فهرست کتاب


به سوی آفریدگار

لطف اللَّه صافی گلُپایگانی‏

اصول چهار گانه داروینیسم

اما اصل «تباینات افراد» و اصل «تباینات به ارث»، در باره این دو اصل ممکن است گفته شود: اقتضای اصلی هرنوع، این است که افراد آن کامل و آنچه را در نوعیّت آن نوع دخالت دارد، واجد باشد. و تباینات از اینجا پیدا می شود که گاهی شرایط تأثیر این مقتضی از بین می رود یا مانعی از تأثیر آن پیدا می شود.
مثلاً یک فرد، کم عقل می شود یا بعضی از اعضایش ناقص به وجود می آید؛ چون به فرض، پدرش الکلیسم بوده یا مادرش فلان نقص یا اعتیاد را داشته است. امور زیادی در این تباین دخالت دارد، از آن موقعی که نطفه از صلب پدر شروع به تکوین می کند تا وقتی که عمل تلقیح جنسی انجام می گیرد و تا وقتی که طفل متولد می شود و حتی ادوار بعد و قبل و وضع تغذیه، خوراک، پوشاک، مسکن و وضع فکری و اعتقادی پدر و مادر همه، دخالت دارند. مع ذلک اصل اقتضا در کمون می ماند و در وقت مقتضی و هنگامی که زمینه و شرایط، موجود شد، ظاهر می شود.
لذا دیده می شود که وصف اخلاقی یا اندامی یک نفر که در فرزند بدون واسطه اش ظاهر نشده، پس از چهار نسل و چند واسطه که شرایط فراهم می شود، در نسل سوم و چهارم، ظاهر می شود و آن تباین، مبدل به توافق می گردد.
و در حقیقت این تباینات اگرچه به ارث هم به فرزندان منتقل می شود ولی اصل توافق بین افراد نیز محفوظ است؛ چون آن یک عامل اصلی و جوهری و تباین، عامل عرضی دارد و به سبب تأثیر اسباب خارجی است. آن عامل اصلی همیشه حافظ وحدت نوعی و حافظ نوع است و وجودش مانع از این است که تباینات ارثی، سبب تکوین نوع دیگر شوند و بالأخره انواع، ثابت می مانند.
راجع به انتخاب طبیعی هم ممکن است گفته شود بیشتر از این قابل تصدیق نیست که هر فردی واجد صفات و شرایط فرد کامل یک نوع باشد، اقتضای بقا دارد و هر فردی واجد نباشد به تدریج و به جهت فقدان شرایط، منقرض خواهد شد و شایستگان برای بقا، فقط افرادی هستند که واجد شرایط و صفات یک فرد عادی نوع باشند.
بنا بر این، با فرض صحت این نوامیس در این حدود، یعنی در افراد یک نوع و در تنازع انواع بلکه در افکار و عقاید (نظیر آنچه «اسپنسر» در فلسفه تطور فرض کرده که آن را فقط یک نظریّه بیولوژی، مانند داروین نگرفته بلکه آن را به عنوان فلسفه ای که شامل همه چیز از مادیات و معنویات باشد، مطرح کرده است) در مورد تکامل و تبدّل انواع، این فرضیه از نظر علمی هم تمام و قطعی نیست، به هر صورت هریک از این دو نظریه فی حدّ ذاته ممکن است درست باشد؛ یعنی دلیل عقلی یا ریاضی که نتیجه اش قابل تردید نبوده و مبنی بر حدس نباشد بر نفی یا اثبات هریک از این دو نظریه اقامه نشده است. و اگرادلّه قطعی دیگر مثل قرآن مجید، هریک از این دو نظر را تأیید کرد، قبول آن نظر اشکال نخواهد داشت و آن نظر ثابت می شود.
زیرا چنانکه گفتیم، هیچ یک از این دو نظریّه با برهان عقلی یا ریاضی که در آن شک جاری نشود، ثابت نشده است. محتمل است نظر اول یا نظر دوّم، با واقع مطابق باشند بلکه طبق ادله ای که دانشمندان مخالف نشو و ارتقا، اقامه کرده اند، فرضیه تکامل باطل است و ادله یقین آور بر بطلان آن اقامه شده است.
در اینجا با صرف نظر از براهینی که بر بطلان نظریه تطور اقامه گردیده، هرگونه اظهار نظر قطعی، مثل خبردادن از غیب می باشد و فقط دلیل نقلی می تواند برنده باشد و اختلاف را مرتفع سازد، لذا اگر از مثل قرآن مجید و احادیث معتبر یکی از این دو نظر استفاده شد، آن را باید پذیرفت و تأویل دلیل نقلی با یک سلسله شواهد غیر یقینی صحیح نمی باشد؛ زیرا طبق قواعدی که داریم فقط در صورتی دلیل نقلی، قابل تأویل و توجیه است که دلیل صحیح عقلی یا ریاضی یا حسّی قطع آور بر خلاف ظاهر آن باشد.
تا اینجا آنچه در مورد این دو نظریه گفته شد از جنبه علمی بود، اما از جنبه دینی و مذهبی، نظر تعاقب خلق و ثبوت انواع به طور مطلق یا نسبت به بعضی از انواع و خصوصاً انسان، ثابت و مسلم است، هرچند از نظر ایمان به قدرت خدا فرقی بین دو نظر نباشد؛ زیرا هردو نظر با قدرت خداوند منافات ندارد.

تفسیر قرآن و فرضیّه های علمی

نکته چهارم: نظریّه نشو و ارتقا، یک نظریّه و فرضیّه علمی است اما چون چنین نیست که مانند معادلات ریاضی یا احکام عقلی مثل محال بودن اجتماع نقیضین، قابل تزلزل نباشد، پذیرفته نشده و چنان نیست که طرفدارانش بتوانند بگویند تا صد یا هزار سال بعد، بحثها و کاوشهای علمی خلاف آن را عرضه نخواهد داشت و نظریّه تازه ای در برابر آن، به هیچ وجه قابل طرح نیست، بلکه محتمل است که کاوشهای آینده، خلاف آن را اثبات کند، چنانکه هم اکنون گاهی با وجود اهمیتی که این نظر کسب کرده و همه گوشها را پر نموده، در مجلات علمی و جراید، می خوانیم که آثاری پیدا شده است که با نظریه داروین، مساعد نیست.(79)
بنابراین، نمی توان به کمک چنین نظریه ای - هرچند مشهور شده و در اذهان نفوذ کرده باشد - قرآن مجید را به طور قاطع، تفسیر و معنا کرد؛ زیرا خطر بزرگ این کار استناد این نظر در اذهان، به قرآن کریم است و اگر چند قرن بعد، بطلان آن ثابت یا فرضیه ای دیگر مشهور شد، بسا در صحت مطالب قرآن بسیاری که از واقع و چگونگی امر و اشتباهی که در تأویل و تفسیر شده اطلاع ندارند، تردید کنند.
بالأخره در تطبیق آیات قرآن بر فرضیه ها و نظریات علمی، باید باز هم منتظر بود، هروقت در هر مورد نظریه ای که غیر از آن متصوّر نباشد، عرضه شد، انطباق آن را با قرآن مجید و احادیث معتبر مورد بررسی قرار داد، مثلاً امکان تسخیر کره ماه یا کرات دیگر را تا این حدی که در عصر ما عملی شده می توانیم از نظر قرآن مجید بررسی نماییم، وقتی این موضوع را بررسی می کنیم می بینیم نه فقط اشاره ای در قرآن مجید بر عدم امکان تسخیر ماه نیست بلکه آیاتی که دلالت دارند بر اینکه ماه و آفتاب و کواکب را خدا مسخر انسان قرار داده این واقع را تأیید می نمایند و ما به کمک پیشرفت علم و صنعت می فهمیم که تسخیری که در این آیات است، به معنای محدودی که بسا بعضی از پیشینیان به واسطه نقص علمی تصوّر می کردند، نیست و کلام مطلق خدا را بی جهت مقیّد می کردند. می بینید در این موضوع چگونه پیشرفت علم با قرآن مطابق درآمده یعنی پس از چهارده قرن علم تا این حد به قرآن رسیده است، این هم اعجاز قرآن است و هم تطبیق قرآن با آن بی اشکال است و در واقع نه تأویل است و نه توجیه بلکه روشن شدن معانی است که لفظ، آن را کاملاً می تواند در بر بگیرد اما در نظریه هایی که این طور نیست و مبتنی بر دلیل عقلی و ریاضی هم نمی باشد و مبنایش حدس و شواهد غیر قطعی است باید منتظر آینده بود. و از ظاهر قرآن دست بر نداشت، بسا که چند قرن دیگر همین ظاهر اثبات شود؛ چنانکه در مورد تسخیر ماه، حقایق قرآنی اثبات شده و بعدها ثابت تر خواهد شد.(80)
فقط اینجا کاری که می توان انجام داد این است که بخواهیم از قرآن مجید به طور صریح و قاطع دلیلی بر صحت یا نفی نظریه ای پیدا کنیم یا اینکه انطباق بعضی از آیات را به طور احتمال با آن بررسی نماییم که در صورت اول اگر دلیل قاطعی یافتیم همان را می پذیریم و در صورت دوّم اگر احتمال، عقلایی و عرفی بود، روی احتمالش بحث را ادامه می دهیم.

ارزش نظریه نشو و ارتقا

نکته پنجم - نظریه نشو و ارتقا از طرف دانشمندان مورد مناقشات علمی واقع شده و بر آن ایراداتی نموده اند که جواب قانع کننده ای به آنان داده نشده است. از جمله مخالفان سرسخت که با ادله بطلان، نظریه داروین را رد می کنند، «دوکاترورواژ» طبیعی دان مشهور فرانسوی و «ورگو» عالم آلمانی و «کوپ» و «اسان هیلر» دانشمندان زمین شناس و «پوهن» و دیگران می باشند که حتی برای اثبات عکس نظریه داروین نیز استدلال کرده اند.
ایرادات علمی که بر این فرضیه شده بسیار است مانند اینکه: سؤال می شود این نشو و ارتقا در حیوانات دریایی صورت نپذیرفته و حیوانات دریایی به همان حالی که از ابتدا بوده اند باقی مانده اند ویافت نشده است که تحت تأثیر این قانون واقع شده باشند و همچنین تحول حیوانات زمینی به حیوانات هوایی چگونه صورت گرفته است؟
و مثل اینکه: گروههایی از طبقات و انواع عالیتر در طبقات پایین تر زمین یافت شده اند در حالی که طبق این قانون، باید آثار این نوع در طبقات بالاتر باشد و بعضی از انواع نازل تر در طبقات بالاتر واقع شده در حالی که باید در طبقات پایین تر باشد.
و مانند اینکه : بعضی از انواع و گروههای جانداران یافت شده اند که در زمانهای قدیم کاملتر از امروز بوده اند در حالی که باید امروز کاملتر باشند، حتی طبیعی دان معروف «دوکاترورواژ» در مورد انسان این نظر را دارد که نه فقط انسان قدیم با انسان معاصر فرقی ندارد بلکه نواقص انسان کنونی از انسان قدیم، بیشتر است.
و مانند پرسش از چگونگی انتقال میمون از حیوان به انسان و تکامل انسان از میمون و واسطه بین انسان و میمون(81) و بین هر نوع سافل و نوع عالی، چون جهش و تغییر ناگهانی قابل قبول نیست، و «موتاسیونیستها» از عهده پاسخ به ایراداتی که برجهش و تغییر شکل ناگهانی وارد است بر نخواهند آمد و نمی توانند نقاط تاریک آن را روشن نمایند. و اگر قایل به انتقال و نقل تدریجی نیز شوند، جواب داده خواهد شد که در زمین شناسی با همه کاوشها و جستجوهایی که از حلقه مفقوده کرده اند اثری از آن یافت نشده است.(82)
و مانند تطور جنین، که مخالفان «تحول» به آن استشهاد کرده و می گوینداین همه تغییر و تبدّل که در جنین پیدا می شود، بر حسب «نظریه تحول» باید در طی قرنها و عصرها و دورانها و دهها هزار سال انجام بگیرد، چگونه بدون نوامیس، تحولی که در تاریخ زندگانی به قول شما ایجاد تکامل می کند انجام می پذیرد؟!
مطلب دیگر این است که این نظریه نه فقط اصلش بر اساس حدس و گمان است، در فروعی هم که بر آن مترتب کرده اند مثل اینکه نوع انسان تکامل یافته از نوع میمون باشد نه انواع دیگر، نیز مبنی بر حدس است که ناشی از تشابه جسمی میمون و انسان است با اینکه فرقهای جسمی و مهمتر روانی و اخلاقی بین این دو نوع، این حدس را بسیار ضعیف می سازد و حتی از «پینچر» که از مشاهیر دانشمندان طرفدار فرضیه تکامل است، نقل شده که جای شک و تردید نیست در اینکه انسان از نسل میمون نمی باشد؛ زیرا میمون دارای ساختمانی است که نوع انسانی محال است از نظر تشریح، تکامل یافته میمون باشد؛ به هرحال، غرض از این مطالب در اینجا رد بر نظریه نشو و ارتقا نیست بلکه غرض این است که این نظریه آن مقام و ارزش را ندارد که آیات قرآن مجید را بر اساس آن تفسیر کنیم و یا اینکه با اعتماد بر آن، دست از ظواهر آیات قرآن و دلالت آنها بر داریم.
فقط تذکراً مختصری از سخنان برگسون ( 1859 - 1941) فیلسوف مشهور فرانسوی و برنده جایزه نوبل ونویسنده کتابهای «المحاولة فی درس اوضاع الوجدان» و «المادة و الذّاکرة» و «التطور الخلاق» را می نویسیم.
این فیلسوف که مختصری از فلسفه و آرایَش در کتاب «تهافت الفلسفة» وکتاب «قصة الایمان» آمده است، پس از مطالبی که در رد مادیین و نظریه تطور بیان داشته و آنان را به خطا نسبت داده می گوید:
تطورحیات بر این صورتهای زشتی که «داروین و اسپنسر» کشیده اند ممکن نیست.
و در ضمن حمله هایی که به مادیین و کسانی که پیدایش موجودات را از راه تصادف و انتخاب طبیعی پنداشته اند می نماید و آنان را مسخره می کند و بر بطلان نظرشان برهان می آورد می گوید:
چگونه عقول ما می تواند تصدیق کند که قوه باصره تمام حیوانات به طریق تصادف و تطور و انتخاب طبیعی موجود شده باشد. محال است که چشم، آن دستگاه عجیب و غریب پیچیده از آغاز، بدون واسطه و علت غیر مادی از ماده به این صورت کامل به وجود آمده باشد.
اگر ما مذهب تطور را بپذیریم و با آنانکه این مذهب را دارند متفقاً بگوییم دستگاه بینایی جمیع حیوانات پس از پیدایش، بعد از یک سلسله تطورات بسیار به واسطه ناموس انتخاب طبیعی و تأثیر محیط و ظروف و احوال و شرایطی که حیوان در آن قرار دارد به این مرتبه از کمال کنونی رسیده است. آیا می توانیم عقل خود را قانع کنیم به اینکه شرایط و ادوار و ظروف و احوالی که برای چشم انسان جلو آمده به تمام معنا و صددرصد با شرایط و احوال دورانهایی که بر چشم جمیع حیوانات گذشته، مطابقت داشته است؟
باز می گوید: انتخاب طبیعی پایه اش بر تصادف است؛ زیرا کسانی که این نظر را دارند گمان می کنند که هر موجود زنده ای تحت تأثیرات مختلف قرار می گیرد و لکن آنچه برای یک موجود زنده از اسباب و مؤثرات و عوامل تکامل اتفاق می افتد ممکن نیست که عیناً برای تمام موجودات زنده اتفاق بیفتد بلکه به طور قطع این عوامل، مختلف می باشند. پس ناچار باید در نتیجه هم، این اختلاف باشد و باید قوه باصره و دستگاه بینایی حیوانات مختلف، مختلف موجود شود در حالی که در تمام حیوانات این دستگاه به صورت واحد است.
سپس «هنری برگسون»، «نظام زوجیّت» را بررسی می نماید ومادیین را بازهم مسخره می کند و می گوید:
اگر ما پذیرفتیم که این تصادف سحرآسا و عجیب و باور نکردنی در تکوین دستگاه بینایی جمیع حیوانات به یک نقشه و صورت امکان پذیر است، در عالم نبات چه خواهیم گفت که مسیرش به تمام معنا با راه و مسیر حیوان اختلاف دارد مع ذلک می بینیم که هردو در راهی از راههای حیات باهم اتفاق دارند.
ما می بینیم که نبات و حیوان در عمل تناسل از یک روش پیروی می کنند، پس چگونه حیوان برای عمل تناسل «نر و ماده» را اختراع کرده و نبات نیز همین طریق را اختراع کرده؟ و تصادفات تمام عوامل تطور و تحول و انتخاب طبیعی در تمام نباتات و حیوانات صد درصد مطابق در آمده است؟ سپس می گوید: محال است که این اساس واهی - اساسی که آن را انتخاب طبیعی نامیده اند - اساس این تطابق و توافق باشد.(83)
از جمله دانشمندانی که نظریه داروین را رد کرده اند یکی «ایف دورج» عضو سابق مجمع علمی فرانسه و دیگر«م. جولد سمیث» را نام می برند، این دو نفر در کتابی که به نام «نظریات تحول» نوشته اند (در ص 345) می گویند: مگر یک نفر مانند «نیوتن» پیدا شود و به طور طفره با اکتشاف جدید غیر منتظر این مسأله را حل نماید، تا اینکه می گویند:
«داروین» وقتی ناموس «انتخاب طبیعی» را مطرح کرد، خیال می کرد نیوتنِ این نظریه است ولی متأسفانه نظریّه او در برابر نقل و ایراداتی که بر آن وارد آمد پایدار نماند.(84)
نکته ششم: تفصیلاتی که در چگونگی جدا شدن زمین از خورشید و سرد شدن زمین و پیدایش انسان بر روی کره زمین گفته شده حاکی از ابداع و پیدایش ماده جهان از عدم است؛ زیرا اگر این جریان دلیل بر ابداع و حدوث نباشد، پس باید پیش از مدتی که به فرض برای سرد شدن کره زمین(85) و ظهور تمام این فعل و انفعالات و پیدا شدن موجود زنده در آن گفته اند، به میلیاردها و باز هم میلیاردها سال، این جریانها واقع باشد و اکنون انواعی که هزارها بار از انسان، تکامل یافته تر و پیشرفته تر باشند موجود باشند و بالأخره این تفصیلات، قدیم بودن عالم و ازلیّت ماده را که بعضی از طرفداران نشو و ارتقا می گویند ردمی کند.
بنابراین، باید حدوث عالم را قبول کرد و با قبول این عقیده، وجود خدا ثابت می شود؛ زیرا هیچ حادثی بدون علت، وجود نخواهد یافت.
وقتی این عقیده که طبق ادلّه دیگر نیز قطعی و یقینی است بر اساس همین نظریات نیز ثابت شد، نظر آنانکه مخالف نشو و ارتقا هستندو مذهب تعاقب خلق را پذیرفته اند تأیید می شود؛ زیرا خلق دفعی در اینجا هم مثل اولین موجود زنده ثابت می گردد و با ثبوت آن در مورد انسان وانواع دیگر نیز هرگونه استبعاد و اشکال بر طرف خواهد شد و چون کتابهای آسمانی از جمله قرآن مجید و احادیث معتبر - که در مثل این امور غیبی و پنهان از نظر (اموری که برهان عقلی و ریاضی و حسی یقین آور بر آن نمی توان اقامه کرد)، یگانه مدرک و سند معتبر است - نظریّه تعاقب خلق و اصالت انواع، مخصوصاً نوع انسان را بیان می نمایند، پس باید آن را پذیرفت.