فهرست کتاب


به سوی آفریدگار

لطف اللَّه صافی گلُپایگانی‏

پاسخ :

دلایل دیگری نیز اقامه می شود که در عین حال که دلیل بر حدوث ماده است، برهان بر وجود خداوند متعال نیز می باشد و از جمله، برهان ذیل است:
کسانی که قایل به قدم ماده هستند و ماده را ازلی می دانند، به سه چیز قایلند:
1- ماده و حرکت یا ماده و نیرو (هر تعبیری بنمایند) قدیم وازلی است و ماده و حرکت متلازم و غیر قابل انفکاک از یکدیگرند.
2- هر نوع زنده ای حادث است؛ چون علم زمین شناسی ثابت کرده است که همه انواع گیاهان و جانوران زمین، حادث می باشند و آخرین طبقه ای که به آن رسیده اند خالی از اجسام زنده است و نوزادترین تمام این انواع، «انسان» است.
و بالأخره می گویند: به واسطه ماده ونیرو عناصر اصلی پیدا شده و در اثر نمازج آنها به نسبتهای مخصوص، اجسام زنده وجود یافته اند واول چیزی که از اجسام زنده پیدا شده، ماده ای زلال است که دارای قوّه تغذی و انقسام است که آن را بیولوژیستها «پرتوپلاسما» نامیده اند که از پیدایش آن، ساده ترین گیاه و حیوان زنده به وجود آمد...
3- تمام تنوّعات و گوناگونیها به واسطه حرکت اجزای ماده، حادث شده و این حرکت از ازل بوده و ماده و حرکت، اختیاری در آن نداشته و قصد و اراده ای در ایجاد چیزی ندارند؛ یعنی: تمام این تنوعات و حدوث انواع از ماده و حرکت یا نیرو، به طور صدور معلول از علّت است.
بنا بر این، می گوییم : عقل حاکم است که هیچ معلولی از علت خود منفک نمی شود و انفصال معلول ازعلت مساوی است با انکار معلولیّت و عدم علیّت، مثل اینکه با وجود تمام شرایط و عدم تمام موانع، آتش نسوزاند.
علّت اگر حادث باشد به مجرد حدوث آن، معلول هم حادث می شود و اگر علت، قدیم باشد معلول نیز قدیم خواهد بود والاّ و جود علت بدون معلول لازم می آید که این عقلاً محال است.
پس اگر قایل به قِدَم و ازلیّت ماده و حرکت که علت این تنوّعات و تبدّلات است باشید، باید به قِدَم این تنوعات نیز قایل باشید در حالی که نمی توانید قایل باشید و قایل نیز نیستید. شما باید یا بر خلاف اکتشافات خودتان قایل به قدم این تنوّعات بشوید و این طبقات و درجاتی را که کشف کرده اید و حتی به طور تخمین مدت فاصله بین آنها را نیز معیّن کرده اید، منکر شوید.
و یا اینکه بگویید: ماده و حرکت، اراده و اختیار دارند واز روی قصد و شعور، این گوناگونیها وگردهم آمدنها و آمیخته شدنها از آنها صادر شده و هر وقت بخواهند، چیزی را احداث می کنند و هروقت نخواهند، احداث نمی کنند. و یا اینکه قایل به حدوث ماده و حرکت شوید.
و چون نمی توانید فرض اوّل و دوم را بپذیرید، ناچار باید فرض سوم (حدوث ماده و حرکت) را قبول کنید؛ زیرا فرض چهارمی در اینجا نداریم. و لذا باید به وجود خدا اعتراف کنید؛ چون حدوث ماده خود به خود محال و محتاج به خالق و آفریننده ای است که او حادث نباشد والاّ «دور» یا «تسلسل» لازم شود که هردو عقلاً محال می باشند.

برهانی دیگر بر حدوث ماده و وجود خدا

معقول نیست که ماده بدون صورت وجود داشته باشد و لذا مادی می گوید: هیچگاه بدون صورتی نبوده است؛ زیرا ماده و حرکت آن، از ازل متلازم بوده اند و از هم انفکاک نداشته اند.
از طرفی هم عقل حکم می کند به اینکه هر صورتی که ماده پیدا می کند هراندازه هم بسیط باشد، حادث و تغییر پذیر است و عوض می شود و از بین می رود به دلیل اینکه صورتهای بسیط، تغییر یافته و از بین می رود. و به جای آن صورتهای انواع زنده که در زمین شناسی حدوث آنها ثابت است پیدا شده اند و پرواضح است که هرچیزی که عدم بر آن وارد شود، ازلیّت ندارد.
پس مادامی که صورتِ لازمه ماده، حادث باشد و ازلی نباشد - به دلیل اینکه هر صورتی از صور ماده قبول عدم می نماید - پس ماده چگونه خواهد بود و پیش از حدوث صورت، چگونه بوده است؟
اگر بگویید بدون صورت بوده این محال است و اگر بگویید ماده با صورت حادث شده پس حادث می شود و قدیم نیست.
و به عبارت دیگر: ماده بر حسب آنچه مادی می گوید و به حکم عقل سلیم، ملزوم صورت است و صورت، لازم ماده است و از هم انفکاک ناپذیرند.
پس اگر مادّه قدیم باشد صورت هم باید قدیم باشد -به جهت عدم جواز انفکاک لازم از ملزوم لیکن صورت، قدیم نیست و حادث است به دلیل آنکه قبول عدم می کند، پس ماده نیز قدیم نیست.
وقتی ثابت شد که ماده حادث است و قدیم نیست، پس ناچار باید آفریننده ای داشته باشد که آن را به وجود آورده باشد و آن کس، همان خدای یگانه عالم و مرید است.

بیان دیگر

این جهان و آنچه در آن است از تمام جهات مرکب است و هر مرکبی حادث است. و عالم و آنچه در آن است به طور مستمر و غیر منقطع در حال تغییر از صورتی به صورت دیگر می باشد و هرچیزی که متغیر باشد، دیگر ازلی نیست؛ چون اگر ازلی باشد، تغیّر و تبدّل در آن جایز نیست در حالی که ما می دانیم صورتهایی که بر ماده عارض می شوند، همه حادثند پس ماده پیش از صورت، چه چیز است؟
اگر بگویید: صور را به نحو تسلسل تا بی نهایت فرض می کنیم آن هم غیر صحیح است؛ چون تسلسل عقلاً محال است.
پس چاره ای نیست جز اینکه بگوییم ماده و صورت هردو حادثند یا بگوییم ماده بدون صورت وجود داشته در حالی که ماده بدون صورت؛ یعنی بدون شکل، حجم، وزن، رنگ، بو، طعم و اینگونه اوصاف نمی تواند وجود داشته باشد و اگر فاقد همه این اوصاف باشد، فاقد وجود خواهد بود.
بنا بر این، عالم بعد از عدم به وجود آمده وعقل به حکم قانون علّیّت، بطور بدیهی حکم می کندبه اینکه هر حادثی سبب حدوثی دارد و این سبب نیز نمی تواند محتاج و حادث باشد؛ زیرا باز، همان اشکال تسلسل باز می گردد، لذا چاره ای نیست جز اقرار به وجود خداوند صانع، عالم، قادر و حکیم.
سخن الهی با مادی: شما مادّیون چون به پذیرش خدا که ما و هرچیزی را آفریده هدایت نشده اید، به قِدَم ماده و ازلی بودن آن نظر می دهید، ولی وقتی تنوّع و تبدّل آن را ملاحظه می کنید، در توجیه این تنوعات و استناد آن به سببی و شناخت آن سبب در می مانید؛ چون عقل شما قانع نمی شود که این تنوّعات حادث شده را به ماده نسبت دهید و ماده را سبب آن بدانید لذا می گویید: ماده فرد ازلی از ازل در حرکت بوده و به سبب این حرکت این تنوّعات و تبدّل صورتها، پیدا می شود؛ با اینکه شما تا امروز حقیقت ماده را هم نشناخته اید و اینکه می گویید در اثر حرکت، ماده مجتمع می شود و این صورتها و اشکال و موجودات زنده پیدا می شوند، یک تخمین و حدس و احتمال و نظر دادن به حسب گمان بیشتر نیست و شما در این رأی از آن اصل کلی که به آن پایبند هستید و می گویید: جز به چیزی که توسط احساس و مشاهده درک شود تسلیم نمی شوید، عدول کرده و بدون احساس و مشاهده به گمان استدلال یا صورت آن، تسلیم شده اید؛ چون سبب بودن ماده و حرکت برای حیات و این تنوّعات مختلف مسأله ای محسوس و مشاهد نیست.
بنابراین، از شما می پرسیم که آیا منطقی و معقول است که تصدیق کنیم آنچه در عالم از حیات و نظام و پدیده ها و خواص و احکام و نظم و ترتیب بسیار دقیق و محیّرالعقول است از اثر اجتماع ماده کور و بی قصد و شعور است یا اینکه بگوییم: این آثار و این همه ادلّه قصد و شعور و این نظام، دلیل بر وجود خداوند عالم قادر حکیم است که: «...ذلِکَ تَقدیرُ الْعَزیزِ الْعَلیم»(44)؟
آیا این نظم و ترتیبی که در ستارگان و شب و روز و فصلهای چهارگانه برقرار است و این جوّی که از گازهای نگهبان زندگی بر سطح زمین تشکیل شده و آن اندازه ضخامت (در حدود هشتصد کیلومتر) غلظت دارد که می تواند همچون زرهی زمین را از شرّ مجموعه مرگبار بیست میلیون سنگهای آسمانی در روز که با سرعتی در حدود پنجاه کیلومتر در ثانیه به آن برخورد می کنند، در امان نگه دارد. و اینکه می بینیم اگر زمین ما به بزرگی خورشید بود چگونه «وزن مخصوص» خود را حفظ می کرد، نیروی جاذبه 150 برابر می شد، ارتفاع جوّ، به حدود ده کیلومتر تنزّل می کرد، بخار شدن آب غیر ممکن می شد، فشار هوا تقریباً به 150 کیلوگرم بر سانتیمتر مربع می رسید یک جانور یک کیلو گرمی 150 کیلو گرم وزن پیدا می کرد، اندام آدمی به کوچکی اندام سنجاب می شد و زندگی معقول برای چنان موجوداتی دیگر امکان پذیر نبود.
اگر فاصله زمین تا خورشید دو برابر مقدار کنونی آن بود، حرارتی که از خورشید به آن می رسید به ربع حرارت کنونی تنزّل می کرد، سرعت حرکت بر مدار آن نصف می شد، طول مدت زمستان دوبرابر می گردید و در نتیجه همه موجودات زنده یخ می بستند و اگر و اگر.(45)
آیا همه این نظم و تقدیر، ازماده کور و نفهم است یا اثر قدرت و علم و اراده خداوند مرید است؟
آیا خون بدن ما که شامل تقریباً 30000 میلیارد گلبول قرمز و پنجاه میلیارد گلبول سفید است و این گلبولها مانند سایر سلولهای بدن در میان تار و پودی ثابت نشده اند بلکه در مایعی به نام «پلاسما» شناورند و به این ترتیب، خون بافت سیّالی است که تمام قسمتهای بدن را فرا می گیرد و به هرسلول، غذایی را که به آن نیازمند است می رساند، در عین حال محصولات زاید زندگی بافتی را جمع آوری می کند، به علاوه مواد شیمیایی لازم و سلولهایی که بتوانند نواحی آسیب دیده بدن را از نو ترمیم کنند نیز با خود دارد و با این عمل شگفت انگیزش به مانند سیلابی است که به کمک گل و لای و تنه های درختی که با خود کنده و آورده است، خانه های خراب شده مسیرش را از نو ترمیم می کند و...(46)
و آیا همکاری سلولهای بدن که حدود ده میلیون میلیارد است(1016) و وجود این همه شگفتیهای عالم سلولها، مستند به ماده پست و بی شعور است یا به اراده و قصد و قدرت خدای عالم و آگاه و توانا؟
«برهان نظم» و عنایتی که انسان الهی می گوید همین است که شما در این همه نشانه های نظم، علم، قصد و شعوری که در این عالم به کار رفته نظر کنید و در همین وجود خودتان و در آفرینش و نظام آن و در توافق و تناسب اعضای خودتان با یکدیگر و با دنیای خارج و با هوا و آب و خوردنیها و آفتاب و ماه و خاک و درخت و... و تناسب آنها با خودتان بیندیشید.
در همین «حواس پنجگانه» که آن را بسیار بی اهمیت می شماریم، توجه کنید؛ مثلاً در «حسّ بینایی» ببینید در این چشم شما چه اسرار و چه دقایق و ریزه کاریهایی به کار رفته که در یک کتاب بزرگ و یک مدرسه باید مقداری از آن را فرا گرفت، حکمتهای آفریدگار را در این دستگاه چشم بخوانید و بنگرید.
و یا به وسیله «پوست بدن» آدمی با تمام اشیای محیطش مربوط می گردد؛ چون در حقیقت، تعداد زیادی از اندامهای حسی ما چون گیرنده هایی در آن جای گرفته اند که بر حسب ساختمان طبیعی و خاص خود، تغییرات و تحریکات دنیای خارجی را درک می کند.
«دانه های حس لامسه» که در تمام سطح پوست پراکنده اند، نسبت به فشارو درد و گرما و سرما حسّاسند. آنها که در روی مخاط زبان قرار دارند، طعم و مزه غذاها و حرارت آن را درک می کنند. «ارتعاشات صوتی» به واسطه پرده صُماخ و استخوانهای گوش متوسط، روی دستگاه پیچیده گوش داخلی تأثیر می گذارد.
«شبکه ای از اعصاب شامّه» که در مخاط بینی پراکنده است، نسبت به «بو» حسّاسیّت دارد. و بالأخره «مغز» قسمتی از خود را به صورت عصب بینایی و شبکیّه تا نزدیکی پوست می فرستد که از تموّجات نورانی بین قرمز تا بنفش متأثر می گردد، پوست در اینجا تغییر عجیب و شگفت انگیزی می کند، شفّاف می شود و به صورت قرنیه و عدسی در می آید...(47)
آیا این همه لطف و تدبیر و حکمت و هزاران هزار لطف و تدبیر و حکمت دیگر را می توان به مادّه کور و بی شعور نسبت داد با اینکه ثابت کردیم ماده خودش هم مخلوق و پدیده است؟!