فهرست کتاب


عوامل سقوط حکومتها در قرآن و نهج البلاغه

نصرت الله جمالی

4 - آزادی بیان

آنچه در ارتباط با مشورت و مشارکت افراد جامعه در تصمیم گیری های عمومی ،برای پا برجایی یک امت لازم بود از روایات استفاده کردیم ولی آنچه برای ادامه سخن ضروری به نظر می رسد آن است که گفتار تلخ مشاوران ،یا مصلحان تلخ گفتار نباید موجب رنجش خاطر کارگزاران گردد و با گویندگان سخن تلخ حق، مقابله شود بلکه تأکید امام علی علیه السلام به مالک چنین است: ثم لیکن آثرهم عندک اقولهم بمر الحق لک(275): باید آن کس را بر دیگران ترجیح دهی که سخن تلخ حق را به تو بیشتر گوید.
این گروه نزد امام علی علیه السلام نه تنها مخالف نظام علوی محسوب نمی شوند بلکه گزینش این دسته از تلخ گفتاران حق جو برای مالک اشتر در اولویت قرار می گیرند. از این مهمتر اینکه حضرت امیر علیه السلام مالک را سفارش می کند: اطرافیانت را آنچنان عادت بده که تو را نستایند: ثم رضهم علی الا یطروک و لا یبجحوک بباطل لم تفعله فان کثرة الاطراء تحدث الزهو وتدنی من العزة(276): آنان را طوری عادت بده که تو را زیاد تمجید نکنند و از اینکه باطلی را انجام نداده ای - از بس ستایشت کنند- خوشحالت نگرداند. برای اینکه تعریف تمجید زیاد عامل خودپسندی شخص و زمینه چیرگی بر دیگران و سرکشی را فراهم می آورد.
بنابراین فرهنگ گرایش به چاپلوسی، تعریف و تمجید را در تمام دست اندرکاران نظام باید از بین برد و اجازه نداد این روحیه پرورش یابد که استبداد و دیکتاتوری را در جامعه پدید خواهد آورد.
امام علی علیه السلام رهبری نبود که تعریف و تمجید دیگران باعث استبداد و تجاوز آن حضرت به حقوق مردم گردد ولی برای اینکه فرهنگ طاغوتی و منش جباران تاریخ از بین برود، این چنین برخورد می فرمود: فلا تکلمونی بما یتحفظ به عند اهل البادرة و لا تخالطونی بالمصانعه و لا تظنو بی استثقالاً فی حق قیل لی(277): با من همچون جباران - تاریخ - صحبت نکنید و همانطور که از حکم غضب آلود خود را کنار می کشیدید از من کناره گیری نکنید - نترسید که از من گزندی به شما رسد، اگر سخن حقی گفتید - با ظاهر سازی و چاپلوسی نزد من رفت و آمد نکنید. گمان نبرید شنیدن سخن حق بر من سنگین است...
امام علی علیه السلام رابطه حکومت و مردم را، ارتباط پدر و فرزند می داند نه اینکه سردمداران جامعه عرض و آبرو، حقوق مادی و معنوی مردم را نابود کنند، خود را حق و مردم را ناحق بدانند: ثم تفقد من أمورهم ما یتفقد الوالدان من ولدهما(278) امور مردم را همانند پدر و مادری که تفص می کنند تا به کمبودهای فرزندان خود رسیدگی کنند، رسیدگی کن.
حکومت های خودکامه، نه فقط به مردم آزادی نمی دهند که اگر سخنی برخلاف میل زمامداران گفته شود، علاوه بر اینکه عرض و آبروی آنان را می ریزند، اگر بتوانند خون مردم را نیز مباح می کنند. امام علی علیه السلام ارزش فوق تصوری را برای مردم قائل بود. تأکید بر رعایت حقوق آنان می کرد. به استاندارانش سفارش می کرد، برای بقای حکومت دست به جنایت نزنند که خونریزی ناحق، زوال آفرین است و قدرت برانداز. نه اینکه بر ادامه حکومتتان بیفزاید. لذا از نکات برجسته و مؤکد آن حضرت به مالک اشتر همین فرمایش است: ایاک و الدماء و سفکها بغیر حلها(279): بترس از اینکه خون بی گناهی را بریزی زیرا که ریختن خون ناحق موجب کیفر الهی و زوال نعمت و کوتاهی عمر و سقوط حکومت می شود، و نخستین چیزی را که خداوند سبحان روز قیامت میان بندگانش حکم می فرماید، خونهای ناحقی است که ریخته اند، بنابراین برقراری حکومت را از ریختن خون بیگناهان مخواه زیرا چنین کاری نه تنها پایه های حکومت را سست میکند بلکه آنرا از بین می برد و به دیگران انتقال می دهد، و بدان که ترا نزد خدا و نزد من برای چنین کاری عذری نخواهد بود و چنین عملی قصاص بدنبال خوهد داشت...(280)
حال به نمونه ای از برخورد گروهی با آن حضرت را در دوران جنگ که حتی گفتارشان نیز حق نبود بنگرید که چگونه حضرت امیر المؤمنین به دلخواه آنان عمل کرد:
گروه دیگری از یاران ابن مسعود نیز آمدند و گفتند: ما، در عین اعتراف به فضیلت تو، در مشروع بودن این نبرد در شک و تردید هستیم. اگر بناست ما با دشمن نبرد کنیم ما را به نقاط دوری گسیل دار تا در آنجا با دشمنان دین جهاد کنیم امام از این اعتذار ناراحت نشد و گروه چهارصد نفری آنان را به سرپرستی ربیع بن خثیم روانه ری کرد تا در آنجا انجام وظیفه و جهاد اسلامی را که در اطراف خراسان پیش می رفت یاری رسانند(281)
در حقیقت باید گفت دوران زمامداری امام علی علیه السلام زمان جنگبود ولی آن حضرت دهان مردم را بسته نمی خواست و آزادی فردی آنان رانسبت به خود و حکومت با وضعیت امنیتی آن زمان حساس، تحت دوران جنگ سلب نمی کرد. حتی در عصر کنونی نیز حکومت های دموکراتیک و لیبرال و ضامن آزادی و حقوق بشر در زمان جنگ حالت فوق العاده اعلام می کنند و حاضر نیستند ذره ای همانند دوران طلایی حکومت حضرت امیرالمؤمنین با مردم رفتار کنند. از همه مهمتر اینکه امام علیه السلام در جریان های حساس نظر مردم را شخصاً جویا می شد و تندی و سخن نابجای آنان رابر خود نمی گرفت تا از آنان انتقام بگیرد، به عکس، پاسخ شبهات باطلی را که پدید آمده بود مطرح می کرد و نمی گذاشت چنین پندارند که عامل هر جریانی آن حضرت است به عنوان نمونه بعد از حکمیت جنگ صفین روش و سنت جاودانه آن وجود منعالی را بنگرید:
پس از پیمودن مقداری راه، با عبدالله بن ودیعه انصاری مواجه گردید و مایل شد که از نظر مردم درباره قرارداد تحمیلی با معاویه آگاه گردد. لذا با او به گفتگویی پرداخت که نقل می شود.
امام علی علیه السلام مردم درباره کارها چه می گویند؟
انصاری:...برخی آنرا پسندیده، برخی دیگر آن را خوش ندارند...
امام علی علیه السلام: صاحبنظران چه می گویند؟
می گویند گروهی دور علی بودند اما علی آنها را متفرق ساخت. دژ استواری داشت ولی آن را ویران کرد. دیگر علی کی می تواند مانند آنان را که متفرق ساخت گرد آورد و بنایی را که ویران کرد از نو بسازد؟ اگر او با همان گروهی که به فرمان او بودند به نبرد ادامه می داد تا پیروز گردد یا نابود شود کاری مطابق با خرد و سیاست صحیح انجام داده بود.
امام علی علیه السلام: من ویران کردم یا آنان (خوارج)؟ من آن جمع را متفرق ساختم یا آنان اختلاف و دو دستگی پدید آوردند؟ اینکه می گویی حسن تدبیر آن بود که در آن زمان که گروهی پرچم مخالفت با من برافراشتند من باید با گروه وفادار خود به نبرد ادامه می دادم. این نظری نبود که از آن غافل باشم. من حاضر بودم که جان خود را بذل کنم و مرگ را با روی گشاده پذیرا شوم. ولی بر حسن و حسین نگریستم و دیدم که در شهادت بر من سبقت میگیرند. از آن ترسیدم که با مرگ آن دو، نسل پیامبر صلی الله علیه و آله منقطع شود. لذا این کار را نپسندیدم. به خدا سوگند که اگر این بار با شامیان رو به رو شوم این راه را بر می گزینم و هرگز آن دو (حسن وحسین) با من همراه نخواهد بود.
گفتگوی رک و بی پرده انصاری با امام علیه السلام دو مطلب را روشن می کند:
الف) محیطی که امام علیه السلام در آن می زیست محیط آزادی بود و افراد می توانستند افکار و آرای مختلف خود را درباره حکومت وقت ابزار دارند و موافق و مخالف در اظهار عقیده در پیشگاه امام یکسان بودند تا وقتی که مخالف دست به سلاح نمی برد و به قیام مسلحانه نمی پرداخت از آزادی کامل برخوردار بود.
ب) حفظ نسل رسول خدا صلی الله علیه و آله (282)
یکی از افرادی که باید او را از چهره های مرموز تاریخ در صدر اسلام و در زمان حکومت حضرت امیر علیه السلام نامید اشعث بن قیس است. در زمان پیامبر اکرم مسلمان شد. بعد از رحلت پیامبر ظاهراً مرتد گشت به زور سلاح دوباره مسلمان شد و ابوبکر او را همراه با ده اسیر دیگر آزاد کرد، خواهر خود ام فروه را به ازدواج او در آورد. از این زن سه فرزند پسر: محمد، اسحاق، و اسماعیل داشت. محمد در جنگ با امام حسین علیه السلام از نقش آفرینان بود.
رابطه نزدیکی با خلیفه سوم داشت یکی از دخترانش همسر عمروفرزند خلیفه بود به همین سبب از طرف عثمان استاندار آذربایجان شد.
یکی از دختران دیگر را به امام حسن علیه السلام داد تا با این پیوند همه را با خود داشته باشد و به اهداف خود برسد ( همان زنی که جعده نام داشت و آن حضرت را مسموم کرد) بنابراین او شوهر خواهر خلیفه اول، پدر زن فرزند خلیفه سوم و چهارم بود. در تاریخ روشن نیست که با خلیفه دوم پیوندی برفرار کرد یا نه؟
به نظر می رسد روابط سری با معاویه نیز داسته است چون وقتی خلیفه سوم کشته شد و امام علی علیه السلام زمام امور را در دست گرفت، تا بعد از جنگ جمل اشعث هیچ بیعتی نه از طرف خود و نه از اهالی آذربایجان و ارمنستان برای آن حضرت نگرفت تا وقتی نماینده و پیک آن حضرت، زیاد بن مرحب به آن منطقه رسید و جریان پیمان شکنی طلحه و زبیر و پایان کار آنان راگفت. اشعث نیز وضع را چنین دید با کراهت تمام و اندک سخنی اطاعت خود را اعلام کرد. وقتی به خانه آمد یاران خود را جمع کرد و گفت نامه علی مرا به وحشت انداخته او ثروت آذربایجان را از من می گیرد. بهتر است به معاویه پیوندم. وقتی با ملامت آنان روبرو شد. نظر خود را عوض کرد و به کوفه برگشت.
در جریان جنگ صفین و قصه حکمیت، بعد از آن خوارج و سپس همراهی با ابن ملجم، از عوامل اصلی پشت پرده و به هنگام ضرورت، در ظاهر بود.
مسعودی هم می نویسد:
اشعث به سبب همین عزل و به سبب این هنگام بازگشت، علی درباره دخالت در اموال آنجا با او سخن بود کینه او را به دل داشت.(283) ابن ابی الحدید می گوید: هر فتنه و تباهی در حکومت امام زیر سر اشعث بوده است.(284)
امام علی علیه السلام: به همین اشعث اجازه می داد در مجامع حضور یابد و آزادانه هر چه می خواست می گفت. هر کجا لازم بود امام علی علیه السلام جواب او را دندان شکنانه می داد ولی خبر از به زندان انداختی و... نبود.
امام علیه السلام در کوفه به سخنرانی مشغول بود. اشعث گمان کرد بحث امام درباره حکمیت بر ضد آن حضرت است و گفت... هذه علیک لا لک این به ضرر تو است نه به نفعت، ای امیر مؤمنان. امام چشمان مبارک را بطرف او برگرداند. فرمود: تو چه می فهمی که چیزی بر ضد من است یا به نفع من، لعنت خدا و... بر تو... ای منافق فرزند کافر(285)
این نوع پاسخ، حق مسلم اشعث است که از زبان امام علی علیه السلام منافق نامیده شود و لعن گردد. آن هم پس از اینکه امام علیه السلام خوارج را در صفین آرام کرده بود و تلاش کرد تا از اردوگاه خود به کوفه وارد شوند و وضعیت آرام گرفت. تنها اشعث بوده که دوباره وضعیت شورش را پدید آورد و خوارج مجدداً با دادن شعار خویش به اردوگاه خود بازگشتند. شاید گمان کنیم، این مقدار آزادی دادن به افراد از طرف حضرت امیر علیه السلام خلاف حکومت داری و اداره جامعه است - نعوذبالله -.
بطور یقین این گمان، خلافت اسلام است و اگر عمل مکروهی هم بود امام علیه السلام جلو آن را می گرفت تا چه برسد که آن حضرت اجازه فعل حرامی را صادر فرماید و اجازه دهد یک نفر مثل اشعث از این همه آزادی برخوردار باشد. پس بطور مسلم این نوع آزادی نه تنها در اسلام حرام نیست بلکه با توجه به روش امام علی علیه السلام فعل مشروعی به حساب می آید و حق جامعه است که از آزادی برخوردار باشند. اصالتاً جایی که خداوند متعال انسان را آزاد قرار داده، نباید از این مائده آسمانی یعنی آزادی محروم گردد. باید بتواند اندیشه خود را آزادانه بیان کند. کاملاً روشن است امام علی علیه السلام به فرزند ارشد خود امام حسن مجتبی علیه السلام می فرماید: و لا تکن عبد غیرک و قد جعلک الله حراً(286) بنده دیگری مباش که خدا تو را آزاد قرار داده است.
امام علی علیه السلام حتی کسانی را که با او بیعت نکردند از حقوق اجتماعی محروم نکرد و این ارزش قائل شدن برای آزادی است. در تاریخ آمده است: وقتی عبدالله بن عمر را نزد آن حضرت آوردند و بیعت نکرد، امام از او خواست ضامنی بیاورد که دست به اغتشاش و خرابه کاری نزند چون ضامن نداشت وجود مقدس امام علیه السلام خود ضامن او گردید(287) و مانع از ایذاء او شد.
بنابراین آزادی، با فطرت خدادادی سازگار است و آنچه با سرشت انسان هماهنگی داشته باشد ماندنی است.

دنیاگرایی سران امت

توجه دنیا و به فکر جمع کردن دارایی و مال، برای سران، از جمله عوامل فساد و از هم پاشیدگی جامعه را در پی خواهد داشت. تا وقتی اکثر مردم در فقر به سر می برند، آنان باید به فکر فقرا باشند نه خود. بعد از آن هم بر اساس تعالیم عالیه اسلام، رهبران باید سطح زندگی خود را پایین نگه دارند که مردم از کمبودهای خود احساس اندوه و دلتنگی از حاکمان را در خود پرورش ندهند و عاملی برای بریدن آنان از حاکمان خود نگردد. اگر دشمن هم نمک بر زخم بپاشد که بدتر.
در صورتی که اختلاف طبقاتی از لحاظ اقتصادی در جامعه رشد داشته باشد، از طرف دیگر سعادت و بقای همگانی قوس نزولی پیدا می کند. سردمداران به ثروتمندان مبدل می شوند و مال و منال روحیه برتری جویی را پدید می آورد. روحیه ای که با پیدایش آن بریدن و جدایی از مردم را در پی دارد و زمینه این گمان را بوجود می آورد که: انگار مدیران جامعه به فکر آسایش أمت نیستند، فقط خود را می بینند. می خواهند دیگران هم فقط آنان را می بینند و چشم مردم را با وجود خود پر کنند. این همان چیزی است که با واژه ملأ(288) یعنی چشم پرکنان مطرح می فرماید. راغب می گوید: چشمان بینندگان را با جلال و جبروت خود، و شکل و شمایلشان، قد و قیافه و لباسهایشان پر می کنند
سخن راغب معنای بسیار دقیق و جالبی است که از این واژه ارائه داده است. ملأ معنای جمعی دارد، بر طبقه و گروهی اطلاق می شود که اطراف حاکمان جامعه هستند. - به اصطلاح - لایه بالای جامعه و از دید حضرت امیر علیه السلام طبقه علیا محسوب می شوند. قرآن نیز به همین طبقه علیا نظر دارد: قال للملأ حوله ان هذا لساحر علیم(289): فرعون به ملأ اطراف خود گفت موسی ساحری زبردست و ماهر است. قال ملأ من قوم فرعون...(290) ملأ از قوم فرعون گفتند موسی ساحری زبردست و ماهر است. در آیه دیگری ملأ را همان بزرگان یک جامعه قلمداد می کند: و کذالک جعلنا فی کل قریة أکابر مجرمیها...(291) این چنین در هر قریه ای - شهر و کشوری - بزرگان مجرمش را قرار می دهیم...
بنابراین چشم پرکنان از همه جهت چشم پرکن به حساب می آیند وقتی به عللی در جمع مردم پیدا می کنند، مردم برای اینکه خوب آنان را بنگرند حتی کمتر پلکهای خود را باز و بسته می کنند تا چشمشان آنان را سیر ببند و پر شود و این بدان علت است که یا در میان مردم نیستند، یا مردم گمان می کنند، اینان غیر مردم هم طراز خود می باشند و یا با وضعیتی در میان مردم حضور پیدا می کنند که برای مردم، غیر عادی نیست. از وضع مرکوب آنان گرفته تا دبدبه و کبکبه، لباس و ظاهر آنان که قابل رؤیت است. در آیه دیگری صاحبان اندیشه و طراحان و برنامه ریزان حکومت نیز ملأ هستند: قالت یا أیها الملأ افتونی فی أمری (292) آن زن و حاکم (بلقیس) گفت در کارم نظر بدهید. اطرافیان حکومتی حضرت سلیمان یا - به اصطلاح امروز- کارگزان هم ملأ نامیده شده اند: قال یا أیها الملأ أیکم یأتنی بعرشها...(293) ای ملأ کدام یک از شما عرش او را برایم می آورد؟
با توجه به آیات مذکور و آیات دیگری که در قرآن داریم واژه ملأبار منفی از لحاظ معنا و کاربرد ندارد اگر چه بیشتر، کاربرد آن را برای افرادی می بینیم که در مقابل پیامبران ایستاده اند. این امر طبیعی است زیرا در طول زمان و حیات انسان حکومت گران مؤمن کمتر داشته ایم. بیشتر طواغیت و مخالفان جبهه حق سردمدار جوامع و امتها بوده اند.
بنابر این بهترین واژه جایگزین در فارسی برای آن به نظر ما لغت سراناست. سران فکری، سران حکومتی، سران اقتصادی و... سران یک جامعه چون قدرت فکری، سیاسی و نظامی جامعه را در اختیار دارند، انحرافشان از حق و استفاده از اموال عمومی زیاد است. اگر تقوا نداشته باشند باطل گرایی آنان به مراتب بیشتر از عامه مردم است. انسان وقتی به طرف دنیا کشش پیدا کرد. دنبال به دست آوردن جاه و مکنت دوید و روحیه استغنای خود را پرورش داد، سر به طغیان بر می دارد: ان الانسان لیطغی ان رآه استغنی (294) همانا انسان حتماً سرکشی می کند، اگر خوشتن را مستغنی دانست. گروه ملأ وقتی دنیاگرایی را هدف قرار داد، هوس های فراوان آن که از نداری و عدم امکانات همچون مار سرمازده، افسرده شده بود، با وزیدن گرمای اندکی سر بلند می کند و دنبال خوشگذرانی و عیاشی می رود که قرآن از آن به اتراف یاد می کند (295) ملأ مترف می شود چون به همه چیز رسیده است: ربنا انک آتیت فرعون و ملأ زینة و أموالاً فی الحیوة الدنیا ربنا لیضلوا عن سبیلک...(296) موسی به درگاه آفریدگار نالید و گفت: - خداوندا! فرعون و سران حکومتی و اطرافیان او زینت و ثروت دادی. ای خدا! تا از راه تو- مردم را - گمراه کنند. و قال الملأ من قومه الذین کفروا و کذبوا بلقاء الاخرة و اترفناهم فی الحیوة الدنیا ما هذا الا بشر مثلکم...(297) و سران قوم او همانانی که کافر شدند و دیدار قامت را تکذیب کردند و در زندگی دنیا آنها را خوش قرار دادیم، گفتند این چیزی جز یک انسان مانند شما نیست... آیه دیگری نیز که استفاده می شود ملأ کافر و منکر قیامت همان مترفان و خوشگذران هستند: و ما ارسلنا فی قریة من نذیر الا قال مترفوها انا بما ارسلتم به کافرون و قالوا نحن اکثر اموالاً و أولاداً و ما نحن بمعذبین (298) و هیچ پیامبری را در سرزمینی نفرستادیم مگر اینکه خوشگذرانان آن دیار گفتند ما به آنچه شما برایش فرستاده شده اید کافر هستیم و - همچنین - گفتند ما دارای اموال بیشتر و اولاد زیادتری هستیم و ما عذاب نخواهیم شد.
بنابراین هر مترفی ملأ هست ولی هر ملئی مترف نیست و ظالمان و مترفان هر دو از جهاتی یکی هستند یعنی همه ستمگران مترف نیستند ولی همه مترفان ظالم اند که نسبت عموم و خصوص مطلق بین آنها برقرار است: و اتبع الذین ظلموا ما اترفوا فیه و کانوا مجرمین (299): ظالمان از آنچه که در آن گشایش پیدا کرده خوشگذرانی نمودند پیروی کردند و آنان مجرم بودند.
لغت ترف در اصل به معنای توسعه و گشایش در نعمت است (300) و آنچه از آیات قرآن استفاده کردیم که مترف آورده است یعنی اسم مفعول از باب افعال به معنای کسی که از لحاظ ثروت و اموال دنیوی گشایش و وسعت داده شده است. ثروتمندان چون اکثراً از هر جهت امکانات دارند از همه چیز بهره مند شوند، به این دسته از آنان خوشگذران و اهل عیش و شادی گویند. کردار اینگونه ملأ و مترف یکی است و با توجه به انحرافشان از مسیر حق و دین خدا، عیاشی و خوشگذارانی آنان، باعث نابودی و هلاکتشان گردید. قرآن آنجا که از نابودی قوم فرعون، قوم ثمود، قوم نوح و... می گوید، به عامل دنیاگرایی آنان توجه کرده است و آن را علت انقراض می داند و همچنین دنیاگرایی آنان را ظلم تلقی می کند: فأخذتهم الصیحة بالحق فجعلناهم غثاء فبعداً للقوم الظالمین(301) پس آنان را صیحه به حق فراگرفت و آنان رامثل برگ و چوب خشک کردیم، پس ظالمان (از رحمت خدا) دور باشند. پایان کار مترفان نابودی و هلاکت است: و اذا أردنا ان نهلک قریة امرنا مترفیها ففسقوا فیها فحق علیها القول فدمرناها تدمیراً(302) و وقتی اراده می کنیم مردم سرزمینی را نابود کنیم، ثروتمندان خوشگذران آن را امر می کنیم تبه کاری نمایند سپس حکم - نابودی - فرا می رسد و محقق می شود، در نتیجه نابود می کنیم نابود کردنی. تفسیر فی ظلال القرآن در ذیل این آیه می گوید: در هر امتی مترفان به طبقه ای از بزرگان مرفه گویند که دارای مال و خدمتکار بوده و از نعمت آسایش و سروری بهره مندند تا آنکه در وجودشان تغییر حالت پدیدار شده و در فسق و فجور غوطه ور می شوند و به مقدسات و ارزش ها جسارت و توهین می نمایند و متعرض اعراض و حرمتها می شوند، اگر کسی جلو آنان را نگیرد در زمین فساد راه می اندازند و فحشا را در بین مردم شایع می سازند و... امت را به نابودی می کشانند....(303) در جای دیگری می گوید: به طور طبیعی وجود مترفان در جامعه خود عاملی است که نشان می دهد بنای آن دچار تباهی و خلل شده و در مسیر انحلال و نابودی گام برمی دارد.(304)
قوم ثمود که صالح پیامبر آنان بود. سرانشان به مردم مؤمن گفتند آیا می دانید که صالح از طرف خدای خود فرستاده شده است؟ گفتند: ما به آنچه او آورده ایمان آورده ایم. ملأ گفتند: ما به آنچه شما به آن ایمان آورده اید کافریم. پس ناقه صالح را پی کردند و از فرمان خدا تجاوز کردند. و گفتند: ای صالح اگر پیامبری آنچه را به وعده داده بودی بیاور. فاخذتهم الرجفة فأصبحوا فی دارهم جاثمین (305) پس آنان را زمین لرزه شدید فراگرفت و در خانه های خود فرو افتاده، کشته شدند. همچنین در آیه دیگری از واژه بطر به معنای سوء استفاده از ثروت و سرکشی به هنگام نعمت، برای ملأ و مترف استفاده کرده است که پایان کارشان، جایگاه خالی از سکنه آنان می باشد: و کم اهلکنا من قریة بطرت معیشتها فتلک مساکنهم لم تسکن من بعدهم الا قلیلاً...(306) چه بسیار سرزمین هایی را که مردم آنجا زیاده روی و سرکشی و تجاوز از محدوده زندگی خود کردند، هلاک کردیم. آن منازلشان است که بعد از آنان جز تعداد اندکی در آنجا مسکن نگزیدند. آیات قرآن کریم گویای آن است که دنیا گرایی انسان، جامعه و امت را به وادی نیستی می کشاند و تاریخ بشر پر از اقوام و ملتهایی است که با گرایش به عیاشی و شهوت گرایی از تمام انواع آن با دست خود، برانداختن و فروپاشی خود را فراهم کرده اند.

1 - مشخصه های دنیاگرایی

قرآن قارون را به عنوان یک دنیاگرا مطرح می کند و چهره دنیاگران را در ضمن آیات مورد مذکور ترسیم می کند: قارون عموی موسی است (اگر یصهر پدر قارون باشد جد موسی محسوب می شود) از حسن و جمال بهره کافی داشت. از ثروت بیکرانی بر خوردار بود. قرآن از آن به شگفتی یاد می کند: همانا قارون یکی از بستگان موسی بود. با آنان طریق ظلم و ستم پیش گرفت (با خصومت و نفاق رفتار می کرد) ما او را گنجهایی دادیم که کلید آنها بر دوش مردان پر توان گرانبار بود و به سختی از عهده حمل آنها بر می آمدند: ان قارون کان من قوم موسی فبغی علیهم و آتیناه من الکنوز ما ان مفاتحه لتنوأ بالعصبة اولی القوة (307) قارون از ثروتی که خدا و داده بود در طریق مشروع از آن استفاده نکرد آن را در راه اضلال و کفر بمصرف می رسانید تعداد بسیاری مرد و زن دور او را گرفته بودند و از او جانب داری می کردند او هم از آنها حمایت می کرد، سفره های رنگین برای آنها ترتیب می داد همین عده بیشتر او را به پرتگاه سوق می دادند و به آتش خلاف و نفاق دامن می زدند. قارون مدعی بود چون من از هارون از لحاظ ثروت و مال جلوتر هستم لیاقتم از او بیشتر است و از او در نزد خدا مقرب تر هستم و آنچه از دارائی و گنج بمن داده شده بجهت علمی است که من دارا هستم. این ثروت و مالی که مرا داده اند بلحاظ علمی است مرا هست و آن را خدای بمن داد و به این علم مرا بر شما تفضیل داده است: قال انما اوتیته علی علم عندی.(308) این زمینه کار مشاجره موسی و قارون بالا گرفت. قارون بهیچوجه حاضر نبود قبول کند وزیری هارون برای موسی از جانب خداست و خدای متعال هارون را جهت تقویت رهبری موسی در اختیار موسی قرار داده است آنقدر پافشاری کرد تا موسی مجبور شد به اعجاز توسل جوید پیشنهاد کرد تو و هارون هر دو عصای خود را در زمین فرو کنید عصای هر کدام از شما دو نفر جوانه زد و سبز شد او بر حق است قارون پیشنهاد موسی را پذیرفت هر دو نفر عصای خود را در زمین فرو کردند و در شرائط مساوی از آنها مراقبت کردند عصای هارون به فوری سبز شد و برگ داد، عصای قارون همچنان خشک بر جای ماند(309) قارون با این اعجاز هم عقب نشینی نکرد به عداوت خود ادامه می داد. نوشته اند: قارون در مصر با فرعون همکاری می کرده و یکی از اعمال مؤثر دستگاه فرعونی بوده است بدون شک در ظلم و ستمی که فرعون به مردم روا می داشته، او نیز در کار بوده است، جمع این ثروت کلان خود دلیلی است بر این طغیان. عبارت زیر از جمله مطالبی است که در مورد قارون در تفسیر مجمع البیان آمده است (310) عن قتاده قال و کان یسمی المنور لحسن صورته و لم یکن فی بنی اسرائیل اقرأمنه للتوراة و لکن عدوالله نافق کما نافق السامری فبغی علیهم و قیل کان عاملاً لفرعون علی بنی اسرائیل فکان یبغی علیهم و یطالبهم لما کانوا بمصر: قتاده می گوید: بلحاظ خوش روئی قارون را منور می نامیده در بنی اسرائیل از او بهتر کسی آشنا بقرائت توراة نبوده است. اما این دشمن خدا همانطور که سامری راه نفاق پیش کشید این هم بنفاق روی آورده. بر بنی اسرائیل هنگامی که از طرف فرعون عامل بود ظلم ها کرد... هنگامی که در مصر بوده همواره خود را طلبکار از مردم می دانسته و بنی اسرائیل را زیر سیطره ظلم خود قرار می داده از آنها می خواسته که بخواسته های او تن در دهند. او را اگر ما فرعون کوچک بنامیم بهتر او را معرفی کرده ایم. از جمله رفتار قارون یکی این بوده که با زیب و فر از منزل خارج می شده و با شکوه و جلال خاصی در بین مردم سلوک داشته آنچنان که انظار را بخود جلب می کرده است: فخرج علی قومه فی زینته.(311) مردم دنیا طلب و آنها که در پی زینت ها و اموال دنیا بودند وقتی قارون را با آن کبکبه و طمطراق می دیدند آرزو می کردند که همچون او باشند، چه، می گفتند او از حظ عظیمی بهره مند است. این آرزوی اینها بود. قال الذین یریدون الحیوة الدنیا یالیت لنا مثل ما اوتی قارون انه لذو حظ عظیم.(312) اما آنها که دیده دلشان باز بحقایق و معنویات توجه داشته و از علم الهی بهره مند بودند و در تهی دستی بردبار و شکیبا بودند آرزوی آنها غیر این بود، آنها می گفتند و ای بر شما آنکه بخدا ایمان دارد و عمل نیک بجای می آورد پاداش او بهتر از اینهاست که شما تصور می کنید. و قال الذین اوتوا العلم و یلکم ثواب الله خیر لمن آمن و عمل صالحاً و لا یلقیها الا الصابرون.(313) قارون و آنچه متعلق به قارون بود همه در دل خاک فرو ریخت، موعظه موسی بحال او نفعی نبخشید، طغیان او موجب هلاکت او شد جز اعتقاد کسی قادر به نجات او نبود خدا هم بسبب طغیانش او را رها کرد و بحال خود گذاشت.
فخسفنا به و بداره الأرض فما کان له من فئة ینصرونه من دون الله و ما کان من المنتصرین.(314) آیا قارون نفهمید که قبل از او در طول سالهائی بس طولانی کسانی هم بوده اند که از نیرومندتر و نفراتشان از او بیشتر بوده همه را خداوند بخاک مذلت کشانیده و بهلاکت افکنده است و از آنها که مجرم و گناهکار هستند پرسشی نمی کند. اولم یعلم ان الله قد اهلک من قبله من القرون من هو اشد منه قوة و اکثر جمعاً و لا یسئل عن ذنوبهم المجرمون.(315) آنها که دیروز بحال قارون غبطه می خوردند و آرزوی مقام و منزلت او را داشتند و می گفتند: ای کاش برای ما هم بود آنچه برای قارون بود امروز که صبح کرده او را در دل خاک می بینید می گویند: ای وای گوئی خداوند هر کس را بخواهد فراوان روزی می دهد و هر که را بخواهد بر او تنگ می گیرد. اگر خدای بر ما منت نگذارده بود ما هم فلاح و رستگاری نیست. و اصبح الذین تمنوامکانه بالأمس یقولون و یکان الله یبسط الرزق لمن یشاء من عباده و یقدر لو ان من الله علینا لخسف بنا و یکانه لا یفلح الکافرون.(316) علاوه بر موسی، قوم قارون هم در مقام موعظه قارون برآمدند و باو هشدار دادند که این چنین مغرور مباش، فرح و شادمانی مکن خدای دوست نمی دارد آن کسانی را که پر نشاط و پر فرح باشند، بکوش تا از آنچه در دست داری و سعادت آخرت تحصیل کنی فراموش نکن که از دنیا هم بهره خویش را برگیری. احسان پیشه کن آنچنان که خداوند بر تو احسان کرده است. فتنه و فساد بر پا مکن خداوند کسانی را که در روی زمین فساد می کنند دوست نمی دارد. اذ قال له قومه لا تفرح ان الله لا یحب الفرحین. و ابتغ فیما آتیک الله الدار الآخرة و لا تنس نصیبک من الدنیا و احسن کما احسن الله الیک و لا تبغ الفساد فی الارض ان الله لا یحب المفسدین.(317) مسئله زکوة در قضیه قارون: موسی بر حسب دستوری که داشت قاورن را به پرداخت زکوة موظف ساخت، تأکید کرد زکوة دارائی خویش را باید بدهی قارون که حاضر نبود دل از دارائی خویش بردارد و مبلغی (ده یک، صد یک ،یا هزار یک) بعنوان زکوة بپردازد شروع به مخالفت کرد، از پرداخت زکوة امتناع ورزید و موسی را به اخذ دارائیش متهم ساخت. قارون، روی فضل هارون و موضوع وزارت او قبلاً با موسی درگیری داشت مسئله زکوة پیش آمد،و درگیری شدیدتر شد. موسی علیه السلام به امر خدای متعال در پرداخت زکوة با قارون مماشاة می کرد یعنی از حد معین و قرار شرعی از او خیلی کمتر مطالبه نمود و حتی تعیین مبلغ را بعهده خود قارون گذارد ابتدا قارون قبول کرد که مبلغ ناچیزی از دارائی خویش را بعنوان زکوة بموسی بدهد اما بعد پشیمان شد بکلی از پرداخت سرباز زد. دنبال فعالیت های تخریبی را گرفت و با کمک همدستانش از جمله داثان و ابیرام طرح متهم نمودن موسی را بزنا با زن بنام ستیر ریختند، پولی کلان به این زن بدکاره دادند تااو در مجلسی که تشکیل خواهد شد در مجمع عمومی موسی را به همخوابگی با خود متهم سازد. مجلس را تشکیل دادند و موسی را بعنوان پاره ای پرسشها به مجلس کشانیدند،زن بدکاره ستیر را هم حاضر نموند اما نقش آنها بر آب شد زیرا ستیر حاضر نشد خلاف واقع چیزی بگوید در حضور جمع اظهار داشت قارون این کیسه زر را بعنوان رشوه بمن داده است که موسی را متهم کنم، ولی من هرگز چنین کاری نخواهم کرد دامن عصمت موسی پیامبر خدا را با پول قارون لکه دار نمی کنم - سخنانی چند از نقل زندگی پیامبران: گوش کنید...این موسی بی گناه است... آنها دروغ می گویند.. دیروز مرا به چادر قارون دعوت کردند و یک همیان زر مسکوک بمن دادند که امروز فضاحت ایجاد کنم و موسی را بزنا متهم نمایم...نگاه کنید... این است همیان زر قارون با مهر و موم خود او... من از خدا بیم دارم و با وجود اینکه به طلای قارون سخت احتیاج داشتم نمی توانستم حقیقت را کتمان نمایم. بگیرید این است همیان زر که رشوه بمن داد. ستیر زن بدکاره... اکنون در درون وجود، شرافت از خواب جسته و وجدان بیدار شده ای داشت. آنها بودند که باو نهیب می زدند و مجبورش می کردند که حقیقت را بگوید از این احساس لطیف سیل اشکش روان شده و چهره گنهکارش را آبیاری می کرد. مجدداً سر برداشت و بدیدگان درخشنده موسی نگریست و نگاه او را احساس کرد. همان نگاهی که خفته های وجود او را بیدار نمود چنین تغییری در روحش کرده بود. همیان زر را بهوا بلند کرد و بسوی، بزرگان قوم(318) که در اطراف کرسی موسی جمع شده و به خشم آمده بودند پرتاب نمود یکبار دیگر ببانگ بلند گفت:
بنگرید... این است آنچه قارون با حضور (داثان و ابیرام) بمن رشوه داد و از من خواست که موسی را رسوا کنم... دیگر یارای حرف زدن نداشت... این چند جمله آخر را نیز بزحمت ادا کرد. اکنون بقیه ماجرای و قسمتی از همین موضوع را از تفسیر کبیر شیخ جلیل ابوالفتح رازی نقل و بازگو(319) می کنیم.و هر که زنا کند و زن ندارد صد تازیانه بباید زدن، و هر که زنا کند زن دارد بباید کشتن، قارون گفت: اگر چه تو باشی؟ گفت و اگر چه من باشم، گفت پس بنی اسرائیل دعوی می کنند که تو با فلانه فاجره زنا کرده ای. موسی علیه السلام گفت: اگر او گوید بر قول او اعتماد کنم، کس فرستاد و او را حاضر کردند موسی علیه السلام روی به او کرد که یا فلانه این قوم بر من دعوی می کنند و من تو را سوگند می دهم بآن خدائی که دریا بشکافت برای بنی اسرائیل و ما برهانید، فرعون را با قومش هلاک کرد که آنچه راست است در این حدثه بگوی. زن اندیشه کرد، گفت: اگر این راست بگویم و از گناه گذشته توبه کنم همانا خدای بر من رحمت کند. گفت: لاواللهکه تو در این حدیث مبرائی و آنان که این می گویند بر تو دروغ می گویند، و قارون مرا جعلی داده است تا بر تو این دروغ بگویم و ترا بخود متهم دارم، موسی علیه السلام روی بر زمین نهاد و گفت: اللهم ان کنت رسولک فاغضب لی: اگر من رسول توام برای من خشم گیر. جبرئیل آمد و گفت یا موسی خدای تعالی می گوید: من زمین را فرمودم تا اطاعت تو دارد با آنچه خواهی بفرمائی او را در حق او. موسی علیه السلام بنی اسرائیل را گفت بدانید که خدای تعالی مرا بقارون فرستاده است چنانکه بفرعون، و او طغیان کرد و خدای او را هلاک کرد، و قارون یاغی شد هر که با اوست و هوای او خواهد با او می باشد و هر که با من است از او دور شود. همه بگریختند جز دو کس که با او ماندند موسی علیه السلام گفت: یا ارض خذیهم ای زمین بگیر ایشان را،تا بزانو بر زمین فرو شدند، دگر باره گفت: یا ارض خذیهم ای زمین بگیر ایشان را، تا بکمر بست بر زمین فرو شدند، دگر باره گفت: یا ارض خذیهم تا بگردن فرو شدند در این میانه تضرع می کردند و فریاد می خواستند و سوگند می دادند بحق رحم و خویشی، و موسی علیه السلام سخت خشمناک شده بود اجابت نکرد(320) روش قارون یک قالب و یا یک وسیله سنجش برای دنیاگرایی است. هر کس که می خواهد خود را بسنجد که آیا دنیاگراست یا آخرتگرا، می تواند بر اساس بل الانسان علی نفسه بصیرة(321): بلکه انسان بر نفس خود بصیرتی دارد. خود را در این قالب یا کفه میزان قرار دهد. بطور یقین می فهمد که چقدر آخرتی یا دنیایی است لذا مشخصه های آن را ذکر می کنیم: