فهرست کتاب


عوامل سقوط حکومتها در قرآن و نهج البلاغه

نصرت الله جمالی

3- مستشاران باید چه کسانی باشند؟

دین مبین اسلام برای طرف مشورت انسان خصوصیت های لازمه ای را ارائه داده که در روایات معصومین علیهم السلام آمده است.
مشاور باید:
الف - خشیت الهی داشته باشد.
1 - امام صادق علیه السلام: شاور فی امرک الذین یخشون الله عزوجل:(247) درکار خود با کسانی مشورت کن که خشیت خدا را داشته باشند. (خشیت: بیم و هراس.)
2 - امام علی علیه السلام: شاور فی امورک الذین یخشون الله ترشد:(248) در کارهایت با افرادی که خشیت خدا دارند، مشورت کن تا راه رشد را بیابی.
3 - امام علی علیه السلام: شاور فی حدیثک الذین یخافون الله:(249) در گفتارت با کسانیکه خوف خدا را در دل دارند مشورت کن.
ب - عاقل باشد.
1 - امام علی علیه السلام: شاور ذوی العقول، تأمن من الزلل و الندم: با عقلا مشورت کن تا از لغزش ها و پشیمانی ها در امان باشی.
2 - امام علی علیه السلام: من شاور ذوی الالباب علی الصواب :(250) هر کس با خردمندان مشورت کند به راه راست هدایت شده است. شاور فی أمورک مما یقتضی الدین ،من فیه خمس خصال: عقل،...(251)
در کارهایت آنچه را که در اقتضا می کند مشورت کن، هر کس پنج خصوصیت دارد - دارای چنین اقتضایی است :- و یکی از آن پنج خصلت عقل است...
4 - امام صادق علیه السلام... تجنب ارتجال الکلام...:(252) در مشورت از افرادی که بدون اندیشه و مطالعه، سخن می گویند دوری گزین...
5 - امام علی علیه السلام: مشاورة الجاهل المشفق خطر:(253) باندانم کاردلسوز و دل نازک، مشورت کردن خطرناک است.
ج - بردبار و حلیم باشد.
1 - امام صادق علیه السلام: شاور فی امورک مما یقتضی الدین من فیه خمس خصال: عقل و حلم...:...(254) با کسی که یکی از خصلتهای پنجگانه اش حلیم بودن است مشورت نما...
د- مجرب باشد.
1 - امام صادق علیه السلام:... من فیه خمس خصال: عقل و حلم و تجربة...:(255) با کسی مشورت کن که پنج داشته باشد... و یکی از آن خصلت ها تجربه داشتن است...
2 - امام صادق علیه السلام: ایاک و الرأی الفطیر...:...،(256) از پذیرفتن نظر ناپخته بر حذر باش...
3 - امام علی علیه السلام: أفضل من شاورت ذوی التجارب...:(257) برترین افرادی که با آنان مشورت می کنی تجربه داران می باشند.
ه-ناصح باشد.
1 - امام صادق علیه السلام: من فیه خمس خصال... و نصح...(258): ...با کسی مشورت کن که دارای پنج خصلت باشد... و یکی از آن خصلت ها ناصح بودن است... .
2 - پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله: مشاورة العاقل رشد و یمن و توفیق من الله(259): مشورت با انسان عاقل نصیحت گر، رشد، مبارک و توفیقی از جانب خدا است
و - اهل تقوا باشد.
1 - امام صادق علیه السلام:... من خمس خصال... و تقوی(260) باکسی مشورت کن که دارای پنج خصلت باشد... و یکی از آنها تقوی داشتن است .
ز - شجاع باشد.
1 - پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله: یا علی لا تشاورن جباناً فانه یضق علیک المخرج(261) ای علی با انسان ترسو مشورت نکن که او راه خروج را بر تو باریک می کند.
2 - امام علی علیه السلام: لا تدخلن فی مشورتک... جباناً یضعف علیک الأمور(262) انسان ترسو را مشورت نگیر که امور را بر تو سست می کند - از عدم کارایی امور بر تو سخن می گوید -.
ح - سخاوتمند و کریم باشد.
1 - پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله: و لا تشاورن البخیل یقصر بک عن غایتک(263): با بخیل مشورت مکن که تو را از مقصد باز می دارد.
2 - امام علی علیه السلام: لا تدخلن فی مشورتک بخیلاً یخذلک عن الفضل و یعدک الفقر(264): حتماً انسان بخیل را به مشورت نگیر که تو را از فضل و بخشش باز می دارد و وعده فقر و بیچارگی به تو می دهد.
ط- حریص نباشد.
1 - پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله: لا تشاورن حریصاً فانه یزین لک شرهاً(265): باانسان حریص مشورت مکن که پرخوری و شکم پرستی را بر تو جلوه می دهد.
2 - امام علی علیه السلام:... و لا حریصاً یزین لک الشره بالجور(266): ... انسان حریص را در مشورتت شرکت نده که او پرخوری و شکم پرستی با ظلم و ستم را بر تو جلوه می دهد.
ی - سبک مغز و احمق نباشد.
1 - امام صادق علیه السلام: لا تشاور أحمق...(267): با احمق و سبک مغز مشورت نکن.
2 - امام علی علیه السلام:... و لا علی وغد(268): با انسان پست، فرومایه و دیوانه مشورت نکن.
ک - دروغگو نباشد.
1 - امام علی علیه السلام: لا تستشر الکذاب فانه کالسراب یقرب الیک البعید و یبعد علیک القریب(269): با دروغگو مشورت نکن که مانند سراب است، دور را به تو نزدیک و نزدیک را برایت دور می نمایاند.
ل - استبداد رأی نداشته باشد.
1 - امام علی علیه السلام:... لا تشر علی مستبد برأیه (270) با انسان مستبد مشورت نکن.
2 - امام صادق علیه السلام: لا تشاور من لا یصدقه عقلک و ان کان مشهوراً بالعقل و الورع(271) با انسانی که عقلت او را تصدیق نمی کند مشورت نکن اگر چه به عاقل بودن و زهد داشتن شهرت داشته باشد.
م - بوقلمون صفت نباشد.
1 - امام علی علیه السلام:... و لا علی المتلون (272) با انسان بوقلمون صفت که هر لحظه به رنگی در می آید مشورت نکن.
ن - لجوج نباشد.
1 - امام علی علیه السلام:... ولا علی لجوج(273) با انسان خیره سر و ستیزه جو مشورت نکن.
س - زن عاقلی باشد.
امام علی علیه السلام: ایاک و مشاورة النساء الا من جربت بکمال عقل (274) از مشورت بانوان به پرهیز مگر طرف مشورت، زنی باشد که کمال عقلی او را به تجربه سنجیده باشی.

4 - آزادی بیان

آنچه در ارتباط با مشورت و مشارکت افراد جامعه در تصمیم گیری های عمومی ،برای پا برجایی یک امت لازم بود از روایات استفاده کردیم ولی آنچه برای ادامه سخن ضروری به نظر می رسد آن است که گفتار تلخ مشاوران ،یا مصلحان تلخ گفتار نباید موجب رنجش خاطر کارگزاران گردد و با گویندگان سخن تلخ حق، مقابله شود بلکه تأکید امام علی علیه السلام به مالک چنین است: ثم لیکن آثرهم عندک اقولهم بمر الحق لک(275): باید آن کس را بر دیگران ترجیح دهی که سخن تلخ حق را به تو بیشتر گوید.
این گروه نزد امام علی علیه السلام نه تنها مخالف نظام علوی محسوب نمی شوند بلکه گزینش این دسته از تلخ گفتاران حق جو برای مالک اشتر در اولویت قرار می گیرند. از این مهمتر اینکه حضرت امیر علیه السلام مالک را سفارش می کند: اطرافیانت را آنچنان عادت بده که تو را نستایند: ثم رضهم علی الا یطروک و لا یبجحوک بباطل لم تفعله فان کثرة الاطراء تحدث الزهو وتدنی من العزة(276): آنان را طوری عادت بده که تو را زیاد تمجید نکنند و از اینکه باطلی را انجام نداده ای - از بس ستایشت کنند- خوشحالت نگرداند. برای اینکه تعریف تمجید زیاد عامل خودپسندی شخص و زمینه چیرگی بر دیگران و سرکشی را فراهم می آورد.
بنابراین فرهنگ گرایش به چاپلوسی، تعریف و تمجید را در تمام دست اندرکاران نظام باید از بین برد و اجازه نداد این روحیه پرورش یابد که استبداد و دیکتاتوری را در جامعه پدید خواهد آورد.
امام علی علیه السلام رهبری نبود که تعریف و تمجید دیگران باعث استبداد و تجاوز آن حضرت به حقوق مردم گردد ولی برای اینکه فرهنگ طاغوتی و منش جباران تاریخ از بین برود، این چنین برخورد می فرمود: فلا تکلمونی بما یتحفظ به عند اهل البادرة و لا تخالطونی بالمصانعه و لا تظنو بی استثقالاً فی حق قیل لی(277): با من همچون جباران - تاریخ - صحبت نکنید و همانطور که از حکم غضب آلود خود را کنار می کشیدید از من کناره گیری نکنید - نترسید که از من گزندی به شما رسد، اگر سخن حقی گفتید - با ظاهر سازی و چاپلوسی نزد من رفت و آمد نکنید. گمان نبرید شنیدن سخن حق بر من سنگین است...
امام علی علیه السلام رابطه حکومت و مردم را، ارتباط پدر و فرزند می داند نه اینکه سردمداران جامعه عرض و آبرو، حقوق مادی و معنوی مردم را نابود کنند، خود را حق و مردم را ناحق بدانند: ثم تفقد من أمورهم ما یتفقد الوالدان من ولدهما(278) امور مردم را همانند پدر و مادری که تفص می کنند تا به کمبودهای فرزندان خود رسیدگی کنند، رسیدگی کن.
حکومت های خودکامه، نه فقط به مردم آزادی نمی دهند که اگر سخنی برخلاف میل زمامداران گفته شود، علاوه بر اینکه عرض و آبروی آنان را می ریزند، اگر بتوانند خون مردم را نیز مباح می کنند. امام علی علیه السلام ارزش فوق تصوری را برای مردم قائل بود. تأکید بر رعایت حقوق آنان می کرد. به استاندارانش سفارش می کرد، برای بقای حکومت دست به جنایت نزنند که خونریزی ناحق، زوال آفرین است و قدرت برانداز. نه اینکه بر ادامه حکومتتان بیفزاید. لذا از نکات برجسته و مؤکد آن حضرت به مالک اشتر همین فرمایش است: ایاک و الدماء و سفکها بغیر حلها(279): بترس از اینکه خون بی گناهی را بریزی زیرا که ریختن خون ناحق موجب کیفر الهی و زوال نعمت و کوتاهی عمر و سقوط حکومت می شود، و نخستین چیزی را که خداوند سبحان روز قیامت میان بندگانش حکم می فرماید، خونهای ناحقی است که ریخته اند، بنابراین برقراری حکومت را از ریختن خون بیگناهان مخواه زیرا چنین کاری نه تنها پایه های حکومت را سست میکند بلکه آنرا از بین می برد و به دیگران انتقال می دهد، و بدان که ترا نزد خدا و نزد من برای چنین کاری عذری نخواهد بود و چنین عملی قصاص بدنبال خوهد داشت...(280)
حال به نمونه ای از برخورد گروهی با آن حضرت را در دوران جنگ که حتی گفتارشان نیز حق نبود بنگرید که چگونه حضرت امیر المؤمنین به دلخواه آنان عمل کرد:
گروه دیگری از یاران ابن مسعود نیز آمدند و گفتند: ما، در عین اعتراف به فضیلت تو، در مشروع بودن این نبرد در شک و تردید هستیم. اگر بناست ما با دشمن نبرد کنیم ما را به نقاط دوری گسیل دار تا در آنجا با دشمنان دین جهاد کنیم امام از این اعتذار ناراحت نشد و گروه چهارصد نفری آنان را به سرپرستی ربیع بن خثیم روانه ری کرد تا در آنجا انجام وظیفه و جهاد اسلامی را که در اطراف خراسان پیش می رفت یاری رسانند(281)
در حقیقت باید گفت دوران زمامداری امام علی علیه السلام زمان جنگبود ولی آن حضرت دهان مردم را بسته نمی خواست و آزادی فردی آنان رانسبت به خود و حکومت با وضعیت امنیتی آن زمان حساس، تحت دوران جنگ سلب نمی کرد. حتی در عصر کنونی نیز حکومت های دموکراتیک و لیبرال و ضامن آزادی و حقوق بشر در زمان جنگ حالت فوق العاده اعلام می کنند و حاضر نیستند ذره ای همانند دوران طلایی حکومت حضرت امیرالمؤمنین با مردم رفتار کنند. از همه مهمتر اینکه امام علیه السلام در جریان های حساس نظر مردم را شخصاً جویا می شد و تندی و سخن نابجای آنان رابر خود نمی گرفت تا از آنان انتقام بگیرد، به عکس، پاسخ شبهات باطلی را که پدید آمده بود مطرح می کرد و نمی گذاشت چنین پندارند که عامل هر جریانی آن حضرت است به عنوان نمونه بعد از حکمیت جنگ صفین روش و سنت جاودانه آن وجود منعالی را بنگرید:
پس از پیمودن مقداری راه، با عبدالله بن ودیعه انصاری مواجه گردید و مایل شد که از نظر مردم درباره قرارداد تحمیلی با معاویه آگاه گردد. لذا با او به گفتگویی پرداخت که نقل می شود.
امام علی علیه السلام مردم درباره کارها چه می گویند؟
انصاری:...برخی آنرا پسندیده، برخی دیگر آن را خوش ندارند...
امام علی علیه السلام: صاحبنظران چه می گویند؟
می گویند گروهی دور علی بودند اما علی آنها را متفرق ساخت. دژ استواری داشت ولی آن را ویران کرد. دیگر علی کی می تواند مانند آنان را که متفرق ساخت گرد آورد و بنایی را که ویران کرد از نو بسازد؟ اگر او با همان گروهی که به فرمان او بودند به نبرد ادامه می داد تا پیروز گردد یا نابود شود کاری مطابق با خرد و سیاست صحیح انجام داده بود.
امام علی علیه السلام: من ویران کردم یا آنان (خوارج)؟ من آن جمع را متفرق ساختم یا آنان اختلاف و دو دستگی پدید آوردند؟ اینکه می گویی حسن تدبیر آن بود که در آن زمان که گروهی پرچم مخالفت با من برافراشتند من باید با گروه وفادار خود به نبرد ادامه می دادم. این نظری نبود که از آن غافل باشم. من حاضر بودم که جان خود را بذل کنم و مرگ را با روی گشاده پذیرا شوم. ولی بر حسن و حسین نگریستم و دیدم که در شهادت بر من سبقت میگیرند. از آن ترسیدم که با مرگ آن دو، نسل پیامبر صلی الله علیه و آله منقطع شود. لذا این کار را نپسندیدم. به خدا سوگند که اگر این بار با شامیان رو به رو شوم این راه را بر می گزینم و هرگز آن دو (حسن وحسین) با من همراه نخواهد بود.
گفتگوی رک و بی پرده انصاری با امام علیه السلام دو مطلب را روشن می کند:
الف) محیطی که امام علیه السلام در آن می زیست محیط آزادی بود و افراد می توانستند افکار و آرای مختلف خود را درباره حکومت وقت ابزار دارند و موافق و مخالف در اظهار عقیده در پیشگاه امام یکسان بودند تا وقتی که مخالف دست به سلاح نمی برد و به قیام مسلحانه نمی پرداخت از آزادی کامل برخوردار بود.
ب) حفظ نسل رسول خدا صلی الله علیه و آله (282)
یکی از افرادی که باید او را از چهره های مرموز تاریخ در صدر اسلام و در زمان حکومت حضرت امیر علیه السلام نامید اشعث بن قیس است. در زمان پیامبر اکرم مسلمان شد. بعد از رحلت پیامبر ظاهراً مرتد گشت به زور سلاح دوباره مسلمان شد و ابوبکر او را همراه با ده اسیر دیگر آزاد کرد، خواهر خود ام فروه را به ازدواج او در آورد. از این زن سه فرزند پسر: محمد، اسحاق، و اسماعیل داشت. محمد در جنگ با امام حسین علیه السلام از نقش آفرینان بود.
رابطه نزدیکی با خلیفه سوم داشت یکی از دخترانش همسر عمروفرزند خلیفه بود به همین سبب از طرف عثمان استاندار آذربایجان شد.
یکی از دختران دیگر را به امام حسن علیه السلام داد تا با این پیوند همه را با خود داشته باشد و به اهداف خود برسد ( همان زنی که جعده نام داشت و آن حضرت را مسموم کرد) بنابراین او شوهر خواهر خلیفه اول، پدر زن فرزند خلیفه سوم و چهارم بود. در تاریخ روشن نیست که با خلیفه دوم پیوندی برفرار کرد یا نه؟
به نظر می رسد روابط سری با معاویه نیز داسته است چون وقتی خلیفه سوم کشته شد و امام علی علیه السلام زمام امور را در دست گرفت، تا بعد از جنگ جمل اشعث هیچ بیعتی نه از طرف خود و نه از اهالی آذربایجان و ارمنستان برای آن حضرت نگرفت تا وقتی نماینده و پیک آن حضرت، زیاد بن مرحب به آن منطقه رسید و جریان پیمان شکنی طلحه و زبیر و پایان کار آنان راگفت. اشعث نیز وضع را چنین دید با کراهت تمام و اندک سخنی اطاعت خود را اعلام کرد. وقتی به خانه آمد یاران خود را جمع کرد و گفت نامه علی مرا به وحشت انداخته او ثروت آذربایجان را از من می گیرد. بهتر است به معاویه پیوندم. وقتی با ملامت آنان روبرو شد. نظر خود را عوض کرد و به کوفه برگشت.
در جریان جنگ صفین و قصه حکمیت، بعد از آن خوارج و سپس همراهی با ابن ملجم، از عوامل اصلی پشت پرده و به هنگام ضرورت، در ظاهر بود.
مسعودی هم می نویسد:
اشعث به سبب همین عزل و به سبب این هنگام بازگشت، علی درباره دخالت در اموال آنجا با او سخن بود کینه او را به دل داشت.(283) ابن ابی الحدید می گوید: هر فتنه و تباهی در حکومت امام زیر سر اشعث بوده است.(284)
امام علی علیه السلام: به همین اشعث اجازه می داد در مجامع حضور یابد و آزادانه هر چه می خواست می گفت. هر کجا لازم بود امام علی علیه السلام جواب او را دندان شکنانه می داد ولی خبر از به زندان انداختی و... نبود.
امام علیه السلام در کوفه به سخنرانی مشغول بود. اشعث گمان کرد بحث امام درباره حکمیت بر ضد آن حضرت است و گفت... هذه علیک لا لک این به ضرر تو است نه به نفعت، ای امیر مؤمنان. امام چشمان مبارک را بطرف او برگرداند. فرمود: تو چه می فهمی که چیزی بر ضد من است یا به نفع من، لعنت خدا و... بر تو... ای منافق فرزند کافر(285)
این نوع پاسخ، حق مسلم اشعث است که از زبان امام علی علیه السلام منافق نامیده شود و لعن گردد. آن هم پس از اینکه امام علیه السلام خوارج را در صفین آرام کرده بود و تلاش کرد تا از اردوگاه خود به کوفه وارد شوند و وضعیت آرام گرفت. تنها اشعث بوده که دوباره وضعیت شورش را پدید آورد و خوارج مجدداً با دادن شعار خویش به اردوگاه خود بازگشتند. شاید گمان کنیم، این مقدار آزادی دادن به افراد از طرف حضرت امیر علیه السلام خلاف حکومت داری و اداره جامعه است - نعوذبالله -.
بطور یقین این گمان، خلافت اسلام است و اگر عمل مکروهی هم بود امام علیه السلام جلو آن را می گرفت تا چه برسد که آن حضرت اجازه فعل حرامی را صادر فرماید و اجازه دهد یک نفر مثل اشعث از این همه آزادی برخوردار باشد. پس بطور مسلم این نوع آزادی نه تنها در اسلام حرام نیست بلکه با توجه به روش امام علی علیه السلام فعل مشروعی به حساب می آید و حق جامعه است که از آزادی برخوردار باشند. اصالتاً جایی که خداوند متعال انسان را آزاد قرار داده، نباید از این مائده آسمانی یعنی آزادی محروم گردد. باید بتواند اندیشه خود را آزادانه بیان کند. کاملاً روشن است امام علی علیه السلام به فرزند ارشد خود امام حسن مجتبی علیه السلام می فرماید: و لا تکن عبد غیرک و قد جعلک الله حراً(286) بنده دیگری مباش که خدا تو را آزاد قرار داده است.
امام علی علیه السلام حتی کسانی را که با او بیعت نکردند از حقوق اجتماعی محروم نکرد و این ارزش قائل شدن برای آزادی است. در تاریخ آمده است: وقتی عبدالله بن عمر را نزد آن حضرت آوردند و بیعت نکرد، امام از او خواست ضامنی بیاورد که دست به اغتشاش و خرابه کاری نزند چون ضامن نداشت وجود مقدس امام علیه السلام خود ضامن او گردید(287) و مانع از ایذاء او شد.
بنابراین آزادی، با فطرت خدادادی سازگار است و آنچه با سرشت انسان هماهنگی داشته باشد ماندنی است.

دنیاگرایی سران امت

توجه دنیا و به فکر جمع کردن دارایی و مال، برای سران، از جمله عوامل فساد و از هم پاشیدگی جامعه را در پی خواهد داشت. تا وقتی اکثر مردم در فقر به سر می برند، آنان باید به فکر فقرا باشند نه خود. بعد از آن هم بر اساس تعالیم عالیه اسلام، رهبران باید سطح زندگی خود را پایین نگه دارند که مردم از کمبودهای خود احساس اندوه و دلتنگی از حاکمان را در خود پرورش ندهند و عاملی برای بریدن آنان از حاکمان خود نگردد. اگر دشمن هم نمک بر زخم بپاشد که بدتر.
در صورتی که اختلاف طبقاتی از لحاظ اقتصادی در جامعه رشد داشته باشد، از طرف دیگر سعادت و بقای همگانی قوس نزولی پیدا می کند. سردمداران به ثروتمندان مبدل می شوند و مال و منال روحیه برتری جویی را پدید می آورد. روحیه ای که با پیدایش آن بریدن و جدایی از مردم را در پی دارد و زمینه این گمان را بوجود می آورد که: انگار مدیران جامعه به فکر آسایش أمت نیستند، فقط خود را می بینند. می خواهند دیگران هم فقط آنان را می بینند و چشم مردم را با وجود خود پر کنند. این همان چیزی است که با واژه ملأ(288) یعنی چشم پرکنان مطرح می فرماید. راغب می گوید: چشمان بینندگان را با جلال و جبروت خود، و شکل و شمایلشان، قد و قیافه و لباسهایشان پر می کنند
سخن راغب معنای بسیار دقیق و جالبی است که از این واژه ارائه داده است. ملأ معنای جمعی دارد، بر طبقه و گروهی اطلاق می شود که اطراف حاکمان جامعه هستند. - به اصطلاح - لایه بالای جامعه و از دید حضرت امیر علیه السلام طبقه علیا محسوب می شوند. قرآن نیز به همین طبقه علیا نظر دارد: قال للملأ حوله ان هذا لساحر علیم(289): فرعون به ملأ اطراف خود گفت موسی ساحری زبردست و ماهر است. قال ملأ من قوم فرعون...(290) ملأ از قوم فرعون گفتند موسی ساحری زبردست و ماهر است. در آیه دیگری ملأ را همان بزرگان یک جامعه قلمداد می کند: و کذالک جعلنا فی کل قریة أکابر مجرمیها...(291) این چنین در هر قریه ای - شهر و کشوری - بزرگان مجرمش را قرار می دهیم...
بنابراین چشم پرکنان از همه جهت چشم پرکن به حساب می آیند وقتی به عللی در جمع مردم پیدا می کنند، مردم برای اینکه خوب آنان را بنگرند حتی کمتر پلکهای خود را باز و بسته می کنند تا چشمشان آنان را سیر ببند و پر شود و این بدان علت است که یا در میان مردم نیستند، یا مردم گمان می کنند، اینان غیر مردم هم طراز خود می باشند و یا با وضعیتی در میان مردم حضور پیدا می کنند که برای مردم، غیر عادی نیست. از وضع مرکوب آنان گرفته تا دبدبه و کبکبه، لباس و ظاهر آنان که قابل رؤیت است. در آیه دیگری صاحبان اندیشه و طراحان و برنامه ریزان حکومت نیز ملأ هستند: قالت یا أیها الملأ افتونی فی أمری (292) آن زن و حاکم (بلقیس) گفت در کارم نظر بدهید. اطرافیان حکومتی حضرت سلیمان یا - به اصطلاح امروز- کارگزان هم ملأ نامیده شده اند: قال یا أیها الملأ أیکم یأتنی بعرشها...(293) ای ملأ کدام یک از شما عرش او را برایم می آورد؟
با توجه به آیات مذکور و آیات دیگری که در قرآن داریم واژه ملأبار منفی از لحاظ معنا و کاربرد ندارد اگر چه بیشتر، کاربرد آن را برای افرادی می بینیم که در مقابل پیامبران ایستاده اند. این امر طبیعی است زیرا در طول زمان و حیات انسان حکومت گران مؤمن کمتر داشته ایم. بیشتر طواغیت و مخالفان جبهه حق سردمدار جوامع و امتها بوده اند.
بنابر این بهترین واژه جایگزین در فارسی برای آن به نظر ما لغت سراناست. سران فکری، سران حکومتی، سران اقتصادی و... سران یک جامعه چون قدرت فکری، سیاسی و نظامی جامعه را در اختیار دارند، انحرافشان از حق و استفاده از اموال عمومی زیاد است. اگر تقوا نداشته باشند باطل گرایی آنان به مراتب بیشتر از عامه مردم است. انسان وقتی به طرف دنیا کشش پیدا کرد. دنبال به دست آوردن جاه و مکنت دوید و روحیه استغنای خود را پرورش داد، سر به طغیان بر می دارد: ان الانسان لیطغی ان رآه استغنی (294) همانا انسان حتماً سرکشی می کند، اگر خوشتن را مستغنی دانست. گروه ملأ وقتی دنیاگرایی را هدف قرار داد، هوس های فراوان آن که از نداری و عدم امکانات همچون مار سرمازده، افسرده شده بود، با وزیدن گرمای اندکی سر بلند می کند و دنبال خوشگذرانی و عیاشی می رود که قرآن از آن به اتراف یاد می کند (295) ملأ مترف می شود چون به همه چیز رسیده است: ربنا انک آتیت فرعون و ملأ زینة و أموالاً فی الحیوة الدنیا ربنا لیضلوا عن سبیلک...(296) موسی به درگاه آفریدگار نالید و گفت: - خداوندا! فرعون و سران حکومتی و اطرافیان او زینت و ثروت دادی. ای خدا! تا از راه تو- مردم را - گمراه کنند. و قال الملأ من قومه الذین کفروا و کذبوا بلقاء الاخرة و اترفناهم فی الحیوة الدنیا ما هذا الا بشر مثلکم...(297) و سران قوم او همانانی که کافر شدند و دیدار قامت را تکذیب کردند و در زندگی دنیا آنها را خوش قرار دادیم، گفتند این چیزی جز یک انسان مانند شما نیست... آیه دیگری نیز که استفاده می شود ملأ کافر و منکر قیامت همان مترفان و خوشگذران هستند: و ما ارسلنا فی قریة من نذیر الا قال مترفوها انا بما ارسلتم به کافرون و قالوا نحن اکثر اموالاً و أولاداً و ما نحن بمعذبین (298) و هیچ پیامبری را در سرزمینی نفرستادیم مگر اینکه خوشگذرانان آن دیار گفتند ما به آنچه شما برایش فرستاده شده اید کافر هستیم و - همچنین - گفتند ما دارای اموال بیشتر و اولاد زیادتری هستیم و ما عذاب نخواهیم شد.
بنابراین هر مترفی ملأ هست ولی هر ملئی مترف نیست و ظالمان و مترفان هر دو از جهاتی یکی هستند یعنی همه ستمگران مترف نیستند ولی همه مترفان ظالم اند که نسبت عموم و خصوص مطلق بین آنها برقرار است: و اتبع الذین ظلموا ما اترفوا فیه و کانوا مجرمین (299): ظالمان از آنچه که در آن گشایش پیدا کرده خوشگذرانی نمودند پیروی کردند و آنان مجرم بودند.
لغت ترف در اصل به معنای توسعه و گشایش در نعمت است (300) و آنچه از آیات قرآن استفاده کردیم که مترف آورده است یعنی اسم مفعول از باب افعال به معنای کسی که از لحاظ ثروت و اموال دنیوی گشایش و وسعت داده شده است. ثروتمندان چون اکثراً از هر جهت امکانات دارند از همه چیز بهره مند شوند، به این دسته از آنان خوشگذران و اهل عیش و شادی گویند. کردار اینگونه ملأ و مترف یکی است و با توجه به انحرافشان از مسیر حق و دین خدا، عیاشی و خوشگذارانی آنان، باعث نابودی و هلاکتشان گردید. قرآن آنجا که از نابودی قوم فرعون، قوم ثمود، قوم نوح و... می گوید، به عامل دنیاگرایی آنان توجه کرده است و آن را علت انقراض می داند و همچنین دنیاگرایی آنان را ظلم تلقی می کند: فأخذتهم الصیحة بالحق فجعلناهم غثاء فبعداً للقوم الظالمین(301) پس آنان را صیحه به حق فراگرفت و آنان رامثل برگ و چوب خشک کردیم، پس ظالمان (از رحمت خدا) دور باشند. پایان کار مترفان نابودی و هلاکت است: و اذا أردنا ان نهلک قریة امرنا مترفیها ففسقوا فیها فحق علیها القول فدمرناها تدمیراً(302) و وقتی اراده می کنیم مردم سرزمینی را نابود کنیم، ثروتمندان خوشگذران آن را امر می کنیم تبه کاری نمایند سپس حکم - نابودی - فرا می رسد و محقق می شود، در نتیجه نابود می کنیم نابود کردنی. تفسیر فی ظلال القرآن در ذیل این آیه می گوید: در هر امتی مترفان به طبقه ای از بزرگان مرفه گویند که دارای مال و خدمتکار بوده و از نعمت آسایش و سروری بهره مندند تا آنکه در وجودشان تغییر حالت پدیدار شده و در فسق و فجور غوطه ور می شوند و به مقدسات و ارزش ها جسارت و توهین می نمایند و متعرض اعراض و حرمتها می شوند، اگر کسی جلو آنان را نگیرد در زمین فساد راه می اندازند و فحشا را در بین مردم شایع می سازند و... امت را به نابودی می کشانند....(303) در جای دیگری می گوید: به طور طبیعی وجود مترفان در جامعه خود عاملی است که نشان می دهد بنای آن دچار تباهی و خلل شده و در مسیر انحلال و نابودی گام برمی دارد.(304)
قوم ثمود که صالح پیامبر آنان بود. سرانشان به مردم مؤمن گفتند آیا می دانید که صالح از طرف خدای خود فرستاده شده است؟ گفتند: ما به آنچه او آورده ایمان آورده ایم. ملأ گفتند: ما به آنچه شما به آن ایمان آورده اید کافریم. پس ناقه صالح را پی کردند و از فرمان خدا تجاوز کردند. و گفتند: ای صالح اگر پیامبری آنچه را به وعده داده بودی بیاور. فاخذتهم الرجفة فأصبحوا فی دارهم جاثمین (305) پس آنان را زمین لرزه شدید فراگرفت و در خانه های خود فرو افتاده، کشته شدند. همچنین در آیه دیگری از واژه بطر به معنای سوء استفاده از ثروت و سرکشی به هنگام نعمت، برای ملأ و مترف استفاده کرده است که پایان کارشان، جایگاه خالی از سکنه آنان می باشد: و کم اهلکنا من قریة بطرت معیشتها فتلک مساکنهم لم تسکن من بعدهم الا قلیلاً...(306) چه بسیار سرزمین هایی را که مردم آنجا زیاده روی و سرکشی و تجاوز از محدوده زندگی خود کردند، هلاک کردیم. آن منازلشان است که بعد از آنان جز تعداد اندکی در آنجا مسکن نگزیدند. آیات قرآن کریم گویای آن است که دنیا گرایی انسان، جامعه و امت را به وادی نیستی می کشاند و تاریخ بشر پر از اقوام و ملتهایی است که با گرایش به عیاشی و شهوت گرایی از تمام انواع آن با دست خود، برانداختن و فروپاشی خود را فراهم کرده اند.