فهرست کتاب


به سوی آفریدگار

لطف اللَّه صافی گلُپایگانی‏

پرسش یازدهم

«فرضیه داروین» در پیدایش موجود زنده و پیدایش انواع از طریق تکامل و ارتقا چگونه با عقیده الهیّین و بخصوص با برهان عنایت و نظم، سازگار می شود؟ زیرا بنابراین فرضیه، جانداران طبق قانون تکامل تا اینجا رسیده اند و تکامل انواع، تحت تأثیر نوامیس معیّنی حاصل شده و وجود قصد و هدف را در نظام موجود نفی می کند و اصولاً فرضیه داروین در پیدایش موجود زنده و اصل انواع و پیدایش آنها از طریق تکامل و ارتقا بویژه در مورد نوع انسان، صحت دارد یانه؟ و آیا آیاتی از قرآن مجید(74) را می شود طبق این نظر شرح و تفسیر نمود؟
و به عبارت دیگر: داروینیسم را - در این زمینه که تمام موجودات زنده، منتهی به یک موجود تک سلولی می شوند و به تدریج تکامل یافته اند - در پیدایش انسان (بر خلاف آنچه ما تا بحال به آن عقیده داشتیم که انسان از اول به همین شکل و قیافه موجود شده است) می توان از قرآن مجید استفاده کرد یا بر آن تطبیق نمود یانه؟

پاسخ:

پیش از ورود در اصل پاسخ، توضیح چند نکته مناسب و بلکه لازم است:
نکته اوّل: چگونگی آغاز خلقت انسان و سایر انواع، جزء اصول اعتقادی نیست که لازم باشد مسلمان به آن معتقد باشد به این معنا که اگر این مسأله به گوشش نخورده باشد و از طرف نفی و طرف اثباتش غافل باشد، مسؤول نخواهد بود و در مقام سؤال از عقاید، از او در باره این موضوع، پرسش نمی شود و دانستن آن هم شرط اسلام و ایمان نمی باشد، بلی از نظر علم و اخلاق و تاریخ، مسأله مهمی است.
فقط در مثل این مسایل - که گفته شد جزء اصول اعتقادی نیست - اگر مسأله ای بین مسلمانان ضروری باشد یا قرآن مجید یا احادیث متواتر، آن را نفی یا اثبات کرده باشند، هرچند از امور اعتقادی نباشد، خلاف آن را نمی توان قبول کرد و اگر ضروری دین باشد(75)، انکارش - به نحوی که در کتب فقه مذکور است - سبب کفر و ارتداد می شود.
آری، اگر دلیل قاطع عقلی بر خلاف ظاهر دلیل نقلی باشد، آن دلیل عقلی قطعی، به منزله قرینه عقلیه است بر اینکه ظاهر آن دلیل نقلی، مراد نیست و آنچه ابتدائاً و بدون توجه به این قرینه از کلام استفاده می شود، مقصود نمی باشد.
نکته دوّم: اگر بین دو نظریه، طلبه ای طرفدار یک نظریه باشد، نمی توان نظریه مخالف را به این بهانه که شخص روحانی آن را رد کرده، علمی تر و منطقی تر شمرد و نظری را که روحانی پذیرفته و از آن دفاع می نماید، عامیانه فرض کرد.
متأسفانه اینجا یکی از مواردی است که تلقینات سوء استعمارگران، افکار را منحرف کرده بود تا حدی که در آغاز آشنایی مسلمانان با دانشهای جدید، می خواستند بین دانشکده های علوم جدید و علما و دانشجویان آن و بین علمای اسلام و مدارس علوم و معارف اسلام فاصله انداخته، دانشجویان دانشگاهها را از طلّاب و دانشجویان حوزه های علمی اسلام مانند قم و نجف اشرف، جدا سازند و بین آنان بی جهت سوء تفاهم ایجاد کنند. در حالی که موجبات حسن تفاهم و همکاری آنان با یکدیگر در همه زمینه ها فراهم است و باید هم حسن تفاهم داشته باشند. استفاده ها و بهره هایی که استعمارگران از این کار برده و می برند، در هر زمینه بیش از حد تصور است.
بعضی هم از روی بی اطلاعی و قیاس مع الفارق، علمای اسلام را که با عالیترین مکتب انسانی و مترقی قرآن آشنا هستند و از آن الهام می گیرند و به عقل و منطق، اعتماد دارند، با روحانیون مسیحی که افکار خرافی و تعصبات کورکورانه و اعتماد بر کتب تحریف شده عهد عتیق و جدید، آنان را از درک حقایق مسلّم هم باز می دارد، قیاس می کنند.
ممکن است روحانیّونی باشند که بعضی از آرایی را که به آن معتقدند نمی توانند کاملاً توضیح و شرح دهند و یا با استشهاد به آرای دانشمندان غرب (که برخی غربزده ها می خواهند هر مطلبی را از زبان آنان بشنوند) عرضه نمی دارند، اما این دلیل بر ضعف آن آراء نمی باشد. و اصولاً در بحث علمی این حرف را که روحانی گفته یا غیر روحانی، نباید مطرح باشد بلکه باید نظریّه و رأی، مورد بحث قرار گیرد و در هر مورد به دلیل علمی یا عقلی یا نقلی معتبر و صحیح، استناد کرد.
نکته سوم: در موضوع پیدایش موجودات زنده دو نظر هست:
یکی نظر ابداع و خلقت دفعی و ثبوت و استقلال انواع یا بعضی از انواع مانند انسان.
طرفداران این نظریه از جنبه علمی می گویند: آثار حیوانی متحجر (فسیل) که در لایه های زمین کشف شده، حادث بودن نوع انسان را و اینکه بعد از نبودن، وجود یافته تأیید می کند؛ چنانکه وجود حیوانات و نباتات را در اعصار گذشته که نوعشان از بین رفته و منقرض شده اند نیز تأیید می نماید. و علت این انقراض را حوادث و پیشامدهای بزرگی مانند: زلزله و طوفانهایی که در زمین در طول میلیونها سال اتفاق افتاده است، می دانند و می گویند: بر اثر انقراض انواعی ازموجودات زنده، در هر حادثه و سانحه ای، نوع دیگری آفریده شده و همینطور ادوار مختلفه جلو آمده است. و این وضع را «تعاقب خلق» می نامند.
و گروهی ازدانشمندان مانند «کوفیه، آغا سیز سویسی و ورخوف»(76) این نظر را پذیرفته اند. پس این نظریّه یک نظریّه غیر علمی و بی اهمیت و معلوم البطلان نیست، هرچند در برابر نظریه تطور و تحوّل، از جنبه علمی نتوان آن را صد در صد صحیح و مطابق حقیقت گرفت و نظریه نشو و ارتقا را مردود و باطل شمرد؛ چون هریک ازاین دو نظر، محتمل است مطابق با واقع باشد یا نباشد.
نظر دیگر، فرضیه «تطور» و «نشو» و «ارتقا» است که از مشهورترین کسانی که آن را پذیرفته اند «لامارک» فرانسوی است.
لامارک، گمان کرده است که انواع موجودات زنده ثابت و غیر متحول نیستند و در پیدایش، استقلال ندارند، بلکه بعضی از بعض دیگر به طور تحول و ارتقای تدریجی، اشتقاق یافته اند. و این ارتقای تدریجی در اثر ضرورتهای حیاتی و استعمال اعضا و به کاربردن آنها یا به کار نگرفتن و بی نیاز شدن از آنها و طرز معیشت و حکم وراثت حاصل شده است.
این نظریّه در برابر نظریّه «تعاقب خلق»، چندان چهره ای نداشت تا اینکه داروین در سال 1859 با نوشتن کتاب «اصل الانواع» و سپس در سال 1871 «تسلسل انسان»، آن را تأیید کرد.
خلاصه، نظر داروین - چنانکه بعضی نوشته اند - این است که: موجودات زنده تابع چهار ناموس و اصل هستند: اصل «تنازع بقاء»، اصل «تباینات بین افراد»، اصل «تباینات به ارث» و اصل «انتخاب طبیعی».
1- «تنازع بقاء»: معنایش این است که موجودات زنده دایماً با طبیعت و با خودشان در تنازع هستند. و در این تنازع، غلبه و پیروزی برای فرد و موجودی است که واجد شرایط و صفات غلبه و بقا باشد. و این شرایط و صفات بالنسبه به حیوان و نبات مختلف است. گاهی قوت، شجاعت یا بزرگی جثّه یا کوچکی یا سرعت یا زیبایی یا زیرکی یا حیله گری در دفع شرّ و به دست آوردن غذا یا شکیبایی بر گرسنگی و تشنگی یا چابکی و صفات دیگر است، وقتی آن موجودی که واجد شرایط بقاست غلبه کرد و آنکه فاقد بود، مغلوب شد، مغلوب، فانی و منقرض می شود و شایستگان برای بقا باقی می مانند.
2- «تباینات بین افراد»: معنایش این است که اجسام زنده در صفات خود از اصلی که دارند، مباینت پذیر می باشند. و برای همین جهت است که میان پسران و پدران، تشابه تام و همانندی کامل دیده نمی شود. و همچنین هر اصل و فرعی را که خیال می کنیم، اجزای آنها کاملاً به هم شبیه هستند حتی نباتات، متباین می باشند و حتی برگ نباتی پیدا نمی شود که با برگ دیگر از هر جهت مشابه باشد. البته این تباین در آغاز، جزئی است و در جوهر ذات یک موجود نیست و آشکار نمی باشد، ولی به مرور روزگار، این تباین ظاهر می شود تا نوع جدیدی متکون شود.
3- «وراثت»: این ناموس، متمم همان ناموس «تباینات» است؛ زیرا اگر این ناموس نباشد، تباینات در همان جایی که حاصل می شود، توقف می کند و سبب ارتقا نمی شود، ولی به واسطه وراثت از اصل به فرع، منتقل می گردد و همان طور که گفته شد، در ابتدا جزئی و عرضی است ولی به تدریج و مرور دورانهای طولانی، جزء امور جوهری و سبب ظهور نوع دیگر می گردد.
4- «انتخاب طبیعی»: که نقطه اتکای این فرضیه در نتیجه است، خلاصه اش این است که: ناموس «وراثت» همان طور که ناقل تباینات است، ناقل جمیع صفات مادی و معنوی و اصلی و کسبی اصل به فرع نیز هست؛ تفاوت نمی کند که این صفات، نافع باشند مثل نیرومندی، تندرستی و زیرکی یا زیانبخش باشند مثل بیماریها و بعضی از نقصهایی که به طور ندرت پیدا می شوند.
صفات زیانبخش اگر مغلوب صفات نافع و صالح شدند از بین می روند ومتلاشی می شوند و اگر غلبه پیدا کردند ذات موجود یا نسل آن منقرض خواهدشد.
بالأخره صفات نافع است که موجود را ممتاز و در معرکه تنازع در بقا، غالب می سازد و سپس فروع و نسلهای آینده، این صفات را به ارث می برند هر نسلی پس از نسل دیگر، تا بعد از نسلهای بسیار، امتیاز به حدی می رسد که آن موجود ممتاز را نوع جدیدی قرار می دهد. بنابراین، انواع موجودات زنده ای که امروز در روی زمین زندگی می کنند، تحت تأثیر همین ناموس انتخاب طبیعی بوجود آمده اند.(77)
عجیب است: این است سرگذشت پیدایش انواع و موجودات زنده سرگذشت این همه نبات و گیاه و گل و درخت با آن خواص و شکوفه های رنگارنگ و شکلهای گوناگون و میوه ها با طعمهای لذیذ مختلف و نظامات بسیار دقیقی که در آنها بر قرار است که هر درختش، هرگلش، هر میوه و شکوفه اش، کتابی از شگفتیهای عالم خلقت است!
این است سرگذشت این همه حیوانات اهلی و وحشی و پرنده، چرنده، خزنده، گیاه خوار، گوشتخوار و... با آن خصوصیات محیرالعقول و با آن درک و شعور فطری و هدایت تکوینی که حتی بعضی از انواع کوچک آنها مثل مورچه و زنبور عسل، از چنان هدایت تکوینی و فطری برخوردارند و حتی به وسایل دفاعی مجهّز هستند!
این است سرگذشت پیدایش نوع انسان با آن هوش وخرد و استعداد خداداد، انسانی که این علوم والا مانند حکمت و فلسفه را به وجود آورده و فکر و اندیشه وسیعی دارد که دشوارترین مسایل ریاضی را حل می کند و فواصل ستارگان و منظومه ها و حجم و وزن آنها را تعیین می نماید. انسانی که می نویسد، می گوید، اختراع می کند؛ رادیو، تلویزیون، هواپیماهای غول پیکر و بمب ئیدروژنی در اختیار دارد، انسانی که بهترین آثار هنری را در صفحه تابلوها و در ساختمان عمارتها از خود به یادگار گذارده، انسان پزشک، انسان مهندس، انسان مشرّع و فیلسوف، انسانی که برق را مسخر کرده و به آسمان راه یافته و در ماه وارد شده، انسانی که این همه نکات و آثار ادبی و ذوقی را در نظم و نثر آورده، و در وصف طبیعت و زیباییهای آن و در ستایش خدا شعر سروده، انسانی که دلش به یاد خدا زنده و روانش روشن می شود و در معارف، الهیّات، اخلاق و حقوق بشری، افکار و اندیشه های تابناکی دارد!
عجیب است که فرضیه نشو و ارتقا، ترجمان و سرگذشت این کاینات بی شمار باشد و این همه مظاهر قدرت و شعور را این چهار ناموس، بدون اراده و شعور پدید آورده باشند.
عجیب است که انسان همان موجود ناشناخته و همان مجمع الاسرار و صاحب این مفاخر و امتیازات، از میمون تکامل یافته باشد، آیا می توان باور کرد که میمون در اثر این گونه تکامل به انسان برسد.
و عجیب تر این است که کسی بخواهد از این نظریه نشو و ارتقا، نتیجه ای را که داروین هم به آن معتقد نیست بگیرد و آن را دلیل بر عدم قصد و شعور قرار دهد و وجود خدایی را که آفریننده ماده است و قدرتش کرات را به وجود آورده و با نظم و حساب، زمین را برای پیدایش موجودات زنده آماده کرده، انکار نماید و بگوید این همه اوضاع و احوال دقیق و جمال و زیبایی و نظم، فقط و فقط نتیجه ناموس تکامل ناآگاه است و دست قدرت قادر حکیم و دانایی در آن دیده نمی شود.
اشکالی که شخص مادّی از پاسخ آن عاجز است: آری مطلبی که پس از داروین، مورد بحث مادیین واقع شده، این است که خود را گرفتار این سؤال دیدند که حیات از مادّه مرده چگونه پیدا شده (هرچند خود داروین شاید آن را مستند به قدرت خدا می دانسته)(78) و اولین موجود زنده، موجود تک سلولی یا موجود ساده تر از آن به نام «مونیرا» چگونه به وجود آمده است.
برخی مثل «ارنست هیکل» گمان کردند که به وجود آمدن حیات از جماد به نحو «تولد ذاتی» حصول یافته است، ولی از شناخت سرّ پیدایش حیات از جماد، اظهار عجز می کنند؛ زیرا این لفظ (تولد ذاتی) دردشان را درمان نمی کند.
وشخصی چون «بخنر» - که از طرفداران سرسخت نشو و ارتقاست - در برابر این مشکل، متحیّر مانده و می گوید: «جزم و اظهار نظر قطعی در چگونگی پیدایش حیات در موجود تک سلولی، میسر نیست؛ زیرا اوضاع و احوال مناسب با تولد موجود تک سلولی شناخته نشده است. و موجود تک سلولی با سادگی اش، ساختمان و ترکیبی است که صدور آن از جماد، بدون واسطه ممتنع است بلکه پیدایش آن از جماد، در نظر علم معجزه ای است که عقلاً استبعاد آن کمتر از ظهور موجودات عالیتر از جماد نیست».
به هر حال، اگر مادی امکان تولد ذاتی را قبول کند، چرا امکان آن را در انواع عالیتر انکار می نماید که ناچار فرضیه تکامل را با ایراداتی که بر آن هست طرح نماید. اما اصل تولد ذاتی چه در موجود تک سلولی و چه در موجودات عالیتر، بدون علّت، خارج از ماده، قابل قبول نیست. و علاوه بر آنکه مستلزم رد قانون علّیت است (تولد ذاتی) مفهوم و تصوری نیز ندارد و صدور حیات از ماده ای که خود فاقد حیات و اراده و شعور است، محال می باشد.

اصول چهار گانه داروینیسم

اما اصل «تباینات افراد» و اصل «تباینات به ارث»، در باره این دو اصل ممکن است گفته شود: اقتضای اصلی هرنوع، این است که افراد آن کامل و آنچه را در نوعیّت آن نوع دخالت دارد، واجد باشد. و تباینات از اینجا پیدا می شود که گاهی شرایط تأثیر این مقتضی از بین می رود یا مانعی از تأثیر آن پیدا می شود.
مثلاً یک فرد، کم عقل می شود یا بعضی از اعضایش ناقص به وجود می آید؛ چون به فرض، پدرش الکلیسم بوده یا مادرش فلان نقص یا اعتیاد را داشته است. امور زیادی در این تباین دخالت دارد، از آن موقعی که نطفه از صلب پدر شروع به تکوین می کند تا وقتی که عمل تلقیح جنسی انجام می گیرد و تا وقتی که طفل متولد می شود و حتی ادوار بعد و قبل و وضع تغذیه، خوراک، پوشاک، مسکن و وضع فکری و اعتقادی پدر و مادر همه، دخالت دارند. مع ذلک اصل اقتضا در کمون می ماند و در وقت مقتضی و هنگامی که زمینه و شرایط، موجود شد، ظاهر می شود.
لذا دیده می شود که وصف اخلاقی یا اندامی یک نفر که در فرزند بدون واسطه اش ظاهر نشده، پس از چهار نسل و چند واسطه که شرایط فراهم می شود، در نسل سوم و چهارم، ظاهر می شود و آن تباین، مبدل به توافق می گردد.
و در حقیقت این تباینات اگرچه به ارث هم به فرزندان منتقل می شود ولی اصل توافق بین افراد نیز محفوظ است؛ چون آن یک عامل اصلی و جوهری و تباین، عامل عرضی دارد و به سبب تأثیر اسباب خارجی است. آن عامل اصلی همیشه حافظ وحدت نوعی و حافظ نوع است و وجودش مانع از این است که تباینات ارثی، سبب تکوین نوع دیگر شوند و بالأخره انواع، ثابت می مانند.
راجع به انتخاب طبیعی هم ممکن است گفته شود بیشتر از این قابل تصدیق نیست که هر فردی واجد صفات و شرایط فرد کامل یک نوع باشد، اقتضای بقا دارد و هر فردی واجد نباشد به تدریج و به جهت فقدان شرایط، منقرض خواهد شد و شایستگان برای بقا، فقط افرادی هستند که واجد شرایط و صفات یک فرد عادی نوع باشند.
بنا بر این، با فرض صحت این نوامیس در این حدود، یعنی در افراد یک نوع و در تنازع انواع بلکه در افکار و عقاید (نظیر آنچه «اسپنسر» در فلسفه تطور فرض کرده که آن را فقط یک نظریّه بیولوژی، مانند داروین نگرفته بلکه آن را به عنوان فلسفه ای که شامل همه چیز از مادیات و معنویات باشد، مطرح کرده است) در مورد تکامل و تبدّل انواع، این فرضیه از نظر علمی هم تمام و قطعی نیست، به هر صورت هریک از این دو نظریه فی حدّ ذاته ممکن است درست باشد؛ یعنی دلیل عقلی یا ریاضی که نتیجه اش قابل تردید نبوده و مبنی بر حدس نباشد بر نفی یا اثبات هریک از این دو نظریه اقامه نشده است. و اگرادلّه قطعی دیگر مثل قرآن مجید، هریک از این دو نظر را تأیید کرد، قبول آن نظر اشکال نخواهد داشت و آن نظر ثابت می شود.
زیرا چنانکه گفتیم، هیچ یک از این دو نظریّه با برهان عقلی یا ریاضی که در آن شک جاری نشود، ثابت نشده است. محتمل است نظر اول یا نظر دوّم، با واقع مطابق باشند بلکه طبق ادله ای که دانشمندان مخالف نشو و ارتقا، اقامه کرده اند، فرضیه تکامل باطل است و ادله یقین آور بر بطلان آن اقامه شده است.
در اینجا با صرف نظر از براهینی که بر بطلان نظریه تطور اقامه گردیده، هرگونه اظهار نظر قطعی، مثل خبردادن از غیب می باشد و فقط دلیل نقلی می تواند برنده باشد و اختلاف را مرتفع سازد، لذا اگر از مثل قرآن مجید و احادیث معتبر یکی از این دو نظر استفاده شد، آن را باید پذیرفت و تأویل دلیل نقلی با یک سلسله شواهد غیر یقینی صحیح نمی باشد؛ زیرا طبق قواعدی که داریم فقط در صورتی دلیل نقلی، قابل تأویل و توجیه است که دلیل صحیح عقلی یا ریاضی یا حسّی قطع آور بر خلاف ظاهر آن باشد.
تا اینجا آنچه در مورد این دو نظریه گفته شد از جنبه علمی بود، اما از جنبه دینی و مذهبی، نظر تعاقب خلق و ثبوت انواع به طور مطلق یا نسبت به بعضی از انواع و خصوصاً انسان، ثابت و مسلم است، هرچند از نظر ایمان به قدرت خدا فرقی بین دو نظر نباشد؛ زیرا هردو نظر با قدرت خداوند منافات ندارد.