فهرست کتاب


به سوی آفریدگار

لطف اللَّه صافی گلُپایگانی‏

زلزله در چاپخانه

اگر در چاپخانه ای که دارای یک میلیون حرف است و تمام آنها را در محلهای مشخص گذارده اند (تا هنگام حروفچینی برای چاپ، حروفچین به آسانی هر حرفی را از جای خود بردارد) ناگهان در اثر زلزله ای تمام این حروف در هم بریزد به طوری که پیدا کردن یک حرف به اشکال و زحمت امکان پذیر باشد، در چنین حالی اگر حروفچین چاپخانه به شما خبر دهد که در اثر در هم ریختن و اختلاط حروف با یکدیگر، ده کلمه که ارتباطی به یکدیگر ندارند، فراهم آمده است، شاید آن را احتمال داده و بپذیرید!
ولی اگر بگوید که: از این ده کلمه جمله ای بیرون آمده که یک معنایی را افاده می کند؛ مثلاً یک شعر کامل از اشعار فردوسی یا سعدی از آن بیرون آمده است، آیا بازهم احتمال می دهید؟
ممکن است بگویید بالأخره این را محال نمی دانیم، می گوییم: اگر بگوید از این یک میلیون حرف، یک کتاب علمی یا ریاضی بسیار دقیق یا یک قصیده طولانی یا کتاب شاهنامه یا مثنوی یا دیوان حافظ و سعدی ونظامی، تمام و کمال، حروفچینی شده است آیا بازهم احتمال می دهید و آن را محال نمی دانید؟ حتماً احتمال نمی دهید و آن را مانند یک امر محال بدیهی می شمارید.
چرا نمی پذیرید و آن را محال بدیهی می شمارید؟
چون تصادف، گاهی در نظر انسان ممکن است و گاهی محال و آنجا که محال به نظر می آید، فقط به خاطر تجربیاتی نیست که برای هر انسانی حاصل شده است و تصادف را بسیار نادر دیده، و در امور متعاقبه و پی در پی نادرتر و یا اصلاً ندیده بلکه این امر در اعمال عقل و باطن شعور و ضمیر و درک انسان متکی بر قانونی عقلی و ریاضی است که با وجود آن قانون، عقل نمی تواند تصادف را (به خصوص در امور متعاقبه کثیره مثل این چند مثالی که بیان شد) تصدیق نماید.
این قانون را قانون تصادف (قاعده حساب احتمالات) می گویند، بر طبق این قانون ریاضی، هرچه عدد اشیائی که به هم مرتبط هستند کمتر باشد، احتمال تصادف با احتمال وجود قصد و اراده به هم نزدیکتر می شوند. و هرچه عدد اشیا زیادتر شود، احتمال وجود قصد، قویتر می شود و احتمال تصادف که از آغاز به نسبت یک بر دو بود، به نسبت یک بر ده و یک بر صد و هزار و میلیون و میلیونها و میلیاردها و بیشتر، و بیشتر از آنچه در وَهم و تصور آید، خواهد بود تا آنجایی که احتمال تصادف در حکم محال خواهد شد.

نابینای تیرانداز!

هدفهایی برای تیراندازی معین و از یک تا ده شماره گذاری شده است که طبق شماره، هدف قرار بگیرد. اگر شخص راستگویی به شما خبر دهد که تیر انداز ماهری، اوّلین تیرش به هدف شماره یک اصابت کرد، باور می کنید و اگر بگوید دومین تیرش به هدف شماره دو و تیر سوم به هدف شماره سه و همین طور بقیه تیرهایش، متعاقب یکدیگر به ترتیب از شماره چهار تا ده به هدف اصابت کرده، قبول می کنید.
حالا اگر شخص راستگوی دیگری، بگوید: از زیر انگشت یک نفر نابینای بی اطلاع از تیراندازی، بدون قصد و اراده، تیری رها شد و تصادفاً به هدف شماره یک اصابت کرد، به جهت اینکه این تصادف را احتمال می دهید، باور می کنید. و اگر بگوید تیر دوم این شخص نابینای بی التفات نیز، به هدف شماره دو برخورد کرد، قبول نمی کنید، به فرض اینکه قبول کنید، در هدف شماره سه و چهار و بیشتر، دیگر این تصادف را منکر می شوید و احتمال آن را نابخردانه و سفیهانه می شمارید، در حالی که نسبت به اصابت تمام تیرهای تیرانداز ماهر که با قصد و توجه تیر اندازی کرده، شک نمی کنید؛ به این ترتیب هرچه هدفها را بیشتر فرض کنید، احتمال اینکه تیرهای آن شخص نابینا، مرتب و پی در پی به هدفهای شماره گذاری شده، بر سد، ضعیفتر می شود به طوری که شما اصابت تیرهای او را به طور منظم امری محال می شمارید، چرا محال می شمارید؟
اگر از بیشتر مردم راز محال بودن این تصادف را بپرسید، فقط پاسخ می دهند که ما آن را باور نمی کنیم همان طور که وقوع یک امر محال را باور نمی کنیم، ولی علت محال بودن آن را نمی دانیم؛ چون این محال بودن، همان طور که گفته شد، فقط با یک قاعده ریاضی و قانون تصادف روشن می شود، آنان که قدری روشن فکرتر باشند می گویند: یقیناً این قضاوت و حکم عقل، به محال بودن تصادف، در عمق عقل و باطن وجود ما، بر قانونی علمی و ریاضی تکیه دارد هرچند نتوانیم آن را تشریح کنیم.
این قانون به شرحی که گفتیم و بازهم تکرار می کنیم، همان «قانون تصادف» است که بر حسب آن، احتمال تصادف بر حسب زیاد شدن اشیاء مرتبط به هم، روبه ضعف می گذارد تا حدی که نسبت به ده یا بیست چیز مرتبط، امری محال به نظر می رسد، احتمالی که هرکس آن را بدهد نا بخرد شمرده می شود و اعتنای به آن، دلیل بیماری روانی و سفاهت است.
در مورد همین مثال، هدفهای شماره گذاری شده، احتمال این که تیرنابینای ناملتفت به هدف شماره یک برسد 110 است و احتمال این که تیر اول ودومش به هدف یک و دو برسد، 1100 است و احتمال این که تیر اول ودوم وسوم به هدف شماره یک، دو و سه برسد، 11000 است و احتمال این که تیرهای اول و دوم و سوم و چهارم به هدف یک تا چهار برسد، 110000 است به این ترتیب به نسبت تیر پنجم تا دهم و تا هدف دهم وقتی این حساب راادامه دهیم، نسبت احتمال اصابت تیرها از یک تا ده به هدفهای دهگانه 000/000/1100 می شود و اگر هدفها را دوازده تا، فرض کنیم احتمال تصادف یک در ده تریلیون خواهد شد.و اگر 21 هدف شوند، احتمال اصابت 2610211/:0001/000/000/000/1100 می شود، که عقل مطلقا به آن اعتنا نمی کند در حالی که اگر سخن شخص اول را بپذیریم که: تیراندازی ماهر با قصد و توجه، همه هدفها را نشانه قرار داد و تیرهایش به هدفها اصابت کرد، یک احتمال عقلایی را پذیرفته ایم.
حال که حساب تصادف در ده تا بیست و یک چیز مرتبط، این گونه به دست آمد و معلوم شد که احتمال تصادف عقلایی نیست، خودتان حساب آن کتابخانه را با 38 میلیون کتاب و آن کتابها را با000/000/000/800/22 حرف و آن چاپخانه را با یک میلیون حرف، بنمایید و ببینید احتمال تصادف، از احتمال محال هم سفیهانه تر است یا نه، وقتی در رقم 21، احتمال تصادف 11201 باشد، در یک میلیون حرف، احتمال به وجود آمدن تصادفی یک کتاب علمی یا ریاضی، یک درچند می شود؟ آیا می توان با رقمی آن را به کسی نشان داد؟ آیا اگر بگویید یک در میلیارد میلیارد میلیارد میلیارد است، کافی است؟ یقیناً نه، بیش از اینهاست.
این است راز محال شمردن تصادف یا در حکم محال بودن آن، این مثال در یک ماشین، یک کارخانه، یک قالی و یک عمارت، جاری است.
نتیجه : حال می گوییم کتابخانه 38 میلیونی ما یا هزار میلیون، یا صد هزار میلیون کتاب فلسفی و ریاضی، با کلمات و حروفش و یک میلیون حروف چاپخانه و صدها هزار میلیون بیشتر، در برابر این کتاب بزرگ آفرینش و حروف و کلمات، چیزی نیست و چگونه قابل قیاس است؟ آیا یک دهم و یک هزارم است؟ من که یقیناً نسبت 38 میلیون کتاب، که سهل است، 38 میلیون کتابخانه و هر کتابخانه صدها هزار میلیون کتاب با تمام کلمات و حروفش با کتاب عالم خلقت از نسبت یک حرف به مجموع حروف کتابهای این کتابخانه های صدهزار میلیون کتابی، کمتر می بینم! یعنی تعداد تمام حروف و کلمات کتابهای این کتابخانه ها نسبت به عدد تمام مخلوقات و پدیده های آفرینش از یک حرف در برابر تمام حروف این کتابها کوچکتر است، چقدر کوچکتر است؟ خدا داناست!
«قُلْ لَوْ کانَ الْبَحْرُ مِداداً لِکَلِماتِ رَبّی لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ اَنْ تَنفَدَ کَلماتُ ربّی وَ لَوْ جِئْنا بِمِثْلِهِ مَدَداً».(24)
کسی می تواند تصور نماید؟ آیا در صورتی که نمی توانیم احتمال تصادف را در آن کتابخانه و کتابهایش و در هر صفحه و سطر و جمله اش و در آن چاپخانه، به نحوی توجیه کرده و بپذیریم، چگونه تصادف را در این پدیده های بی شمار عالم خلقت، می توانیم احتمال بدهیم؟ هرگز! هرگز!
اینجاست که هرچه تفکر بشر در اسرار آفرینش و قوانین و ارتباط اجزا و عوالم آن با یکدیگر بیشتر شود، بیشتر بر حکومت قصد، شعور، علم و اراده، براین عالم آگاه می شود.
و در برابر آن آفریننده بزرگی که این همه نوامیس و نظامات و مناسبات و ارتباطات در این عالم از کهکشانها تا اتم و از عالم مجرّدات، مادیات، و انسان، حیوان، جماد، نبات، زمین، کوه و دریا برقرار کرده پیشانی عبودیت بر زمین می گذارد و زبان به تسبیح و تکبیر و تهلیل می گشاید. اینجاست که معنای این حدیث معلوم می شود که:«تفکّرُ ساعَةٍ خَیْرٌ مِنْ عِبادَةِ سَبْعینَ سَنَةٍ؛ یک ساعت فکر کردن، از عبادت هفتاد سال بهتر است».
و اینجاست که معنای این فرمایش حضرت علی«علیه السلام» ظاهر می گردد:«لو فَکَّرُوا فی عَظیم القدرَةِ و جَسیم النّعمة لَرَجَعُوا اِلی الطّریقِ وَخافوا عذابَ الحَریقِ وَلکِنِ القُلُوب عَلِیلَةٌ والبَصائر مَدخُولَةٌ(25)؛ اگر در عظمت و توانایی خدا و بزرگی نعمت او می اندیشیدند، هرآینه به راه باز می گردیدند و از عذاب سوزان بیم می کردند، ولی دلها رنجور و بصیرتها معیوب است».

توضیح دیگر

هرکس در این عالم و مخلوقات بی شمار آن از: ستارگان، منظومه ها، کهکشان، حیوانات، جنبندگان، گل، شکوفه، میوه، سبزه، گیاه، درخت، رنگها و بوها، طعمها، انسانها، قیافه ها و شکلها، غریزه ها، استعدادها، دوستیها و دشمنیها، ذوقها، اندیشه ها، علاقه ها و حالات گوناگون هرمخلوق، اوضاع زمین، خاکها، معدنها، کوهها، ذرات اتمها ونظامات دقیقی که بر همه حکمفرماست بیندیشد، چگونگی پیدایش و حکومت این نظام محکم را بر آنها بررسی نماید و منصفانه در مقام تحقیق برآید، چهار احتمال بیشتر نخواهد داد و به عبارت دیگر باید یکی از چهار احتمال زیر را بپذیرد و تصدیق کند:
احتمال اول: اینکه تمام عالم از منظومه ها تا اتم و از جاندار و بی جان و این اوضاع فلکی و این همه سیر و حرکت و آنچه در آن هستیم و این کوهها و کاخها همه وهمه ازمجردات ومحسوسات،غیر از خیال چیزی نیست و حقیقت و واقعیتی ندارند، نه زمینی هست و نه آفتابی و نه ماه و نه انسان و نه حیوان و نه و نه...
این احتمال به قدری باطل و موهوم است که شایسته نیست تحت مطالعه و حتی رد و اثبات و بطلان قرار بگیرد.
احتمال دوم : اینکه عالم بعد از عدم و نیستی بدون مؤثر خارجی، خود به خود موجود شده باشد و این نظام بر کائنات آن حکومت یافته باشد، این احتمال نیز در سخا و بطلان مانند احتمال اوّل است که عقلایی نیست.
احتمال سوم : اینکه گفته شود که مادّه قدیم است و از برای آن اول و انتهایی و آغاز و انجامی نیست و این همه اوضاع و نظام، همه از خواص مادّه است، این همه تغییرات و تبدلات و آثار خواص مختلف و اصناف مختلف کائنات و عجایب و غرایبی که عقل را مبهوت و متحیر می سازد، همه از آثار مادّه است و این مادّه است که هر موجودی را به راه خودش هدایت می کند، به هرانسان و حیوانی قوّه تشخیص ضرر و نفع خود را می دهد و به هرگلی، رنگی، به هرمیوه ای، مزه ای، به هرجنبنده ای، آگاهی و فهمی و به هرچیزی، خاصیتی بخشیده و این همه افکار فلسفی و عرفانی و مکتبهای گوناگون،پدیدآورده است.
این احتمال نیز علاوه بر آنکه از نظر علم، بطلانش روشن شده و قانون ترمودینامیک (حرارت) آن را رد می کند، به خودی خود نیز قابل قبول نمی باشد وخرد پسند نیست؛ زیرا عقل این همه آثار حیات و زندگی و شعور و قصد را نمی تواند خواص مادّه فرض کند و مادّه ای را که این گونه عاجز و ناتوان و مسخر بشر می بیند، نمی تواند فاعل و علت این همه حرکات و نظامات حساب شده و دقیق تصور نماید و مؤثر و اثر پذیر بشمارد.
مثل این است که شما کاخ استوار و بسیار بلند و با عظمتی را ببینید و آن همه زیبایی و هنرنمایی و دقت و ریزه کاریهایی را که در آن است و باید به مهندسی بسیار نابغه و ماهر نسبت بدهید، به سنگها، آجرها، آهنها و مصالحی که در آن به کار رفته نسبت بدهید.
در این احتمال، شخص، کمال غیر متناهی، حکمت، دقت، آثار علم و آگاهی و نظام و تناسب را تصور می نماید و آن را فوق العاده متعالی و ارزنده می یابد و مع ذلک همه این کمالات و ارزشهای متعالی را به مثل خاکی که زیر پایش ریخته یا هوایی که استنشاق می کند نسبت می دهد و آن را به وجود آورنده این همه جمال و کمال می شمارد.
پس، این احتمال نیز مردود است و عقل انسانی که می بیند روییدن یک بوته گل یا یک خوشه گندم یا یک درخت میوه موقوف به فراهم شدن شرایط و زمینه هایی و فعل و انفعالات بسیاری از داخل و خارج است ناچار آن را به اراده مشیت و قصد و شعوری نسبت می دهد. و از اینکه آن را کار گل و آب بداند و به مادّه نسبت دهد، به شدت خودداری می کند.
اینهاهمه احتمالات غیرعقلایی است که در جریان و تفکرات عمیق و اندیشه ژرف بشر،هیچ وقت به عقل نزدیک نمی شوندوگواه و شاهدی بر درستی آنها یافت نمی شود. باقی می ماند احتمال چهارمی که پنجم ندارد وآن این است که جهان و این همه کاینات گوناگون و این قوانین محکم و قواعد حاکم بر آن، مستند به وجودی غیر از خود آن است که نه مادّه است و نه جسم و نه عاجز و نه جاهل و منزه ازتمام عیوب ونقایص وجامع جمیع کمالات است و آن وجود،«خدا»است:
«وَلَئِنْ سَألْتَهُمْ مَن خَلَقَ السَّمواتِ وَالأرْضَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ...»(26)؛ «و اگر از ایشان بپرسی که چه کسی آسمانها و زمین را خلق کرده، هرآینه می گویند خدا».
آری غیر از احتمال چهارم، احتمال دیگری که خرد پسند و با فطرت بشر مطابق باشد نیست.
این است که هرچه فکر بشر بیشتر در اسرار عالم خلقت غور و بررسی کند و هرچه رشته های علوم و دانشهای او بیشتر شود، شواهد و نشانیهای صحت این عقیده بیشتر می شود و نمونه بارز آن همان اسرار کتاب وجود خود انسان است که هررشته اش علمی شده و در هرقسمتش علمای متخصص، پیوسته مشغول به کشف اسرار و تحقیق هستند، بخش روان، مغز، اعصاب، استخوان، خون، دستگاه گوارش، پوست، گوش، حلق، بینی، چشم و... همه این رشته ها دلیل بر نظم و تدبیری است که در وجود این انسان قرار دارد و ظاهرش را با باطنش و اعضایش را به یکدیگر متصل و پیوسته و همه را با عالم خارج مربوط و متناسب قرار داده است که اگر این نظام و اعتدال نبود و بی نظم و ترتیب بود، امکان پیدایش هیچ علمی نبود، همه علما در رشته خودشان هرچه پیش بروند به خدا نزدیکتر می شوند و در عین حال هرکسی هم در رشته کار و شغلش - حتی چوپان بیابان از گله و رمه اش - خدا را می شناسد.
آفرین باد بر آن کس که خداوند دل است
دل ندارد که ندارد به خداوند اقرار
کوه و صحرا و درختان همه در تسبیحند
نه همه مستمعی فهم کند این اسرار
این همه نقش عجب بر درودیوار وجود
هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار
هرچه را انسان می بیند و هرچه را احساس می کند، هر پدیده ای، پیدایش هر موجود، چگونگی تکون آن، زندگی انبیا، و معجزات آنها همه و همه «برهان خدا شناسی» است.
و هرچه انسان بیشتر به سوی او توجه کند، به پرستش و نیایش در درگاه او بایستد، او را بخواند، با او مناجات کند، در حالات و تاریخ مردان خداشناس تأمل نماید، قرآن مجید را با تدبر بخواند و احادیث و اخباری را که در خداشناسی وارد شده و کلمات علما و حکمای الهی را در این باره بیشتر مطالعه نماید، خداشناس تو می گردد تا آنجایی که لذیذترین چیزها برای او یاد خدا، مناجات با او، ذکر و دعا می شود و دلش فقط با یاد او آرام می گردد: «...اَلا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ ...»(27)؛ تا جایی که می فهمد سعادت واقعی او در ایمان به خدا و بندگی اوست که کمالی از آن بالاتر نیست.
خوشا به حال آن کس که به این حال برسد!
و خوشا به حال آن کس که با شناخت خدا از سرگردانی و تحیّر نجات یابد و از غصّه، اندوه، یأس، نومیدی و بدبینی، خلاص شود.
«اَللّهمَّ ارزُقنی حُبَّک وَحُبَّ مَن یُحبُّک وَحُبَّ کُلِّ عَمَلٍ یُوصِلُنی الی قُربِکَ؛ خدایا! دوستی خودت را و دوستی هرکس که تو را دوست می دارد و دوستی هر عملی که مرا به قرب تو می رساند و به تو نزدیک می سازد، روزی من کن».
خواننده عزیز! این بحث مهمتر و عالیتر و ارج دارتر از آن است که در ضمن یک مقدمه و به صورت مقدمه تقدیم شود، بحثی است که همه مباحث انسانی و دینی و عرفانی، مبتنی بر آن است و هدف اول و اولین هدف تمام کتابهای آسمانی و دعوت پیامبران، این بحث است؛ بحثی است که علوم انسان شناسی، جانورشناسی، زیست شناسی، کیهان شناسی، گیاه شناسی، زمین شناسی، معدن شناسی، روان شناسی و... آن را تأیید می نماید و هرچه این دانشها بیشتر گسترش یابد، این بحث، واقعی تر و جالبتر می گردد. و به علاوه از امثال ضعیفانی کم بضاعت وکم اطلاع مانندمن،سخن گفتن و ورود در چنین بحث متعالی، جسارت و بلندپروازی است.قدرامثال من در این میدان از قدر آن مورچه ای که امام«علیه السلام» عقلا و خردمندان را در هنگام وصف خدا به آن تشبیه فرموده کمتر است.
«فَسُبحانَ مَن هُوَ فَوق وَصف الواصِفینَ وَنَعتِ النّاعتین».(28)
اینجا میدان سخن با مردان خداشناس، آگاهان، باریافتگان و حاملان معارف قرآن و علوم اهل بیت عصمت و رسالت است.
میدان سخن با علی« علیه السلام» و آن خطبه های معارف آموز و پر از معنا و حقیقت نهج البلاغه است.
در اینجا باید از مکتب دعای امام زین العابدین و مکتب درس امام جعفر صادق و مجالس بحث حضرت رضا و سایر ائمه«علیهم السلام» و اصحاب خاص و تربیت شدگان در درس علم آنان معرفت آموخت. ما اگر سخنی می گوییم عذرمان این است که در این ایستگاه، هرکس به زبانی سخن حمد تو گوید:
هرکس به زبانی سخن حمد تو گوید
بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه
«یُسَبِّحُ للَّهِ مافِی السَّمواتِ وَمافِی الْأرضِ الْمَلِکِ الْقُدُّوسِ العَزیزالحَکیم».(29)
به ذکرش هرچه بینی درخروش است
دلی داند که این معنی به گوش است
نه بلبل بر گلش تسبیح خوانی است
که هر خاری به تسبیحش زبانی است

اعتصام الوری بمغفرتک
عجز الواصفون عن صفتک
تب علینا فاننا بشر
ما عرفناک حق معرفتک
لا اُحصی ثَناءً عَلیکَ
اَنتَ کَما اَثنَیت عَلی نَفسِکَ
«اِلهی هَبْ لِی کَمالَ الانقِطاع اِلیکَ، وَانِر ابصارَ قُلُوبنا بِضِیاء نَظَرِها اِلَیکَ حَتّی تَخرقَ اَبْصارُ الْقُلُوبِ حُجَبَ النُّور فَتَصِل اِلی مَعدن الَعظَمَةِ وَتصیرَ اَرواحُنا مُعلَّقةً بِعِزِّ قُدسِک(30)؛ بارخدایا! به ما کمال توجه و دلبستگی به خودت را ببخش و دیدگان دلهای ما را به روشنایی نظر به سوی خودت نورانی گردان تا چشمهای دلها پرده های نور را بدرد و به معدن عظمت برسد و ارواح ما به عزت قدس تو مرتبط گردد».قم - لطف اللَّه صافی گلپایگانی

پرسشها
پاسخها