فهرست کتاب


به سوی آفریدگار

لطف اللَّه صافی گلُپایگانی‏

نتیجه

با توجه به این نکات حساس، پاسخ پرسش پیرامون فرضیه داروین که متضمن سه پرسش است، را مطرح می نماییم:
1- ارزش فرضیه داروین و تکامل و انتخاب طبیعی از نظر علمی ضمن نکته سوم و پنجم و ششم به طور خیلی مختصر بررسی شد و ضعف و نادرستی آن معلوم گردید و از نظر دینی هم اگرچه گفتیم که این موضوع جزء اصول اعتقادی نیست و اگر کسی از اینکه انواع چگونه پیدایش یافته یا حیات چگونه و درچه مسیری خلق شده غافل بماند، مسؤولیتی ندارد ولی چون کتابهای آسمانی از جمله قرآن مجید دلالت دارند بر اینکه تمام انواع یا بعضی از آنها از جمله نوع انسان یا این نسل فعلی از آغاز به همین نحو خلق شده اند، نظریه تکامل در این حدود پذیرفته و قابل قبول نیست.
2- داروینیسم، نه با عقیده الهیّین و اعتقاد به خدا منافات دارد و نه برهان عنایت و لزوم وجود قصد و هدف را رد می کند؛ و خود داروین نیز چنین نتیجه ای را از آن نگرفته است؛ زیرا چنانچه قبلاً هم اشاره شد، چه انواع به طور مستقل ایجاد شده باشند و چه همه منتهی به نوع واحد و موجود تک سلولی شوند، خلقت چنین موجودی که در مسیر قانون تکامل، مظهر این همه نظامات می شود نیز دلیل بر قدرت خداست و در برهان عنایت و نظم به وجود این نظم ومطابقت و هماهنگی و تناسبی که در عالم و مخلوقات است استدلال می شود، تفاوت نمی کند که آنچه در آن، این نظام برقرار است دفعتاً به وجود آمده یا به تدریج و تحت تأثیر نوامیس تطور، تکامل یافته باشد؛ چون همین تکامل تدریجی و انتخاب طبیعی در میدان تنازع در بقا که با دقت و نظم موجودات را تا اینجا آورده است، دلیل وجود قصد و هدف و شعور است.
زیرا واقع بودن موجود زنده در چنین مسیری که به این همه آثار و نظام محیرالعقول منتهی می شود، حتماً به طور تصادف نخواهد بود، سیر چندین میلیون سالی موجود زنده تک سلّولی از آنجا تا اینجا و گذشتن آن از این راههای پرپیچ و خم و مسافت طولانی و قابلیت آن برای قبول این همه فعل و انفعالات، عجیب و مبهوت کننده بوده و بودن آن در چنین مسیر کامل ارتقایی، دلیل بر وجود قصد و هدف است و با وجود نظم و تناسب و قابلیت پذیرش نظم، مجرد حصول تدریجی، دلیل نفی قصد و شعور نمی شود؛ چنانکه تکوین درخت از هسته در یک مدّت طولانی و پیدایش انسان از نطفه تحت نوامیس و قواعد معین، برهان نظم را رد نمی کند بلکه تأیید می نماید.
آنچه الهی می گوید، دلیل قصد و شعور است، گفته الهی این است که موجود زنده چگونه تغییر شکل می دهد و چگونه به مسیری که به تکاملش منتهی می شود هدایت می گردد، خودش می فهمد یا به طور ضرورت و کورکورانه است؟ چرا وقتی در محیطی که مناسب با زندگی او نیست واقع می شود منقرض نمی گردد؟ آیاتبعیت این موجود از این نظام دلیل بر قصد و شعور نیست(86)؟
پس به هر نحو که گفته شود، عنایت و هدف و شعور اثبات می شود و حصول انواع چه به این نحو باشد یا به آن نحو، عنایت و هدف را ثابت می کند اصول داروینیسم غیر از سرگذشت و به قول بعضی وصف موجود زنده، چیزی نیست و علت را بیان نمی کند.
مسأله ای که شعور و التفات را اثبات می کند، مسأله سرّ تبعیّت هرموجود از وضع محیط و وراثت و برقراری تنازع بقا در تکامل موجودات زنده است، این خود نظام بسیار عجیبی است که از آن، این همه نظامات و توافقها تا بحال پدید آمده و هرگز بدون عنایت و قصد و شعور، خود به خود آن را نمی توان فرض نمود و نوامیس و اصولی که گفته اند بر فرض صحت و اصالت، اصل پیدایش موجودات و پیدایش حیات و حقیقت ظواهری را که حس می کنیم نمی تواند تفسیر و توجیه نماید، به هرحال، پندارها و گمانهایی که فرضیه تکامل بر آنها بناشده در برهانهایی که بر وجود خدا اقامه شده خللی وارد نمی کند. «ادواردلونزکیسل»، استاد علوم، دکتر در حقوق، استاد و رئیس اداره زیست شناسی، جانورشناس و حشره شناس می گوید:
«اگر علمای طبیعی دلایل علمی را همانطور که برای اخذ نتایج علمی و تأمین منظور شخصی، مطالعه می کنند از نظر دلالت بر وجود خدا مورد مطالعه قرار دهند، قهراً به وجود صانع معترف خواهند شد، البته باید تعصب را کنار بگذارند، چه مطالعات علمی، هر صاحب عقل سلیم را مجبور می کند که به یک علت اولیه قایل شود که ما آن را خدا می نامیم.
خداوند به نسل کنونی بشر یعنی نسل ما، لطف بیشتری نموده و با کشفیات مهمی که در علوم طبیعی صورت می گیرد ما را غرق رحمت فرموده و تمامی افراد بشر اعم از علما و عوام باید به شکرانه این موهبت عُظمی ایمان خود را راسخ تر کنند.
(تا اینکه می گوید:) باید دانست که تکامل یکی از قوانین طبیعت است که خداوند در موقع خلقت عالم مادی، آن را خلق کرده».
پس از یک سلسله مطالب در این زمینه می گوید:
«باید قبول کرد که در پشت این تحوّلات و تغییرات، قوه عاقله ای وجود دارد که آنها را ایجاد و برقرار نموده است و همچنین باید اذعان کرد که تحوّلات، نتیجه مشیت یک صاحب اراده حکیم است.
(تا اینکه می گوید:) پدیده تکامل و طرز انجام یافتن آن به طوری که ما مشاهده می کنیم مظهر یک حکمت عالی است».(87)
3 - در مورد آیاتی که پرسش شده، آیا می توان نظریه تکامل را ( به این کیفیت که تمام انواع، مشتق از یک موجود تک سلولی باشند) در مورد پیدایش انسان از آنها استفاده کرد یانه؟
قبلاً باید توجه داشت آیات راجع به خلقت انسان و سایر جانداران، آفرینش آسمان و زمین و به طور کلی عالم خلقت خیلی بیش از اینهاست و باید در تفسیر آیات راجع به هر موضوع، تمام آیات مربوط به آن را در نظر گرفت. به علاوه محتمل است که بعضی از آن آیات از متشابهات باشند که در تأویل و تفسیر آن حتماً باید از احادیث و روایات استفاده کرد و بدون مراجعه به احادیث، اظهار نظر قطعی در مورد این گونه آیات خطاست.(88)
و اما آیاتی را که پرسیده اید: آیا می توان آنها را طبق این نظر، شرح و تفسیر نمود، دو قسم می باشند؛ بعضی با نظریه تطور ارتقایی در مورد نوع انسانی قابل انطباق نیستند و بعضی دیگر اصلاً به این بحث ارتباط ندارند:«وَلَقَدْ خَلَقْناکُمْ ثُمَّ صَوَّرْناکُمْ ثُمَّ قُلنا لِلمَلائِکَةِ اسْجُدُوا لِادَمَ فَسَجَدُوا اِلّااِبْلیسَ لَمْ یَکُنْ مِنَ السّاجِدین».(89)
محتمل است که به دلالت آیات دیگر، مراد از «خلقت» خلقت مادی وجودآدم باشد ومراد از «تصویر» این باشد که او را به صورت انسان مستوی الخلقة و یا اندام معتدل و متناسب به وجود آورده وصورت دادیم، پس معنا این می شود که: «هرآینه ما آفریدیم شما را (از خاک، گل چسبنده خشک شده) پس شکل دادیم شما را ...».
محتمل است که مراد از «خلقت» خلقت روح هر انسان و مراد از «تصویر» این صورت ظاهر و جسمی باشد.
بعضی وجوه دیگر نیز در تفسیر این آیه فرموده اند که در هیچ یک، جمله: «ولَقَدْ خَلَقْناکُم» به اینکه ما شما را از یک موجود تک سلولی آفریدیم تفسیر نشده واز لفظ «خَلَقْناکُم» هم این معنا مستفاد نمی شود؛ فقط اشاره به اصل خلقت و اینکه شما مخلوق هستید و خدا شما را آفریده و تصویر فرموده و صورت داده است، از آیه استفاده می شود، اما نمی توان چگونگی خلقت و اینکه اشاره به کیفیت تکامل انسان از تک سلولی باشد را به آیه نسبت داد و بیشتر از این نیست که این آیه آن را نفی نمی نماید.
«وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْاِنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَأٍ مَسْنُونٍ»(90)؛ «هر آینه به تحقیق آفریدیم انسان را از گل سیاه بد بوی متغیّر».
این آیه مضمونش هرچند با مبادی بعضی نظریات مطابق باشد به طور کلی، نظریّه تکامل را تأیید نمی نماید و شاید خالی از اشعار به این نباشد که آفرینش انسان این چنین بوده نه انواع دیگر.
«هُوَ الَّذی خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها لِیَسْکُنَ اِلَیْها فَلَمَّا تَغشّیها حَملَتْ حَمْلاً خَفیفاً ...»(91)؛«اوست که شما را از نفس واحد آفرید و از او جفت او را قرار داد تا به سبب او آرام گیرد پس چون او را در بر گرفت، بار سبکی برداشت».
آیه فوق به ملاحظه این آیه:«...لِیَسْکُنَ اِلَیْها فَلَمَّا تَغشّیها حَمَلَتْ حَمْلاً خَفیفاً فَمَرَّتْ بِهِ فَلَمّا اَثْقَلَت دَعَوَا اللَّهَ رَبَّهُما لَئِنْ اتَیْتَنا صالِحاً لَنَکُونَنَّ مِنَ الشَّاکِرینَ» دلالت بر خلقت آدم و حوّا و فلسفه و فایده ازدواج و چگونگی تکثیر افراد بشر و حالات روحی و نفسانی پدر و مادر در هنگام بارداری زن، دارد و چنانکه ملاحظه می نمایید برخلاف فرضیه تکامل دلالت دارد و اگر هم کسی خیلی اصرار کند بیشتر از این نمی تواند بگوید که این آیه سرگذشت بشر را از هنگامی که به مرحله انسانیّت رسیده بیان می کند، به هرحال فرضیه تکامل را تأیید نمی نماید.
«ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا المُضْغَةَ عِظاماً...».(92)
این آیه نیز برعکس آنچه شما استفاده کرده اید که اشاره ای است به تکامل مهره داران از بی مهرگان، مربوط به آفرینش افراد انسان و مراحل تکاملی نطفه تا به مرحله آفرینش روح است؛ زیرا قبل از این آیه، این دو آیه است: «وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْانْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طینٍ ثُمَّ جَعَلْناهُ نُطْفَةً فی قَرارٍ مَکینٍ».
آیات دیگر نیز که فقط به شماره آنها اشاره کرده اید مفاد و مضمونشان درهمین حدود است، مثل آیه یازده از سوره صافات «...اِنّا خَلَقْناهُمْ مِنْ طینٍ لازِبٍ».
و مثل آیه دوّم از سوره انعام «هُوَ الَّذی خَلَقَکُمْ مِنْ طینٍ...».
و آیه پنجم از سوره حج «...فَاِنَّا خَلَقْناکُمْ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ مِنْ مُضْغَةٍ مُخَلّقَةٍ وَغَیْرِ مُخَلَّقةٍ».
و آیه هفتم از سوره سجده «اَلَّذی اَحْسَنَ کُلَّ شَیْ ءٍ خَلَقَهُ وَبَدَأَ خَلْقَ الْانْسانِ مِنْ طینٍ ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ ماءٍ مَهین».
و آیه دوم از سوره دهر«اِنّا خَلَقْنَا الْانْسانَ مِن نُطفَةٍ اَمشاجٍ...».
و آیه چهاردهم از سوره الرحمن «خَلَقَ الْانْسانَ مِنْ صَلصالٍ کَالفَخّار».
و آیه هفتم از سوره انفطار «اَلَّذی خَلَقَکَ فَسَوّیکَ فَعَدَلَکَ».
و آیه هفتم از سوره قیامت «اَلَمْ یَکُ نُطْفَةً مِنْ مَنیٍّ یُمْنی ثُمَّ کانَ عَلَقَةً فَخَلَقَ فَسَوّی ».
و امثال این آیات، همه یا بر آغاز خلق انسان دلالت می کنند و فقط اشاره ای به این دارند که مبدأ نوع انسانی گل خشک است و یا اینکه دلالت بر آغاز خلق افراد انسان از نطفه دارند، بنابراین، اگر نظریّه تکامل را رد ننمایند، تأیید این نظر هم از آنها استفاده نمی شود. علاوه براین، بعضی از آیات قرآن مجید صریحاً پیدایش آدم را به طور ابداع بیان می کند مثل آیه «اِنَّ مَثَلَ عِیسی عِندَ اللَّهِ کَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِن تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ»(93)؛ یعنی:«مثل عیسی نزد خدا مثل آدم است که او را از خاک آفرید پس به او فرمود، بشو، پس شد».
خلاصه، قدر یقینی آنچه پس از ملاحظه مجموع آیات راجع به آغاز خلق انسان و احادیث معتبره استفاده می شود این است که این نسل موجود، انسانی نوعی، مشتق از انواع دیگر نیست که طبیعت آن را به تدریج به این ترقی و کمال رسانده باشدآنچنانکه طرفداران نشووارتقاوعلمای طبیعی بحث می کنند،بلکه نوعی است که خدا آن را ابداع فرموده است با همین شکل و غرایز و استعدادات و مشاعروحواس ظاهره وباطنه،خدا،دوزوج از این نوع آفرید و تمام نسل موجودبه آنان منتهی می شوند؛ چنانکه می فرماید:«...اِنّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَاُنْثی...».(94)
بنابراین، باتوجه به اینکه اصل پیدایش نوع انسان از موجود تک سلولی و بالأخره تکامل آن از میمون از قرآن استفاده نمی شود وبلکه بعضی از آیات بر آفرینش انسان به طور ابداع دلالت دارند و با توجه به اینکه اصل فرضیه تطور و تکامل به فرض آنکه از آن ایرادات خلاص شود (که هرگز خلاص نخواهد شد) از حد حدس و گمان، بالاتر نمی رود و ممکن است از نظر علمی در آینده فرضیه های دیگر مطرح و تأیید شود، نباید امثال این آیات را با توجیه و تأویلهای سست به آن نظریّه تطبیق کرد و قرآن مجید را تفسیر به رأی نمود.

پرسش دوازدهم

چون در ضمن پاسخ به پرسش یازدهم، سخن از نوامیس طبیعی در میان آمد، نظر به اینکه بعضی، عالم طبیعت را به طور مستقل تحت تأثیر این نوامیس می پندارند و حوادث طبیعی را به آنها استناد می دهند، این سؤال پیش می آید که ارزش این نوامیس و تأثیر آنها در حوادث تا چه حد است؟ و آیا توجیه و تعلیل حوادث به این نوامیس بدون تعلیل آن به اراده و مشیَّت الهی، قانع کننده است یا آنکه هرچند وجود این نوامیس و تأثیر آنها را بپذیریم بازهم از استناد مجموعه کاینات طبیعی و نظاماتی که در آنها بر قرار است به قدرت مطلقه الهی و مشیت ذات علیم و حکیم او چاره ای نیست؟ و اصولاً آیا این نوامیس وجود دارند و مثل سایر کاینات مادی، قابل لمس و محسوس و مرئی هستند یا چیزهایی غیر مستقل و بلکه سرگذشتی از احوال و اوضاع و ارتباطات کاینات می باشند و بالأخره وجود این نوامیس، ذهنی و فرضی است یا واقعی؟

پاسخ:

اگرچه در پاسخ یازدهم به طور فشرده راجع به این نوامیس و ماهیت آنها اشاره ای شد و معلوم شد که در دلالت کاینات وحوادث طبیعی بر وجود خدا تفاوت نمی کند که نوامیس ثابت در پیدایش حوادث مؤثر باشند یا نباشند؛ چون نوامیس هم مثل سایر اسباب و مؤثرات طبیعی؛ مانند آفتاب و هوا و چیزهای دیگر در سلسله علل طبیعی حوادث واقع می شوند، اما نه وجود این نوامیس وجوب دارند و نه نسبت قصد و شعور به آنها صحیح است. مع ذلک در اینجا به اندازه ای که این موضوع تا حدودی روشن شود و معلوم گردد که این سخنان با الفاظ و اصطلاحات هم اگرچه حاکی از واقعیاتی باشد در ادلّه خداشناسی خللی وارد نمی کند و مسیر تحقیق در باره این نوامیس، هرگز به نفی ایمان منتهی نمی گردد، توضیحاتی به عرض می رسد:
برخی پیرامون نوامیس طبیعی و قواعدی که در عالم کون، دانشمندان از راه استقرا و آزمایشهایی کشف کرده اند مبالغه می نمایند و برنامه ای را که هر موجود به حسب نوع و آنچه دیده شده در پیدایش و بقا و زوال طی می کند غیر قابل تغییر شمرده و حرکات وحوادث را به طور مکانیسم تحت تأثیر این نوامیس بدون قصد و هدف پنداشته و به همان الفاظ ناموس، قاعده وسنت طبیعی، دل خوش کرده و از توجه به خدای آفریدگار منصرف شده اند. اینان در این همه نظامات و هماهنگیهای محیّرالعقول که حتی در بین نوامیس گوناگون برقرار است، هیچ گونه توجیه و تفسیری جز جهل به حقیقت، اگر معترف به جهل خود باشند و از مرکب غرور علمی پیاده شوند، ندارند.
علوم تجربی و طبیعی، پاسخ درست و اطمینان بخشی به این پرسشهانمی دهد:
آیا در عالم طبیعت ناموس تخلف ناپذیری به طور مطلق وجود دارد؟ آیا هرچه ذاتی اشیا، شناخته شده، ذاتی آنهاست؟ و در شناخت ذاتیات کاینات طبیعی، به تجربه و استقرای صد در صد می توان اعتماد کرد؟ و آزمایش و استقرا برای کشف ذاتیات اشیای مادی، یقین آور است؟
آیا نوامیس به همین تعداد است که دانشمندان در رشته های مختلف علوم بر آن اطلاع یافته اند و نوامیس و قواعد دیگری که بسا مانع از تأثیر کامل این نوامیس باشد، وجود ندارد؟
آیا ذاتیات اشیای طبیعی همینهاست که کشف شده؟ اگر برخی از چیزهایی که محتمل است موانع دایمی ظهور ذاتیات اشیا باشند نبود، ذاتیات اشیای طبیعی، طور دیگری شناخته نمی شدند؟
آیا قانون جاذبه عمومی نیوتن که می گوید: هردو جسم مادی که دارای جرمهای مختلف می باشند و به فاصله معینی از یکدیگر قرار گرفته اند به نسبت مستقیم حاصل ضرب دو جرم و به نسبت معکوس مجذور فاصله شان یکدیگر را جذب می کنند، حقیقتش چیست؟
آیا آنچه هست و نوامیسی که برقرار است باید چنان باشد؟ مثلاً همین قانون که از دو جرم هرکدام سنگین تر است جاذب جرم دیگر است باید چنین باشد؟ و چون باید چنین باشد می گویند هرجرم سنگین، جاذب جرم سبک است؟ یا فقط طور وجود هرجرم با جرم دیگر و ارتباط آنها را با یکدیگر این گونه یافته اند؟ گمان نمی کنم کسی بگوید باید این چنین باشد و بتواند محال نبودن وضع دیگر، حتی عکس این وضع کنونی را انکار کند.
یا نظریه نشو و ارتقا و نوامیس چهارگانه ای که می گویند (به فرض اینکه آنها صحیح باشند) آیا باید چنین باشد؛ یعنی انواع، باید به سوی تکامل بروند یا عکس آن هم امکان داشت؟ که بعضی از انواع یا تمام آنها به سوی نقص بروند یا هر نوع همواره ثابت باشد؟ علوم تجربی و طبیعی نمی تواند جواب دهد که باید چنین باشد؛ فقط اگر کسی نظریه تحوّل و تطور را بپذیرد بیشتر از این نمی تواند بگوید که چنین هست و غیر از این نیست پس هیچ ناموسی وجودش بالذات ثابت نیست و مثل هر پدیده مادی، ممکن است باشد و ممکن است نباشد.
حال آیا چگونه شده است که این گونه اش پیدا شد و طور دیگر اتفاق نیفتاده؟ پرسشی است که مادی نمی تواند به آن پاسخ دهد؛ چون او لزوم وجود یک نظام متقن و استوار را در عالم طبیعت نمی تواند ثابت کند؛ زیرا قصد و هدفی را در عالم ماده قایل نیست و کاینات را به قدرت ذات حکیم و علیم خدا مستند نمی سازد تا نظام حاکم بر آن را اتم و اکمل نظامها بداند.
ولی الهی و موحد می گوید که این عالم و این مخلوقات و وجود این انسان باید چنین باشد؛ زیرا او مبدأ آفرینش را اراده خدا می داند و معتقد است که در خلقت، قصد و هدف وجود دارد و آنچه هست باید چنین باشد و موجودی مثل انسان بر حسب حکمت و مصلحت الهی باید چنین آفریده شود که اگر چنین که هست آفریده نمی شد چیز دیگری بود و انسان آفریده نشده بود و نقض غرض لازم می گشت، به فرموده فیلسوف بزرگ اسلام، خواجه طوسی قدس سره:
جز حق، حکمی که حکم را شاید نیست
حکمی که ز حکم حق برون باشد نیست
هرچیز که هست آن چنان می باید
وان چیز که آنچنان نمی باید نیست
مادی نمی تواند بگوید باید باشد و باید چنین باشد و باید آفریده شود و باید چنین آفریده شود؛ فقط می تواند بگوید چنین هست. و چنین هست غیر از این است که چنین باید باشد. بعلاوه، از بیان علت اینکه چرا چنین هست نیز عاجز است و نمی تواند بگوید این نوامیس، کوروکر بدون اینکه قصد وشعوری داشته باشند و همدیگر را دیده باشند و قراری گذاشته و انجمنی تشکیل داده باشند، چگونه با هم هماهنگ شده و این عالم را رهبری می کنند؟!
این نوامیس، چگونه به طور استقلال و از چه وقت، مؤثر در حوادث طبیعی شدند و چرا با اینکه فرض این است که وجود آنها وجوب و لزوم ندارد وجود یافتند؟ و چگونه این نظامات و قواعد، خود به خود حاکم بر عالم طبیعت شدند و از کی تشریف آوردند؟ چون اشیا - چنانکه گفته شد - بالذات اقتضای این نوامیس را ندارند.
کدام یک از این نوامیس، ثابت هستند؟ و اصلاً چگونه می توان با اتکای به علوم تجربی و طبیعی، ناموس و قاعده ای را ثابت و تخلف ناپذیر دانست؟ ما وقتی شیئی را موجود می بینیم فقط می توانیم به طور جزم بگوییم که مقتضی و تمام شرایط وعدم تمام موانع آن فراهم شده تا وجود پیدا کرده است اما هرگز نمی توانیم بگوییم که تمام اسباب و شرایط و موانع وجود آن را می شناسیم.
از این جهت، کسی نمی تواند خرق عادات و معجزات انبیا را به استناد آن که خلاف نوامیس موجود در جهان است انکار کند؛ چون نه نوامیس جهان به طور قطع شناخته شده اند و نه انحصار نوامیس در اموری که علوم طبیعی کشف کرده ثابت شده است، بلکه امکان قواعد طبیعی دیگر و نوامیس غیر مادی نیز ثابت و مسلم است، از طرفی، اصل وجود نوامیس طبیعی مورد تردید بعضی از علماست. و آنچه از آن به نوامیس تعبیر می شود غیر از نحوه وجود اشیا و اوضاع فعلی آنها و ارتباطی که بین آنهاست چیز دیگر که وجود آن حتمی بوده و اصل باشد ثابت نیست. و علت بودن سنگینی یک، جرم در جذب جرم کوچکتر که آن را قانون جاذبه عمومی می خوانند معلوم نیست. و در عین حال، این معنایش انکار واقعیت کشف نیوتن نیست(95) بلکه تردید در مادی بودن قوه جاذبه و فاعل بودن جرم سنگین و مؤثر بودن آن است. و گرنه هردو جِرم، این نسبت وارتباط را که نیوتن کشف کرده با هم دارند. اما آیا نیوتن در این کشف، علت را هم کشف کرده؟ این مطلب قابل تردید است. و اگر مقصود، علت مستقل است که مثل قانون جاذبه و قوانین طبیعی فاعل باشد. به طریق اولی و به طور قطع غیر معقول و مورد انکار است. و تعلیل حوادث به قوانین طبیعی به طوری که هیچ هدف و قصدی در کار نباشد صحیح نیست.(96)
این است که حتی افرادی از بزرگترین متفکرین، نه فقط در ثبات نوامیس و وجوب آنها بلکه در وجودشان نیز تردید می کنند و تدبیر غیبی و تسلط اراده ای ما فوق طبیعت و ماده و امکان تخلف نوامیس را پذیرفته اند.
حتی دانشمند معروف «امیل بوثرو» عضو سابق مجمع علمی فرانسه کتابی به نام «امکان نوامیس طبیعی» نگاشته که مکرر به چاپ رسیده است.
بوثرو، در ا ین کتاب می گوید: خطاست اگر بگوییم نوامیس، حوادث طبیعی را رهبری می کنند؛ زیرا این نوامیس پیش از اشیا نبوده اند بلکه اشیا اقتضای آنها را دارند (یعنی به عکس اینکه نوامیس علت حوادث طبیعی باشند نوامیس خودشان معلول اشیای طبیعی و از حالات آنها می باشند و این نوامیس فقط بر علایق طبایع اشیا که پیش از وجود نوامیس بوده اند دلالت دارند).
تا اینکه می گوید:
وجودانسان را که صاحب شعوراست نمی توان کارنوامیس طبیعی وفیزیولوژی دانست؛ زیرا اگر وجود انسان و کارهای او را به طبیعت نسبت بدهیم کارهایی را به طبیعت نسبت داده ایم که از احداث و انجام آن کارها عاجز است.(97)
«جان کلولند کوثرن» ریاضیدان و شیمیدان می گوید:
«ماده نمی تواند خود و قوانین حاکم بر خویش را بیافریند. عمل آفرینش ناچار باید به وسیله عاملی غیر مادی صورت گرفته باشد».(98)
«رونالدهانری پورتر» عالم فیزیک و ریاضی می گوید: «در علم فیزیک به سؤالاتی می توان پاسخ داد که اوّل آنها لفظ «چگونه» باشد».
و به اغلب سؤالاتی که در اول آنها لفظ «چرا» باشد. علم فیزیک نمی تواند جواب بدهد؛ مثلاً جواب سؤال «چگونه دو جسم همدیگر را جذب می کنند؟» را قانون جاذبه نیوتن به خوبی داده ولی جواب سؤال «چرا دو جسم همدیگر را جذب می کنند؟» داده نشده است، حتی جواب بسیاری از سؤالاتی که با «چگونه» شروع می شود، احتمالی و تقریبی است.(99)
«هنری بوانکاریه» ریاضیدان بزرگ در کتاب «ارزش دانش، صفحه 234» از فیلسوف «ادوارلووا» نقل کرده است که نوامیس، از مخترعات دانشمندان است.(100)
«ولیم کروکس» نیز ضمن بیاناتی همین نظر را اظهار می کند که «آنچه را ما به ناموس اسم گذاری می کنیم در حقیقت چیزی جز برنامه کاینات نیست و جز یک چهره از چهره های قوه ای که در عالم تکوین عمل می کند نمی باشد. پس اگر بتوانیم جمیع قوانین طبیعی را کشف کنیم و چهره های گوناگون قدرتی را که بر عالم تکوین قاهر و فرمانش نافذ است، بشناسیم (وخود آن قادر حکیم را نشناسیم) نمی توانیم بگوییم که چرا اتمها، کرات، اجرام آسمانی، جماد، نبات، انسان و حیوان مجبور به پیروی از آنچه نامش را ناموس گذارده اند می باشند».(101)
دکتر «ج جلیه» استاد سابق دانشگاه سوربون پاریس در صفحه 71 از کتاب «من الاشاعر بذاته الی الشاعر بها» طبع سوم می گوید:
«نوامیسی که عالم مادی را رهبری می کنند آن چنانکه مردم گمان می کنند غیر قابل تغییر و ثابت نیستند، ارزش و تأثیر آنها نسبی است، لذا ممکن است به واسطه عروض عارضی تغییر کنند یا اصلاً کارشان باطل شود.(102)
پس قدر مسلم این است که نمی توان حوادث طبیعی و نظامات حاکم بر عالمِ کون را به ناموس نسبت داد چنانکه نسبت دادن آن به ماده هم جایز نیست و نمی توان نوامیس طبیعی را ثابت و غیر قابل تغییر شمرد و از نظر علم، اظهار اطمینان به اینکه این نوامیس همواره همچنین بوده وخواهند بود غلط و حاکی از جهل یا غرور و خودپسندی است. و همچنین تعریف نوامیس به عنوان اینکه اشیائی و عواملی غیر از وضع و ساختمان کاینات و علایق آنها به یکدیگر باشند، دشوار است و لذا برخی از دانشمندان بزرگ که می خواهند سخنانشان استوار و دقیق و به حقیقت نزدیکتر باشد، در مقام تعریف نوامیس به صراحت اظهار تحیّر و سرگردانی کرده اند.