به باطل

حق و باطل دو واژه اند که در فرهنگ دین کاربرد دارند. اگر در موارد غیر دین هم به کار رفته است باز بیرون از زمینه آن نیست، جنبه و صبغه دینی دارد و بشر آن را از پیامبران فرا گرفته است. هر چه سزاوار نابودی و از بین رفتن باشد به آن باطل گفته می شود و هر چه باید ماندنی و موجود باشد حقاست. هر چه رنگ خدایی دارد حق و هر چه آنچه رنگ ضد خدایی دارد باطلاست: ذلک بأن الله هو الحق و أن ما یدعون من دونه البالطل... (465): آن... برای این است که خداوند حق است و هر چه غیر از او را بخوانند باطل است. همانطور که گفته شد در نفس باطل از بین رفتن و هلاکت وجود دارد. لذا حضرت موسی به ساحران می فرماید: آنچه از سحر بیاورید خداوند نابود خواهد کرد:... ما جئتم به السحر ان الله سیبطله. (466) و یمح الله الباطل و یحق الحق بکلماته (467) خداوند به وسیله کلمات خود باطل را محو و نابود و حق را پا برجا می کند.
در آیه دیگری معادل محو کردن، باطل کردن را آورده به عبارت دیگر هر دو یک معنا بکار رفته است:
لیحق الحق و یبطل الباطل (468). در یمحو یبطل معنا یکی شده است.
در آیه دیگر آمدن حق و رفتن باطل ذکر شده است: قل جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل کان زهوقاً (469) بگو حق آمد و باطل رفت. بطور حتم باطل رفتنی است. در آیه دیگری از بین رفتن باطل را بخاطر انداختن، زدن، یا گذاردن حق بر آن ذکر می کند: بل نقذف بالحق علی الباطل فیدمغه فاذا هو زاهق (470): بلکه حق را بر باطل می زنیم تا مغزش متلاشی شود که ناگهان باطل رفتنی است.
از تمام آیات مذکور استفاده می شود بر پیشانی، باطل مهر نابودی زده شده است.(باطلگریان چه بخواهند چه نخواهند.) باطل را نمی شود نگهداشت و حق را نمی شود از بین برد. حق ماندنی و باطل رفتنی است.
هر کجا خواسته اند باطل را حفظ کنند، لباس حق به آن پوشانده اند تا بتوانند آن را پابرجا نگهدارند و با حق مخلوط نموده اند تا قوام و ثبات پیدا کرده و ماندنی شده است و هر کجا خواسته اند حق را نابود کنند آن را با باطل ممزوج کرده اند تا بتوانند بنیانش را براندازند.
قرآن خطاب به یهودیان می گوید در تورات ننویسید هر چه را از آن نیس تا حق به وسیله باطل مخلوط گردد:
لا تلبسوا الحق بالباطل و تکتموا الحق و أنتم تعلمون : حق را به وسیله باطل نپوشانید و حق را کتمان نکنید در حالی که خودتان می دانید.
اهل کتاب برای اینکه تحریفات و انحرافات خود را به عنوان دین که حق است، مطرح کنند لباس کتاب آسمانی به آن پوشاندند تا بتوانند باطل را جایگزین حق نمایند و الا ماندن با ذات و روحیه باطل که نابود شدنی است سازگاری ندارد.
اگر چهره باطل را آرایش حق دادیم دوام می آورد و در غیر این صورت نمی ماند.
امام علی علیه السلام می فرماید:
بسا گمراهی که به آیه ای از کتاب خدای سبحان آراسته شده است همانطور که پول مسی را به نقره اندوده اند:
کم من ضلالة زخرفت بآیة من کتاب الله سبحانه کما زخرفت الدرهم النحاس بالفضة المموحة (471)
امام علی علیه السلام می فرماید: حق در وصف کردن گسترده ترین چیز است ولی ضیق ترین و تنگ ترین چیز در انصاف دادن به یکدیگر است(472) لذا حق مفهوم گسترده ای دارد.
از حق الله گرفتن تا حق الناس می شود به راحتی درباره اش بحث کرد ولی در میدان عمل است که در تضاد با منافع شخصی، خیلی از باطلها حق و خیلی از حقها باطل جلوه می کند.
مشهور است امام علی علیه السلام در مقابل خوارج که شعارشان لا حکم الا لله بود فرمود: کلمه حقی است که اراده باطل از آن دارند: کلمة حق یراد بها الباطل (473)
اگر سرنوشت اقوام گذشته چه ماقبل تاریخ و چه بعد از آن بنگریم یکی از علل اصلی انقراض آنان همین نکته یعنی منع از حق و گرایش به باطل است: ان الذین یحادون الله و رسوله کبتوا کبت الذین من قبلهم (474)
وقتی به آیات قرآن درباره اقوام پیامبران مراجعه می کنیم، می بینیم آنان از تبلیغ حق توسط انبیای عظام جلوگیری می کردند و برای اینکه مانع آنان شوند، تهدید به اخراج می کردند:
قال الملأالذین استکبروا من قومه لنخرجنک یا شعیب...: سران قوم شعیب که مستکبر شدند، گفتند: ای شعیب حتماً از اینجا تو را بیرون می کنیم. همین سران کفر پیشه، در تهدید دیگری به امت شعیب گفتند:
اگر از شعیب پیروی کنید زیان خواهید دید:... لئن اتبعتم شعیباً انکم اذاً لخاسرون .
این چشم پرکنها و سران مخالف شعیب به عذاب خدا گرفتار شدند و با یک زلزله از پای درآمدند و رهسپار دیار فنا گشتند: فأخذتهم الرجفة فأصبحوا فی دارهم جاثمین (475)
درباره قوم نوح نیز که گرایش به باطل در وجود آنان نگذاشت سر تسلیم به حق فرود آورند، خداوند می فرماید: نوح را تکذیب کردند. بنابراین ما او و پیروانش را در کشتی نجات دادیم و کسانی را که - از در مخالفت وارد شدند- و آیات ما را دروغ پنداشتند، غرق کردم: فکذبوه فأنجیناه و الذین معه فی الفلک و أغرقنا الذین کذبوا بایاتنا (476)
قوم نوح در پیشگیری از فعالیت آن حضرت تا آنجا تند روی کردند و مانع تراشی نمودند که می خواستند او را سنگباران کنند تا دست از تبلیغ بر دارد: قالوا لئن لم تنته یا نوح لتکونن من المرجومین (477) گفتند: ای نوح اگر دست بر نداری حتماً سنگسار می شوی.
امت ها و جامعه هایی که نگذارند حق پیاده شود و دنباله رو باطل گردند، سرنوشت محتوم آنان انقراض است و خط بطلان بر باطل گرایی شان کشیده خواهد شد. عدم توجه به حق نیز گرایش به باطل است. فرق نمی کند چه سران و رهبران یک جامعه باشند یا مردم آن، در هر صورت با دست خود نابودی خویش را امضا کرده اند.
باید از طرف حافظان و نگهبانان مکتب حق، برنامه هایی تدوین گردد که مانع فروپاشی جامعه از این جهت باشد.
امام علی علیه السلام به نابودی پیشینیان اشاره فرموده: فانما أهلک من کان قبلکم أنهم منعوا الناس فاشتروه و أخذوهم بالباطل فاقتدوه :(478) عامل هلاکت پیشینیان شما این بود که مردم را از حق باز داشتند، آنان نیز مشتری و خریدار آن شدند و مردم را به باطل گرایی گرفتند پس آنان هم دنباله رو باطل شدند.

عدم شناخت حق از باطل

در پی آنچه تحت عنوان جلوگیری از حق و گرایش به باطل آمد موقعیت حق کم کم طوری می شود که نمی توان به شناخت دقیقی رسید. اگر چه عاملی که تأثیر در عدم معرفت دارد دوستی مفرط در گرایش به چیزی یا بغض و کینه نسبت به آن است به عبارت دیگر حب فراوان یا عشق نقش بسیار مهمی در عدم شناخت انسان بازی می کند و بالعکس، عناد و دشمنی نیز چنین تأثیری را در جنبه منفی شناخت داراست و نمی گذارد به نتیجه مثبتی در این زمینه رسید.(479)
نباید اجازه داد دشمنان حق، از این دو حربه بر ضد جریان حق بهره گیرند و با ایجاد موانع شناخت جولانگاه باطل را تقویت نمایند.
دشمنان پیامبران چون گرایش و حب دنیا در وجودشان متبلور گشته بود چشم حقیقت بین نداشتند تا بتوانند منابع نور حق را بر روی زمین بشناسند، لذا این میل و کشش، آنان را به هوای نفس گرفتار کرد تا از عداوت و دشمنی با پیامبران به جایی رسیدند که مانع پیاده شدن حق شدند و بر گمراهی و ضلالت آنان افزوده گشت، طغیانگر شدند. تا شناخت حق را از دست دادند و نابودی و سر به نیست کردن خود را فراهم آوردند.
و من أضل ممن اتبع هواه (480): چه کسانی گمراه تر از پیرو هوای نفس خود می باشد؟
قرآن این گمراهان دنیا خواه را کسانی می داند که زندگی دنیا را بر آخرت برگزیدند و همانند یک مشتری که جنس مورد نظر خود را می خرد دنیا را خریداری کردند: اولئک الذین اشتروا الحیوة الدنیا بالآخرة (481)
اگر قرار باشد حق هوای نفس گمراهان و دشمنان پیامبران را پیروی کند، دیگر حق نیست هوای نفس است. هوی در اصل به معنای سقوط و فرو افتادن: سقط من علو الی اسفل (482) در قرآن هم به معنا آمده است: ولا تطغنوا فیه فیحل علیکم غضبی و من یحلل علیه غضبی فقد هوی (483) و در آن طغیان نکنید تا خشم من بر شما روا گردد. و هر کس غضب من بر او فرود آمد به تحقیق فرو افتاده و سقوط کرده است. و المؤتفکة أهوی (484) (شهر) واژگون شونده را نابود کرد. طغیان و سرکشی در مقابل حق که ناشی از مانع حق شدن و عدم شناخت صحیح امت ها نسبت به پیامبران و حق می باشد، آنان را به ورطه نابودی، سوق و انقراض افکند: و أنه أهلک عاداً الاولی و ثمودا فما أبقی و قوم نوح من قبل انهم کانوا هم أظلم و أطغی و المؤتفکة أهوی (485) او عاد اولی را هلاک کرد. ثمود را باقی نگذاشت و قوم را قبل از آنان نابود کرد زیرا آنها ظالم تر و سرکش تر بودند و شهرهای زیرورو شده - قوم لوط(486) را از بین برد.
بنابر این هوی نفس که حب دنیارا در بر دارد هر دو گرایش به پستی دارند. پستی، خود سقوط و فرو افتادن را در بر دارد و حق بر عکس، چیز ثابت و ماندنی است و نمی شود هر دو در یک مسیر حرکت کنند. اگر حق، راه هوای نفس را برود، ثبات آن، به هم می خورد و اگر نفس مسیر حق را طی کند، سقوط آن ممکن نمی شود.
لذا نمی شود هوای نفس و حق یکی شوند به همین جهت شناخت حق برای آن ممکن نخواهد بود. قرآن هم به جدا بودن آن دو اشاره می فرماید و بیان می دارد: اگر حق هواهای نفسانی آنان را متابعت نماید آسمان و زمین و هر کس در آنهاست نابود می شوند: ولو اتبع الحق أهواءهم لفسدت السموات و الارض و من فیهن (487).

1 - بحران

تا آنجایی که می شود نباید گذاشت جامعه در موقعیتی قرار گیرد که نتوان حق را از باطل تشخیص داد.
باید سردمداران نظام حاکم جهد و کوشش خود را برای پدید نیامدن زمینه عدم شناخت حق از باطل به کار گیرند تا دچار زلزله های اجتماعی نشوند
همانطور که گفته شد توجه به دنیا نمی گذارد حق گرایی در وجودانسان مسیر خود را طی کند تا سره از ناسره و حق از ناحق بازشناسی شود.
نمونه های زیادی در تاریخ داریم که چگونه در مقاطع حساس نتوانستند خود را مصمم نمایند که به دفاع از حق برخیزند و با باطل ستیزند(488).
با توجه به وضعیت جامعه اسلامی در دوران حضرت امیر علیه السلام که در مقاطع حساس به دفاع از حق نپرداختند امام علی علیه السلام آنان را به خاطر عدم شناختشان نسبت به حق مورد عتاب قرار می دهد: لا تعرفون الحق کمعرفتکم بالباطل و لا تبطلون الباطل کابطالکم الحق (489): آن مقدار که باطل را می شناسید حق را نمی شناسید و آن مقدار که حق را نابود می کنید باطل را نابود نمی کنید.ابن ابی الحدید می گوید: یعنی اعتقادتان به حق کم است ولی اعتقادتان به باطل زیاد است
این مطلب درستی است حتی اگر انسان بگوید من همانطور که باطل را نمی شناسم حق را نیز نمی شناسم سخن نادرستی است زیرا اگر در مسیر شناخت حق نبود، ناخود آگاه در وادی باطل می رود اگر چه بگوید نمی شناسم. اگر روزی گرایش نفس و دنیاطلبی از حق دست بکشد و خط سیری غیر از حقیقت را برگزیند، سرد درگم است و هر چه بر حرکت و سرعت خود بیفزاید از حق دور می شود و به سراب باطل می پیوندد.این حالت برای جامعه مناسب نیست و ثبات و آرامش آن را زیر سؤال می برد، لذا اگر جامعه در موقعیت و حالتی قرار گرفت که نتواند حق را از باطل تمیز بدهد یا به اصطلاح معروف دچار بحران شد، فروپاشی جامعه روبه فزونی خواهد گذاشت، وقتی جامعه دچار بحران شد رهبران آن، حمایت مردمی را از دست می دهند، نارضایتیهای اجتماعی پدید می آید و عاملی می شود برای روگردانی مردم از کارگزاران خود، بی توجهی و بی تفاوتی آنان به رهبران و به عبارت دیگر سلب اعتماد نسبت به خادمانشان و تبلور بدگمانی و سوءظن در وجودشان که خود عاملی برای گرایش و توجه آنان به غیر حق می شود و در حقیقت زمینه جولان باطل پدید می آید و دشمن با برنامه از قبل تدوین شده به پیروزی می رسد.
پس بحران عاملی است در ناشناخته ماندن حق از باطل و زمانی که این پدیده نمودار شد، موقعیت جامعه در تزلزل قرار می گیرد و خادم از خائن باز شناخته نخواهد شد و تزلزل، فروپاشی جامعه را در پی خواهد داشت و در چنین وضعیتی که مردم توجیه نشده اند کار بسیار شاقی است تا بتوان آنان را به شناختی دقیق رساند و از گرایش به باطل اندیشان باز داشت، درست همانند گله گوسفندی که گرگها در شب به آن حمله ور شده اند و به هیچ وسیله ممکن نمی شود آنها در یکجا جمع کرد و جلو نابودی گله را گرفت.