فهرست کتاب


به سوی آفریدگار

لطف اللَّه صافی گلُپایگانی‏

توضیح دیگر

هرکس در این عالم و مخلوقات بی شمار آن از: ستارگان، منظومه ها، کهکشان، حیوانات، جنبندگان، گل، شکوفه، میوه، سبزه، گیاه، درخت، رنگها و بوها، طعمها، انسانها، قیافه ها و شکلها، غریزه ها، استعدادها، دوستیها و دشمنیها، ذوقها، اندیشه ها، علاقه ها و حالات گوناگون هرمخلوق، اوضاع زمین، خاکها، معدنها، کوهها، ذرات اتمها ونظامات دقیقی که بر همه حکمفرماست بیندیشد، چگونگی پیدایش و حکومت این نظام محکم را بر آنها بررسی نماید و منصفانه در مقام تحقیق برآید، چهار احتمال بیشتر نخواهد داد و به عبارت دیگر باید یکی از چهار احتمال زیر را بپذیرد و تصدیق کند:
احتمال اول: اینکه تمام عالم از منظومه ها تا اتم و از جاندار و بی جان و این اوضاع فلکی و این همه سیر و حرکت و آنچه در آن هستیم و این کوهها و کاخها همه وهمه ازمجردات ومحسوسات،غیر از خیال چیزی نیست و حقیقت و واقعیتی ندارند، نه زمینی هست و نه آفتابی و نه ماه و نه انسان و نه حیوان و نه و نه...
این احتمال به قدری باطل و موهوم است که شایسته نیست تحت مطالعه و حتی رد و اثبات و بطلان قرار بگیرد.
احتمال دوم : اینکه عالم بعد از عدم و نیستی بدون مؤثر خارجی، خود به خود موجود شده باشد و این نظام بر کائنات آن حکومت یافته باشد، این احتمال نیز در سخا و بطلان مانند احتمال اوّل است که عقلایی نیست.
احتمال سوم : اینکه گفته شود که مادّه قدیم است و از برای آن اول و انتهایی و آغاز و انجامی نیست و این همه اوضاع و نظام، همه از خواص مادّه است، این همه تغییرات و تبدلات و آثار خواص مختلف و اصناف مختلف کائنات و عجایب و غرایبی که عقل را مبهوت و متحیر می سازد، همه از آثار مادّه است و این مادّه است که هر موجودی را به راه خودش هدایت می کند، به هرانسان و حیوانی قوّه تشخیص ضرر و نفع خود را می دهد و به هرگلی، رنگی، به هرمیوه ای، مزه ای، به هرجنبنده ای، آگاهی و فهمی و به هرچیزی، خاصیتی بخشیده و این همه افکار فلسفی و عرفانی و مکتبهای گوناگون،پدیدآورده است.
این احتمال نیز علاوه بر آنکه از نظر علم، بطلانش روشن شده و قانون ترمودینامیک (حرارت) آن را رد می کند، به خودی خود نیز قابل قبول نمی باشد وخرد پسند نیست؛ زیرا عقل این همه آثار حیات و زندگی و شعور و قصد را نمی تواند خواص مادّه فرض کند و مادّه ای را که این گونه عاجز و ناتوان و مسخر بشر می بیند، نمی تواند فاعل و علت این همه حرکات و نظامات حساب شده و دقیق تصور نماید و مؤثر و اثر پذیر بشمارد.
مثل این است که شما کاخ استوار و بسیار بلند و با عظمتی را ببینید و آن همه زیبایی و هنرنمایی و دقت و ریزه کاریهایی را که در آن است و باید به مهندسی بسیار نابغه و ماهر نسبت بدهید، به سنگها، آجرها، آهنها و مصالحی که در آن به کار رفته نسبت بدهید.
در این احتمال، شخص، کمال غیر متناهی، حکمت، دقت، آثار علم و آگاهی و نظام و تناسب را تصور می نماید و آن را فوق العاده متعالی و ارزنده می یابد و مع ذلک همه این کمالات و ارزشهای متعالی را به مثل خاکی که زیر پایش ریخته یا هوایی که استنشاق می کند نسبت می دهد و آن را به وجود آورنده این همه جمال و کمال می شمارد.
پس، این احتمال نیز مردود است و عقل انسانی که می بیند روییدن یک بوته گل یا یک خوشه گندم یا یک درخت میوه موقوف به فراهم شدن شرایط و زمینه هایی و فعل و انفعالات بسیاری از داخل و خارج است ناچار آن را به اراده مشیت و قصد و شعوری نسبت می دهد. و از اینکه آن را کار گل و آب بداند و به مادّه نسبت دهد، به شدت خودداری می کند.
اینهاهمه احتمالات غیرعقلایی است که در جریان و تفکرات عمیق و اندیشه ژرف بشر،هیچ وقت به عقل نزدیک نمی شوندوگواه و شاهدی بر درستی آنها یافت نمی شود. باقی می ماند احتمال چهارمی که پنجم ندارد وآن این است که جهان و این همه کاینات گوناگون و این قوانین محکم و قواعد حاکم بر آن، مستند به وجودی غیر از خود آن است که نه مادّه است و نه جسم و نه عاجز و نه جاهل و منزه ازتمام عیوب ونقایص وجامع جمیع کمالات است و آن وجود،«خدا»است:
«وَلَئِنْ سَألْتَهُمْ مَن خَلَقَ السَّمواتِ وَالأرْضَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ...»(26)؛ «و اگر از ایشان بپرسی که چه کسی آسمانها و زمین را خلق کرده، هرآینه می گویند خدا».
آری غیر از احتمال چهارم، احتمال دیگری که خرد پسند و با فطرت بشر مطابق باشد نیست.
این است که هرچه فکر بشر بیشتر در اسرار عالم خلقت غور و بررسی کند و هرچه رشته های علوم و دانشهای او بیشتر شود، شواهد و نشانیهای صحت این عقیده بیشتر می شود و نمونه بارز آن همان اسرار کتاب وجود خود انسان است که هررشته اش علمی شده و در هرقسمتش علمای متخصص، پیوسته مشغول به کشف اسرار و تحقیق هستند، بخش روان، مغز، اعصاب، استخوان، خون، دستگاه گوارش، پوست، گوش، حلق، بینی، چشم و... همه این رشته ها دلیل بر نظم و تدبیری است که در وجود این انسان قرار دارد و ظاهرش را با باطنش و اعضایش را به یکدیگر متصل و پیوسته و همه را با عالم خارج مربوط و متناسب قرار داده است که اگر این نظام و اعتدال نبود و بی نظم و ترتیب بود، امکان پیدایش هیچ علمی نبود، همه علما در رشته خودشان هرچه پیش بروند به خدا نزدیکتر می شوند و در عین حال هرکسی هم در رشته کار و شغلش - حتی چوپان بیابان از گله و رمه اش - خدا را می شناسد.
آفرین باد بر آن کس که خداوند دل است
دل ندارد که ندارد به خداوند اقرار
کوه و صحرا و درختان همه در تسبیحند
نه همه مستمعی فهم کند این اسرار
این همه نقش عجب بر درودیوار وجود
هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار
هرچه را انسان می بیند و هرچه را احساس می کند، هر پدیده ای، پیدایش هر موجود، چگونگی تکون آن، زندگی انبیا، و معجزات آنها همه و همه «برهان خدا شناسی» است.
و هرچه انسان بیشتر به سوی او توجه کند، به پرستش و نیایش در درگاه او بایستد، او را بخواند، با او مناجات کند، در حالات و تاریخ مردان خداشناس تأمل نماید، قرآن مجید را با تدبر بخواند و احادیث و اخباری را که در خداشناسی وارد شده و کلمات علما و حکمای الهی را در این باره بیشتر مطالعه نماید، خداشناس تو می گردد تا آنجایی که لذیذترین چیزها برای او یاد خدا، مناجات با او، ذکر و دعا می شود و دلش فقط با یاد او آرام می گردد: «...اَلا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ ...»(27)؛ تا جایی که می فهمد سعادت واقعی او در ایمان به خدا و بندگی اوست که کمالی از آن بالاتر نیست.
خوشا به حال آن کس که به این حال برسد!
و خوشا به حال آن کس که با شناخت خدا از سرگردانی و تحیّر نجات یابد و از غصّه، اندوه، یأس، نومیدی و بدبینی، خلاص شود.
«اَللّهمَّ ارزُقنی حُبَّک وَحُبَّ مَن یُحبُّک وَحُبَّ کُلِّ عَمَلٍ یُوصِلُنی الی قُربِکَ؛ خدایا! دوستی خودت را و دوستی هرکس که تو را دوست می دارد و دوستی هر عملی که مرا به قرب تو می رساند و به تو نزدیک می سازد، روزی من کن».
خواننده عزیز! این بحث مهمتر و عالیتر و ارج دارتر از آن است که در ضمن یک مقدمه و به صورت مقدمه تقدیم شود، بحثی است که همه مباحث انسانی و دینی و عرفانی، مبتنی بر آن است و هدف اول و اولین هدف تمام کتابهای آسمانی و دعوت پیامبران، این بحث است؛ بحثی است که علوم انسان شناسی، جانورشناسی، زیست شناسی، کیهان شناسی، گیاه شناسی، زمین شناسی، معدن شناسی، روان شناسی و... آن را تأیید می نماید و هرچه این دانشها بیشتر گسترش یابد، این بحث، واقعی تر و جالبتر می گردد. و به علاوه از امثال ضعیفانی کم بضاعت وکم اطلاع مانندمن،سخن گفتن و ورود در چنین بحث متعالی، جسارت و بلندپروازی است.قدرامثال من در این میدان از قدر آن مورچه ای که امام«علیه السلام» عقلا و خردمندان را در هنگام وصف خدا به آن تشبیه فرموده کمتر است.
«فَسُبحانَ مَن هُوَ فَوق وَصف الواصِفینَ وَنَعتِ النّاعتین».(28)
اینجا میدان سخن با مردان خداشناس، آگاهان، باریافتگان و حاملان معارف قرآن و علوم اهل بیت عصمت و رسالت است.
میدان سخن با علی« علیه السلام» و آن خطبه های معارف آموز و پر از معنا و حقیقت نهج البلاغه است.
در اینجا باید از مکتب دعای امام زین العابدین و مکتب درس امام جعفر صادق و مجالس بحث حضرت رضا و سایر ائمه«علیهم السلام» و اصحاب خاص و تربیت شدگان در درس علم آنان معرفت آموخت. ما اگر سخنی می گوییم عذرمان این است که در این ایستگاه، هرکس به زبانی سخن حمد تو گوید:
هرکس به زبانی سخن حمد تو گوید
بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه
«یُسَبِّحُ للَّهِ مافِی السَّمواتِ وَمافِی الْأرضِ الْمَلِکِ الْقُدُّوسِ العَزیزالحَکیم».(29)
به ذکرش هرچه بینی درخروش است
دلی داند که این معنی به گوش است
نه بلبل بر گلش تسبیح خوانی است
که هر خاری به تسبیحش زبانی است

اعتصام الوری بمغفرتک
عجز الواصفون عن صفتک
تب علینا فاننا بشر
ما عرفناک حق معرفتک
لا اُحصی ثَناءً عَلیکَ
اَنتَ کَما اَثنَیت عَلی نَفسِکَ
«اِلهی هَبْ لِی کَمالَ الانقِطاع اِلیکَ، وَانِر ابصارَ قُلُوبنا بِضِیاء نَظَرِها اِلَیکَ حَتّی تَخرقَ اَبْصارُ الْقُلُوبِ حُجَبَ النُّور فَتَصِل اِلی مَعدن الَعظَمَةِ وَتصیرَ اَرواحُنا مُعلَّقةً بِعِزِّ قُدسِک(30)؛ بارخدایا! به ما کمال توجه و دلبستگی به خودت را ببخش و دیدگان دلهای ما را به روشنایی نظر به سوی خودت نورانی گردان تا چشمهای دلها پرده های نور را بدرد و به معدن عظمت برسد و ارواح ما به عزت قدس تو مرتبط گردد».قم - لطف اللَّه صافی گلپایگانی

پرسشها
پاسخها

پرسش اوّل

و
آیا این جمله که: «هرموجودی، آفریننده و علتی دارد» صحیح است، اگر صحیح است پس خدا را چه کسی آفریده و علت وجود اوکیست؟

پاسخ:

اوّلاً : هم از آنان که به وجود خداوند متعال ایمان و عقیده دارند و هم از کسانی که معتقد به خدا نیستند می توان یک پرسش نمود؛ اما از مؤمنین به خدا بدینگونه سؤال می شود که: اگر هرموجودی علت و آفریننده ای دارد و قانون علیت درست است، پس علت وجود خدا چیست؟ و به تعبیر ساده تر، آفریننده او کیست؟
و از آنان که به خدا معتقد نیستند - مانند ماتریالیستها که همه چیز را معلول ماده می دانند - اینگونه سؤال می شود که پس ماده معلول چیست؟
فرق بین این دو سؤال در این است که: آنان که «ماده» را ازلی و علّت می دانند، گرفتار ایرادات و اشکالاتی که به آن اشاره خواهیم کرد می شوند و از عهده پاسخ به آن ایرادات بر نمی آیند، در حالی که آنان که خدا را ازلی و آفریننده می دانند بر ایشان اشکال و ایراد و ابهامی که نتوانند از آن پاسخ بدهند، پیش نخواهد آمد.
ثانیاً: این پرسش، ناشی از عدم دقت و اشتباه بین موجودی که آفریده شدن و آفریده بودن با ذات او منافات ندارد که لااقل محتمل است آفریده شده و موجود باشد، به این معنا که وجود و پدیده و هستی او از غیر خودش باشد و بین موجودی که اقتضای ذاتش، آفریده نبودن و معلول نبودن و بودن و وجود داری و هستی از خود داشتن است.
و به عبارت دیگر می گوییم:
این قاعده که «هرموجودی آفریننده ای دارد» به این کلیّت صحیح نیست و قانون علیّت هم به این کلّیت معقول و قابل تصور نیست؛ زیرا موجودات از نظر وجود و هستی دوگونه می باشند:
الف : بعضی موجودات که وجود و تحقق و هستی آنها انفکاک و تنزه از نیستی از عدم و بی نیازی از علت و وجوب وجود نیست.
و به عبارت دیگر: حیثیت ذاتی آنها احتیاج به علت است؛ یا حد اقل اقتضای عدم علت و ابا از داشتن علت ندارند، ممکن است معلول و پدیده باشند و ممکن است علت و آفریننده نداشته باشند.
مثل «ماده» بنابر رأی مادّیون و ماتریالیستها که آن را ازلی می دانند ولی هر چند آن را ازلی بدانند و بگویند حیثیت ذاتی آن احتیاج به علت نیست، نمی توانند بگویند که حیثیت ذاتی آن، عدم احتیاج به علت است و معلول نبودن و ازلی بودن، حیثیت ذاتی آن است؛ چون هر دو صورت در نظر اول و با توجه به ذات ماده، احتمال می رود که در حقیقت نسبت به علت، لا اقتضا باشد (یعنی ذاتش نه اقتضای علت کند و نه اقتضای عدم علت) ممکن است علت داشته و معلول هم باشد و هم ممکن است علت نداشته باشد و هرچه هم مطلب را تعقیب کنند به اینجا نخواهند رسید که ازلیّت و معلول نبودن، ذاتی ماده است که اگر فرض علّت برای ماده شود، ماده، ماده نخواهد بود و خلاف فرض، لازم بیاید.
در این صورت، به فرض معلول نبودن ماده، وجود و وجوب و ازلیت موجودی که معلول نبودن حیثیت ذاتی آن نیست، چگونه قابل تصور است؟ و چگونه چیزی که حیثیت ذاتش ابای ازعدم نیست و فرض عدمش نا معقول نیست، می تواند معلول نبوده و ازلی باشد و قانون علیت چگونه در اینجا استثنا برمی دارد.
بنابر این، این سؤال بجاست که: چرا قانون علّیت در ماده جاری نیست؟ و اگر هر موجودی علتی دارد پس علت وجود ماده چیست؟ وچگونه ماده استثنائاً بدون علت، وجود یافته است؟ این پرسشی است که مادیّون باید به آن پاسخ بدهند، در صورتی که پاسخ صحیحی برای آن ندارند.
این در صورتی است که حیثیت ذاتی اینگونه موجودات را فقط ابا نداشتن از علت بدانیم و آنها را در احتیاج به علت و معلول بودن ونبودن، «لا اقتضا» فرض کنیم که هرچند تصور چنین موجودی که هم ممکن باشد بدون علت موجود باشد و هم با علت، از جهت اینکه خلط بین واجب و ممکن و صفت وجوب و امکان می شود، محال است؛ چون اگر این موجود واجب است، پس بی نیاز از علت است. و اگر ممکن است، بدون علت چگونه وجود پیدا می کند.
و به عبارت دیگر: یا وجودش تعلق و ارتباط به غیر است، پس وابسته به غیر و معلول غیراست. و یا مستقل است و وجودش از خود و به خود است و معلول نیست، پس اگر لااقتضا نسبت به معلول بودن و نبودن است، چگونه فرض وجودش بدون علت ممکن است؟
به هر حال در این فرض، ایراد و پرسش از علت، کاملاً بجاست.
و اما اگر این نظر صحیح و دقیقتر را در اینجا پذیرفتیم که حیثیت ذاتی اینگونه از موجودات، احتیاج به علت و معلول بودن است و اصلاً موجودات از دو گونه بیرون نیستند و موجودی که نسبت به معلول بودن و نبودن، لا اقتضا باشد، تصور نمی شود.
بنابراین، وجود ماده بدون علت، امکان نخواهد داشت و ماده باید معلول باشد هرچند علت آن را نشناسیم. در هر صورت، قانون علیت و قاعده کلی «هرموجودی آفریننده و علتی دارد»، فقط در این نوع موجودات جاری است، خواه آنها را نسبت به معلول بودن و علت داشتن و نداشتن، لا اقتضا بدانیم یا حیثیت ذاتی آنها را نیاز به علت بدانیم، پرسش از اینکه چرا پدیدار شده؟ چرا موجود شده؟ چرا وجود یافته و علت وجودش چیست؟ و آفریننده اش کیست؟ جا دارد و بجاست.
ب : یک قسم موجود است که حیثیت ذاتی و تحقق و هستی او کمال و بی نیازی از علت و خود به خود و از خود بودن وآفریده نبودن است. در این موجود، قانون علّیت نمی تواند راه پیدا کند؛ زیرا فرض این که این قانون در آن راه یابد ومعلول باشد، مساوی با این است که او آن موجودی که گفتیم نباشد و در ردیف دسته اول باشد.
لذا اینجا نمی توان گفت: چون قاعده این است که هرموجودی آفریده ای دارد، پس این موجود را کی آفریده؟ و علت آن چیست؟ چون این سؤال ناشی از عدم توجه به تعریف این موجود است؛ برای اینکه دقت نمی شود، این موجود را با موجودات دیگر اشتباه می نمایند، از این جهت قاعده ای را که در آنها جاری است، در اینجا هم می خواهند جاری نمایند، غافل از اینکه جریان این قاعده در این موجود محال و خلاف فرض و خلاف واقع است.
علت احتیاج و نیازمندی به علت «وجود» نیست؛ چنانچه برخی از مادیون گمان کرده ومی گویند: ما بر حسب استقصایی که کرده ایم هرچه «وجود» دیده ایم آن را معلول و نیازمند به علت یافته ایم، بنا بر این، قانون علیت در هر موجودی جاری است ومی توانیم از علت وجود هر موجودی سؤال کنیم. پاسخ این حرف این است که:
شما از اینجا در اشتباه افتاده اید که مبدأ علّیت را مبدئی تجربی شناخته اید؛ چون هرموجود مادی را محتاج به علت می بینید، تصور می کنید که احتیاج به علت، ذاتی هرموجود است در حالی که اولاً این تجربه شما از حدود موجودات مادی که عدم احتیاج به علت، ذاتی آنها نیست، بیرون نیست و نتیجه آن را نمی توان در موجودات غیر مادی و موجودی که عدم احتیاج به علت ذاتی اوست، جاری شمرد. ثانیاً این تجربه شما احتیاج موجود مادی را به علت اثبات می کند اما این که احتیاج به علت، ذاتی هر موجودی و نفس و جود داشتن است یا علت دیگر دارد، مطلبی نیست که بتوان آن را با تجربه کشف کرد؛ زیرا این معنا خارج از حدود آزمایش است.
بنابراین، قانونی که به طور کلی در هر موجودی - اعم از مادی و مجرد که عدم احتیاج به علت، ذاتی او نباشد - جاری باشد، این است که علت احتیاج آن به علت، باید یا حدوث باشد یا امکان ذاتی یا امکان وجودی و چون خداوند همان موجود و علةالعلل و مبدأ یگانه ای است که نه آفریده شده و نه معلول است و نه مخلوق و نه محتاج و منزّه از امکان ذاتی و امکان وجودی و حدوث است، نمی توان گفت چه کسی او را آفریده؛ چون این سؤال فقط در مورد آفریده شده و حادث و ممکن به امکان ذاتی یا وجودی مطرح می شود.
در مثل مناقشه نیست: بعضی از اشیا ذاتاً خاصیت شرینی یا شوری ندارند، باید، آنها را نمک زد یا در آنها شکر ریخت تا شور یا شیرین شوند. نسبت به این اشیا می شود گفت: چون هر شیرین و شوری، شیرین کننده و شور کننده ای دارد، پس علت شوری یا شیرینی این شی ء چیست؟ ولی نسبت به «نمک و شکر» که شیرینی و شوری،ذاتی آنهاست، این پرسش صحیح نیست.