فهرست کتاب


به سوی آفریدگار

لطف اللَّه صافی گلُپایگانی‏

پاسخ:

مظاهری که منطبق نبودن آن با قصد، حکمت و اراده معلوم و مسلم باشد وجود ندارد و هرچه در این موضوع مبالغه کنیم بیشتر از این نمی توانیم بگوییم که در بین کاینات و اعضا و اجزای آنها گاهی به مظاهر و مواردی بر می خوریم که هنوز منطبق بودن آنها با قصد و هدف و عنایت، شناخته نشده است و بررسیهای بشر پیرامون منافع و فواید آنها تا کنون نتیجه مثبت نبخشیده است.
پاسخ از پرسش فوق، این است که ما به آنچه حاکی از حکمت، قصد و شعور است بر این سه استدلال می کنیم ومدعی نیستیم که حکمت تمام اشیارا می دانیم و از خواص و منافع هرچیزی آگاهیم.
می گوییم: منافع و فواید اشیا و خواص آنها و نظاماتی را که در کاینات از اتم تا کهکشانها و زمین، هوا، دریا، درخت،نبات، انسان، حیوان، ماه، خورشید، نجوم و کواکب دیگر برقرار است و ما تا کنون یافته ایم، دلیل بر قصد، حکمت و هدف، متناسب با وجود انسان و حیوانات دیگر و حتی جمادات و کرات یافته ایم، نظامی که هرگز بدون قصد و هدف و شعور ایجاد نمی شود.
و آنچه را هنوز نشناخته ایم معتقد نیستیم که بیهوده خلق شده است بلکه طبق این معلوماتی که داریم آنها را نیز از آفرینش خدای حکیم و دارای منافع و خواصی می دانیم.
مثل اینکه اگر یک دستگاه ماشین داشته باشیم که از ارتباط بسیاری از آلات و ادوات آن با یکدیگر و منافع آنها آگاه شده باشیم و فایده چند قطعه ازادوات آن را نفهمیده باشیم، دست به ترکیب آن ماشین نمی زنیم و این چند قطعه را از آن جدا نکرده، می گوییم لابد حکمت و فایده ای دارد و در سازمان ماشین و هدفی که از ساختمان آن منظور شده، مؤثّر است و مهندسی که این آلات وادوات را به هم پیوسته تا با آن پارچه ببافند یا در مسافرتها از آن استفاده کنند،این چند قطعه را هم بیهوده در این ماشین به کار نبرده است.
و دلیل بر این معنا این است که آگاهی ما بر این نظام حکیم، روز به روز افزایش یافته و معلومات کنونی بشر در این موضوع نسبت به اعصار گذشته، روزبه روز زیادتر می شود و هرروز به دلایلی بر حکمت باری تعالی و استحکام نظام آفرینش، می رسیم که روزگارهای دراز بر بشر مخفی بود و حکمت آن را نمی دانست بلکه احتمال آن را هم نمی داد.
از یکی دوقرن پیش به این طرف، رشته های علمی مختلف: پزشکی، فیزیک، شیمی، داروشناسی، انسان شناسی، حیوان شناسی، نبات شناسی، زمین شناسی کیهان شناسی، زیست شناسی و... چقدر توسعه پیدا کرده و چقدر بشر خواص و اسرار نهفته در کاینات را کشف کرده و چه بسیار موجودات کوچک و بزرگی را شناخته است؛ یقیناً در آینده این شناخت و این اکتشافات بیشتر خواهد شد؛ چون توسعه دایره علوم نیز به افزایش کشف این اسرار کمک می نماید.
پس اگر موارد نادری باشد که از هیچ جهت به نظام و حکمت وجود و اسرار آن پی نبریم، نمی توان آن را شاهد عدم حکمت و هدف و قصد گرفت بلکه باید این موارد اندک را به موارد بسیار و بی شمار دیگر قیاس کرد.
و خصوصاً وقتی قصور عقل و ناتوانی آن را از درک بسیاری از امور مادی می بینیم و این عجز را با قدرت مطلق و علم نا محدود الهی قیاس می کنیم، نباید این موضوع بر ما پنهان مانده، حکمت بعضی از مصنوعات خدا را از عقل،دور بشماریم.
شما اگر به حیوانات بسیار کوچک و ریز، آنهایی که جز با چشم مسلّح و کمک میکروسکپ دیده نمی شوند، بنگرید، می بینید آنها هریک استعداد و ادراکی دارند که برای تأمین معاش و اداره خودشان کافی است:«... رَبُّنَا الَّذِی اَعْطی کُلَّ شی ءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدی ».(72)
و لکن آیا می توانید منتظر باشید که آن موجود ریز، حقیقت انسان را درک کند و منافع اعضا و چگونگی قوه بینایی، شنوایی، گویایی، بویایی، بساوایی، گردش خون در بدن و چگونگی تعقّل و تفکّر و توفیق او را به درک علوم و صنعت و اختراع، بفهمد؟
علم و حکمت و توانایی انسان در برابر علم و قدرت و حکمت خدا از این مخلوقات هم کمتر است و با هیچ مثالی نمی توان حقارت بشر را در برابر خدا نشان داد، جز همینکه می دانیم خدا خالق، بی نیاز، دانا و تواناست و بشر مخلوق، محتاج، عاجز و جاهل، مگر آنکه اوعطا کند.
پس بر ماست که وقتی نفس ما راه غرور را پیش گرفت و بلند پروازی آغاز کرد و معرفت کنه خدای بزرگ، کیفیت آفرینش عالم، ایجاد وجود از عدم و حکمت و منفعت هرچیزی را مطالبه نمود، به عجز عقل خود اعتراف کنیم و در معرفت، به اقرار به وجود او، قدرت و حکمت او و آنچه آثار و نشانیهای اوما را به آن هدایت می نماید، اکتفا نماییم و انوار علم و حکمت او را در این آثار در حد استعداد خود بنگریم، نه اینکه با پنهان ماندن حکمت برخی از موجودات، از این همه آثار حکمت که قابل شمارش نیست - چشم بپوشیم و همه را معلول تصادف کور و بی شعور بشماریم.
چه خوش است اگر با علی«علیه السلام» همصدا شده، زبان به تسبیح خدا بگشاییم و بگوییم:
«... سُبحانَکَ ما اَعظَمَ ما نَری مِن خَلْقِکَ وَ ما اَصْغَرَ عِظَمَهُ فِی جَنْبِ قُدرتکَ وَما اَهوَلَ ما نَری مِنْ مَلَکوتک وَما اَحقَرَ ذلِکَ فِیما غابَ عَنّا مِنْ سُلْطانِکَ ... ؛ خدایا تو از هر عیب و نقصی منزّه و مبرّی هستی، چه بسیار بزرگ است در نظر ما آنچه از آفرینش تو می بینیم و چه بسیار کوچک است بزرگی آن در پیش قدرت و توانایی تو، و چه بسیار ترسناک است آنچه که ما (به چشم عقل) می بینیم از پادشاهی (ربوبیّت) تو و چه بسیار حقیر است این دیدن ما پیش آنچه از ما ناپیداست از سلطنت (الهیّت) تو».(73)

پرسش یازدهم

«فرضیه داروین» در پیدایش موجود زنده و پیدایش انواع از طریق تکامل و ارتقا چگونه با عقیده الهیّین و بخصوص با برهان عنایت و نظم، سازگار می شود؟ زیرا بنابراین فرضیه، جانداران طبق قانون تکامل تا اینجا رسیده اند و تکامل انواع، تحت تأثیر نوامیس معیّنی حاصل شده و وجود قصد و هدف را در نظام موجود نفی می کند و اصولاً فرضیه داروین در پیدایش موجود زنده و اصل انواع و پیدایش آنها از طریق تکامل و ارتقا بویژه در مورد نوع انسان، صحت دارد یانه؟ و آیا آیاتی از قرآن مجید(74) را می شود طبق این نظر شرح و تفسیر نمود؟
و به عبارت دیگر: داروینیسم را - در این زمینه که تمام موجودات زنده، منتهی به یک موجود تک سلولی می شوند و به تدریج تکامل یافته اند - در پیدایش انسان (بر خلاف آنچه ما تا بحال به آن عقیده داشتیم که انسان از اول به همین شکل و قیافه موجود شده است) می توان از قرآن مجید استفاده کرد یا بر آن تطبیق نمود یانه؟

پاسخ:

پیش از ورود در اصل پاسخ، توضیح چند نکته مناسب و بلکه لازم است:
نکته اوّل: چگونگی آغاز خلقت انسان و سایر انواع، جزء اصول اعتقادی نیست که لازم باشد مسلمان به آن معتقد باشد به این معنا که اگر این مسأله به گوشش نخورده باشد و از طرف نفی و طرف اثباتش غافل باشد، مسؤول نخواهد بود و در مقام سؤال از عقاید، از او در باره این موضوع، پرسش نمی شود و دانستن آن هم شرط اسلام و ایمان نمی باشد، بلی از نظر علم و اخلاق و تاریخ، مسأله مهمی است.
فقط در مثل این مسایل - که گفته شد جزء اصول اعتقادی نیست - اگر مسأله ای بین مسلمانان ضروری باشد یا قرآن مجید یا احادیث متواتر، آن را نفی یا اثبات کرده باشند، هرچند از امور اعتقادی نباشد، خلاف آن را نمی توان قبول کرد و اگر ضروری دین باشد(75)، انکارش - به نحوی که در کتب فقه مذکور است - سبب کفر و ارتداد می شود.
آری، اگر دلیل قاطع عقلی بر خلاف ظاهر دلیل نقلی باشد، آن دلیل عقلی قطعی، به منزله قرینه عقلیه است بر اینکه ظاهر آن دلیل نقلی، مراد نیست و آنچه ابتدائاً و بدون توجه به این قرینه از کلام استفاده می شود، مقصود نمی باشد.
نکته دوّم: اگر بین دو نظریه، طلبه ای طرفدار یک نظریه باشد، نمی توان نظریه مخالف را به این بهانه که شخص روحانی آن را رد کرده، علمی تر و منطقی تر شمرد و نظری را که روحانی پذیرفته و از آن دفاع می نماید، عامیانه فرض کرد.
متأسفانه اینجا یکی از مواردی است که تلقینات سوء استعمارگران، افکار را منحرف کرده بود تا حدی که در آغاز آشنایی مسلمانان با دانشهای جدید، می خواستند بین دانشکده های علوم جدید و علما و دانشجویان آن و بین علمای اسلام و مدارس علوم و معارف اسلام فاصله انداخته، دانشجویان دانشگاهها را از طلّاب و دانشجویان حوزه های علمی اسلام مانند قم و نجف اشرف، جدا سازند و بین آنان بی جهت سوء تفاهم ایجاد کنند. در حالی که موجبات حسن تفاهم و همکاری آنان با یکدیگر در همه زمینه ها فراهم است و باید هم حسن تفاهم داشته باشند. استفاده ها و بهره هایی که استعمارگران از این کار برده و می برند، در هر زمینه بیش از حد تصور است.
بعضی هم از روی بی اطلاعی و قیاس مع الفارق، علمای اسلام را که با عالیترین مکتب انسانی و مترقی قرآن آشنا هستند و از آن الهام می گیرند و به عقل و منطق، اعتماد دارند، با روحانیون مسیحی که افکار خرافی و تعصبات کورکورانه و اعتماد بر کتب تحریف شده عهد عتیق و جدید، آنان را از درک حقایق مسلّم هم باز می دارد، قیاس می کنند.
ممکن است روحانیّونی باشند که بعضی از آرایی را که به آن معتقدند نمی توانند کاملاً توضیح و شرح دهند و یا با استشهاد به آرای دانشمندان غرب (که برخی غربزده ها می خواهند هر مطلبی را از زبان آنان بشنوند) عرضه نمی دارند، اما این دلیل بر ضعف آن آراء نمی باشد. و اصولاً در بحث علمی این حرف را که روحانی گفته یا غیر روحانی، نباید مطرح باشد بلکه باید نظریّه و رأی، مورد بحث قرار گیرد و در هر مورد به دلیل علمی یا عقلی یا نقلی معتبر و صحیح، استناد کرد.
نکته سوم: در موضوع پیدایش موجودات زنده دو نظر هست:
یکی نظر ابداع و خلقت دفعی و ثبوت و استقلال انواع یا بعضی از انواع مانند انسان.
طرفداران این نظریه از جنبه علمی می گویند: آثار حیوانی متحجر (فسیل) که در لایه های زمین کشف شده، حادث بودن نوع انسان را و اینکه بعد از نبودن، وجود یافته تأیید می کند؛ چنانکه وجود حیوانات و نباتات را در اعصار گذشته که نوعشان از بین رفته و منقرض شده اند نیز تأیید می نماید. و علت این انقراض را حوادث و پیشامدهای بزرگی مانند: زلزله و طوفانهایی که در زمین در طول میلیونها سال اتفاق افتاده است، می دانند و می گویند: بر اثر انقراض انواعی ازموجودات زنده، در هر حادثه و سانحه ای، نوع دیگری آفریده شده و همینطور ادوار مختلفه جلو آمده است. و این وضع را «تعاقب خلق» می نامند.
و گروهی ازدانشمندان مانند «کوفیه، آغا سیز سویسی و ورخوف»(76) این نظر را پذیرفته اند. پس این نظریّه یک نظریّه غیر علمی و بی اهمیت و معلوم البطلان نیست، هرچند در برابر نظریه تطور و تحوّل، از جنبه علمی نتوان آن را صد در صد صحیح و مطابق حقیقت گرفت و نظریه نشو و ارتقا را مردود و باطل شمرد؛ چون هریک ازاین دو نظر، محتمل است مطابق با واقع باشد یا نباشد.
نظر دیگر، فرضیه «تطور» و «نشو» و «ارتقا» است که از مشهورترین کسانی که آن را پذیرفته اند «لامارک» فرانسوی است.
لامارک، گمان کرده است که انواع موجودات زنده ثابت و غیر متحول نیستند و در پیدایش، استقلال ندارند، بلکه بعضی از بعض دیگر به طور تحول و ارتقای تدریجی، اشتقاق یافته اند. و این ارتقای تدریجی در اثر ضرورتهای حیاتی و استعمال اعضا و به کاربردن آنها یا به کار نگرفتن و بی نیاز شدن از آنها و طرز معیشت و حکم وراثت حاصل شده است.
این نظریّه در برابر نظریّه «تعاقب خلق»، چندان چهره ای نداشت تا اینکه داروین در سال 1859 با نوشتن کتاب «اصل الانواع» و سپس در سال 1871 «تسلسل انسان»، آن را تأیید کرد.
خلاصه، نظر داروین - چنانکه بعضی نوشته اند - این است که: موجودات زنده تابع چهار ناموس و اصل هستند: اصل «تنازع بقاء»، اصل «تباینات بین افراد»، اصل «تباینات به ارث» و اصل «انتخاب طبیعی».
1- «تنازع بقاء»: معنایش این است که موجودات زنده دایماً با طبیعت و با خودشان در تنازع هستند. و در این تنازع، غلبه و پیروزی برای فرد و موجودی است که واجد شرایط و صفات غلبه و بقا باشد. و این شرایط و صفات بالنسبه به حیوان و نبات مختلف است. گاهی قوت، شجاعت یا بزرگی جثّه یا کوچکی یا سرعت یا زیبایی یا زیرکی یا حیله گری در دفع شرّ و به دست آوردن غذا یا شکیبایی بر گرسنگی و تشنگی یا چابکی و صفات دیگر است، وقتی آن موجودی که واجد شرایط بقاست غلبه کرد و آنکه فاقد بود، مغلوب شد، مغلوب، فانی و منقرض می شود و شایستگان برای بقا باقی می مانند.
2- «تباینات بین افراد»: معنایش این است که اجسام زنده در صفات خود از اصلی که دارند، مباینت پذیر می باشند. و برای همین جهت است که میان پسران و پدران، تشابه تام و همانندی کامل دیده نمی شود. و همچنین هر اصل و فرعی را که خیال می کنیم، اجزای آنها کاملاً به هم شبیه هستند حتی نباتات، متباین می باشند و حتی برگ نباتی پیدا نمی شود که با برگ دیگر از هر جهت مشابه باشد. البته این تباین در آغاز، جزئی است و در جوهر ذات یک موجود نیست و آشکار نمی باشد، ولی به مرور روزگار، این تباین ظاهر می شود تا نوع جدیدی متکون شود.
3- «وراثت»: این ناموس، متمم همان ناموس «تباینات» است؛ زیرا اگر این ناموس نباشد، تباینات در همان جایی که حاصل می شود، توقف می کند و سبب ارتقا نمی شود، ولی به واسطه وراثت از اصل به فرع، منتقل می گردد و همان طور که گفته شد، در ابتدا جزئی و عرضی است ولی به تدریج و مرور دورانهای طولانی، جزء امور جوهری و سبب ظهور نوع دیگر می گردد.
4- «انتخاب طبیعی»: که نقطه اتکای این فرضیه در نتیجه است، خلاصه اش این است که: ناموس «وراثت» همان طور که ناقل تباینات است، ناقل جمیع صفات مادی و معنوی و اصلی و کسبی اصل به فرع نیز هست؛ تفاوت نمی کند که این صفات، نافع باشند مثل نیرومندی، تندرستی و زیرکی یا زیانبخش باشند مثل بیماریها و بعضی از نقصهایی که به طور ندرت پیدا می شوند.
صفات زیانبخش اگر مغلوب صفات نافع و صالح شدند از بین می روند ومتلاشی می شوند و اگر غلبه پیدا کردند ذات موجود یا نسل آن منقرض خواهدشد.
بالأخره صفات نافع است که موجود را ممتاز و در معرکه تنازع در بقا، غالب می سازد و سپس فروع و نسلهای آینده، این صفات را به ارث می برند هر نسلی پس از نسل دیگر، تا بعد از نسلهای بسیار، امتیاز به حدی می رسد که آن موجود ممتاز را نوع جدیدی قرار می دهد. بنابراین، انواع موجودات زنده ای که امروز در روی زمین زندگی می کنند، تحت تأثیر همین ناموس انتخاب طبیعی بوجود آمده اند.(77)
عجیب است: این است سرگذشت پیدایش انواع و موجودات زنده سرگذشت این همه نبات و گیاه و گل و درخت با آن خواص و شکوفه های رنگارنگ و شکلهای گوناگون و میوه ها با طعمهای لذیذ مختلف و نظامات بسیار دقیقی که در آنها بر قرار است که هر درختش، هرگلش، هر میوه و شکوفه اش، کتابی از شگفتیهای عالم خلقت است!
این است سرگذشت این همه حیوانات اهلی و وحشی و پرنده، چرنده، خزنده، گیاه خوار، گوشتخوار و... با آن خصوصیات محیرالعقول و با آن درک و شعور فطری و هدایت تکوینی که حتی بعضی از انواع کوچک آنها مثل مورچه و زنبور عسل، از چنان هدایت تکوینی و فطری برخوردارند و حتی به وسایل دفاعی مجهّز هستند!
این است سرگذشت پیدایش نوع انسان با آن هوش وخرد و استعداد خداداد، انسانی که این علوم والا مانند حکمت و فلسفه را به وجود آورده و فکر و اندیشه وسیعی دارد که دشوارترین مسایل ریاضی را حل می کند و فواصل ستارگان و منظومه ها و حجم و وزن آنها را تعیین می نماید. انسانی که می نویسد، می گوید، اختراع می کند؛ رادیو، تلویزیون، هواپیماهای غول پیکر و بمب ئیدروژنی در اختیار دارد، انسانی که بهترین آثار هنری را در صفحه تابلوها و در ساختمان عمارتها از خود به یادگار گذارده، انسان پزشک، انسان مهندس، انسان مشرّع و فیلسوف، انسانی که برق را مسخر کرده و به آسمان راه یافته و در ماه وارد شده، انسانی که این همه نکات و آثار ادبی و ذوقی را در نظم و نثر آورده، و در وصف طبیعت و زیباییهای آن و در ستایش خدا شعر سروده، انسانی که دلش به یاد خدا زنده و روانش روشن می شود و در معارف، الهیّات، اخلاق و حقوق بشری، افکار و اندیشه های تابناکی دارد!
عجیب است که فرضیه نشو و ارتقا، ترجمان و سرگذشت این کاینات بی شمار باشد و این همه مظاهر قدرت و شعور را این چهار ناموس، بدون اراده و شعور پدید آورده باشند.
عجیب است که انسان همان موجود ناشناخته و همان مجمع الاسرار و صاحب این مفاخر و امتیازات، از میمون تکامل یافته باشد، آیا می توان باور کرد که میمون در اثر این گونه تکامل به انسان برسد.
و عجیب تر این است که کسی بخواهد از این نظریه نشو و ارتقا، نتیجه ای را که داروین هم به آن معتقد نیست بگیرد و آن را دلیل بر عدم قصد و شعور قرار دهد و وجود خدایی را که آفریننده ماده است و قدرتش کرات را به وجود آورده و با نظم و حساب، زمین را برای پیدایش موجودات زنده آماده کرده، انکار نماید و بگوید این همه اوضاع و احوال دقیق و جمال و زیبایی و نظم، فقط و فقط نتیجه ناموس تکامل ناآگاه است و دست قدرت قادر حکیم و دانایی در آن دیده نمی شود.
اشکالی که شخص مادّی از پاسخ آن عاجز است: آری مطلبی که پس از داروین، مورد بحث مادیین واقع شده، این است که خود را گرفتار این سؤال دیدند که حیات از مادّه مرده چگونه پیدا شده (هرچند خود داروین شاید آن را مستند به قدرت خدا می دانسته)(78) و اولین موجود زنده، موجود تک سلولی یا موجود ساده تر از آن به نام «مونیرا» چگونه به وجود آمده است.
برخی مثل «ارنست هیکل» گمان کردند که به وجود آمدن حیات از جماد به نحو «تولد ذاتی» حصول یافته است، ولی از شناخت سرّ پیدایش حیات از جماد، اظهار عجز می کنند؛ زیرا این لفظ (تولد ذاتی) دردشان را درمان نمی کند.
وشخصی چون «بخنر» - که از طرفداران سرسخت نشو و ارتقاست - در برابر این مشکل، متحیّر مانده و می گوید: «جزم و اظهار نظر قطعی در چگونگی پیدایش حیات در موجود تک سلولی، میسر نیست؛ زیرا اوضاع و احوال مناسب با تولد موجود تک سلولی شناخته نشده است. و موجود تک سلولی با سادگی اش، ساختمان و ترکیبی است که صدور آن از جماد، بدون واسطه ممتنع است بلکه پیدایش آن از جماد، در نظر علم معجزه ای است که عقلاً استبعاد آن کمتر از ظهور موجودات عالیتر از جماد نیست».
به هر حال، اگر مادی امکان تولد ذاتی را قبول کند، چرا امکان آن را در انواع عالیتر انکار می نماید که ناچار فرضیه تکامل را با ایراداتی که بر آن هست طرح نماید. اما اصل تولد ذاتی چه در موجود تک سلولی و چه در موجودات عالیتر، بدون علّت، خارج از ماده، قابل قبول نیست. و علاوه بر آنکه مستلزم رد قانون علّیت است (تولد ذاتی) مفهوم و تصوری نیز ندارد و صدور حیات از ماده ای که خود فاقد حیات و اراده و شعور است، محال می باشد.